پارسوماش.علی بیگی(استان تهران والبرزشناسی.وهمجوار)

همزمان با سالروز شهادت امیركبیر صدراعظم ناصرالدین شاه قاجار، دو سند تاریخی مربوط به 'اصلاح عهدنامه تركمانچای' و 'تقسیم آب رودخانه كرج' كه توسط این بزرگمرد ایرانی تنظیم شده است، در كاخ موزه گلستان رو نمایی شد.

1390/10/22 - 11:01

، در این مراسم كه عصر سه شنبه با حضور تنی چند از مسوولان سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری و انجمن مفاخر فرهنگی ایران برگزار شد، همچنین از 'ایرج راد' بازیگر نقش ناصرالدین شاه و 'محمد مطیع' بازیگر نقش میرزاآقاخان نوری در مجموعه تلویزیونی 'امیركبیر' به همراه 'محمدرضا ورزی' كارگردان مجموعه تلویزیونی سال های مشروطه قدردانی به عمل آمد.

مدیر كاخ موزه گلستان در این آیین، امیركبیر را شخصیتی ارزشمند و جاودانه‌ برای ملت ایران توصیف كرد و گفت: وی در دوران صدارت خود كه حدود 39 ماه طول كشید خدمات شایانی از جمله تاسیس دارالفنون، انتشار وقایع اتفاقیه، تشكیل ارتش و نظمیه به همراه ایجاد اصلاحات اجتماعی و سیاسی از خود به یادگار گذاشت.

'در گنجینه كاخ موزه گلستان بیش از نیم میلیون سند تاریخی و دولتی نگهداری می شود كه برخی از این اسناد با كمك پژوهشگران مورد مطالعه و ارزیابی قرار گرفته اند.

وی دو سندی كه در این مراسم رو نمایی شد را از جمله اسناد دولتی برشمرد كه در گنجیه كاخ موزه گلستان از آن نگهداری می شود.

مدیر كاخ موزه گلستان همچنین ابراز امیدواری كرد این اسناد بزودی در نمایشگاهی در معرض بازدید علاقه مندان قرار گیرند.

'خسرو معتضد' پژوهشگر تاریخ نیز در سخنانی با برشمردن خدماتی كه امیركبیر در دوران صدارت برای ملت ایران انجام داد، افزود: او در زمانی به این سمت دست یافت كه ایران دوره احتضار را می گذراند و با نیرنگ دولت های روسیه و انگلیس، هرات را به افغانستان واگذار كرده بود و جزیره خارك نیز در اشغال انگلیسی ها قرار داشت.

وی به استناد اسناد موجود در انگلیس اظهار داشت: اسناد انگلیسی ها نشان می دهد كه امیركبیر در دوره صدارت خود برای مقابله با دولت های بیگانه سازمان های جاسوسی و ضد جاسوسی و نیز پلیس راه اندازی كرده و جلوی امپریالیسم روسیه و انگلیس ایستاده بود.

معتضد افزود: پس از به شهادت رسیدن امیركبیر، انگلیس نتوانست خوشحالی خود را از قتل این بزرگمرد ایرانی مخفی كند و این موضوع در اسناد محرمانه این كشور به روشنی دیده می شود.

حجت الاسلام 'محمدجواد ادبی' رییس انجمن آثار و مفاخر فرهنگی كشور نیز در سخنان كوتاهی با تاكید بر اینكه ایران پس از ظهور اسلام دوران شكوفایی خود را پیمود و خدمات متقابل اسلام و ایران غیرقابل انكار است، اظهار داشت: حكومت و صدارت در طول تاریخ در اختیار بسیاری بود اما افراد كمی همچون امیركبیر بودند كه در مدت كوتاه پیشرفت های مادی و معنوی را به یادگار گذاشتند.

وی افزود: امیركبیر از جمله كسانی بود كه از نعمت زندگی بهترین استفاده كرد و فراتر از بودن زندگی كرد.

به گزارش ایرنا در این مراسم دو سند از دوران صدارت امیركبیر رونمایی شد كه یكی از این اسناد مربوط به اصلاحیه عهدنامه تركمانچای است كه در سال 1893 میلادی تنظیم شده است و دیگری سند تقسیم آب رودخانه كرج برای استفاده در تهران و روستاهای اطراف آن است كه به مهر امیركبیر ممهور شدند.

'میرزا تقی‌خان فراهانی' مشهور به امیركبیر، یكی از صدراعظم‌های ایران در دوره ناصرالدین‌شاه قاجار بود كه از زمان به دست گرفتن این سمت دست به اصلاحات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زد. روزنامه وقایع التفاقیه، تاسیس دارالفنون، از جمله خدماتی است كه او در مدت 39 ماه صدارت به یادگار گذاشت و سرانجام با توطئه اطرافیان شاه از مقام خود بركنار و به كاشان تبعید شد و در حمام فین به دستور ناصرالدین‌شاه به قتل رسید؛ پیكر وی در شهر كربلای معلی به خاك سپرده شده‌است.

برذاشت= ایرنا


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
با درود فراوان خدمت تمامی دوستانم در پارسوماش ميرزا حسن‌خان مشيرالدوله (پيرنيا) از چهره‌هاي معروفي است كه از سبك تاريخ‌نگاري ناسيوناليستي پيروي كرده است. دغدغه‌ي اصلي او، آسيب‌شناسي عوامل ضعف و انحطاط ايران در اواخر دوره‌ي قاجار و تلاش در جهت تقويت هويت ملي از طريق احياي عظمت و شكوه تاريخ و تمدن ايران باستان بود.
پيرنيا رسالت‌ اصلي تاريخ‌نگاري خود را تقويت هويت ملي از طريق افزايش آگاهي‌هاي تاريخي و برانگيختن احساسات و غرور ملي مردم قرار داده و كتاب «تاريخ ايران‌ باستان» او بيانگر بخشي از تلاش او در راستاي تحقق اين هويت است.
در تاريخ‌نگاري پيرنيا، موضوعات مهمي چون: علل و عوامل عظمت و شكوه، انحطاط و سقوط دولت‌ها به طور عام و دولت‌هاي هخامنشي، اشكاني و ساساني به صورت خاص؛ نقش شخصيت‌هاي بزرگ در تحولات مهم تاريخي، به‌ويژه در ايجاد تمدن‌هاي جديد و استمرار بخشيدن به تمدن‌هاي گذشته، مورد توجه قرار گرفته و در تحليل‌ اين موضوعات خطوط كلي گفتمان تاريخ‌نگاري ناسيوناليستي مشهود است. در اين مقاله تلاش پيرنيا در اين حوزه و هم‌چنين تلقي او از هويت ملي و عناصر و مؤلفه‌هاي آن مورد بحث قرار مي‌گيرد.

كليد واژه‌ها: هويت ملي، تاريخ‌نگاري، ناسيوناليسم، تاريخ‌نگاري ناسيوناليستي، باستان‌گرايي، وطن‌پرستي


مقدمه

ميرزا حسن‌خان مشيرالدوله (پيرنيا)، از رجال مشهور اواخر دوره‌ي قاجار و يكي از مهم‌ترين چهره‌هاي تاريخ معاصر ايران در اين دوره است. نزديك به سه دهه از عمر او در مسايل سياسي و مناصب دولتي گذشته، و دهه‌ي آخر حياتش به تحقيق و تتبع در مسايل علمي، به‌ويژه در حوزه‌ي تاريخ ايران باستان سپري گرديده است. بدون ترديد تاريخ‌نگاري او سرمشق و الگوي بسياري از مورخان و نويسندگان عصر جديد بوده است. شخصيت سياسي و علمي او كه محصول محيط‌هاي گوناگوني بوده، به نوعي در افكار و انديشه‌هاي سياسي، علمي و تاريخي او تأثيرگذار بوده است. لذا، در آغاز اين مقاله ضرورت دارد ابتدا از جوّ سياسي حاكم بر دوران زندگي او، و چگونگي نشو و نماي وي در فضاي سياسي مذكور سخن گفته شود، آن‌گاه هويت ملي در تاريخ‌نگاري او مورد بررسي قرار گير‌د.

حيات سياسي مشيرالدوله (پيرنيا)

ميرزا حسن‌خان در سال 1291 هـ. .ق در تهران به دنيا آمد. پدرش، ميرزا نصرالله خان مشيرالدوله‌ي ناييني نام داشت. تحصيلات مقدماتي فارسي و عربي را از طريق معلمين مدعو از سوي پدرش در خانه آموخت و پس از آن، براي ادامه‌ي تحصيلات عازم روسيه شد (باستاني پاريزي، 1341: 13). در روسيه، ابتدا تحصيلات نظامي و سپس تحصيلات حقوقي خود را در دانشكده‌ي حقوق مسكو تمام كرد و پس از اتمام تحصيلات به سِمت وابسته‌ي سفارت ايران در پطرزبورغ تعيين شد (مستوفي، 1371، ج 2: 69).
بدين شكل زندگاني سياسي ميرزاحسن‌خان مشيرالدوله (پيرنيا) از 1317 هـ .ق (زمان وزير مختاري او در پطروگراد) شروع شد و تا 1345 هـ .ق ادامه يافت. در اين مدت چندين بار به نمايندگي مجلس،(1) وزارت و سرانجام نخست‌وزيري (2) رسيد.
مشيرالدوله در 29 آبان ماه 1314 شمسي، برابر با 24 شعبان 1354 قمري و 23 نوامبر 1935 ميلادي در گذشت (باستاني پاريزي، 1351: 736).
سعيد نفيسي درباره‌ي مشيرالدوله مي‌نويسد: «من به جرأت مي‌توانم گفت كه در ميان مردان نامي اين كشور كه در زمان ما مي‌زيستند، او را بزرگ‌تر از همه ديدم» (نفيسي، 1381: 45)، «من منصف‌تر از او و مؤدب‌تر از او در ميان مردان سياست اين كشور نديدم» (ص 46)، «من او را بزرگ‌ترين مرد اين پنجاه سال گذشته‌ي ايران مي‌دانم» (ص 48)، 25 بار وزير و چهار بار نخست وزير شد و نيك‌نام‌تر از وي كسي نزيست (ص 45).
باستاني پاريزي درباره‌ي او مي‌نويسد:
شخصيت سياسي مشيرالدوله را در سه كلمه مي‌شود خلاصه كرد: توجه به عامه و اكثريت، رعايت حفظ قوانين و اصول تا آن‌جا كه مفيد به حال جامعه باشد، حفظ پرستيژ و كاراكتر شخصي خود (ص 114).

حيات علمي مشيرالدوله

به طوري كه در مباحث گذشته اشاره شد، مرحوم مشيرالدوله تا سال 1345 هـ .ق. / 1306 هـ .ش. به دليل فعاليت‌هاي سياسي و مناصب و پست‌هاي دولتي، كم‌تر فرصت پرداختن به مسايل علمي را پيدا كرده بود، تنها كار علمي او در دوره‌هاي مذكور، تأليف كتابي بود به نام «حقوق بين‌الملل» كه در سال 1319 هـ .ق. / 1901 ـ يعني، در اوان عمر و صباوت ـ چاپ كرد. اين كتاب مخصوص محصلين مدرسه‌ي علوم سياسي بود (ص 126).
اما از سال 1306 هـ .ق به بعد ـ كه تا حدودي آرامش و امنيت در كشور ايران حاكم شده بود، مشيرالدوله نيز به دلايل گوناگون [عدم شرايط مناسب براي فعاليت‌هاي سياسي (ديكتاتوري رضاخان و اختناق حاكم)، خستگي از مسايل سياسي، علاقه به مسايل علمي و ...] كه هر يك از آن‌ها در جاي خود مي‌تواند صحيح و تعيين كننده باشد ـ ديگر دخالت خود را در كارهاي سياسي لازم نديده و به فكر فعاليت در كارهاي علمي و فرهنگي افتاد. 
حاصل اين گرايش اين بود كه او حدود ده سال، تمام وقت خود را شب و روز در ترجمه‌ي كتب خارجي مربوط به ايران قديم كه برخي از آنها به زبان آلماني بود، صرف كرد (نفيسي، 1381: 47). و با تهيه‌ي مواد اوليه از اين منابع به تدوين كتاب‌هايي پرداخت كه در جاي خود از مهم‌ترين منابع تاريخ ايران محسوب مي‌شوند. نخستين اثر تاريخي او كتاب «ايران باستان» (ص 46) است كه در سال 1306 هـ .ق. يعني پس از كناره‌گيري از مسايل سياسي به چاپ رسيد. مشيرالدوله در مرداد سال 1307 هـ .ش. كتاب ديگري را تحت عنوان «داستان‌هاي ايران قديم» تأليف و به چاپ رساند كه در حقيقت متمم كتاب ايران‌ باستاني به حساب مي‌آيد (باستاني پاريزي، 1341: 127 و 128). هم‌چنين ايشان كتاب ديگري را براي تدريس در مدارس متوسط تأليف كرد كه «تاريخ مختصر ايران قديم» نام داشت. اين كتاب، تاريخ ايران را به اختصار از زمان مهاجرت آريايي‌ها به فلات ايران تا انقراض ساسانيان گزارش مي‌كند و درواقع خلاصه‌اي از دو مجلد فوق‌الذكر است. مشيرالدوله بعد از انتشار كتب مذكور به فكر تنظيم «تاريخ مفصل ايران» يا «ايران باستان» افتاد (ص 129).
باستاني پاريزي در اهميت كتاب مذكور و نيز جايگاه و حق پيرنيا نسبت به آن (البته با اندكي اغراق) چنين مي‌نويسد: «بايد بگوييم كه حق مرحوم پيرنيا از جهت ايران باستان بر ملت ايران هم‌شأن حق فردوسي و شاهنامه است» (باستاني پاريزي، بررسي‌هاي تاريخي، ش 1، س 2: 214).
سعيد نفيسي، هر سه كتاب پيرنيا، يعني، ايران باستاني، ايران باستان در سه جلد، و داستان‌هاي ايران قديم، را شاهكار مسلم و از مهم‌ترين كتاب‌هايي دانسته كه به زبان فارسي نوشته شده است (نفيسي، 1381، 48).  نكته‌ي مهمي كه در خصوص روش مشيرالدوله در اين كتاب قابل ذكر است اين است كه اكثر محققاني كه از محتواي كتاب «تاريخ ايران باستان» اطلاع حاصل نموده و با موشكافي و دقت بالا آن را مطالعه كرده‌اند، روش او را در تأليف كتاب مذكور كاملاً روش علمي دانسته‌اند(4).


هويت ملي در تاريخ‌نگاري مشيرالدوله (پيرنيا)

الف) مورخ و تاريخ

مشيرالدوله را اگر نتوان در رديف متفكران بزرگ تاريخ معاصر ايران دانست، بي‌شك مي‌توان از مورخين مطرح و صاحب‌نام آن دوره به حساب آورد. تاريخ‌نگاري او از يك سو و تفكرات ملي‌گرايي و ناسيوناليستي‌اش از سوي ديگر، توجه بسياري از نقادان و محققان اخير را به خود جلب كرده است. برخي او را فردي متعصب در تاريخ‌نگاري دانسته و بعضي ديگر او را به دور از تعصب و اغراض شخصي معرفي كرده‌‌اند (باستاني پاريزي، 2536 [1356]: 547)، عده‌اي، از تمايلات ملي‌گرايي و ناسيوناليستي او سخن گفته‌اند، اما برخي انگشت ترديد و شبهه بر همان جنبه‌ي ناسيوناليستي گذاشته و او را نه تنها عاري از چنين روحيه‌اي دانسته، بلكه به نقش منفي او و عدم توجه به ملت و مملكت ايران اشاره كرده‌اند (فصيحي، 1372: 183-160). پيش از اين‌كه به قضاوت درباره‌ي افكار و انديشه‌هاي متعصبانه يا بي‌طرفانه‌ي ايشان بنشينيم، لازم است به اختصار درخصوص دو واژه‌ي كليدي اين مقاله يعني تاريخ‌نگاري و ناسيوناليسم كه در تبيين مباحث بعدي مؤثر و مفيد خواهد بود بپردازيم.
امروزه يكي از سؤالات بسيار مهم و اساسي، كه انديشمندان علوم اجتماعي و اهل تاريخ مطرح مي‌كنند، اين است كه آيا حقيقتاً مي‌توان از بي‌طرفي يك مورخ در تاريخ‌نگاري سخن گفت؟ به تعبير ديگر، آيا مي‌توان مورخي را پيدا كرد كه در نوشته‌هاي خود يا در نقل حوادث و گزارشات وقايع زمان خويش تحت تأثير پيش فرض‌ها، پيش‌فهم‌ها و پيش‌انگاره‌هاي خود قرار نگرفته باشد؟ به عبارت بهتر، آيا امكان جداسازي مورخ از پيش‌فرض‌ها، پيش‌فهم‌ها و پيش‌انگاره‌هايش وجود دارد؟
هر چند هنوز هم برخي از متفكران هستند كه از نظريه «بي‌طرفي مورخ در تاريخ‌نگاري» دفاع مي‌كنند و براساس همين اعتقاد، به مورخين و محققين حاضر توصيه مي‌نمايند كه نه تنها در نقل حوادث زمان حاضر يا در تجزيه و تحليل وقايع گذشته، از دخالت دادن اغراض و انگيزه‌‌هاي شخصي احتراز كنند، بلكه از روش بي‌طرفي و به دور از تعصبات و پيش‌داوري‌هاي شخصي و طبقاتي، يا ديدگاه‌ها و نقطه‌نظرهاي اخلاقي، سياسي، ديني و ... به تاريخ گذشته‌ي انسان‌ها بپردازند، اما واقعيت اين است كه امروزه با توجه به مباحث عميقي كه در اين‌گونه مقولات، از منظر فلسفه‌ي علم تاريخ پرداخته شده، سخن گفتن از بي‌طرفي مورخ در تاريخ‌نگاري، امري است بسيار سطحي و غيرقابل دفاع و نيز غيرممكن و محال. البته توضيح اين نكته در همين جا لازم است كه بحث «صداقت» و «انصاف» مورخ كه برخي از آن سخن مي‌گويند، با موضوع بي‌طرفي مورخ، دو مقوله‌ي جدا از هم مي‌باشد. واقعيت اين است كه امروزه كم‌تر انديشمندي را مي‌توان پيدا كرد كه با تئوري تطابقي و آينه‌وار  موافق باشد. اكثر محققان علوم اجتماعي و فلاسفه، آن تئوري را نارسا و باطل مي‌شمارند، چرا كه آن‌ها معتقدند، آن‌چه كه در زبان مورخ بازتاب پيدا مي‌كند، عكس‌برداري دقيق و كامل گذشته نيست، بلكه بين مورخ و گذشته يا واقعيت تاريخي  شكافي وجود دارد كه اين شكاف را تفسير مورخ پُر مي‌كند. بنابراين، مورخ در هر گزارشي، حتي در نقلي‌ترين و ساده‌ترين گزارش، اين فرايند تفسيري را مي‌توان مشاهده نمود (آقاجري و ديگران، 1380: 24).
اي.اچ.كار مي‌گويد: «بايد پيش از مطالعه‌ي تاريخ يا واقعيات تاريخ، به تحقيق درباره‌ي مورخ پرداخت» (كار، 2536 [1356]: 34).
به نظر او «واقعيات تاريخ هرگز «دست نخورده» به ما نمي‌رسد، زيرا به‌صورت دست نخورده نه وجود داشته و نه مي‌تواند وجود داشته باشد: واقعيات همواره از مغز وقايع‌نگار ترشح مي‌كند»(صص 32 و 34).
انديشمند ديگري به نام اوكشات  نيز با اين بيان كه «تاريخ تجربه‌ي مورخ است، ساخته‌ي هيچ‌كس به جز مورخ نيست: تنها راه ساختن تاريخ نوشتن آن است» دقيقاً به همان نكته اشاره مي‌كند (ص 32).
نكته‌ي مهم و ظريف ديگري كه اي.اچ.كار به آن اشاره دارد اين است كه در فرايند تحقيق، نه تنها مطالعه‌ي مورخ مقدم بر مطالعه‌ي واقعيت تاريخ است، بلكه مطالعه‌ي محيط تاريخي و اجتماعي مورخ نيز مقدم بر تحقيق درباره‌ي مورخ است، چرا كه مورخ به‌عنوان يك فرد، محصول تاريخ و جامعه نيز هست (ص 67). اي.اچ.كار مي‌نويسد «غرض من صرفاً اين است كه نشان دهم تا چه اندازه‌ نوشته‌ي مورخ  آينه‌ي اجتماعي است كه در آن به سر مي‌برد. تنها حوادث، پيوسته در تغيير و حركت نيستند. خود مورخ نيز دست‌خوش تغيير و تحول است» (ص 64)،‌ «انديشه‌ي مورخان، همچون ساير انسان‌ها، با شرايط زماني و مكاني شكل مي‌گيرد» (ص 66). يا در جاي ديگر مي‌گويد «هر فرد در جامعه‌اي كه متولد مي‌شود، از نخستين سال‌هاي زندگي به وسيله‌ي آن جامعه شكل مي‌يابد، زباني كه حرف مي‌زند ميراث فردي نيست، بلكه نوعي اكتساب اجتماعي است از گروهي كه در ميان آن رشد مي‌كند. هم زبان و هم محيط در تعيين طرز فكر او مؤثر است، انديشه‌هاي اوليه‌اش از ديگران به او منتقل مي‌شود، و به قول برخي، فرد بدون جامعه، بي‌زبان و بي‌فكر خواهد بود» (ص 47).
حاصل كلام اين‌كه، با عنايت به مطالب فوق، اگر بپذيريم كه مورخان بدون اين‌كه خودشان بخواهند و بفهمند كه تفسيرها و پيش‌فهم‌ها و پيش‌انگاره‌هاي آن‌ها در آن‌چه كه توصيف كرده‌اند نفوذ كرده است، در آن صورت هيچ مورخي را بي‌طرف و بي‌غرض نخواهيم يافت.

ب) ناسيوناليسم و تاريخ‌نگاري

ناسيوناليسم واژه‌ي كليدي ديگري است كه در مباحث بعدي كراراً از آن سخن گفته خواهد شد و در اين‌جا سعي مي‌‌شود تعريفي از ناسيوناليسم و عناصر تشكيل دهنده‌ي آن ارايه شود. ناسيوناليسم  را مي‌توان با تسامح و به شيوه و لفظ قدماي چند دهه‌ي پيش، آيين اصالت دادن به ملت و مليت‌گرايي دانست، با اين تلقي و تسامح نسبت به آن، ملت ، گروهي هستند كه خود را داراي پيوندها و علقه‌هايي مي‌بينند كه اين پيوندها نسبت به ديگر علقه‌ها، ارجحيت دارد. بنابراين، در رابطه با همين پيوندها و علقه‌هاست كه مي‌توان از سابقه‌ي يكسان و مشترك تاريخي،‌ فرهنگي، اقتصادي، زباني، نژادي و ... سخن گفت كه به‌عنوان ملاط و ركن اتصال دهنده به كار مي‌روند. درباره‌ي عنصر يا عناصر پيوند دهنده‌ي افراد يك جامعه تحت عنوان ملت به مسايلي همچون پيشينه‌ي فرهنگي، تاريخي، مذهب، زبان و ... مي‌توان استناد كرد (كاتم، 1371: 5).
بدون ترديد، ناسيوناليسم دعوي جهان‌گستري ندارد و يكي از معناهاي آن در فرهنگ‌ها برانگيختگي‌ِ حس ملي و دلبستگيِ پرشور و عاطفي به ملتي است كه آدمي خويشتن را وابسته به آن مي‌داند، و گاه با بيگانه‌هراسي و ميل به كناره‌جويي همراه است (مناف‌زاده، 1377: 123).
درباره‌ي ارتباط ناسيوناليسم با تاريخ و تاريخ‌نگار (مورخ) بايد گفت، ناسيوناليسم گونه‌اي معماري سياسي ـ فرهنگي است براي برپا داشتن كشوري مدرن با مردمي يكپارچه و دولتي پابرجا و ريشه‌دار، و در اين كار، تاريخ، كارآمدترين و حساس‌ترين دست‌افزار آن است. در اين ميان، وظيفه‌ي تاريخ‌نگار اين است كه گذشته را دستكاري كند، سرافكندگي‌هاي تاريخي و به عبارتي لكه‌هاي ننگ را از دامن تاريخ بزدايد يا از اهميت‌شان بكاهد، به اسطوره‌هايي كه به كار برانگيختن «غرور ملي» مي‌آيند، جنبه‌ي تاريخي ببخشد، يكپارچگي قومي و نژادي و فرهنگي‌ قوم‌هاي گوناگون را كه در درون مرزهاي آن كشور مي‌زيند، ثابت كند، و سرانجام، تاريخي يكپارچه، پايدار، درازآهنگ، زمان‌مند، پرافتخار و شورانگيز بيافريند. بدين‌سان، تاريخ بايد هم عقده‌ي حقارت ناشي از اكنونِ ننگين و نكبت‌بار را چاره كند و هم نويدبخش آينده‌اي پرافتخار باشد. اين، رسالتي است كه ناسيوناليسم جهان سومي به عهده‌ي تاريخ مي‌گذارد.
از آغاز شكل‌‌گيري ناسيوناليسم در ايران كه حداقل به دوره‌ي ناصري مي‌رسد، تاريخ‌نگاري ناسيوناليستي با ظهور افرادي مثل ميرزافتحعلي آخوندزاده و جلال‌الدين ميرزاي قاجار و به دنبال آن ميرزا آقاخان كرماني، با خلق آثاري چون نامه‌ي خسروان، آيينه‌ي سكندري، سه مكتوب و ... همه‌ي تلاش خود را در جهت به انجام رساندن اين رسالت به كار برده است (ص 123). مهم‌ترين ايراد تاريخ‌نگاري ناسيوناليستي مذكور، گرايش بيش از حد آن به ايران پيش از اسلام بود، اين گرايش بالطبع نسبت به فرهنگ و تمدن و مذهب ايران بعد از اسلام بي‌توجه و بي‌علاقه بود و در نهايت آن را مطرود مي‌دانست. اين نوع تاريخ‌نگاري ناسيوناليستي سعي مي‌كرد براي ناسيوناليسم ايراني در ايران باستان بنياني بسازد، به‌عنوان مثال ميرزاآقاخان كرماني كه در پي كشف هويت ملي و ساختن ايدئولوژي ملي بود هويت ايرانيان را درآيين زرتشت و نژاد آريا مي‌ديد(كدورلي ،1980: 80).
هم‌چنان‌ كه اشاره شد، يكي از كاركردهاي تاريخ‌نگاري ناسيوناليستي، به‌كارگيري تاريخ به‌عنوان داروي درمان‌گر و نيروبخش است. اين نوع تاريخ‌نگاري سعي مي‌كند ريشه‌هاي عقب‌ماندگي جامعه‌ي خود را كشف، و راه‌هاي درمان آن را اعلام نمايد. در اين نگرش، سستي و رخوت در عرصه‌ي عمومي و عيش و عشرت در حوزه‌ي حكومت و دولت‌مردان به‌عنوان عامل اصلي عقب‌ماندگي به حساب مي‌آيند، و هم‌چنين بازسازي و احياي عظمت و شكوه گذشته به‌عنوان راه‌كار مطلوب، جهت تقويت هويت ملي مطرح مي‌گردد.

ب) مؤلفه‌هاي هويت ملي

قبل از پرداختن به اين مقوله كه چه علل و عواملي از نگاه پيرنيا در انحطاط يا عظمت دولت‌ها و ملت‌ها مؤثر بوده است، مناسب است به اين سؤال پاسخ داده شود كه چرا مشيرالدوله مرتباً از علل عظمت يا انحطاط دولت‌ها و ملت‌ها و شخصيت‌ها سخن گفته است؟ اصلاً چه لزومي داشت كه او اين‌گونه مسايل را به‌صورت برجسته و مهم در كتاب خود مطرح كند؟
واقعيت اين است كه پيرنيا كسي بود كه از گذشته‌ي نزديك و جامعه‌ي كنوني خود سرافكنده و شرمگين بود، و جامعه‌اش در گرداب بدبختي و فلاكت افتاده بود. او مثل خيلي از ايراني‌هاي ديگر از آشفتگي‌ها، تحقيرها، شكست‌ها و ناكامي‌هاي دوران قاجار سرخورده و مأيوس بود. او انحطاط و از هم پاشيدگي ايران عصر خود را به خوبي مي‌ديد، و به‌عنوان فردي كه مناصب گوناگون سياسي داشت، احتمالاً در برخوردهاي ديپلماتيك، نگاه تحقيرآميز بيگانگان را به خوبي احساس مي‌كرد. بنابراين، مي‌توان مدعي شد كه پيرنيا به‌عنوان كسي كه با تفكر تاريخي آشنا بود، و تاريخ را بهتر از هم‌عصران خويش مي‌فهميد، و به‌عنوان سياستمداري كه در ثقل تحولات و جريانات سياسي ايران قرار داشت و نقاط قوت و ضعف كشور را بهتر از خيلي‌ها مي‌دانست، بايد شروع به بازنگريستن و بازشناختن گذشته‌ي خود مي‌كرد. او به خاطر اين‌كه عقده‌ي حقارت ناشي از واپس ماندگي و عقب‌افتادگي جامعه‌ي خود را جبران نمايد، احياي عظمت و شكوه دوره‌اي مشخص از تاريخ خويش را در دستور كار خود قرار مي‌دهد. درواقع انتخاب موضوع بسيار مهمي چون تاريخ ايران باستان از ميان ده‌ها موضوع ديگر تاريخي و سياسي در همين راستا قابل توجيه است، و دليلي جز برانگيختن احساسات ملي و احياي افتخارات عصر باستان و مقايسه‌ي خود به خودي آن با ضعف و انحطاط دوره‌ي قاجار نمي‌تواند داشته باشد. وقتي پيرنيا كتاب خود را مي‌نوشت، آكنده از احساس نياز به مرد نيرومندي بود تا كوتاهي‌هاي گذشته‌ي نزديك و جامعه‌ي كنوني خود را جبران كند؛ و ما ارزش واقعي او را درنمي‌يابيم مگر اين‌كه بدانيم كه ستايش مشهورش از امثال كوروش يا داريوش، ناشي از اشتياق براي مرد مقتدري است كه ايران را از ويراني نجات بخشد.
نتيجه اين‌كه پيرنيا با انتخاب ايران باستان، مي‌خواست با يادآوري گذشته‌اي كه به‌زعم او سرشار از عظمت و قدرت بوده است، خود را و ايرانيان عصر خود را، از اين افترا كه ايراني جماعت نمي‌تواند سازنده‌ي تمدن و فرهنگ باشد، رويين تن كند (فصيحي، 1372: 179). پيرنيا در مقدمه‌ي كتاب ايران باستاني، هدف خود را چنين مي‌نويسد:
مقصود از تأليف اين كتب، نماياندن ايران قديم است چنان كه بود ... تقريباً نصف كتاب به‌ نماياندن تمدن ايران قديم يا به مقايسه‌ي دوره‌ها با يكديگر و يا به مطالبي كه با تاريخ محض ارتباط مستقيمي ندارد تخصيص يافت. جهت اختيار اين اسلوب اين است كه از نيم قرن به اين طرف، در ميان علماي علم تاريخ اين عقيده قوت گرفته كه ذكر وقايع تاريخي و شمردن نام سلاطين و رجال به تنهايي، براي فهم گذشته‌هاي مملكتي و علم به احوال روحي مردمان آن كافي نيست، بلكه براي شناختن ملتي، اوضاع مدني او را بايد دانست ... (پيرنيا، 1370: 1 و 2).
به طوري كه اشاره شد ازجمله رسالت‌هاي تاريخ‌نگاري ناسيوناليستي تقويت هويت ملي است، و اين محقق نمي‌شود مگر با افزايش آگاهي‌هاي تاريخي مردم و برانگيختن احساسات و غرور ملي آنان. تاريخ ايران باستانِ پيرنيا نيز در راستاي ايفاي چنين رسالتي تدوين يافته بود. عباس اقبال آشتياني درباره‌ي تأثير احتمالي اين كتاب بر اذهان مردم آن زمان و ارتقاي آگاهي‌هاي تاريخي آن‌ها مي‌نويسد:
همين كه دو جلد ديگر اين كتاب گرانبها (تاريخ ايران از آغاز تا صدر اسلام) نيز از طبع خارج شود، افق جديدي پيش مردم اين عصر، كه از گزارش احوال نياكان خود عموماً و ايران باستان خصوصاً، آن هم به شكل مطالعه‌ي علمي به كلي بي‌خبرند، گشوده خواهد شد، و از قرائت و سير در احوال اجداد با افتخار خود به مآثر گذشته‌ي قوم ايران، كه همه وقت در دنياي قديم صاحب نام و نشان و هم‌دوش ملل عظيم‌الشأن بوده است، پي خواهند برد ... باشد كه غرور ملي بار ديگر در هموطنان معاصر ما شعله زند و خرمن سستي و تن‌پروري را در وجود ايشان سوخته، آنان را به اقتدا به اجداد با عظمت خود وادارد (پيرنيا، 1364: 18).

1- نژاد

عنصر نژاد كه يكي از عناصر مهم تشكيل دهنده‌ي هويت ملي محسوب مي‌شود و در تاريخ‌نگاري ناسيوناليستي از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است، در آثار مشيرالدوله نيز نمود و جلوه‌ي برجسته‌اي پيدا كرده است. وي كتاب خود را با تقسيم‌بندي نژادي شروع مي كند و نژاد سفيد را اول مرتبه توضيح مي‌دهد و لفظ هند و اروپايي را براي اشاره به شاخه‌ي اصلي نژاد سفيد نارسا مي‌داند. لذا، اصطلاح «آريايي» را برمي‌گزيند كه ايرانيت در آن مستقر است. مشيرالدوله به نژاد ايراني‌ها نگاه خاصي دارد. او به برتري ذاتي و هوشي نژاد آريايي از منظر كاملاً ناسيوناليستي و ملي‌گرايي نگاه مي‌كند. پيرنيا، از لحاظ سابقه‌ي تاريخي، آريايي‌هاي ايران را قديمي‌تر از آريايي‌هاي ديگر و از لحاظ رفتار و منش و مذهب و ... بالاتر و برتر از همه‌ي ملت‌ها مي‌داند، و مي‌نويسد: «اما در مورد نژاد آريايي وضع به گونه‌ي ديگري است، آريان‌ها يكي از شعب مردم هند و اروپايي‌اند، زيرا حتي آثار تاريخي و ادبي آن‌ها از قرن چهارم ق.م شروع شده و حال آن‌كه آثار ادبي يوناني و ايتاليايي، بالنسبه جوان‌تر، و آثار ادبي پنج شعبه‌ي ديگر نسبت به آثار يوناني و ايتاليايي‌ هم خيلي تازه‌تر است» (پيرنيا، 1341، ج 1: 153).
لازم به توضيح است كه پيرنيا زماني درباره‌ي نژادهاي بشري و نژاد ايراني قلم‌فرسايي مي‌كند كه نظريه‌هاي نژادپرستانه به دوره‌ي افول خود رسيده‌اند، اما دوران او‌ج‌گيري نظريه‌هاي ناسيوناليستي است. وي نيز تحت تأثير جريان دوم، شديداً به اين سوگرايش يافته است.

2- زبان

زبان، يكي ديگر از مؤلفه‌هاي مهم هويت ملي است كه پيرنيا توجه ويژه‌اي به آن دارد. وي ارتباط تنگاتنگي بين پيشرفت‌هاي تمدني و نظامي با زبان برقرار مي‌كند و هم‌چنين انحطاط و سقوط دولت‌ها را با زبان مرتبط مي‌داند و مي‌نويسد:
ملل مترقي آن‌هايي بوده‌اند كه زبانشان بيش‌تر ترقي كرده بود، و نيز در قاره‌هاي قديم ديده مي‌شود كه هر زمان دو ملت با هم طرف شده‌اند، ملتي كه زبان‌شان كامل‌تر بوده بر ديگري غلبه يافته.
سامي‌هاي كلده و آسور آسياي غربي و مصر، قرن‌ها حكومت كردند و زماني كه با پارسي‌ها طرف شدند مغلوب گشتند. زباني كه با زبان سانسكريت و آوستا قرابت داشت بر زبان بابلي و آسوري چربيد. بعد وقتي كه آريايي‌هاي ايران با يوناني‌ها طرف شدند، زبان يوناني غلبه كرده، تمام عالم آن روز از باختر تا اسپانيا [را در خود] فرو گرفت (پيرنيا، 1370: 12 و 13).
اما وي مشخص نساخته است كه برتري زبان با چه سازوكارهايي غلبه مي‌يابد. آيا اين غلبه، برآيند پيشرفت زبان است، يا حاصل مجموعه‌ي پيشرفت‌‌‌ها به‌ويژه نظامي‌گري است. پيرنيا در هر دوره‌اي، به بررسي زبان دوره‌هاي حكومتي ايران باستان مي‌پردازد و سعي دارد به نوعي، استقلال و هويت زباني ايرانيان را از گردوغبار فراموشي نمايان سازد. هرچند وي مانند برخي از باستان‌گرايان هم عصرش به پارسي‌ سره گرايش نيافته است، اما شديداً تحت تأثير ذهنيت باستان‌گرايي، كه با ناكامي مشروطه در ايران آغاز شده بود، قرار گرفته است. توجه به زبان به‌عنوان يك عنصر مؤثر در هويت ملي نيز برآيند اين تأثيرپذيري است.

3- مذهب، اخلاق و آداب و عادات

پيرنيا از عناصر ديگر هويت ملي از قبيل مذهب، اخلاق، آداب و عادات در ميان ايراني‌ها، با احساس خاصي سخن مي‌‌گويد:
... مذهب آريان‌هاي ايراني، بر تمام اديان و مذاهب قديمه، به استثناي مذهب بني‌اسراييل (كه در اقليت بودند) ترجيح داشته و اخلاق آريان‌ها عالي‌تر از اخلاق ملل قديمه‌ي مشرق بوده. اين است يكي از چيزهاي تازه كه آريان‌هاي ايراني در عالم قديم داخل كرده‌اند؛ يعني، مذهبي عالي‌تر و اخلاقي پاك‌تر. پس از مذهب چيزي مي‌آيد كه نتيجه‌ي مذهب و اخلاقي كه ناشي از آن است؛ يعني، طرز اداره كردن ممالكي كه تابع ايران شدند ... اما كوروش بزرگ و داريوش اول با نظر رأفت به ممالك تابعه مي‌نگرند؛ پادشاهان مغلوب را مي‌نوازند و مستشار خود قرار مي‌دهند؛ در معابد ملل مغلوبه حاضر شده ارباب انواع آن‌ها را محترم مي‌دارند؛ موافق مذاهب آن‌ها تاج‌گذاري مي‌كنند و با مؤسسات و عادات و اخلاق آن‌ها كاري ندارند ... شاهان اولي هخامنشي، ممالك را براي نابود كردن ملل و نهب و غارت و بردن غنايم نمي‌گرفتند، بلكه مي‌خواستند ملل تابعه را اداره كنند و امنيت و آسايش را در اكناف دولت شاهنشاهي خود برقرار نمايند ... بعد مي‌بينيم كه اسكندر به ايران مي‌آيد، همان طرز حكومت و اداره را پيش گرفته، به احترام به ايراني‌ها مي‌نگرد، و به اندازه‌ا‌ي، اسلوب و شيوه‌ي اداري خود را ايراني مي‌كند، كه براي بعضي از محققين جديد اين عقيده حاصل مي‌شود كه تاريخ دوره‌ي اسكندر، تاريخ ايران است نه مقدوني يا يوناني ...  (پيرنيا، 1370: 508-506).
پيرنيا در احياي عظمت ايران باستان، به علل و عوامل مؤثر در عظمت و شكوه دولت‌هاي باستاني مي‌پردازد، او در حوزه‌ي فردي و شخصي به عواملي چون تسامح، درايت (عقل)، عدالت، اراده‌ي قوي، بلند نظري و بزرگ‌منشي و امثال آن در پادشاهان هر حكومت اشاره مي‌كند، و در عرصه‌ي اجتماعي و سياسي از عواملي چون تشكيلات اداري منظم و مستحكم، تعليم و تربيت صحيح سپاهيان، ترويج علم و دانش، تسامح دين و ... ياد مي‌كند. به اعتقاد پيرنيا در سايه‌ي چنين عواملي بود كه دولت‌هاي هخامنشي و ساساني، به عظمت و شكوه جهاني دست يافتند. در اين‌جا به برخي از اظهارات او در خصوص موارد مذكور اشاره مي‌شود: « ... اكثر شاهان هخامنشي، بزرگ‌منش و با رأفت بودند»(پيرنيا، 1341، ج 2: 476). «... اما كوروش بزرگ و داريوش اول با نظر رأفت به ممالك تابعه مي‌نگرند، پادشاهان مغلوب را مي‌نوازند و مستشار خود قرار مي‌دهند» (پيرنيا، 1370: 506). «... شاهان هخامنشي تعصب مذهبي نداشته، هر ملتي را به معتقدات خود وا مي‌گذاشتند، و به اين هم اكتفا نكرده، آداب مذهبي ساير ملل را فراگرفته به جا مي‌آوردند، و طوري رفتار مي‌كردند كه در نزد ملل تابعه، مقبول ارباب انواع آن‌ها باشند» (صص 167 و 168). پيرنيا در جاي ديگر مي‌گويد:
... سلسله‌ي ساساني نه تنها در تاريخ ايران نظير ندارد، بلكه در تاريخ عالم هم نظاير آن نادر است. تشكيلات ساساني در داخله‌‌ي ايران ميراثي بود كه از داريوش اول به آن‌ها رسيده بود، ولي چيزهايي كه ساسانيان بر آن افزودند، آن‌ها را از جانشينان آن شاه بزرگ متمايز مي‌دارد: از آن جمله است عدم مداخله‌‌ي زن‌ها و خواجه‌سرايان در امور دولتي. ترتيب سپاهيان با شهامت و تحكيم ادارات. در زمان نامي‌ترين شاه آن (انوشيروان) ترويج علم و ادب در ايران شروع شد، و اگر خسرو پرويز دنباله‌ي آن را قطع نكرده بود، دامنه‌ي رنسانسي كه رفته بود شروع شود امتداد مي‌يافت (پيرنيا، 1370: 481).
نكته‌ي ظريفي كه در آثار پيرنيا قابل ملاحظه است اين است كه، احياي عظمت ايران باستان با احياي شخصيت‌هاي سياسي آن زمان به قدري ممزوج گشته است، كه هر خواننده‌اي پس از مطالعه‌ي آثار وي، مجذوب نقش پادشاهاني نظير كوروش و داريوش بزرگ و انوشيروان مي‌شود. به احتمال قوي، اين نكته ناشي از اعتقاد پيرنيا به نقش شخصيت در تاريخ بوده است. مرحوم دكتر زرين‌كوب، درخصوص اهميت نقش شخصيت در تفكر پيرنيا مي‌نويسد:
از مطالعه‌ي دقيق ايران باستان به خوبي پيداست كه مشيرالدوله، گذشته از توجه به جزئيات احوال فرمانروايان، خصلت و اراده‌ي آن‌ها و تدبير و درايت آن‌ها، به آن‌چه مربوط به احوال تمدن و فرهنگ است نيز توجه دارد، و اگر در آن‌چه مربوط به تاريخ سياسي است بيش‌تر به احوال و اوصاف سرداران و فرمانروايان علاقه نشان مي‌دهد، اين نكته ظاهراً از اهميتي است كه وي براي نقش شخصيت قايل بوده است. به‌علاوه، علاقه به جزئيات حوادث، و اجتناب از تفسيرهاي دور و دراز، نشان مي‌دهد كه مشيرالدوله در تاريخ‌نويسي در حدي به شيوه‌ي مكتب فون رانكه مورخ آلماني (1886-1795 م) و به بررسي «آن‌چه واقعاً روي داده است» تمايل داشته است ـ به پيروي از آن‌چه از ظاهر و صريح متون مي‌توان استنباط كرد (زرين‌كوب، 1351: 753 و 754).
متأسفانه، هر چند مرحوم پيرنيا در آثار خود تلاش زيادي مي‌كند تا از اظهارنظرهاي تعصب‌آميز و جانبدارانه‌ي آشكار و صريح احتراز نمايد، اما در برخي از موارد، عنان قلم از دستش خارج شده و به ناچار از رفتار و كردار غيرمعقول و احياناً زشت ايراني‌ها در سرزمين‌هاي ديگر، از طريق توسل به استدلال‌هاي غيرقابل توجيه دفاع مي‌كند. مثلاً در تخريب بعضي از شهرهاي بين‌المللي و يونان توسط ايراني‌ها در دوره‌ي مادها و هخامنشيان چنين مي‌نويسد:
در اينجا ممكن است گفته شود كه مدها نينوا را خراب كردند و پارسي‌ها در زمان خشيارشا بابل را غارت نمودند. بلي، وليكن بايد در نظر داشت كه مدها تنها نبودند و متحدين آن‌ها بابلي‌ها بودند كه آسور را رقيب بزرگ خود مي‌دانستند و غارت بابل بعد از سه دفعه طغيان و شورش آن شهر شد، و در دفعه‌ي اول و دوم چنين اقدامي به عمل نيامد و اگر ايراني‌ها آتن را آتش زدند معامله‌ي متقابله‌ي كارهاي بي‌رويه‌ي يوناني‌ها در آسياي صغير و آتش زدن سارد بود، چنان‌كه ايراني‌ها آن زمان مي‌گفته‌اند «اين رفتار را از يوناني‌ها فرا گرفته‌ايم (پيرنيا، 1370: 508).
اما در باب علل انقراض و انحطاط دولت‌هاي باستان نيز مرحوم مشيرالدوله در كتب تاريخ ايران باستان و ايراني باستاني، كراراً از عوامل انحطاط دولت‌هاي باستان سخن گفته‌ است، او به دو عامل، بيش‌تر از عوامل ديگر اهميت داده و آن‌ها را برجسته‌تر مطرح كرده است. نخست عيش و عشرت حكام و مردم، دوم عدم وجود شاهان عاقل و قوي‌الاراده در آن جامعه بود. پيرنيا درباره‌ي علت اول كه دولت‌هاي مادي، پارسي، يوناني و سلوكي را گرفتار كرده بود مي‌نويسد:
وقتي درباره‌ي علل انقراض دولت مادها مطالعه مي‌كنيم، چنين نتيجه مي‌گيريم كه عيش، اساس انقراض يا انحطاط‌شان بوده است. چنان‌كه بعدها، همين علت باعث شد كه پارسي‌ها پس از دويست سال سلطنت، با هجوم اسكندر مقدوني منقرض شوند. سست شدن يوناني‌ها و سلوكيدها در ازمنه‌ بعد نيز تكرار همان احوالي است كه براي مادي‌ها و پارسي‌ها و مردمان ديگر در ازمنه‌ي پيش حاصل شد. كليتاً اين قاعده مسلم است كه چون مردمي در تجملات زندگي و عيش و نوش فرو رفتند، سست گرديده و به واسطه‌ي تن‌آسايي، صفات مردانگي را جسماً و اخلاقاً از دست مي‌دهند. اين احوال اختصاص به عهد يا دوره‌ و يا ملتي ندارد. بي‌استثناء نتيجه‌ي اين احوال در هر زمان و هر جا يكي است (پيرنيا، 1341، ج 1: 206).
 اما در خصوص علت دوم كه باعث انقراض هخامنشيان و ساسانيان شد مي‌گويد: «انقراض سلسله‌ي هخامنشي، از فقدان شاه و رجال عاقل و قوي‌الاراده‌ا‌ي كه بتواند اوضاع داخله را اصلاح و سياست خارجه را با دست قوي اداره كنند و اگر چنين اشخاصي پيدا مي‌شدند ايران به دست اسكندر نمي‌افتاد» (پيرنيا، 1370: 275). پيرنيا در علل انقراض ساسانيان به همان علت استناد كرده و مي‌گويد: «... ثالثاً پيدا نشدن شاه عاقل و قوي‌الاراده كه زمام امور را به دست گرفته اصلاحاتي برحسب مقتضيات وقت نمايد به اين جهت اگرچه در درجه‌ي سوم نوشته شده و ليكن در اهميت بالاتر است. تشيكلات ايران ساساني، شاهان عاقل و قوي‌الاراده لازم داشت و همين كه چنين شاهاني بعد از انوشيروان پيدا نشدند انحطاط شروع و به واسطه‌ي نهضت مسلمين به انقراض ختم شد، زيرا موازنه به هم خورد» (صص 480 و 481).
سؤالي كه در اين‌جا پيش مي‌آيد اين است كه چرا پيرنيا در مطالب فوق به اين نكته تأكيد خاصي مي‌كند كه عوامل مذكور به عهد و دوره يا ملت خاصي اختصاص ندارد، بلكه در همه‌ي عصرها و مصرها جاري و ساري است؟ آيا پاسخ آن جز اين است كه او وضعيت جامعه‌ي كنوني خويش را بازگو مي‌كند، و هشدارباشي به حاكمان و مردم دوره‌ي خودش مي‌دهد؟ آيا نمي‌توان مدعي شد كه «تاريخ ايران باستان» پيرنيا به همان ميزان كه پيرامون عوامل انحطاط دوره‌هاي هخامنشي و اشكاني و ساساني گفت‌وگو مي‌كند، امروز، پيرامون عوامل انحطاط و سقوط ايرانِ دوره‌ي قاجار، اطلاعات در اختيار ما مي‌گذارد؟ به نظر مي‌رسد حقيقتاً نظريه‌هايي چون «مورخ محصول جامعه‌ي خود است»، «مورخ آيينه‌ زمان خود است»، «تاريخ تجربه‌ي مورخ است، تاريخ ساخته‌ي هيچ‌كس به جز مورخ نيست» در چنين آثاري معنا و مفهوم پيدا مي‌كند.

4- وطن يا سرزمين

يكي ديگر از رسالت‌هاي تاريخ‌نگاري ناسيوناليستي، بازسازي، احيا و دفاع از مقوله‌ي وطن به‌عنوان يكي از عناصر مهم هويت ملي است. اين مقوله نه تنها در آثار قلمي مشيرالدوله، بلكه در سخنراني‌ها، نامه‌ها، و مذاكرات او به‌عنوان يكي از عناصر بسيار مهم هويت ملي از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است. پيرنيا را بايد وطن‌پرست دانست، كه در نوشته‌هاي خود هميشه اسم ايران را با نوعي احترام و عظمت و غرور ياد كرده است. حتي زماني كه او در انتخاب بين دو موضوع مهم يعني قانون اساسي و مملكت (وطن) قرار مي‌گيرد، دومي را ترجيح داده و چنين مي‌گويد: «من قانون اساسي را براي مملكت مي‌خواهم، نه مملكت را براي قانون اساسي» (باستاني پاريزي، 1341: 37).
پيرنيا چه در نامه‌هاي رسمي و چه در سخنراني‌ها و در تأليفات تاريخي خود، به صراحت و قاطعيت تمام، از حفظ تماميت ارضي و جغرافيايي وطن (ايران) دفاع كرده است. بدون ترديد مخالفت‌هاي او با برخي از اشخاص موجهي چون شيخ‌محمد خياباني، ميرزاكوچك‌خان جنگلي و حسين‌خان چاه‌كوتاهي در همين راستا قابل توجيه است. پيرنيا حفظ يكپارچگي ايران را جزو وظايف قانوني و ملي خود مي‌دانست، و بر اين اساس با جدايي‌طلبان و تجزيه‌كنندگان ايران به شدت مخالفت مي‌كرد، البته با وقوف و آگاهي كامل بر تبعات منفي چنين مخالفت‌هايي كه به احتمال زياد آبرو و حيثيت سياسي و ملي و مذهبي وي را به خطر مي‌انداخت.
سخنراني پيرنيا در جلسه‌ي 14 سنبله‌ي 1300 هـ .ش / سوم محرم 1340 هـ .ق درباره‌ي قيام خياباني و تجزيه‌ي ايران، مؤيد مطالب فوق است، او مي‌‌گويد:
... در جريده‌ي طوفان، شرحي راجع به مرحوم خياباني مندرج بود كه قسمتي از آن راجع به كابينه‌ي بنده است، و لازم مي‌دانم بعضي توضيحات را براي اطلاع آقايان عرض بكنم ... تلگرافي كه مكرر با حضور تمام اعضاي كابينه و در مدت يك ماه با مرحوم خياباني و اعضاي هيأت قيام كننده به عمل آمده ... معلوم مي‌دارد صريحاً به ما مي‌گفتند كه ما والي نمي‌پذيريم، از مركز مي‌خواهيم كه به‌كار آذربايجان دخالت نكنند، ولي هر قدر پول مي‌خواهيم بدهند، بديهي است كه آقايانِ نمايندگان تصديق مي‌نمايند كه رژيم مشروطيت؛ يعني، همان رژيمي كه مرحوم خياباني به قول هواخواهانش اجراي آن را از كابينه‌ي ما مي‌خواست، همان رژيم آيا به يك هيأت دولتي اجازه مي‌دهد كه اصل مركزيت و تجزيه‌ي ايران را قبول كند؟ ما گفتيم آذربايجان جزو لايتجزاي ايران است. مخصوصاً مي‌دانم والي ما كه وارد شد، به اندازه‌اي حوصله و بردباري كرد كه هيچ كس منتظر نبود ... دولت جد و جهد مي‌كرد كه مسأله به مسالمت‌ بگذرد ... زيرا آن‌ها همه تبعه‌ي داخله و ايراني بودند، والي هم نهايت جد و جهد را به خرج داد كه به مسالمت‌ بگذرد، ولي موفق نشد ... آذربايجاني كه خود را هميشه دست راست و قوي هيكل ايران ديده، آذربايجاني كه عادت كرده هميشه جوي‌هاي خون براي حفظ حدود و ثغور ايران، براي حفظ قوميت و مليت ايران، جاري كند، به اين حرف‌هاي مشعشع گول نمي‌خورد، تاريخ سه هزار ساله‌ي ايران، آذربايجان را با ايران چنان ممزوج كرده است كه به هيچ وجه قابل تجزيه و انفكاك نيست. ... من و كابينه‌ي وزراي من، در مجلس شوراي ملي در پيشگاه كلام‌الله مجيد قسم ياد كرده بوديم كه اصول مشروطيت را حفظ كنيم. قسم براي اين نبود كه ملوك‌الطوايفي در اين مملكت تأسيس كنيم، پس ما به وظيفه‌ي خودمان رفتار نموده‌ايم، حالا هر چه مي‌خواهند بگويند (صص 65 و 66).
يكي ديگر از شواهد روشني كه در خصوص روحيه‌ي ناسيوناليستي و دغدغه‌ي وطن‌پرستي پيرنيا مي‌توان مطرح كرد، نامه‌ي او براي مستشارالدوله به تاريخ 11 رمضان 1327 است، در قسمتي از آن نامه چنين آمده است: «مي‌گويند هنوز ناصرالملك حاضر نشده كه صدارت را قبول نمايد و ممكن است تأخير ايشان مايه‌ي سوءظن يا بي‌اعتمادي ايشان به دولت جديده بشود، اگر اين طور است، رفتار ناصرالملك برخلاف وطن‌پرستي است» (مستشارالدوله، 1362، مجموعه‌ي دوم: 115).
سخنراني لردكرزن وزير خارجه‌ي انگليس در 17 نوامبر 1920 / 25 عقرب 1299 هـ .ش. در مجلس اعيان انگلستان در رابطه با مشيرالدوله، شاهد ديگري بر ملي‌گرايي پيرنيا است، كرزن مي‌گويد: «وثوق‌الدوله كه مؤسس قرارداد بود، از كار افتاده، كابينه‌ي جديد در تحت رياست شخصي كه مشهور به مشيرالدوله و معرف آن چيزي است كه من نمي‌توانم فرض كنم آن يك چيز منفي يا مخالف محسوب مي‌شود و شايد بالاتر معرف و نماينده‌ي دسته‌ي مليون بتوان ناميد به روي كار آمده است و سياست او تقريباً تا درجه‌اي با سياست سلف خود مخالفت دارد، كابينه‌ي مشيرالدوله ترجيح داد كه اجراييات مقدماتي معاهده‌اي را كه اكنون براي شما شرح دادم تا تصويب مجلس به عهده‌ي تعويق اندازد» (باستاني پاريزي، 1341: 69).

5- موقعيت جغرافيايي

در آخر اين مقاله لازم است به دو نكته‌ي ديگر كه در غالب آثار مرحوم مشيرالدوله مشاهده مي‌شود، اشاره شود. نخست روش‌شناسي او است، و دوم اهميت عوامل جغرافيايي در تاريخ. درخصوص مورد اول بايد گفت پيرنيا در تحليل عوامل و علل عظمت يا انحطاط دولت‌ها، سعي مي‌كند از روش‌شناسي كل‌گرايانه پيروي كند. او همه‌ي عوامل اجتماعي، سياسي، فرهنگي و ديني و حتي فردي و شخصي را مرتبط با هم و يكجا مي‌بيند. مثلاً عامل جغرافيايي را در مذهب و اخلاق، و عامل مذهب را در پيروزي‌ها و موفقيت‌هاي دولت‌ها مؤثر دانسته، مي‌گويد «... بايد در نظر داشت كه شرايط جغرافيايي فلات ايران و آب و هواي آن اثرات مبرهني در مذهب و احوال روحي آريان‌هاي ايراني گذاشت» (پيرنيا، ج 1: 152). يا در جاي ديگر مي‌گويد «... اين‌گونه رفتار (بلندمنشي و با رأفتي) كوروش، معلوم است كه ناشي از اخلاق او بوده، ولي خود اين اخلاق تماماً از صفات شخصي يا فردي ناشي نيست، بلكه بايد گفت كه عقايد مذهبي ايرانيان قديم نفوذي در اين نوع رفتار و كردار داشته» (پيرنيا، 1341، ج 2: 476). هرچند ايشان فلات ايران را يك مفهوم جغرافيايي مي‌داند كه امروزه با گذشته‌ي تاريخي‌اش تفاوت پيدا كرده و كوچك‌تر شده است، اما يكپارچگي جغرافيايي فلات ايران نوعي همگوني اخلاقي و فرهنگي در آن ايجاد شده است.
اما نكته‌ي دومي كه در تاريخ‌نگاري مشيرالدوله، بسيار چشمگير است، عنايت خاص او به تأثير عوامل جغرافيايي در مسايل روحي و رواني، مذهب، تاريخ و ... مردم ايران است. او مي‌نويسد «... بايد در نظر داشت كه شرايط جغرافيايي فلات ايران و آب و هواي آن اثرات مبرهني در مذهب و احوال روحي آريان‌هاي ايراني گذاشت» (پيرنيا، 1341، ج 1: 152). هر چند سابقه‌ي چنين مباحثي در جهان اسلام نيز وجود داشته و برخي از انديشمندان مسلمان به‌ويژه ابن‌خلدون جزو كساني بودند كه در آثار خود از اين مقوله ياد كرده‌اند، اما قطعاً مرحوم پيرنيا در به‌كارگيري چنين نظريه‌ي مهمي از آنان استفاده نكرده است، چرا كه اين شيوه‌ي تحليل موضوعات تاريخي؛ يعني، استفاده از جغرافيا در تجزيه و تحليل مسايل تاريخي شيوه‌ي جديدي بوده است كه در قرون معاصر از سوي نويسندگان غربي مرسوم گرديده است، و مشيرالدوله نيز به احتمال بسيار قوي از آنان بهره گرفته است، زيرا كه در كتاب ايران باستان خود، بارها از آثار جغرافيايي و تاريخي و نيز اظهار نظرهاي آن‌ها در خصوص موضوع فوق ياد كرده است.


نتيجه‌

حيات سياسي و اجتماعي پيرنيا، بين دو مقطع استبدادي قرار گرفته است. آغاز حياتش با استبداد ناصري و پايانش نيز با استبداد رضاخاني مقارن بود. با اغماض از پانزده سال اول و آخر حيات وي، تمام دوران وي در تلاطم و آشفتگي عجيبي فرو رفته بود. بي‌ثباتي سياسي و اجتماعي، مشخصه‌ي برجسته‌ي‌ اين دوران بود. وابستگي سياسي دولتمردان به بيگانگان، دخالت اجنبي‌ها در امور كشوري، افزايش گرايش‌هاي گريز از مركز و شورش‌هاي منطقه‌اي، كابينه‌ها را با مشكل و بحران مواجه ساخته بود. پيرنيا كه خود از دولت‌مردان اين دوره‌ي پرآشوب بوده، تحت تأثير تفكر رايج زمان، به ملي‌گرايي گرايش يافت. شرايط داخلي جامعه در گرايش وي نقش مؤثري داشت. ايشان حفظ يكپارچگي ملي ايران را به بسياري از خواست‌هاي ديگر جامعه ترجيح داد. درگيري‌ با افراد خوش‌نامي چون خياباني نيز در راستاي نيل به چنين هدفي بوده است.
پيرنيا گرايش ملي‌گرايي خود را نه تنها در سياست‌هاي دولتش اعمال مي‌كرد، بلكه در تاريخ‌نگاري‌اش نيز در اين راستا قلم‌ زده است. ملي‌گرايي وي تطابق كاملي با سياست‌هاي تبليغي رسمي پهلوي داشت. هر چند وي با روي كار آمدن پهلوي از سياست كناره‌ گرفت، اما نگرش و بينش‌اش با ايدئولوژي تبليغي روشنفكران اين دوره همچون اصحاب كاوه و ايران‌شهر نزديكي داشت. هر چند وي تندروي كاويان را نداشت، اما همراهي بين اين دو ديده مي‌شود. دقيقاً اين نزديكي دو ديدگاه، نگرش وي را با نگرش بومي‌گرايي كسروي متفاوت مي‌سازد. اما نقطه‌ي كانوني نگرش‌ها در حفظ يكپارچگي ملي بود، كه اكثر روشنفكران اين دوره به آن توجه كرد‌ه‌اند.
پيرنيا در راستاي حفظ يكپارچگي ملي، عناصر هويت ملي را در مؤلفه‌هايي چون نژاد آريايي، مذهب و عادات و آداب، زبان، وطن و موقعيت جغرافيايي فلات ايران جست‌وجو مي‌كند. نگرش باستاني‌گرايي پيرنيا به آغاز حاكميت آريايي‌ها در ايران، از دوره مادها تا امروز به قوت خود باقي است و اين نگرش به نوعي موجب كم‌توجهي به ساكنان اوليه‌ي فلات ايران شده كه حاصل تبليغات ايدئولوژيكي باستان‌گرايي پهلوي‌ها بوده است.
 
يادداشت‌ها :

1- مشيرالدوله، در مجلس اول شوراي اصلي، جزو نمايندگاني بود كه در تدوين قانون اساسي و نظام‌نامه مجلس مؤثر بود و در ديگر ادوار مجلس شوراي ملي به نمايندگي از برخي شهرها انتخاب شده بود كه به طور مختصر عبارتند از: دوره‌ي دوم از گرگان (استرآباد)، دوره‌ها‌ي سوم، چهارم، پنجم از تهران، در دوره‌ي ششم (ذيحجه 1344 هـ .ق / 1305 هـ .ش) نيز از تهران به همراه مستوفي‌الممالك و مؤتمن‌الملك انتخاب شد (باستاني پاريزي، 1341: 113).
2- ميرزاحسن‌خان در 1317 هـ .ق به سمت منشي وزير امور خارجه ـ پدرش ميرزا نصرالله‌خان مشيرالدوله ـ منصوب شد. تأسيس مدرسه‌ي علوم سياسي از اقدامات او در اين دوره بود. در كابينه‌ي ابوالقاسم‌خان ناصرالملك (1325 هـ .ق) به وزارت خارجه رسيد. اين سمت را در كابينه‌ي نظام‌السلطنه‌ي مافي نيز داشت. در كابينه‌ي محمدوليخان سپهدار اعظم به وزارت عدليه رسيد. اين سمت را در كابينه‌ي ناصرالملك، و در كابينه‌ي دوم و سوم و چهارم سپهدار و كابينه‌ي اول و دوم صمصام‌السلطنه‌ي بخيتاري برعهده داشت. و در سال‌هاي 1294، 1299، 1300 و 1302 به نخست‌وزيري رسيد. (باستاني پاريزي، 1341، 35)او را مؤسس دادگستري نوين نيز دانسته‌اند (نفيسي، 1381: 46).
 
منابع :

1- آدميت، فريدون (1364)؛ «انحطاط تاريخ‌نگاري در ايران»، سخن دوره، 17، شماره 1، صص
30-17.
2- آقاجري، سيدهاشم و ديگران (1380)؛ تأملاتي در علم تاريخ و تاريخ‌نگاري اسلامي، به اهتمام حسن حضرتي، تهران: نقش جهان.
3- باستاني پاريزي، محمد‌ابراهيم (1351)؛ «خلاصه‌اي از زندگاني مشيرالدوله»، راهنماي كتاب، سال پانزدهم، شماره‌هاي 10-11-12، دي ـ بهمن ـ اسفند، صص 741-735.
4- ــــــــــــــــــــــــ (2536) [1356]؛ تلاش آزادي، تهران: نوين.
5- ــــــــــــــــــــــــ (1341)؛ مقدمه‌اي بر كتاب ايران باستان پيرنيا، كتاب اول (تاريخ مشرق قديم)، چاپ سوم، تهران: سازمان كتاب‌هاي جيبي.
6- پيرنيا، حسن (مشيرالدوله) و عباس اقبال (1364)؛ تاريخ ايران، تهران: كتاب‌فروشي خيام.
7- ـــــــــ (1341)؛ ايران باستان، كتاب اول، تهران: سازمان كتاب‌هاي جيبي، تهران.
8- ـــــــــ (1370)؛ ايران باستاني و داستان‌هاي قديم ايران، تهران: دنياي كتاب.
9- چرچيل، ج.پ. (1369)، فرهنگ رجال قاجار، ترجمه‌ي غلامحسين ميرزا صالح، تهران: انتشارات زرين.
10- زرين‌كوب، عبدالحسين (1351)؛ «شيوه‌ي تاريخ‌نگاري در كتاب ايران باستان مشيرالدوله»، راهنماي كتاب، سال پانزدهم، شماره‌هاي 10-11-12، دي ـ بهمن ـ اسفند، صص 742-755.
11- سعيدي، احمد (1351)؛ «خاطراتي درباره‌ي مشيرالدوله»، راهنماي كتاب، سال پانزدهم، شماره‌هاي 10-11-12، دي‌ـ بهمن ـ اسفند، صص 760-756.
12- صفايي، ابراهيم (1363)؛ رهبران مشروطه، دوره‌ي دوم، تهران: جاويدان.
13- ضرغام‌بروجني، جمشيد (1350)؛ دولت‌هاي عصر مشروطيت، تهران: [مجلس شوراي ملي]، اداره كل قوانين.
14- علوي‌، سيدابوالحسن (1363)؛ رجال عصر مشروطيت، به كوشش حبيب يغمايي و ايرج افشار، تهران: اساطير.
15- فصيحي، سيمين (1372)؛ جريان‌هاي اصلي تاريخ‌نگاري در دوره‌ي پهلوي، مشهد: نوند.
16- كاتم، ريچارد (1371)؛ ناسيوناليسم در ايران، ترجمه‌ي احمد تدين، تهران: انتشارات كوير.
17- كار.اي. اچ. (1356)؛ تاريخ چيست، چاپ سوم، ترجمه‌ي حسين كامشاد، تهران: خوارزمي.
18- كرماني، ناظم‌الاسلام، (1361)؛ تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ سوم، به اهتمام علي‌اكبر سيرجاني، تهران: آگاه.
19- كسروي، احمد (1373)؛ تاريخ مشروطه‌ي ايران، چاپ هفدهم، تهران: اميركبير.
20- محيط طباطبايي، سيدمحمد (1351)؛ «مشيرالدوله، مرد سياست»، راهنماي كتاب، سال پانزدهم، شماره‌هاي 10-11-12، دي ـ بهمن ـ اسفند، صص 735-727.
21- مستشارالدوله صادق (1362)؛ خاطرات و اسناد مستشارالدوله صادق، به كوشش ايرج افشار، تهران: انتشارات فردوس.
22- مستوفي، عبدالله (1371)؛ تاريخ اجتماعي و اداري دوره‌ي قاجاريه يا شرح زندگاني من، ج 2 و 3، چاپ سوم، تهران: زوار.
23- ممتحن‌الدوله شقاقي، ميرزامهدي‌خان و ميرزاهاشم‌خان (1365)؛ رجال وزارت خارجه در عصر ناصري و مظفري، به كوشش ايرج افشار، تهران: اساطير.
24- مناف‌زاده، عليرضا (1377)؛ «تاريخ پرافتخار؛ كندوكاوي در ديدگاه‌هاي روشنفكري ما نسبت به تاريخ گذشته»، نگاه نو، شماره‌ي 36، صص 143-119.
25- نفيسي، سعيد (1381)؛ به روايت سعيد نفيسي: خاطرات سياسي، ادبي، جواني، به كوشش علي‌رضا اعتصام، تهران: مركز.
26- نيك‌بين، نصرالله (1347)؛ اظهار نظر درباره‌ي ارزش علمي تاريخ مشيرالدوله، تهران: دهخدا.
27- وحيدنيا، سيف‌الله (1364)؛ خاطرات و اسناد (ناصرالملك و يادداشت‌هايش)، تهران: وحيد.


28- Kedourie, Elie and Sylvia G. Haim (eds) (1980), Toward a Modern Iran, Frank Cass.

 

 

 

National Identity in the Historiography of Mushirudulleh (Pirnya)
Zekrullah Mohammadi

Mirza Hossein Khan Mushirudulleh (Pirnya) has followed a nationalistic approach in his historiography. His main concern was pathology of the reasons of the weakness and decline of Iran in the late Qajar era and has made attempts to strengthen national identity and revive the past splendor of the Iranian civilization.

Keywords: National identity, Historiography, Nationalism, Patriotism
 

 

 

 برداشت= جناب اقای ذکر الله محمدی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۶ دی ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
با درود فراوان خدمت تمام دوستان عزیزم در پارسوماش خدمتتون عرض کنم که در

دوره صفوی و قاجاردر مورد تاریخ و وفرهنگ ان سخن بسیار گفته شده است در
سفرنامه‌های دوره صفوی و قاجاری، صرف‌نظر از کاستی‌های محتوایی و روش‌شناختی‌شان، به عنوان یکی از اسناد معتبر تاریخی، شرح آداب و رسوم و بازنمایی جهان ايراني در منظومه فکری سفرنامه‌نویسانی است که با تصویر‌سازی از ایران بنیادهای شناخت نسبت به جهان ایرانی را در ذهن و ضمیر مخاطبانشان استوار ساختند.
دوره صفویه که با تلفیق سه عنصر مهم هویت‌ساز یعنی مذهب، اسطوره و سرزمین، پایه‌گذار عصر نوینی در فرآیند هویت‌یابی ایرانیان به شمار می‌آید و دوره قاجاریه، که سرآغاز مداخله همه‌جانبه اروپائیان در جهان ایرانی و تأثیر عمیق آن بر هویت ایرانی است، در نقطه تمرکز این مقاله واقع شده‌اند. هدف مقاله پاسخ به این پرسش اصلی است که مهمترین مميزه‌هاي فرهنگي ايرانيان که در اين سفرنامه‌ها مورد توجه قرار گرفته است کدامند؟
مقاله با توجه به تعریف مفهوم هویت که بر وجود «دیگران» در فرایند هویت‌یابی تأکید می‌کند، و توجه به نقش مؤلفه‌های فرهنگی در تکوین هویت ملی، مؤلفه‌هاي هويت فرهنگي ايرانيان را به صورت زیر احصا نموده است: مؤلفه‌هاي مثبت عبارتند از: مدارای دینی، دین‌مداری، میهمان‌نوازی، علم‌آموزی، شعردوستی، دلبستگی به مؤلفه‌های هویت ایرانی، مرجعیت روحانیت در بین مردم و رواج فرهنگ عفاف در میان توده‌ها.
و در بعد منفي شناسه‌هاي مهم عبارتند از: خرافه‌گرائی و تقدیرباوری، تجمل‌گرایی، پنهانکاری و دورویی، فقدان شایسته‌سالاری، عافیت‌طلبی و مسامحه‌کاری، فقدان روح نقادی و فساد دستگاه سیاسی و جدائی كامل بین دولت و مردم.

كليدواژه‌ها: سفرنامه، هويت، هويت ايراني، هويت فرهنگي ايرانيان، صفويه، قاجاريه
 
مقدمه
سیاحت و سفر، از ادوار کهن، جزء مهمترین خواست‌ها و تمایلات انسان‌های کنجکاو و از راه‌های اولیه شناخت ملل و اقوام دیگر و تعامل و تبادل فرهنگ‌ها بوده و سیاحان مختلف؛ بنا به مقاصد گوناگون اعم از تجارت، تحقيق و كسب معرفت، انجام مأموریت دولتی و یا ارضای حس کنجکاوی شخصی و غیره، در زمانی که هنوز سرزمین‌های زیادی برای جهانیان ناشناخته بود، به انجام سفر همت کردند.
یکی از کشورهایی که به خاطر قدمت تمدنی، تنوع فرهنگی، جاذبه تجاری و سودآوری اقتصادي، موقعیت ارتباطی با سایر مناطق دنیا و اهمیت سیاسی در مناسبات و رقابت بین قدرت‌های بزرگ وقت مانند امپراطوری عثمانی، دول اروپائی و روسیه تزاری، از دیرباز مقصد سیاحان بوده، ایران است. این اهمیت، در عصر صفوی که یکی از ادوار مهم فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و نظامی ایران بوده و از نظر فرایند دولت ـ ملت‌سازی با ورود سه عنصر هویت‌ساز زبان، مذهب و اسطوره(تاجیک، 1384: 149)، یکی از نقاط عطف به شمار می‌رود، مضاعف گردید و سیاحان زیادی را روانه ایران نمود؛ به گونه‌ای که می‌توان گفت موج ورود سیاحان در قرون 17و 18، موجب شد تا در اروپا نهضت شناخت ایران شکل گیرد (شیبانی، 1381: 4-9).
بسیاری از این سیاحان، پس از بازگشت به کشورهای خويش، به نگارش خاطرات سفر خود در قالب سفرنامه همت گماشتند که صرف‌نظر از کاستی‌های محتوایی یا روشی، از اسناد معتبر تاریخی به حساب مي‌آيند و تصویر روشنی از اوضاع اجتماعی، تشکیلات اداری، آداب و رسوم و سنن ایرانیان آن زمان ارائه می‌دهند. اين سفرنامه‌ها، از حالات، آداب و فرهنگ مللی حکایت می‌کنند که سفرنامه‌نویس از آنجا دیدن کرده است (دانش‌پژوه، 1380: 12). در این سفرنامه‌ها، وجوه تشابه و تمایز هویت‌های ملل مختلف و چگونگی فهم هویت و فرهنگ ملت میزبان، از زاویه دید مسافران به خوبی قابل درک می‌نماید. به بیان دیگر، سفرنامه پیامی متقابل است که نویسنده خارجی به واسطه آن، از يك سو به هموطنان و همزبانان خود آگاهی و اطلاع می‌دهد و از سوي ديگر، کشور میزبان را از دیدگاه دیگران نسبت به خود ‌آگاه مي‌كند. سفرنامه روایت زندگی بشر و داستان واقعی سرزمین‌ها و مردمان دور و نزدیک است که رفتارها، آداب و رسوم، علائق و ویژگی‌های زندگی انسان را در مکان‌های مختلف و زمان‌های قریب و بعید می‌نمایاند (همان: 20).
سفرنامه کتابی علمی و تحقیقی است که هم افراد را بررسی می‌کند و هم کلیت جامعه را. بر اين اساس، در این تحقیق در صددیم به این پرسش پاسخ دهیم که هویت فرهنگي ايرانيان در سفرنامه‌های اروپاييان عهد صفوی و قاجاری چگونه انعکاس یافته است؟ به عبارت دیگر سفرنامه‌نویسان اروپایی در نگاشته‌های خویش، چگونه شناسه‌هاي فرهنگي ايرانيان را توصيف و ترسيم كرده‌اند و کداميك از مؤلفه‌های هویت فرهنگي ایرانی، در این سفرنامه‌ها ممیزه بارز و خصیصه عام و فراگیر ایرانیان شناخته شده و مورد توجه بیشتری قرار گرفته است؟

روش‌شناسي تحقيق

هر تحقيقي متناسب با موضوع خود مستلزم كاربست روش ويژه‌اي است. در اين پژوهش به منظور استخراج مختصات هويت فرهنگي ايرانيان از متن سفرنامه‌ها، ابتدا بررسي مقدماتي تعداد يكصد و يك سفرنامه موجود در مراكز اسناد و كتابخانه‌هاي كشور شناسايي گرديد. از آنجا كه هدف اين بود تا سفرنامه‌نويساني كه فارغ از ملاحظات اداري و سياسي، بلكه بيشتر به قصد بازرگاني، كنجكاوي علمي و شناخت بيشتر به ايران سفر كردند مورد مطالعه قرار گيرند، لذا در مرحله بعدي اغلب سفرنامه‌هاي دولتمردان و مقامات رسمي شامل مأمورين دولت، نظاميان و افسران، سفرا، وزراي مختار، كنسول‌ها، دبيران سفارتخانه‌ها و ساير مأمورين دولت‌هاي اروپايي و غيره به تعداد 48 سفرنامه‌ خارج از حوزه مطالعه مقاله قرار گرفتند. از مجموع 53 سفرنامه باقيمانده تعداد 7 سفرنامه به دليل محدوديت جغرافيايي كه فقط خاطرات سفرنامه‌نويس از يك منطقه خاص مثل لرستان يا خوزستان بوده و فاقد ويژگي‌هاي مطالعه مردم‌شناختي يا فرهنگي است مثل سفرنامه لرستان و خوزستان نوشته بارون دوبد جهانگرد روسي اواسط قرن نوزدهم، مگلونوف كه فقط مختص خاطرات سفر به مناطق شمالي حاشيه درياي خزر بوده يا سفرنامه ايزابلد بيشوت (به بيستون و بختياري) و يا به دليل محدوديت موضوعي غيرمرتبط با اين مقاله شناخته شدند مثل سفرنامه سون هدين كه به مباحث تكنيكي كويرشناسي مي‌پردازد، يا سفرنامه فلاندن كه فقط به توصيف جغرافيايي اماكن مورد بازديد اختصاص دارد و غيره، از دستور مطالعه خارج شدند. در نتيجه تعداد 46 سفرنامه ذيربط با موضوع پژوهش باقي‌ماند كه با توجه به ميزان توجه سفرنامه‌نويسان به ابعاد مردم‌شناختي و فرهنگي ايرانيان تعداد 24 سفرنامه از سوي نگارنده گزينش شد. بدين‌ترتيب مي‌توان گفت كه جامعه نمونه (سفرنامه) به صورت تعمدي يا انتخابي تعيين شده‌اند. از حجم جامعه نمونه تعداد 10 سفرنامه مربوط به دوره صفويه و 36 سفرنامه مربوط به دوره قاجاريه باقي ماند. در گزينش جامعه نمونه سعي شد همين نسبت نيز مراعات گردد يعني حدوداً يك چهارم سفرنامه‌ها به صفويه و سه چهارم به دوره قاجاريه اختصاص يابد. از ميان جامعه نمونه سفرنامه برادران شرلي، فيگوئروا، دلاواله، تاورنيه، اولئاريوس، شاردن و كمپفر، متعلق به دوره صفويه و سفرنامه‌هاي كارلاسرنا، چريكف، لايارد، وامبري و كوليوررايس، دروويل، اوليويه، پولاك، شيل، روششوار، گوبينو، براون، دمورگان، ويشارد، جكسن، بابن و هوسه، گرترودبل و گروته به دوره قاجاريه اختصاص دارد.
روش گردآوري داده‌ها از متن جامعه نمونه بدين صورت بود كه محقق با استقراء تام جامعه نمونه آن دسته از عبارات، گزاره‌ها و واژه‌هايي كه از سوي سفرنامه‌نويسان با تعميم مواجه شده و به عنوان ويژگي بارز فرهنگي ايرانيان بيان شده‌اند را در دو دسته خصائص مثبت و منفي طبقه‌بندي نمود و ملاك انتخاب‌ آن صفت اعم از ايجابي و سلبي آن بود كه حداقل در يك سوم جامعه نمونه بدان اشاره شده باشد. به عبارت ديگر برخي مختصاتي كه از فراواني ياد شده برخوردار نبوده و فقط از سوي تعداد اندكي از سفرنامه‌نويسان هر چند با تعميم به ايرانيان منتسب شده بودند در طبقه‌بندي ياد شده قرار نگرفتند.
يادآوري يك نكته در خصوص علت انتخاب دو دوره صفويه و قاجاريه لازم به نظر مي‌رسد و آن اينكه حدفاصل زماني بين دوره صفويه و قاجاريه حدود يكصد سال است و سفرنامه‌اي در اين فاصله زماني گزينش نشده است. دو دليل عمده در اين خصوص قابل ذكر است: اول اينكه تعداد سفرنامه‌هاي نوشته شده در اين دوره بسيار نادر و مطابق بررسي انجام شده از انگشتان يك دست تجاوز نمي‌كند مثل سفرنامه كارستن نيبور و دوم اينكه ويژگي برجسته دو دوره ياد شده اشتمال آنها بر بعد هويتي است بدين منظور كه دوره صفويه با تشكيل اولين دولت ملي در ايران توانست «خود يا همان هويت» ايراني را در قبال «دگر» عثماني‌ها، تاتارهاي ازبك، روسيه تزاري و انگليسي‌ها، تعريف، تثبيت و به جهانيان عرضه نمايد و حس ايراني بودن را با ابتنا بر سه عنصر سرزمين، مذهب و اسطوره بازتوليد و احيا كند و دوره قاجاريه از اين زاويه كه متعاقب مداخله همه‌جانبه اروپاييان در ايران و مواجهه ايرانيان با مظاهر پيشرفت و نوسازي غربي و افول شتابنده عظمت، قدرت و هويت گذشته، مسأله «كيستي ايراني» را دچار چالش عميق و شالوده‌شكنانه‌اي نمود حائز اهميت شناخته شدند و چون دوران فترت بين دو سلسله، جز وقوع كشورگشايي صرف (دوره افشاريه) و جنگ‌ها و كشمكش‌هاي بين خوانين محلي (دوره زنديه) و چرخش معمول قدرت و فاقد بعد هويتي بود از تمركز مطالعه مقاله خارج شد. طبیعی است از میان انواع سفرنامه‌ها شامل سفرنامه‌های علمی مثل سفرنامه ناصرخسرو یا ابن حوقل، سفرنامه‌های سیاسی مثل سفرنامه سایکس در دوره ناصرالدین شاه قاجار، سفرنامه‌های مأموریتی مثل سفرنامه دیالافوآ، و سفرنامه‌های سیاحان و جهانگردان که صرفاٌ برای مشاهده شگفتی‌های جهان ایرانی و ارضای حس کنجکاوی نگاشته شده‌اند مثل سفرنامه تاورنیه، اغلب دسته آخر مورد توجه قرار گرفته‌اند. البته به دليل غلبه بعد فرهنگي و مردم‌شناختي برخي سفرنامه‌هاي سياسي مثل برادران شرلي، فيگوئروا، اولئاريوس، روششوار، گوبينو، چريكف و به منظور دستيابي به امكان مقايسه بين برداشت‌هاي آنان با جهانگردان عادي و دانشمندان تعدادي از آنها نيز گزينش گرديد.

مفهوم‌شناسی هویت و هويت فرهنگي

هویت به عنوان مفهوم و پدیده‌ای چندوجهی  توجه صاحب‌نظران رشته‌های علمی بسیاری را طی سالیان اخیر به خود جلب کرده است (سیمون، 2004: 3). هویت دارای وجوه، سطوح و کارکردهای مختلفی است که فقط بر برخی نکات مهم تأکید می‌شود. از میان تعاریف مختلف هویت می‌توان به نظر کاستلز اشاره کرد که هویت به معنی کیستی و هستی یک فرد، گروه، جامعه و ملت، فرایند ساخته شدن معنا، بر پایه یک ویژگی فرهنگی یا یک دسته ویژگی‌‌های فرهنگی که بر دیگر منابع معنا برتری دارند تعریف می‌شود (کاستلز، 1997: 7). هویت بدین معنا کارویژه‌های متعددی دارد. اهم آنها عبارتند از:
هویت موجب می‌شود که فرد یا گروه جایگاهی در جهان اجتماعی بیابد و بدان احساس تعلق نماید. احساس تعلق بویژه در مورد هویت جمعی معنادارتر است. اما باید توجه داشت که هويت نه تنها متضمن بعد ایجابی تعلق است، بلکه بر بعد سلبی آن نیز دلالت می‌نماید. یعنی هویت هم تعیین می‌کند که فرد یا گروه به چه چیزی، چه کسی، چه زمانی و چه مکانی تعلق دارد و هم نشان می‌دهد که به کدامیک از آنها تعلق و دلبستگی ندارد. هویت نه تنها می‌گوید که فرد کیست بلکه می‌نمایاند که فرد یا گروه کی نیست. بنابراین می‌توان گفت که هویت جمعی تمایزبخش از برون ـ گروه  و تعلق بخش به درون ـ گروه3 به صورت تؤامان هست.
از دیگر کارکردهای هویت این است که موجب احترام و عزت نفس اعضای خود می‌شود. بدین ترتیب که فردی که در جهان اجتماعی در موقعیت مناسب و خوبی قرار داشته باشد به نوبه خود از عزت نفس برخوردار گردیده و مورد احترام دیگران نیز قرار می‌گیرد. از این منظر است که وجود «دیگران» در فرآيند هويت‌يابي موضوعیت مي‌يابد. چون نیاز است که «دیگران» نیز فرد یا گروه را بطور احترام‌آمیز به رسمیت بشناسند. علاوه بر آن هویت چشم‌اندازی به جهان می‌گشاید‌ که از روزنه آن هم جهان و هم جایگاه فرد در آن به طور معنی‌داری درک و تفسیر می‌‌گردد و سرانجام اینکه هویت نشانه‌ای است که به دارندگانش اجازه می‌دهد خود را وجودي واقعی و منبع اندیشه و خاستگاه كنش‌ها و اعمال به مثابه کارگزاران اجتماعی مؤثر بشناسند (سیمون، همان: 67-69).
بدين ترتيب، هویت مفهومی است که دنیای درونی یا شخصی را با فضای جمعی اشکال فرهنگی و روابط اجتماعی ترکیب می‌کند. هویت‌ها معناهایی کلیدی هستند که ذهنیت افراد را شکل می‌دهند و مردم بواسطه آنها نسبت به رویدادها و تحولات محیط زندگی خود حساس می‌شوند. مردم از طریق هویت و با هویتشان به دیگران می‌گویند چه‌ کسی هستند و مهمتر اینکه به خودشان نیز می‌گویند چه کسی هستند و سپس می‌کوشند به گونه‌ای رفتار کنند که از آن کسی که تصور می‌کنند هستند انتظار می‌رود و دیگران نیز بر مبنای همین هویت ابراز شده و دریافت شده از این ملت تصویرسازی می‌کنند و برداشت‌ها، رفتارها و روابط خود با این ملت را بر مبنای هویت متصور  تنظیم و ترسیم می‌کنند. در واقع می‌توان گفت که ژرفا و گستره روابط با دیگران بر اساس نوع هویتی است که از آنان در نظام باور و فضای ذهن و ضمیر خود ترسیم می‌کنیم.
هویت دارای سطوح متعددی است اما این نوشته فقط سطح جمعی آن را در سطح هویت ملی با تأکید بر شناسه‌های فرهنگی مد نظر قرار می‌دهد. زیرا در سطح هویت اجتماعی است که وجود و حضور «دیگران» برای موجودیت هویت «خودی» معنا پیدا می‌کند. چه، طبق تعریف، هویت اجتماعی عبارت است از فهم ما مبنی بر اینکه چه کسی هستیم و اینکه مردم دیگر چه کسی هستند. و عبارت است از فهم دیگر مردم مبنی بر اینکه آنها کی هستند و ما چه کسی هستیم. وجود «دیگران» آنقدر اهمیت دارد که حتی  به باور برخی از صاحب‌نظران، زندگی اجتماعی انسان بدون فهم اینکه دیگران کی هستند و ما کی هستیم غیرقابل تصور است (جنکینس، 1996: 5).
ما نه تنها «خود» و «دیگران» را تعریف می‌کنیم بلکه ازطرف دیگر، بوسیله دیگران در رابطه دیالکتیکی بين درون ـ بیرون و خودفهمی و دگرفهمی هم تعریف می‌شویم (همان: 22). وجود دیگری برای هویت‌یابی آنقدر اهمیت دارد که حتی هویت‌یابی فردی نیز بدون وجود دیگران ناممکن می‌شود. چنانکه گیدنز اشاره دارد: وجود اشخاص دیگر و آگاهی از هویت آنان یکی از پرسش‌های مهم وجودی است که طی آن فرد تلاش می‌کند با فراتر رفتن از شناخت جسم، ذهن و ضمیر دیگران را نیز بازشناسی کند. از قبل همین شناسایی است که اعتماد به دیگران و ایمان به اعتبار و جامعیت دیگران بوجود می‌آید(گیدنز، 1378: 79 و 80).
در جهان واقعی ما با تنوعی از عضویت‌های جمعی ـ خانواده‌ها، جنسیت، مذهب، دین، گروه‌های حرفه‌ای ، احزاب، قومیت‌ها و غیره ـ مواجه هستیم. ولی این نگاه به هویت‌های جمعی فقط از چشم‌انداز عضو فردی است. اما می‌توان به چنین هویت‌هایی به عنوان اجتماعات فرهنگی نيز نگريست. این دو سطح از تحلیل، فردی و جمعی، اغلب با هم اشتباه می‌شوند و لازم است آنها را از یکدیگر متمایز کنیم. چون هر چند که جماعت‌ها  و اجتماعات فرهنگی از اعضای فردی تشکیل می‌شوند اما نمی‌توانیم آنها را صرفاً به انبوهی از افراد تقلیل دهیم که در صفات خاصی با هم سهیم و شریکند و با یکدیگر زندگی می‌کنند (اسمیت، 1383: 31) بلکه هویت جمعی مبتنی بر وجود بعضی مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگی است. در حالی که انواع دیگر هویت‌های جمعی مانند طبقات و هویت‌های مبتنی بر مناطق به عنوان گروه‌های ذی‌نفوذ عمل می‌کنند و از این‌رو وقتی به هدفشان می‌رسند به آسانی منحل می‌گردند، اجتماعات فرهنگی با ثبات‌تر هستند. زیرا عناصر فرهنگی اصلی که از آنها تشکیل می‌شوند ـ خاطرات، ارزش‌ها، نمادها، اسطوره‌ها و سنت‌ها ـ الزام‌آورتر و با ثبات‌تر هستند(ص 31 و اوزکریملی، 1383: 176). این عناصر در خاطرات جمعی، قهرمانان و شخصیت‌های بزرگ، ارزش‌های شجاعت، عدالت و غیره، نمادهای اشیاء مقدس، خوراک و پوشاک و اساطیر ریشه داشته و در نوع بینش و منش، سنت‌ها و رسوم، مناسک و شجره‌نامه‌ها متبلور می‌شوند. در این موارد به ویژه عنصر فرهنگی جمعی برجسته و ماندگار است و لازم است که به‌ صورت ویژه و متمایز در فرایند هویت‌شناسی مورد تحلیل قرار گیرد.
به نظر اوزکریملی، هویت‌های فرهنگی از جمله ساخت‌های طولانی و با قدمت، و تا حدودی ثابت و ایستا هستند. هویت اجتماعی بر اساس فرهنگی که در اذهان و افکار مردم وجود دارد و از طریق آنچه که آنان بیان می‌کننند و انجام می‌دهند ترسیم می‌شود. این هویت مکانیسمی است که از راه آن انسان‌ها با محیطشان تعامل برقرار می‌کنند. وی از ایده جامعه تصوری اندرسون بهره می‌برد که ملت جامعه‌ای تصوری است چون اعضای حتی کوچکترین ملت نیز بیشتر هم‌قطاران خود را نخواهند شناخت یا ملاقاتشان نخواهند کرد و یا حتی نکته‌ای در مورد آنها نخواهند دانست اما در اذهان هر یک از آنها تصویری از اجتماع واحدشان زندگی می‌‌کند (اوزکریملی، 1383: 176) به دیگر سخن، مفهوم هویت بر وجود ابعاد دوگانه ذهنی یعنی راه‌هایی که از طریق آن ما خود را تصور می‌کنیم و بعد عینی یعنی الگوهایی از زندگی اجتماعی که ما در بطن آن زیست می‌کنیم تشکیل می‌گردد (پول، 1999: 45).
از میان هویت‌های جمعی، هویت ملی یکی از مهمترین آنهاست که به بیان مختصر مؤلفه‌های آن می‌پردازیم. اسمیت یکی از صاحب‌نظران موضوع هویت ملی معتقد است که مفهوم هویت ملی مفهومی بسیار پیچیده و انتزاعی است و شامل عناصر زیر می‌شود: محدوده سرزمینی با جمعیت فرهنگی مجزا در سرزمین خود، اسطوره‌ها و خاطرات تاریخی مشترک، فرهنگ مشترک، تقسیم سرزمینی نیروي کار و منابع بین همه اعضای آن سرزمین، برخورداری ازحقوق و وظایف قانونی مشترک در پرتو حقوق و نهادهای مشترک (اسمیت، 1999: 230 و 231).
وی در کتاب دیگر خود هویت ملی را چنین تعریف نموده است: شهرت اصطلاح هویت ملی نسبتاٌ متأخر است و جایگزین اصطلاحات اولیه‌ای چون منش ملی  و بعدها آگاهی ملی شده است که به صورت گسترده در قرون 18، 19 و اوایل قرن 20.م مورد استفاده قرار می‌گرفتند. هویت ملی عبارت است از بازتولید و بازتفسیر دایمی الگوی ارزش‌ها، نمادها، خاطرات، اسطوره‌ها و سنت‌هایی که میراث متمایز ملت‌ها را تشکیل می‌دهند و تشخیص هویت افراد با آن الگو و میراث و با عناصر فرهنگی‌اش (اسمیت، 1383: 29 و 30).
بدین معنا وقتی از یک ملت صحبت می‌کنیم صرفاٌ در مورد مشخصات فیزیکی یا رفتارشان نمی‌گوییم بلکه در عین حال می‌خواهیم بدانیم که آنها چه تصوری از خودشان دارند. (و دیگران چه تصوری از این ملت دارند) در نهایت یک هویت ملی مستلزم شراکت افراد در برخی موارد است یعنی مجموعه‌ای از ویژگی‌ها که اغلب در گذشته به‌عنوان یک منش ملی مطرح بود یا همان فرهنگ عمومی مشترک(میلر،1383: 32).
از اين تعاريف چنين برمي‌آيد كه ممیزه‌های فرهنگی يا هويت فرهنگي نقش برجسته‌ای در تعیین هویت ملي داراست و ملت‌ها را علاوه بر، و مهمتر از جدایی سرزمینی، از راه شناسه‌های فرهنگی‌اشان می‌توان از هم بازشناخت. از این منظر و با رویکردی فرهنگی، برخی از نظریه‌پردازان، هویت را اساساٌ یک برساخته فرهنگی می‌دانند. فرهنگ مهمترین و غنی‌ترین منبع هویت است. افراد، گروه‌ها و ملت‌ها همواره با توسل به اجزا و عناصر فرهنگی گوناگون هویت می‌یابند، زیرا این اجزا و عناصر توانایی چشمگیری در تأمین نیاز انسان‌ها به متمایز بودن و ادغام شدن در جمع دارند. از این دیدگاه فرهنگ مقوله‌ای تفاوت مدار است و شیوه زندگی خاصی را می‌سازد. این تفاوت و خاصیت، نه تنها امکان هویت‌یابی را فراهم می‌‌سازد بلکه به زندگی انسان‌ها معنا می‌بخشد. هنگامی از فرهنگ سخن می‌گوییم به روش‌هایی اشاره داریم که انسان‌ها به صورت فردی و جمعی، از طریق ارتباط با دیگران زندگی خود را معنادار می‌سازند (تاجیک، 1384: 49 و 50). به عبارت دیگر هویت فرهنگی شامل احساسات، فرضیات، ارزش‌ها، واقعیت‌ها، هنجارها و تئوری‌هایی است که با آن مردم تجربه‌اشان را شکل می‌دهند (اوریوردان، 2001: 69 و 70). و با آن به جهان می‌نگرند و دیگران نیز از همان چشم‌انداز به این اجتماع می‌نگرند و معناسازی و تصویرسازی خود از این اجتماع را از طریق همین مختصات فرهنگی انجام می‌دهند و جغرافیای تفاوت و تشابه بین خود و دیگران را ترسیم می‌کنند.
برای رسیدن به اين اهداف، موضوع فردیت و بی‌همتایی نهفته در هویت فردی (اسمیت، 1999: 59) در سطح ملت و در قبال ملت‌های دیگر مد نظر قرار می‌گیرد. در واقع، «من» در این بحث، وسعتی به گستره ملت می‌یابد و مختصات و ویژگی‌های فرهنگی «من ایرانی» در برابر «دگر اروپایی» از منظر سفرنامه‌نویسان اروپایی، بررسی می‌شود. به عبارت دیگر، با الهام از دیدگاه اندرسون مبنی بر تعریف ملت به عنوان «جامعه تصوری»  (پرستون، 1997: 10)، تصور و برداشت دیگران از هویت ملت ایران در این نوشتار مورد توجه قرار می‌گیرد. با این مقدمه، قسمت بعدی مقاله به ايران‌فهمي و تصویرسازی سفرنامه‌نویسان عهد صفوی و قاجاری از جهان و هویت ایرانی با تأکید بر مؤلفه‌های فرهنگی ایرانیان مي‌پردازد.

بازنمایی هویت فرهنگی ايرانيان در سفرنامه‌ها*

بدون امعان نظر به ارزیابی محتوایی و روشی سفرنامه‌ها به عنوان یکی از مآخذ پژوهش تاریخی، این نکته حائز اهمیت است که از منظر توصيفي، سفرنامه‌نویسان بر حسب میزان ژرفانگری، وسعت دانش، زمینه علمی، اندازه تعصب و آزاداندیشی، مدت حضور در ایران، گستره جغرافیایی سفر، تجارب طول سفر و... به برداشتی از هویت و فرهنگ ایرانی نائل آمده و در سفرنامه‌های خود آن را بازتاب داده‌اند. طبیعی است که تنوع سفرنامه‌نویسان و اماکن مورد بازدید و گوناگونی شخصیت، معرفت، رفتار، افکار و باورهای مردمانی که مورد دیدار و مصاحبت آنان قرار گرفته‌اند، موجب شده باشد که تصاویر متعدد و احیاناٌ ناهمساز و باورداشت‌های متضاد از مختصات فرهنگي ايرانيان ترسیم شود.
آنچه در پی می‌آید، فهم برداشت‌ها و بازنمايي تصویرهایی است که سفرنامه‌‌نویسان دوره ياد‌شده از ممیزه‌های فرهنگي ايرانيان بازتاب داده و بدینوسیله لایه‌های شناخت اروپائیان از ایرانیان را بر هم نهادند. در احصای مختصات فرهنگي، می‌توان صفات و شناسه‌های فرهنگي ایرانیان از نگاه سفرنامه‌نویسان را در دو دسته مثبت و منفی تقسیم‌بندی نمود. در این قسمت، ضمن روگشايي از نماي جهان فرهنگي ايراني در برداشت سفرنامه‌نویسان، به نقل چند نمونه از ديدگاه آنان اکتفا می‌شود.

الف) ویژگي‌های مثبت

منظور از تصویرسازی مثبت، آن دسته از شناسه‌ها و صفات مثبت، پسندیده و قابل قبول ایرانیان است که سفرنامه‌نویسان در آثار خود احصا و در معرفی ایران و جهان ایرانی بدان اشاره نموده و بنیاد شناخت خوانندگان خود از ایران را بر آن پایه بنا نهادند. مهمترین ممیزه‌های مثبت فرهنگي ایرانیان که در سفرنامه‌های مورد مطالعه منعکس شده، بدون لحاظ تقدم رتبی به شرح زیر است:
الف-1- تساهل و مدارای دینی
یکی از صفات برجسته فرهنگی ایرانیان که در تعداد زیادی از سفرنامه‌ها مورد اشاره واقع شده است، اعتقاد و التزام ایرانیان به تساهل دینی و مذهبی هم در قبال بیگانگان مقیم در ایران شامل تجار، سفرا و سیاحان و هم در برابر ایرانیان مسیحی، یهودی، زردشتی و كلاً اقليت‌هاست که دین و مذهبی متفاوت از مذهب غالب و حاکم یعنی شیعه دوازده امامی داشتند. چنین ویژگی‌ای نشان مي‌دهد که مسأله همزیستی مسالمت‌آمیز دینی و مذهبی، در حالی که اروپای متجدد به تازگی عصر تفتیش عقاید را سپری نموده و یا هنوز آثار و پیامدهای منفی آن بر اروپا سایه‌افکن بود، تا چه میزان برای سیاحان حائز توجه بوده و همچنين نشان از ظرفیت‌های ذاتی دین اسلام، مذهب تشیع و روح‌ متساهل ایرانی دارد که در بستر تحولات زمانه آن را به دفعات آزموده‌بود.
شاردن با اشاره به نکته فوق چنين متذکر مي‌شود:
پروتستان‌های اروپایی مقیم ایران نزد خود در کمال آزادی و به راه و شیوه خویش به درگاه خداوند بندگی و نیایش می‌کنند و در سراسر آسیا و در تمام مذاهب عمده اصلی به ویژه دین محمدی این روش خردمندانه و این عدالت و شفقت وجود دارد که هیچ کس را مجبور نمی‌کنند به معابد و مساجد برود و به هر کس اجازه می‌دهند که بر حسب وجدان خود قدم بردارد... و این چیزی بود که در فرانسه بسیار مسیحی دیده نمی‌شد (کرویس، 1380: 130).
روششوار یکی دیگر از سیاحان، درباره تساهل دینی در ایران مي‌گويد: «بردباری ایرانیان در امر دین و تاب آوردن عقاید دیگران در آنها چنان زیاد است که در ایران عیسوی‌ها، یهودی‌ها و گبرها افکار و عقاید خلاف اسلام آموزش می‌دهند، بی‌آنکه کسی در اندیشه آزار آنها برآید یا دولت موی دماغشان شود» (1378: 306).
ادوارد براون نیز از مشاهداتش درباره مدارا با زردشتیان چنين روايت مي‌كند: «عمادالدوله حاکم یزد با اینکه یک مسلمان متعصب می‌باشد، از روزی که حکمران یزد شده با زردشتی‌ها به خوبی رفتار کرده به طوری که نه فقط کسی زردشتی‌ها را آزار نمی‌کند بلکه زردشتیان نیز حکمران یزد را بهترین دوست و حامی خود می‌دانند»
(1375: 444 و 445).
کمپفر نیز از نیک‌رفتاری با عیسویان در دوره شاه عباس صفوی سخن مي‌گويد: «در دوره شاه عباس دوم به هیچ روی بدرفتاری با مسیحیان میسر نبود (1360: 39).
گروته، ويشارد و اولئاريوس نیز با عبارات مشابهی به وجود تساهل دینی و انعطاف‌پذیری و اغماض ذاتی مذهب شیعه در مقایسه با سایر ادیان و مذاهب مشرق زمین اشاره می‌کنند (گروته، 1369: 143، ويشارد، همان: 177 و اولئاريوس، 1380: 95، شيل، همان: 152). بدين ترتيب تساهل، انعطاف‌پذيري و آزادي ديني در ايران آن زمان، به مثابه شناسه برجسته و عام ايرانيان از سوي سفرنامه‌نويسان به تصوير كشيده شده است.
الف-2- دین‌مداری
از جمله ويژگي‌هاي فرهنگ و هویت ایرانی که مورد اجماع سفرنامه‌نویسان دوره مورد نظر بوده، دینداری و خداباوری ایرانیان است که در تمام ابعاد و زوایای زندگی آنها و در امور جزيي و مهم و شرایط عادی و بحرانی نمايان بود. دین‌باوری ایرانیان، مظاهری داشت که از اوراد مذهبی روزانه تا شرکت در مراسم و آئین‌های دینی و مذهبی مانند تاسوعا و عاشورا، زیارت قبور اولیای دین و مذهب، بزرگداشت اعیاد دینی، تکریم بزرگان دین مثل ائمه اطهار(ع) و پیامبر اسلام(ص) را شامل می‌شده است. همه این باورها و رفتارها به مثابه نمودهای دینداری، مورد مشاهده، تأييد و تقرير سفرنامه‌نویسان قرار گرفته است (سرنا، 1363: 6، چریکف، 1358: 10، لایارد، 1382: 49، تاورنیه، 1382: 86، وامبری، 1381: 73، بل، 1363: 41، شیل، همان: 153، براون، همان: 205، کمپفر، همان: 132، ويشارد، همان: 161-165، و...)  ذیلاٌ به چند نمونه ازآن اشاره می‌شود.
وامبری در خصوص مشارکت مردم در مراسم عزاداری امام‌حسین(ع)، چنین نگاشته است:
«در طول راهی که به کاروانسرا ختم می‌شد پرچم‌های سیاه بزرگ و بسیاری را بر بالای چوب مشاهده کردم که نشان می‌داد شیعیان برای برپایی تعزیه و عزاداری امام حسین آماده می‌شوند. یاد مصیبت شهادت امام حسین در ایران توسط عزاداران بیشمار با نوحه‌سرایی و شبیه‌سازی موسوم به تعزیه زنده نگاه داشته می‌شود» (همان: 73).
ادوارد براون ارزیابی خود از دین‌مداری ایرانیان را به شرح زیر آورده است: «ایرانی‌ها مردمی مسلمان هستند و عقیده آنها به اسلام واقعی و حقیقی است. نباید تصور کرد که چون ایرانیان در گذشته زردشتی بوده‌اند لذا امروز عقیده آنها باطنی نیست (براون، همان: 205) کمپفر نیز از شدت علاقه و ارادت ایرانیان به ائمه (ع) نوشت: حالت احترام و تعظیم ایرانیان برای بقاع متبرکه حیرت‌آور است به خصوص آن بناهائی که جسم اعقاب دوازده امام را در آنها دفن کرده‌اند و در نتیجه امام‌زاده می‌شوند مورد توجه خاص قرار دارند (کمپفر، همان: 132).
الف-3- خونگرمی و میهمان‌دوستی
یکی دیگر از ویژگی‌هایی که برآمده از روح متساهل، دین‌مدار و خداباور ایرانی است و از نظر سفرنامه‌نویسان این دوره، مورد توجه قرار گرفته، میهمان‌نوازی، نوع‌دوستی، خوش‌روئی و خونگرمی ایرانیان است که همگي بدان اذعان داشته‌اند. اگرچه هر یک از سفرنامه‌نویسان از بخش‌های محدودی دیدن نمودند، ولی برآیند ارزیابی آنها حاکی است که این ويژگي، مختص مناطق خاصی از ایران نبوده بلكه صفت عموم ایرانیان است.
شاردن از همان آغاز این خصلت را در بین ایرانیان برجسته دیده و يادآور شده است:
آنچه بیش از هر چیز در میان عادات و آداب ایرانیان ستایش را شایسته است، انسان‌دوستی و مردمی بودن آنان در حق بیگانگان است: پذیرایی و اقبالی که ازبیگانگان می‌کنند و حمایتی که درباره آنان دارند، مهمان‌نوازی آنان نسبت به همه مردم، بردباری و وسعت نظر آنان در قبال مذهبی که خود ناحق و کاذبش می‌شمارند و حتی منفورش می‌دارند همه درخور مدح است(شیبانی، همان: 74).
پولاک در این مورد نوشت: ایرانی دوست دارد میهمانی بدهد. فرودست‌ترین نوکران نیز حاضر است تمام حقوق ماهیانه‌اش را صرف پذیرائی از دوستان کند (پولاک، 1368: 20) براون نیز به طور مشابهی در وصف میهمان‌نوازی ایرانیان نوشت: میزبان فوق‌العاده علاقمند است که به میهمانان او خوش بگذرد و تمام وسایل راحتی را برای آنها فراهم می‌کند (براون، همان: 188) و سر انجام اولئاریوس در همین رابطه نوشت: ایرانی‌ها ذاتاً افرادی متواضع و فروتن هستند و نسبت به دیگران بی‌اعتنائی نشان نمی‌دهند و با خوش خوئی و مهربانی با یکدیگر به ویژه بیگانگان روبرو می‌شوند. هنگام گفتگو کلمات مؤدبانه و متواضعانه‌ای بکار می‌برند (اولئاریوس، همان: 289) علاوه بر موارد یاد شده، چنین داوری در مورد این خصلت ایرانیان از سوی سفرنامه‌نویسان دیگر مانند (شیل، همان: 24-25، بل، همان: 86، کرویس، همان: 47، گروته، همان: 62-63، دمورگان، 1335: 104، كوليوررايس، 1366: 44-36، ويشارد، 1363: 87، لايارد، همان: 56) نیز گزارش شده است.
الف-4- علم و عالم دوستی
روح ایرانی چه قبل از ورود اسلام به ایران و چه پس از ظهور اسلام، گرایش جدی به علم‌اندوزی و دانش‌‌پژوهی داشته و پرورش دانشمندان بزرگ در رشته‌های گوناگون علمی مثل طب، ریاضی، شیمی، فلسفه، نجوم، علوم دینی مثل فقه، تفسیر، ادبیات عرب و انجام کارهای ارزنده که بدون پایه‌های قوی علمی غیرممکن می‌نمود، گواه صادق آن است. این روح جستجوگر دانش و تکریم دانشمندان و اساتید، مورد تأئید سیاحانی که در عصر صفوی و قاجاری از ایران بازدید کرده‌اند، قرار گرفته است. هر چند شیوه آموزش و فراگیری علم در مقایسه با اروپا مورد نقد جدی آنها نیز واقع شده؛ اما کاستی‌هاي محتوايي و روشي نظام تعليم و تعلم موجب نگردید که روح دانش پژوه ایرانی انکار شود.
تاورنیه در این مورد مي‌نويسد:
ایرانیان برای امر تدریس و شخص مدرس احترام بسیار قائلند و همین باعث می‌شود که برای گردآوری محصل یا طلبه مال بسیار بذل کنند. با پشتکاری که ایرانیان در تحصیل علم دارند و با قناعت و استعداد و ظرافت طبع و علاقه ذاتی ایشان به همه علوم، اگر روش تعلیم و تعلم ما را داشتند و در آن واحد فقط به یک علم می‌پرداختند و در آن کامل می‌شدند با دسترسی آسان به کتاب‌ها چنان که در اروپای ما مرسوم است، هیچ شک نیست که دانشمندان برجسته‌ای می‌شدند (ص 261).
اولئاریوس، ارزش سوادآموزی و کتاب نزد ایرانیان و ارج‌گذاری مقام عالمان را چنین روايت مي‌كند: «ایرانیان به کتاب اهمیت زیادی می‌دهند... کمتر ایرانی‌ای دیده می‌شود که خواندن و نوشتن نداند بدون در نظر گرفتن اینکه در کدام قشر اجتماعی قرار دارد، زیرا ایرانی‌ها فرزندان خود را حتی زودتر از معمول به مدرسه می‌فرستند. مساجد آنان که محل عبادت است مدرسه نیز هست... در ایران به دانشمندان ارج می‌نهند» (صص 280-304) .
دلاواله در نگاهی مقایسه‌ای بین ایرانیان و سایر مشرقیان و اروپائیان مي‌نويسد: «اصولاً ایرانیان نسبت به سایر مردم مشرق زمین تمایل زیادتری به مطالعه دارند و مردمانی آگاه و عالمند معهذا فکر می‌کنم به هیچ وجه به پای دانشمندان اروپایی نمی‌رسند» (دلاواله، 1380: 495) کرویس به نقل از شاردن، روح علم‌آموزی و تکریم عالمان را سلیقه مسلط در ايران معرفی کرده و اذعان مي‌دارد: «ذوق و سلیقه حاکم بر ایرانیان بزرگداشت و جستجوی علم است. ایرانیان در سراسر عمر همت خود را وقف این کار می‌کنند بی‌آنکه ازدواج، تعداد فرزندان، اهمیت مشاغل و مناصب یا حتی تهیدستی آنان را از این راه باز دارد» (ص 88).
الف-5- شعردوستی و شاعرپروری
از جمله صفاتی که به عنوان شناسه روح ایرانی، مورد امعان نظر سفرنامه‌نویسان قرار گرفته، طبع بلند شعری با مضامین عالی انسانی، اخلاقی، داستانی، عاطفی، حماسی و تکریم شاعران بزرگ در فراخنای ایران زمین است که آثار شگرفی در زندگی روزانه ایرانیان از خود بر جای گذاشته‌اند. گستره نفوذ شعر و شاعران در ساحت زندگی ایرانی، به حدی بود که اندک توقفی در بین ایرانیان و درنگی کوتاه در محفل شبانه آنان، هر سیاحی را به عمق تأثیر آن واقف می‌ساخت. از این‌رو، بسیاری از آنان به روح شعری ایرانیان و مکانت بلند شعرا در بین آنان اشاره کرده‌اند.
لایارد که خود از نزدیک شاهد اثربخشی شعرخوانی حماسی بر روح وجان ایرانیان بختیاری بوده، چنین مي‌نويسد: «بارها در قرارگاه محمدتقی‌خان شاهد و ناظر مراسم شعرخوانی بودم و متوجه شدم که خواندن اشعار و سرودهای رزمی چه تأثیر عمیقی بر روی مردم کوه‌نشین بختیاری بجای می‌گذارد و آنان در چنین مواقعی حاضر بودند خود را به آب و آتش بزنند و با دشمن مهاجم در هر جا و هر موقع به جنگ و ستیز بپردازند» (ص 169).
تاورنیه به‌رغم ناتوانی در دریافت مضامین بلند عرفانی نهفته در شعر سعدی و حافظ و بدون توجه به کنایه‌ها، استعاره‌ها، تشبیهات و سایر آرایه‌های ادبی به کار رفته در آثار این خدایان شعر و ادب فارسی و توجه صرف به تشابه ظاهری و لفظی واژه‌هایی مانند می، شراب و مانند آن، به دلبستگی عمیق ایرانیان به شعرهای سعدی و حافظ اشاره کرده و مي‌گويد: «ایرانیان علاقه شدیدی به شعر دارند و شعر ایشان مملو از مضامین زیبا و سرشار از تشبیهات جالب است» (ص 262).
وامبری ضمن اشاره به جایگاه سعدی نزد ایرانیان و مسلمانان دیگر کشورها و اهمیتی که برای کتاب گلستان او قائلند، مي‌نويسد: «سعدی نزد ایرانیان محترم است البته اکرام این شاعر بزرگ تنها محدود به ایران نمی‌شود بلکه در نزد هر یک از مسلمانان آسیایی نیز صاحب احترام است. گلستان او با تحسین و شیفتگی در دل کشور چین و نیز اقصی نقاط آفریقا خوانده می‌شود. هر جا که جوانان محمدی در مکتبی گردآیند به یقین گلستان اساس تعلیم آنها به شمار می‌رود» (ص 123).
سايرين نيز با گفتاري مشابه مكانت والاي حافظ، سعدي و فردوسي در ميان ايرانيان را تصديق نموده‌اند (دروويل، همان: 52-59، جكسن، 1352: 272-383، بابن و هوسه، 1363: 116، اولئاريوس، همان: 302، پولاك، همان: 189 و دلاواله، همان: 1196).
الف-6- دلبستگی به مؤلفه‌های هویت ایرانی
جهان ایرانی در طول تاریخ، در معرض امواج سهمگین و بنیان‌افکن هویتی قرار گرفته ولی به دلیل بهره‌مندی از ظرفیت بالای خود توانست با رویکردی پالایش‌‌گرانه، ضمن حفظ رئوس و پایه‌های هویتی خويش، از رهاوردهای مثبت هویت تازه وارد، بهره‌مند شده و با برخوردی انباشتی، آن را بر لایه‌های هویتی خویش افزون نماید؛ همانگونه که هویت ایرانی در برخورد با اسلام آن را نجاتبخش، معناساز و تعالی‌آفرین یافت و همنشینی و سازگاری هوشمندانه‌ای بین مؤلفه‌های فرهنگ ایرانی و اسلامی به عمل آورد و با آغوش باز به استقبال آن شتافت و سازه مرکب هویت ایرانی ـ اسلامي را به همگان معرفی کرد. همچنين، گاهی ظرفیت و هاضمه فرهنگ، تمدن وهویت ایرانی چنان بر هویت تازه‌وارد و مهاجم سنگینی کرد که چاره‌ای جز تسلیم در برابر غنای هویت وفرهنگ ایرانی نیافت. سرنوشت مهاجمان مغول در قبال هویت پرقدمت ایرانی از این نمونه است.
آغاز عصر صفوی، از این‌رو که ایران در برابر ترک‌های عثمانی، تاتارهای آسیای مرکزی و هویت و تمدن پرشتاب غرب، سامانه نوین هویتی را پایه‌گذاری نمود، طلیعه عصر جدیدی را نوید می‌داد؛ اما از نیمه این دوران، چشم‌انداز ضعف، نااستواری و نازایی فرهنگی نمایان گردید؛ به گونه‌ای که در دوره قاجاریه رکود فرهنگی، ناتوانی سیاسی، اقتصادی و نظامی به واقعیتی انکارناپذیر مبدل گردید. در نتیجه بار دیگر آگاهان تاریخ ایران در برابر این پرسش جدی قرار گرفتند که این بار هویت ایرانی در مواجهه با تلاطم‌ها و مخاطرات هویتی چند‌جانبه به چه سرنوشتی دچار خواهد شد؟ و جهان ايراني چگونه تعلق خود را به هويتش حفظ خواهد نمود؟
سیاحان از جمله افرادی بودند که هم با نگاهی به گذشته فراز و فرود هویت ایرانی و هم با توجه به شرایط موجود، سعی کردند دریافت خود را از موضوع میزان تعهد و دلبستگی ایرانیان به مؤلفه‌های هویت ایرانی عرضه نمایند. بدیهی است که میزان توجه و اهتمام ایرانیان به بزرگداشت آئین‌ها، اسطوره‌ها، مشاهیر، نمادهای ملی، آگاهی از سرگذشت و تاریخ ملی، کاربست زبان رسمی ملی، احساس استقلال، ایستادگی برممیزه‌ها و آموزه‌های فرهنگ ملی، دفاع ازسرزمین و تسلیم‌ناپذیری در برابر هجوم بیگانه و غیره، از مهمترین شاخص‌های دلبستگی به هویت ایرانی به شمار می‌روند. بنابراین در زیر به چند نمونه از تعلق ایرانیان به هویت خود اشاره می‌کنیم.
چریکف در باب اهتمام ایرانیان به بزرگداشت عید باستانی نوروز مي‌نويسد: «عید نوروز برای مردم عید بزرگ و محترم و معززی بوده است» (همان: 20). شیل با بیانی مشابه مي‌گويد: «با اینکه در این دوران از شکوه و عظمت جشن‌های نوروزی کاسته شده... ولی بسیار بعید بنظر می‌رسد که این جشن ملی باستانی در ایران ملغی شود» (همان: 95). ويشارد عيد نوروز را تنها جشن معتبر و مسلّم در ايران و بزرگترين حادثه در زمينه‌هاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي معرفي كرده است. به بيان وي ايرانيان مراسم و جشن آن را با شكوه هر چه تمام‌تر انجام مي‌دهند ... در ايام عيد نوروز حتي مستمندان نيز رنج‌هاي خود را براي مدت كوتاهي فراموش مي‌كنند (همان: 222-224). قابل ذکر است که دیگر سفرنامه‌نویسان نیز به طور مشابه متذکر این موضوع گردیده‌اند (گوبینو، همان: 6، کمپفر، همان: 183، اولئاریوس، همان: 76). نکته حائز توجه این است که بزرگداشت عید نوروز هیچگاه با تکریم اعیاد دینی و مذهبی مانند فطر، قربان و غدیر تقابل نیافت بلکه هر یک به عنوان جزئی از تاریخ و شناسنامه ملی ایرانیان مورد توجه واقع شد.
زبان ملی و میزان کاربست و تعلق به آن نیز یکی دیگر از شاخص‌های دلبستگی به عناصر هویت ایرانی است. در مقطع زمانی مورد بحث، اگرچه از یک زاویه، دوران آغازین تکوین دولت ملی به مفهوم نوین آن بوده و هنوز اتخاذ سیاست‌های زبانی به جد در دستور کار قرار نداشت، اما مشهودات سفرنامه‌نویسان حکایت از پوشش گسترده زبان فارسی در جغرافیای ایران و حتی فراتر از ایران تا هندوستان و بخش‌هایی از چین دارد.
دلاواله درباره کاربست زبان ملی مي‌نويسد: «زبان فارسی به عنوان زبان اصلی کشور چنان مورد احترام است و چنان تعصبی نسبت به آن اعمال می‌شود که نه تنها در کلیه نوشتجات و کتاب‌های جالب به خصوص دیوان‌های شعر بلکه برای تمام قراردادها و نوشتجات رسمی و فرامین و احکام ارسالی شاه و بالاخره تمام امور مهمه کشوری و دولتی از زبان فارسی استفاده می‌کنند» (همان: 522). به گفته تاورنيه: «زبان رسمي دربار مغول كبير و پادشاه كلكلته و پادشاه پيشاور زبان فارسي است، در اين سه دربار اگر با رجال و محترمين، كسي به زبان هندي حرف بزند به شأن و شرافتشان برمي‌خورد و آن را نسبت به خود بي‌احترامي فرض مي‌نمايند و ابداً به زبان هندي جواب نمي‌دهند، حتي اگر آن را به خوبي بدانند» (همان: 597-600)، گزاره‌هاي مشابهي از سوي كمپفر، دروويل و كرويس نيز روايت شده است (كمپفر، همان: 167-169، دروويل، همان: 52-59).
یکی دیگر از مؤلفه‌های هویت ملی، آگاهی ایرانیان از تاریخ خود و اشراف به فرازونشیب‌ها و تحولات تاریخی آن است. گوبینو در اين مورد مي‌نويسد: «در ایران با هر کس و از هر طبقه برخورد نمائید مشاهده می‌نمائید که تاریخ کشور خود را می‌داند... ایرانی ذاتاٌ و فطرتاٌ اطلاع از حوادث تاریخی را دوست می‌دارد. ملت ایران فقط خواهان سرگذشت‌های تاریخی کشور خود می‌باشد و مثلاٌ علاقه به تاریخ فرانسه یا آلمان ندارد» (همان: 65).
روششوار با تکیه بر مطالعات تاریخی، به دلبستگی ایرانیان به هویت ملی خود اذعان نموده: «با تکیه زدن بر تاریخ خواستم ثابت کنم که ایرانیان ـ که هم نژاد ما اروپائیانند ـ از زمان‌های بسیار دور تاکنون بر ریشه خود استوار مانده، نه بلاهایی که ازدرون بر سر آنها آمده، نه یورش‌ها و لشکرکشی‌های اقوام بیگانه، و نه هم‌آمیزی خون‌ها و نژادها این احساس آزادگی و استقلال شخصی که ملت‌های آریایی را از نژادهای زرد و سیاه ممتاز می‌دارد از دست نداده‌اند» (همان: 125).
پولاک نیز در ارزیابی مشابه مدعی شده است که ايرانيان با تفكيك حكومت و دولت و به‌رغم عدم دلبستگی به سلطنت و ضعف و رکود فزاینده صنعت و امور مملکت؛ در تعهد و دلبستگی به بنیادهای کشور و تداوم حس استقلال‌طلبی، هیچگونه سستی و فتوری ندارند. وی چنین مي‌نويسد:
در هیچ کجا اثری از محبت و دلبستگی به شاه و تاج و تخت دیده نمی‌شود. صنعت در حال کساد است زیرا با پیشرفت‌های اروپا نمی‌تواند رقابت کند. از این همه می‌توان استنتاج کرد که به مرور زمان این مملکت طعمه اروپائی‌ها خواهد شد... اما سؤالی که از طرف دیگر مطرح است این است که آیا این سرزمین‌های مفتوح را چگونه می‌توان به مدتی دراز حفظ کرد. در مملکتی متمدن و با فرهنگ قدیم نمی‌توان نظم و اساسی به دلخواه برقرار کرد. فاتح با ملت مقهور چه رفتاری ملایم داشته باشد و چه سخت‌گیری کند این مردم خاطره استقلال را از دست نخواهند داد و خطر از کف دادن ملیت نیروی تازه‌ای برای مقاومت در ملت بیدار خواهد ساخت (همان: 299).

الف-7- مرجعیت روحانیت در بین مردم
از جمله مختصات هر ملتی این است که شخصیت‌ها و نهادهای مرجعی دارند که نظام باور و الگوی رفتار آنها را شکل داده و به‌ویژه در مواقع خطر و بحرانی، راهبری فکری و عملی جامعه را عهده‌دار می‌شوند. در نظام‌های پیشامدرن، رهبران طوایف و قبایل، چنین نقشی را بر عهده داشتند؛ اما در جوامع مدرن، گروه‌های مرجع نوینی تکوین و گسترش می‌یابند.در جامعه ایران نیز بنا به ماهیت دینی‌اش، چه در دوران پیش از اسلام كه مغ‌ها و موبدان از عمده‌ترین گروه‌های مرجع به شمار می‌رفتند و چه پس از اسلام، روحانیون و عالمان دینی در ادوار مختلف در جایگاه گروه‌های مرجع قرار داشتند. این موقعیت در دوره صفویه که با اتکا بر عنصر مذهب، فرایند هویت‌یابی نوینی را در ایران آن زمان رقم زده بود، تحکیم و مضاعف شد. بنا به موقعیت محوری این نهاد در جامعه بود که نهاد سلطنت نیز ناگزیر به تعامل مثبت با آنها گردید و نقش آنها را به منزله گروه مرجع تصدیق کرد. احترام  مردم نسبت به آنان، تبعیت افکار عمومی از آنان، تحدید استبداد، جلوگیری از اعمال ظلم و اجحاف مأموران و عمال دولت نسبت به رعایا، انجام امور آموزشی و قضائی جامعه و واکنش مردم نسبت به بی‌احترامی یا توهین حکومت نسبت به آنها، همگی از جمله نشانگرهای مرجعیت روحانیون به شمار می‌روند. چنین جایگاهی نمی‌توانست از اذهان کنجکاو سیاحان تحصیل‌کرده مکتوم بماند. در نتیجه، یکی از برجسته‌ترین موضوعاتی‌که تقریباٌ به اجماع مورد توجه سفرنامه‌نویسان قرارگرفت، مرجعیت همه‌گير روحانيون در جامعه بود.
گروته ضمن اذعان به مرجعیت روحانیت به موازات نهاد سلطنت، یکی از عوامل مهم پیروزی نهضت مشروطه را حضور روحانیت در متن این حرکت اجتماعی مي‌داند. وی چنین مي‌نويسد: «در ایران این روحانیت است که افکار عمومی را می‌سازد و امور عبادی، آموزشی و قضائی را در دست دارد... همیشه نیروی عظیمی در دست روحانیت شیعه متمرکز بوده است... یکی ازعلل عمده پیروزی انقلاب مشروطیت این بود که بخش عظیمی از روحانیت از مردم جانبداری کرد» (همان: 230).
وی در فرازی دیگر، بر نقش مذهب شیعه در تشکیل دولت ملی و تحکیم همبستگی ملی ایران تأكيد مي‌كند:
همین مذهب شیعه بود که چند قرن پیش موجبات شکل‌گیری و پدید آمدن دولتی ملی را فراهم کرد و نظر به عدم مخالفتش با منطق و فلسفه در پیدایش افکار روشنگرایانه معاصر و مشروطیت نیزنقش بسزائی داشت. مذهب تشیع یگانه نهادی است که می‌تواند اقوام و نژادهای گوناگون ساکن فلات ایران را چون فارس‌ها، ترک‌ها، لرها، کردها، تاتارها و بلوچ‌ها مرتبط کند. عزاداری‌های ائمه موجب تقویت این حس همبستگی ملی می‌گردد (همان: 232).
پولاک با اشاره به پایگاه روحانيون در ميان طبقات فرودست جامعه، براي آنان نقش بازدارندگي از ظلم و ستم دولتیان و کارکرد حمایت‌گرانه برای محرومین قائل است. وی بر این باور است که: «ملاها بین محرومین و فرودستان طرفداران بسیاری دارند اما دولتیان از ملاها می‌ترسند زیرا می‌توانند قیام و بلوا بر پا کنند. به هر حال این را هم نمی‌توان منکر شد که ترس از آنها وسیله‌ای است که استبداد و ظلم زورگویان را تا اندازه‌ای محدود و تعدیل می‌کند» (همان: 225).
گوبینو نیز با عباراتی مشابه بر نقش محدودکنندگی قدرت دولت ازسوی روحانیت صحه می‌گذارد و می‌گوید:
اگر بگوئیم که ایران دارای حکومت استبدادی است مشاهده می‌کنیم برخلاف دولی که دارای دیکتاتور بوده و هستند شاه ایران نمی‌تواند آزادانه به مال و جان و ناموس مردم تعدی کند و حکام ولایات هم با تمام خودسری که دارند باز نمی‌توانند آزادانه به مال و جان مردم تعدی نمایند زیرا نفوذ علمای روحانی و تجار و کسبه همواره عملیات شاه و حکام را تعدیل می‌کند و به عبارت دیگر همان وظیفه را که پارلمان در کشورهای مشروطه انجام می‌دهد همان وظیفه را نیز علمای روحانی و بازرگانان و اصناف در ایران انجام می‌دهند (همان: 43).
علاوه بر موارد مذکور، سفرنامه‌نویسان زير نیز به جایگاه روحانیت به عنوان مهمترین گروه مرجع اشاره نموده‌اند (کرویس، همان: 98، سرنا، همان: 193، فیگوئروا، همان: 307، لایارد، همان: 306، وامبری، همان: 104، شيل، همان: 117 و كمپفر، همان: 121-124، رششوار، همان: 97-99).
الف-8- فرهنگ عفاف در ایران
یکی از ویژگی‌هایی که توجه سفرنامه‌نویسان را در مدت بازدید از ایران به خود جلب نمود، عفاف، نجابت و حجاب زنان ايراني بود. اگرچه برخی از سفرنامه‌نویسان با اعتقاد به برتری رفتار زنان غربی، بر این باور اصرار داشتند که حجاب مانع ترقی و پیشرفت زنان و به طور کلی جامعه ایران بوده و هست، اما واقعیت حجاب و عفاف به عنوان مشخصه زن ایرانی، در آثار آنان به صراحت انعکاس یافته است. به عنوان نمونه، دلاواله مي‌نويسد: «زنان مشرق زمین عادت به چادر دارند و هرگز روی خود را نمی‌گشایند» (همان: 538) تاورنیه با عباراتی مشابه که حکایت از غیرتمندی مرد ایرانی دارد، مي‌نويسد: «ایرانیان اگر بخواهند به خوبی می‌توانند شیشه‌های بلورین شفاف بسازند اما آنها را به گونه‌ای می‌سازند که زنان در اندرون خانه از پشت آنها دیده نشوند... این ننگ و بدنامی بزرگی برای زن است که چهره بی‌حجابش را کسی ببیند» (همان: 37-38).
اولئاریوس نیز حجاب زنان در ایران را اینگونه روایت کرده است: «زنان هنگام عبور از گذرگاه‌های عمومی نمی‌گذارند صورتشان دیده شود و از سر تا قوزک پا را بوسیله چادر می‌پوشانند» (همان: 287). مشاهدات دیگر سیاحان نیز گواه مدعای یادشده است (بل، همان: 19، پولاک، همان: 156، شرلی، همان: 65، دروويل، همان: 52-59).

ب) ويژگي‌‌هاي منفی

برداشت‌های منفی و تصویرسازی‌های نامطلوب از شناسه‌هاي فرهنگي ایرانیان و انتقال و انعکاس آن به اروپائیان، بخشی دیگر از محتوای سفرنامه‌هایی است که در این دوره به رشته تحریر درآمده‌اند. همانگونه که پیش از این بیان شد، ذکر این صفات به منزله تأیید وجود و تداوم آن در ذهن و ضمیر و باور و رفتار ایرانیان نیست؛ بلکه فقط مبین نحوه دریافت فرهنگ وهویت ایرانی ازسوی سیاحان آن دوره است. با این ملاحظه، عمده‌ترین مؤلفه‌های منفی فرهنگ وهویت ایرانی به شرح زیر احصا شده است:
ب-1- خرافه‌گرائی وتقدیرباوری
بسیاری از سفرنامه‌نویسان با استناد به رواج طالع‌بینی، جادوگری و فال‌گیری، اعتماد زایدالوصف مردم به منجمان برای شناخت زمان خوش‌یمن یا نامیمون انجام کارها، اعتقاد به شانس و تصادف، مراجعه برای استخاره به منظور انجام کارهای مهم، انجام اعمال غیرعلمی در مواقع وقوع خسوف و کسوف و برخی رفتارهای دیگر که از منظر اروپائیان فاقد پایه‌های علمی شمرده می‌شدند، یا اظهار برخی عبارات و جملات در گفته‌های مردمان عادی، بدین نتیجه رسيده‌اند که خرافه‌گرائی و تقدیر باوری صفت برجسته و ريشه‌دار در جهان ايراني است.
سرنا چنین اشاره می‌نماید: «ایرانیان که سخت جبری مذهب‌‌اند بندرت از سرنوشت خویش مضطرب می‌شوند» (همان: 90). پولاک نیز یادآور شده است: «هر اتفاقی بیفتد وی همه چیز را با خونسردی برگزار می‌کند زیرا خدا بزرگ است و کسی به کنه مشیت او پی نمی‌برد» (همان: 137). شیل با توجه به رواج طالع‌بینی، آن را نشانه خرافه‌گرائی ایرانیان دانسته است. وی مي‌نويسد: «بسیاری از مردم ایران به صورت مضحکی به طالع‌بینی اعتقاد دارند و کمتر کسی را می‌توان پیدا کرد که برای انجام کارهای مهم بدون توجه به ساعت سعد اقدام کند و یا از فال‌گیری برای تعیین روش‌های آتی خود استفاده نبرد (همان: 59). سرانجام می‌توان به ارزیابی کرویس اشاره کرد که مي‌گويد: «ساکنان قدیم ایران مردمی تنومند، پرکار و کارکشته و جدی بودند اما ایرانیان امروز بی‌کاره، هوس‌پرور و دنبال دلال‌بازی و بخت و تقدیر هستند» (همان: 222). مضاف بر این نمونه‌ها، این صفت ایرانیان از طرف دیگر سفرنامه‌نویسان نیز گزارش شده است (فیگوئروا، همان: 255، دلاواله، همان: 1117، شرلی، همان: 66 و کمپفر، همان: 70).

ب-2- تجمل‌گرائی
تجمل‌گرائی، ولخرجی و تعیش که مأخذ آن، اغلب رفتار درباریان، شاهزادگان، خوانین و سلاطین محلی بوده، از دید سفرنامه‌نویسان، به عنوان عنصر عام فرهنگ ایرانی مد نظر قرار گرفته است. غافل از آنکه اکثریت مردم در تنگنای فقر و فاقه روزگار سپری می‌نمودند و از ابتدایی‌ترین امکانات برای گذران زندگی محروم بودند. با این همه، برخی از سیاحان با تعمیم نابجا، به این شناسه ایرانیان اشاره نموده‌اند. چنانکه یکی از آنان مي‌نويسد: «در ایران تجمل و ولخرجی به حد افراط می‌رسد. بزرگان در ساز و برگ خود به تجمل می‌پردازند... و از داشتن عده کثیری خدمتکار بر خود می‌بالند» (تاورنیه، همان: 287). یکی دیگر با مضمونی مشابه اذعان مي‌نمايد که «من در هیچ یک از نقاط جهان ملتی را ندیدم که از لحاظ کنار آمدن با مشکلات زندگی بقدر ایرانیان فیلسوف مشرب باشند و دشواری‌های جهان را به دیده حقارت بنگرند و اغلب زندگی خود را صرف تفریح و در صورت امکان صرف تعیش نماید» (گوبینو، همان: 61). دكتر ويشارد نيز با توجه به القاب و عبارات مطول در نگارش نامه‌هاي فارسي كه از روح تشريفاتي ايراني حكايت دارد، مي‌نويسد: «نوشتن نامه‌هاي فارسي علاوه بر آنكه وقت زياد مي‌گيرد، شخص بايد رعايت آداب و اصول و تشريفات را بداند و بر اسب فارسي بيش از حد معمول مسلط باشد» (ويشارد، 1363: 185-191). کارلا سرنا نیز از ایران به عنوان کشور تشریفات عالی و مطنطن یاد می‌کند (همان: 379).
ب-3- پنهان‌کاری و دورویی
پنهان‌کاری و ظاهرسازی، از دیدگاه اکثر سفرنامه‌نویسان، از جمله خصائص عام فرهنگی و رفتار رایج ایرانیان شمرده شده است. به عنوان مثال کرویس، اگرچه بر وجود این صفت در بین درباریان تأکید دارد، اما با تعمیم آن به همه ایرانیان مي‌نويسد: «تمام کارهایی که در این کشور انجام می‌گیرد خدعه و فریب متقابل است و در این دربارهای شرق همه چیز ژست و تظاهر و پر اززرنگی و ترفند است»(همان: 194- 196).
کمپفر با بزرگنمایی صفت ناپسند فریب‌کاری ایرانیان که حتی آن را در ساحتی جهانی مطرح می‌کند، مي‌نويسد: «چیزی که نزد ایرانیان بیش از همه موجب ملامت و نفرت است تمایل به حسادت و عیبجوئی کردن است. آنها حسد و خرده‌گیری خود را در لفافی از چاپلوسی‌ها و چرب‌زبانی‌های متصنع و خوش ظاهر می‌پوشانند و از انظار مستور می‌دارند. زیرا اینها در هنر انکار و فریبکاری ازهر قوم و ملت‌ دیگری در روی زمین تردست‌تر و فریبکارترند» (همان: 170).
علاوه بر نمونه‌های یاد شده سایر سفرنامه‌نویسان نیز به صراحت بدين موضوع اشاره نموده‌اند(سرنا، همان: 112، وامبری، همان: 82، تاورنیه، همان: 286، اولئاريوس، همان: 1232. گوبينو، همان: 10، فيگوئروا، همان: 301).
در اين رابطه، توجه به اين نكته لازم است كه صفت يادشده با ويژگي دينمداري ايرانيان در تعارض است و سفرنامه‌نويسان نيز بدون ارائه تحليلي واقع‌بينانه به تعميم اين صفت به كل ايرانيان مبادرت نموده‌اند. در اين خصوص دو دليل مي‌توان ذكر نمود. نخست اينكه اغلب قريب به اتفاق سفرنامه‌نويسان كه از دربار و دستگاه دولت ديدن نموده و شاهد شيوع چنين صفتي در بين آنان بوده‌اند، صفت ناپسند اغلب دولتيان را به توده‌ها نيز تسري داده‌اند و ديگر اينكه برخي تضييقات، محدوديت‌ها و آسيب‌هاي احتمالي كه به كرات از ناحيه دستگا فاسد دولت عليه توده‌ها اعمال مي‌شد، آنان را ناگزير از تقيه و كتمان عقايد واقعي خود مي‌نمود. و اين رفتار براي سياحان، صفت پنهان‌كاري و دورويي را تداعي مي‌نمود.

ب-4- فقدان شایسته‌سالاری
در نظام سیاسی موروثی و نظام اجتماعی سلسله‌مراتبی وقت ایران که فاقد هرگونه نظام نهادینه و قانونی انتخاب، انتصاب، استخدام و گزینش کارگزاران دولت بود، طبیعی بود که تقدم  روابط بر ضوابط، اثربخشی عنصر ثروت، پرداخت رشوه و هدایای‌ گران‌قیمت به صاحب منصبان و روابط شخصی فرادستان با فرودستان نورچشمی، جایگزین عنصر ضابطه‌مندی، قانون‌مداری، برخورداری از قابلیت و توانایی‌های اکتسابی و تعهد و دانایی در گزینش افراد گردد. این خصیصه فراگیر از سوي قريب به اتفاق سفرنامه‌نویسان گزارش شده است. در زیر به چند نمونه از آنها اشاره می‌شود.
سرنا مي‌نويسد:
در ایران همه کس نمی‌تواند به مقام فرمانداری برسد بلکه کسانی بدین مقام می‌رسند که توانائی پرداخت مبلغی قابل توجه به مقامات بالاتر را داشته باشند (همان: 311 و 312).
روششوار با عباراتی مشابه چنین مي‌گويد:
به کارگرفتن افراد و دادن مقام و منصب به عنایت شخصی بستگی دارد، پس اگر مخدوم را از خادم خوش آید به شایستگی و کاردانی نیاز نیست. چنین سامانی ایران را از روی کار آمدن یک طبقه مأمورین با نفوذ حکومت برکنار داشته اما به گرداب ترسناک‌تری در افکنده است که پارتی‌بازی و نورچشمی پروری است. چنین گماشتگانی نیاز به اقبال مردم و پشتیبانی آنها یا به کرسی نشاندن یک عقیده و فکر سیاسی در وجود خود ندارند (همان: 110-113).
گوبینو بر نقش ثروت و عنایت بی‌ضابطه پادشاه در اعطای مناصب به افراد، اینگونه داوری مي‌نمايد: «در ایران پست‌های حکومتی با تقدیم رشوه و به عبارت ساده‌تر به وسیله خریدن بدست می‌آید، (گوبینو، همان: 52) و به زعم کمپفر، «هر کس هدایای بیشتری بدهد و استادی خود را در رشوه دادن بهتر ثابت کند مشاغل مهم دولتی را اشغال می‌کند» (همان: 35).
ب-5- عافیت‌طلبی و مسامحه‌کاری
سهل‌انگاری امور، راحت‌طلبی، فقدان نشاط و کم‌تحرکی که از یک سو، خود معلول عوامل عدیده و از سوی دیگر باعث پیامدهای منفی متعدد در حیات ایران است، از جمله خصائصی است که برخی از سفرنامه‌نویسان به عنوان ویژگی‌های بارز ایرانیان برشمرده‌اند. سرنا مي‌نويسد: «ایرانیان کارهای سرگرمی مثل شکار و تفریح را بر فعالیت‌های جدی، زیربنایی و اساسی سیاسی و دولتمداری مقدم می‌شمارند» (همان: 230-235)
پولاک آسوده‌طلبی را در شرایط عادی ویژگی غلب ایرانیان ذکر کرده؛ اما بر این باور است که اگر شرایط دگرگونه شود و نیاز به انجام کارهای غیرعادی احساس شود، ایرانی توانایی انجام آن را داراست. وی چنین مي‌نويسد: «ایرانی را اگر به حال خود بگذارید بیشتر به آسودن رغبت دارد اما اگر اوضاع و احوال وی را به جنبیدن برانگیخت دیگر قادر به انجام کارهای خارق‌العاده است...» (همان: 118). سرانجام می‌توان از کرویس یاد نمود که به قاعده‌سازی عام درباره مشرقیان از جمله ایرانیان دست زده است. وی مي‌نويسد: «مردم مشرق زمین بالطبع تنبل و شل هستند و در نتیجه هیچ حرص و رغبتی به اختراعات و اکتشافات تازه ندارند» (همان: 256).

ب-6- فقدان روح نقادی در ایران
خصیصه گذشته‌ستائی و فقدان روح نقادی در ایران که مایه رکود علمی و رخوت عملی و اشاعه ایستائی در حیات عمومی ایرانیان شد، در زمره ممیزه‌هایی بود که مورد مداقه سفرنامه‌نویسان اروپائی واقع شد. اگرچه مرزظریفی بین خصیصه احترام و تکریم بزرگان علم، ادب و دین و فقدان روح نقادی وجود دارد، اما سیاحان بدون مرزبندی بین آن دو، به گذشته‌باوری به عنوان یکی از صفات بارز فرهنگی ایرانیان اشاره نموده‌اند. چنانکه گوبینو مي‌نويسد: «در ایران روح تنقید وجود ندارد و از هزار سال قبل تا کنون، هیچ منقدی پیدا نشده است که بتواند فلسفه ایران را تغییر بدهد و یا ادبیات را تنقید نماید و بگوید که سبک فلان شاعر و یا فلان نویسنده بد بوده است... انتقاد و منتقد در بین ایرانی قابل سرزنش و حتی مورد نفرت است» (همان: 163).
ادوارد براون نیز چنین یادآور مي‌شود:
یکی از چیزهائی که بین طبقه روشنفکر و فاضل ایرانی متداول و مد روز می‌باشد این است که پیوسته درخشندگی و عظمت مقام علم و ادب گذشتگان را یاد کنند و مقام ادبی و علمی معاصرین را در قبال آنها ناچیز می‌شمارند. در محافل و مجالس ایران و یا در صحبت‌های دو نفری کوچکترین عیب‌جوئی راجع به گذشته خبط بزرگی است و ایرانی‌ها هرگز منقد را نمی‌بخشند. همه می‌گویند که ایران نمی‌تواند کسانی مانند رودکی، فردوسی، نظامی، عمرخیام، انوری، سعدی، حافظ، جامی و غیره به وجود بیاورد (همان: 198).

ب-7- فساد دستگاه سیاسی و جدایی دولت و ملت در ایران
استبدادورزی، ناپایبندی به قانون، چپاول اموال عمومی و خصوصی شهروندان، بی‌اهتمامی به زندگی مردم، بی‌تدبیری، نظارت‌ناپذیری، و در یک کلام انحطاط همه‌جانبه حکومت، از جمله ممیزه‌های ایرانیان است که مورد امعان نظر سفرنامه‌نویسان واقع شده است. گروته ضمن اشاره به ضعف مفرط حکومت مرکزی ایران، روایت می‌کند که انحطاط و فساد چون لایه‌ای ضخیم روی ایران کنونی کشیده شده و تمام جوانه‌های نو را می‌خشکاند (همان: 218).
سرنا با اذعان صریح به فساد دستگاه سیاسی وقت آن را اینگونه شرح می‌دهد: این نوع حکومت (قاجاریه) منشأ بی‌نهایت ستم و زورمداری است. دو محرکی که بیش از هر چیز وزرا را بخود مشغول می‌دارند عبارتند از: جلب عنایت پادشاه و دیگری گردآوردن مال بسیار (گرچه نامشروع) ... چون همه امور با پول حل و فصل می‌شود (سرنا، همان: 126 و 127).
تاورنیه استبداد و مطلقه‌گرائی فراگیر را هویت بارز دستگاه سیاسی ایران معرفی کرده و مي‌نويسد: «حکومت ایران منحصراٌ استبدادی است و شاه مستقل از هر شورا یا آیین دادرسی متداول در اروپا، اختیار مرگ و زندگی رعایای خود را در اختیار دارد» (همان: 241).
روششوار ضمن توصیف عدم سلامت سیاسی حکومت در ایران، با ظرافت به پیش‌گوئی زوال و فتور آینده آن پرداخته است. او مي‌نويسد:
ایران در ردیف کشورهای استبدادی آورده می‌شود و شاه آن یک مستبد بی‌کم و کاست که هر چه بخواهد می‌کند بی‌آنکه کسی را حق چون و چرا باشد. چنین می‌نماید که جان و مال رعایایش محکوم اراده او است و مال و منال کشور به او تعلق دارد بی‌آنکه نظارت و پرس‌وجویی در کار باشد... زینت و شکوه دوران‌های پیش بر باد رفته است... رژیم سلطنتی امروز ایران به پارچه پوسیده‌ای ماند که وصله پینه بر نمی‌دارد. تاروپود آن چنان سست و بی‌جان است که اولین وصله را تاب نیاورده غبار می‌شود و فرو می‌ریزد (همان: 57-60).
علاوه بر اين نمونه‌ها سفرنامه‌نویسان دیگر نیز اين موضوع را تصديق نموده‌اند. (گوبینو، همان: 49، کمپفر، همان: 14، اولئاریوس، همان: 315، لايارد، 35).
خصیصه دوگانگی و جدایی بین ملت و دولت ازیک سو و عدم اهتمام دولتمردان نسبت به سرنوشت جامعه از سوی دیگر نیز در زمره ممیزه‌های ایرانیان برشمرده شده است. چنانکه یکی از آنان مي‌نويسد: «در ایران حساب شاه و درباریان از حساب ملت جداست زیرا شاه قدمی برای بهبودی وضع زندگی مردم و توسعه فرهنگ و رواج آزادی در ایران بر نمی‌دارد... و در عوض شاه از توسعه فرهنگی جلوگیری می‌کند و مانع  از این می‌شود که ملت ایران از قید استبداد خود را آزاد کند»(همان: 162).
پولاک نیز به بی‌عملی دولت برای ایجاد اشتغال در کشور و حتی اتخاذ تدابیر مختلف برای ممانعت از رشد صنایع داخلی اشاره کرده و یادآور شد: از جانب دولت کوچکترین اقدامی برای ترویج و ترفیع کار و پیشه انجام نمی‌گیرد و حتی برخلاف آن یک نظام نامعقول گمرکی واردات کالای خارجی را به ضرر مصنوعات داخلی مملکت تشویق می‌کند (پولاک، همان: 378) وجود نارسائی‌های مذکور باعث شده که گوبینو به این باور برسد که اصلاٌ در ایران دولت به معنای حقیقی آن وجود ندارد (همان: 49).

نتيجه‌گيري

پايه‌هاي نهضت شناخت ايران در اروپا، از نيمه دوم قرن هفدهم، با آغاز فرمانروايي صفويان و از طريق نگارش سفرنامه‌هاي سياحان، دانشمندان و مأموران دولتي شكل گرفت و در دوره قاجاريه نيز تداوم يافت. سفرنامه‌ها اگرچه از زاويه متدولوژيك، چون از استقراء ناقص به تعميم و قياس مي‌رسند، مورد نقدند و از  نظر محتوايي نيز چون با معيار قرار دادن جهان‌نگري اروپائيان، رفتار و باور ايرانيان را در ترازوي داوري قرار مي‌دهند و به وضوح از سويه‌هاي ارزش‌ داوري و بعضاً تعصب و جانبداري برخوردارند، معيوب به نظر مي‌رسند؛ اما هر چه باشد در عصر آغازين ارتباط اروپائيان با ايران، سفرنامه‌ها با تبيين مؤلفه‌هاي فرهنگ و هويت ايراني و تصويرسازي و بازنمايي جهان ايراني، سهم بسزايي در نقشبندي صورت و سيرت ايرانيان در ذهن و ضمير اروپائيان ايفا نموده و به طور توأمان گستره روابط فرهنگي، سياسي و ژرفاي معرفت آنان نسبت به ايران را رقم زدند.
انتخاب دوره ياد شده از دو رو اهميت دارد. نخست اينكه جريان گسترده شناخت از ايران بنا به مقاصد گوناگون علمي، فرهنگي، سياسي، اقتصادي، جغرافيايي و غيره، به نحو گسترده‌اي در اين دوره تكوين يافت. ديگر آنكه، دو دوره ياد شده از منظر هويتي، نقطه عطف به حساب مي‌آيند. دوره صفويه چون با تلفيق سه عنصر مهم هويت‌ساز مذهب، اسطوره و سرزمين، بنيانگذار عصر نويني در فرآيند بالنده هويت‌يابي ايرانيان به شمار مي‌آيد و دوره قاجاريه نيز كه مقارن با مداخله همه‌جانبه اروپائيان در ساحت حيات ايراني و تأثير عميق آن بر هويت ديرپاي آن و مواجهه مجدد ايرانيان معاصر با مشكله هويت بوده، مورد توجه قرار گرفتند.
مقاله با تمركز بر نقش نسبتاً پايدار مميزه‌هاي فرهنگي در فرآيند بازشناسي ملت‌ها از يكديگر شناسه‌ها و ويژگي‌هاي «من ايراني» را از منظر سفرنامه‌نويسان اروپايي مورد مداقه قرار داد و برخي خصائص ايجابي و سلبي هويتي را كه داراي فراواني قابل ملاحظه بوده و در سفرنامه‌ها به عنوان ويژگي عام ايرانيان مطرح شده‌اند، به شرح زير استخراج نمود. مهمترين مختصات هويتي ايجابي ايرانيان عبارتند از: مداراي ديني، دين‌مداري، خونگرمي و ميهمان‌دوستي، علم‌جويي و عالم‌دوستي، طبع شعري، دلبستگي عميق به مؤلفه‌هاي هويت ايراني، مرجعيت عالمان دين در بين مردم و رواج فرهنگ عفاف در سطح جامعه. در مقابل، بارزترين ويژگي‌هاي هويتي سلبي ايرانيان عبارتند از: خرافه‌گرايي و تقديرباوري، تجمل‌گرايي، پنهان‌كاري و دورويي، فقدان شايسته‌سالاري، مسامحه‌كاري، فقدان روح نقادي، فساد دستگاه‌ سياسي و جدايي تمام عيار دولت و ملت.
 
ضميمه*

سفرنامه‌هاي مورد مطالعه در مقاله به ترتيب تاريخ به شرح زيرند:

الف) صفويه

1- سفرنامه برادران شرلي انگليسي از نامدارترين سفرنامه‌هاست كه مربوط به دوران صفويه (شاه عباس بزرگ) در سال 1598.م است.
2- سفرنامه دُن گارسيا دسيلوا فيگوئروا اسپانيايي متعلق به دوران صفويه (شاه عباس اول) است كه به مدت دو سال و هفت روز از 1614.م مقارن با 1013 ه‍.ق را در ايران گذرانده و از شهرهاي لار، شيراز، اصفهان، كاشان، قم، قزوين و دهها شهرك و دهكده ديگر در اين مسير ديدار كرده است.
3- سفرنامه پيترو دلاواله، سياح ايتاليايي به دوران صفويه و زمان شاه عباس اول تعلق دارد. وي در سال 1617.م برابر با 1025ه‍.ق وارد ايران شد و از مناطق مختلف ايران از جمله همدان، گلپايگان، اصفهان، شيراز، جنوب و شمال ايران و... ديدن كرد و در شهر اشرف (بهشهر) با شاه عباس ملاقات نمود و مدت مديدي در ايران زيست.
4- سفرنامه ژان باتيست تاورنيه، جهانگرد قرن هفدهم فرانسوي به دوره صفويه مربوط است و تاريخ ورود وي به ايران 1632.م است. وي جمعاً 6 سفر طولاني به ايران داشته و ضمن بازديد از مناطق مختلف ايران سهم عمده‌اي در شناساندن ايران به مردم فرانسه داشته است.
5- سفرنامه آدام اولئاريوس، آلماني كه در قرن هفدهم (سال 1634.م) به ايران سفر نموده است. وي به زبان فارسي آشنايي داشت و در سفرنامه‌اش سفاكي‌هاي سلاطين صفوي را يادآور شده است.
6- سياحت‌نامه شاردن، سياح شهير فرانسوي، نويسنده بزرگترين سفرنامه درباره ايران، به مدت شش سال در دوران شاه عباس دوم صفوي از 1664.م در ايران زيست و براي بار دوم از 1673.م به مدت چهار سال در ايران اقامت كرد و طي اين مدت اوضاع تاريخي، سياسي، اجتماعي و نظامي ايران را مطالعه كرد.
7- سفرنامه كمپفر، جهانگرد آلماني به دوران صفويه (شاه سليمان صفوي) مربوط است. وي در مارس 1684.م به اصفهان پايتخت وقت ايران رسيد و تا 1685.م در ايران اقامت داشت و طي مدت مزبور از بخش‌هاي مختلف ايران بازديد كرد و سرانجام از راه بندرعباس عازم هندوستان، جاوه و ژاپن گرديد.

ب) قاجاريه

1- سفرنامه گاسپار دروويل سياح فرانسوي است كه در اواخر قرن دوازدهم شمسي (1191.ش) در زمان سلطنت فتحعلي شاه قاجار از ايران ديدن كرده و بيشتر از منظر مردم‌شناختي به بررسي و تشريح خصوصيات زندگي مردم ايران عصر قاجار پرداخته است.
2- سفرنامه اوليويه، سياح و پزشك فرانسوي است كه در آغاز دوران قاجار ـ دوران آغامحمدخان
(1796.م) به ايران سفر كرده و به اقتضاي حرفه‌اش هم درباره بيماري‌هاي شايع در ايران و هم مسايل اجتماعي و اقتصادي تحقيق كرده است.
3- سفرنامه سراوستن هنري لايارد فرانسوي با عنوان سفرنامه لايارد يا ماجراهاي اوليه در ايران به دوره قاجاريه تعلق دارد. وي در سال 1839.م وارد ايران شد و بخش‌هايي از مناطق جنوب و جنوب غرب ايران را بازديد كرد.
4- سياحت‌نامه مسيو چريكف روسي از 1848.م به مدت چهار سال در دوره ناصرالدين شاه در ايران زيست و از مناطق مختلف ايران از جمله شيراز، برازجان، كازرون، تخت‌جمشيد، پاسارگاد و غيره ديدن و گزارش تهيه كرده است.
5- سفرنامه كنت دوگوبينو فرانسوي با عنوان «سه سال در ايران» به دوران قاجاريه مقارن با 1855.م تعلق دارد. وي با مسافرت به بخش‌هاي مختلف ايران به شرح حال توأمان دولتمردان و درباريان و توده مردم پرداخته است.
6- سفرنامه پولاك (ايران و ايرانيان)، طبيب آلماني به شرح خاطرات و يادداشت‌هاي سفر او در دوره قاجاريه (عهد ناصرالدين شاه) اختصاص دارد. وي طي دو سفر خود از 1851.م جمعاً به مدت 10 سال در ايران به سر برد. او در سفرنامه‌اش درباره همه مظاهر زندگي ايرانيان به ويژه طب و مسايل بهداشتي سخن گفته است.
7- خاطرات ليدي شيل همسر وزير مختار به عهد ناصرالدين شاه تعلق دارد. وي ضمن سفر به مناطق مختلف ايران و ديدن طبقات مختلف مردم، ابعاد گوناگون زندگي آنان را شرح داده است.
8- سفرنامه آرمينيوس وامبري خاورشناس مجاري با عنوان «سياحت درويشي دروغين، به دوره قاجاريه (1860 .م) مربوط است. وي پس از آمدن به تهران با لباس مبدل همراه درويشاني كه از سفر حج برمي‌گشتند رهسپار آسياي ميانه شد و با نام مستعار «رشيد افندي» به خيوه، بخارا و سمرقند رفت و از راه هرات به تهران برگشت.
9- سفرنامه، مادام كارلاسرنا با عنوان «آدم‌ها و آيين‌ها در ايران» به دوره ناصرالدين شاه قاجار ـ 1877.م ـ تعلق دارد وي به مدت يك سال در ايران اقامت كرد و سفرنامه‌اي متقن و نسبتاً جامعي از زندگي ايرانيان آن زمان به ويژه شرايط زيست زنان ايراني به نگارش درآورد.
10- سفرنامه بابن و هوسه دو دانشمند فرانسوي با عنوان «سفرنامه جنوب ايران» به دوره قاجاريه مربوط است كه در اواخر قرن 19.م (1885.م) مقارن با دوره ناصرالدين شاه براي تحقيقات مردم‌شناسي، نژادشناسي و باستان‌شناسي به ايران سفر كردند.
11- سفرنامه ادوارد براون خاورشناس پرآوازه انگليسي با عنوان يك سال در ميان ايرانيان همزمان با دوره قاجاريه به مدت يكسال از 1887 تا 1888.م به نگارش درآمده است. وي با مسافرت به مناطق مختلف ايران از بعد مردم‌شناختي به بررسي زندگي مردم ايران پرداخت.
12- سفرنامه دومورگان سياح و جغرافي‌دان شهير فرانسوي با عنوان «جغرافياي شمال ايران» و «جغرافياي غرب ايران» به دوره قاجاريه تعلق دارد. وي در سال 1889.م به ايران آمد و تا سال 1891.م در ايران ماند و در اين سفر پنج كتاب در نه جلد درباره جغرافيا، زمين‌شناسي، باستان‌شناسي و زبان‌شناسي ايران نوشت.
13- سفرنامه دكتر ويشارد پزشك آمريكايي با عنوان «بيست سال در ايران» به اواخر سلسله قاجار تعلق دارد. وي براي انجام خدمات پزشكي به ايران آمد و ابتدا در كردستان به ارائه خدمت پرداخت و سپس به تهران منتقل شد. دكتر ويشارد تا سال 1910.م برابر با سال 1289ه‍.ش در تهران خدمت كرد. وي در سفرنامه‌اش از مشهوداتش در تهران عصر قاجار و نحوه زندگي توده مردم و وضع بهداشت و عادات و آداب و مناسبات اجتماعي سخن گفته است.
14- سفرنامه خانم گرترودبل آمريكايي به نام «تصويرهايي از ايران» به اواخر قرن نوزدهم ميلادي (سال 1892.م) مربوط است وي با زبان فارسي آشنا بود. او در سفرنامه‌اش نيز به جنبه ادبي ايران و ايراني توجه ويژه‌اي مي‌كند.
15- سفرنامه خانم كلارا كوليوررايس انگليسي با عنوان «زنان ايراني» متعلق به اواخر قرن نوزدهم ميلادي مقارن با سال 1899.م است. وي كه به دليل جنسيتش با زنان بسياري در ايران معاشرت داشته سعي نمود تا محاسن و معايب زندگي زنان ايران و آداب و رسوم آنان را به تصوير بكشد.
16- سفرنامه كنت ژولين دو روششوار فرانسوي به نام «خاطرات سفر ايران» به اواخر عهد ناصرالدين‌شاه قاجار اختصاص دارد. وي طي مدت شش سال اقامت در ايران سعي كرد سفرنامه‌اي تحقيقي درباره وضع جامعه ايران و مناسبات اجتماعي و اوضاع مالي، اقتصادي و كشاورزي و تجارت خارجي ايران به نگاش در آورد.
17- سفرنامه ابراهم و. ويليامز جكسن آمريكايي در حرفه استاد دانشگاه كلمبيا با عنوان «سفرنامه جكسن، ايران در گذشته و حال، در سال‌هاي اول قرن بيستم ـ 1903.م به دوره قاجاريه تعلق دارد. وي كه از محققان دين و آيين ايران باستان بود طي مسافرت به ايران براي خواندن كتيبه بيستون، سنگ نبشته داريوش بزرگ از كوه بيستون بالا رفت.
18- سفرنامه گروته نوشته هوگوگروته جهانگرد، جغرافيادان و قوم‌شناس نامدار آلماني مربوط به آغاز قرن بيستم يعني سال 1907.م است. سفرنامه وي حاوي اطلاعات ارزشمند جغرافيايي و مردم‌شناسي و از آثار حايز اعتبار و استناد است.
 
منابع :

الف) منابع فارسی

1- اسمیت، آنتونی دی (1383)؛ ناسیونالیسم: نظریه، ایدئولوژی، تاریخ، ترجمه منصور انصاری، تهران: انتشارات تمدن ایرانی.
2- اوزکریملی، اوموت (1383)؛ نطریه‌های ناسیونالیسم، ترجمه محمدعلي قاسمی، تهران: انتشارات تمدن ایرانی.
3- اولئاریوس (1380)؛ سفرنامه اولئاریوس، ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی، ترجمه احمد بهپور، تهران: انتشارات ابتکار نو.
4- اوليويه، مسيو (1371)؛ سفرنامه اوليويه، تاريخ اجتماعي ـ اقتصادي ايران در دوران آغازين عصر قاجاريه، ترجمه ميرزا محمد طاهر، تصحيح: ورهرام غلامرضا، تهران: انتشارات اطلاعات.
5- بابن و هوسه (1363)؛ سفرنامه جنوب ايران، ترجمه اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، تصحيح محمدشاه اميرهاشم، تهران: دنياي كتاب.
6- براون، ادوارد (1375)؛ یک سال در میان ایرانیان، ترجمه ذبیح‌الله منصوری، چاپ دوم، تهران: انتشارات صفار.
7- بل، گرترود (1363)؛ تصویرهائی از ایران، ترجمه بزرگمهر ریاحی، تهران: انتشارات خوارزمی.
8- پولاک، یاکوب ادوارد (1368)؛ سفرنامه پولاک، ایران و ایرانیان، ترجمه کیکاووس جهانداری، چاپ دوم، تهران: خوارزمی.
9- تاجیک، محمدرضا (1384)؛ روایت غیریت و هویت در میان ایرانیان، تهران: مرکز بررسی‌های استراتژیک ریاست جمهوری.
10- تاورنیه، ژان باتیست (1382)؛ سفرنامه تاورنیه، ترجمه حمید ارباب شیرانی، تهران: نیلوفر.
11- چریکف (1358)؛ سیاحتنامه چریکف، ترجمه آبکار مسیحی، به کوشش علی‌اصغر عمران، تهران: شرکت سهامی کتاب‌های جیبی.
12- دانش‌پژوه، فریدون (1380)؛ سفرنامه... تا پخته شود خامی، ج اول، تهران: نشر ثالث.
13- دروويل گاسپار (1364)؛ سفر در ايران، ترجمه اعتماد مقدم منوچهر، تهران: شباويز.
14- دلاواله، پیترو (1380)؛ سفرنامه پیترو دلاواله، ترجمه محمود بهفروزی، تهران: نشر قطره.
15- دمورگان، ژاك (1335)؛ سفرنامه دمورگان، ترجمه جهانگير قائم‌مقامي، تهران: طهوري.
16- روششوار، کنت ژولید دو (1378)؛ خاطرات سفر ایران، ترجمه مهران توکلی، تهران: نشر نی.
17- سرنا، کارل ا(1363)؛ سفرنامه کارلاسرنا، مردم و دیدنی‌های ایران، ترجمه غلامرضا سمیعی، تهران: نشر نو.
18- شرلی (1363)؛ سفرنامه برادران شرلی، ترجمه آوانس، به کوشش علی دهباشی، چاپ دوم، تهران: نشر به دید.
19- شیبانی، ژان (1381)؛ سفر اروپاییان به ایران، ترجمه سیدضیاء‌الدین دهشیری، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.
20- شیل، لیدی (1362)؛ خاطرات لیدی شیل، همسر وزیر مختار انگلیس در زمان ناصرالدین شاه، ترجمه حسین ابوترابیان، تهران: نشر نو.
21- فیگوئروا، دن گارسیا دسیلوا (1363)؛ سفرنامه فیگوئروا، ترجمه غلامرضا سمیعی، تهران: نشر نو.
22- كوليوررايس، كلارا (1366)؛ زنان ايراني، سفرنامه كلارا كوليوررايس، ترجمه اسدالله آزاد، مشهد: معاونت فرهنگي آستان قدس.
23- گروته، هوگو (1369)؛ سفرنامه گروته، ترجمه مجید جلیلوند، تهران: نشر مرکز.
24- گوبینو، کنت دو (بی‌تا)؛ سه سال در ایران، ذبیح‌الله منصوری، تهران: انتشارات فرخی.
25- گیدنز، آنتونی (1382)؛ تجدد و تشخص: جامعه و هویت شخصی در عصر جدید، ترجمه ناصر موفقیان، چاپ دوم، تهران: نشر نی.
26- لایارد، سر اوستین هنری(1376)؛ سفرنامه لایارد، ترجمه مهراب امیری، چاپ دوم، تهران: انتشارات آنزان.
27- میلر، دیوید (1383)؛ ملیت، ترجمه داوود غرایاق‌زندی، تهران: انتشارات تمدن ایرانی.
28- وامبری، آرمین (1381)؛ زندگی و سفرهای وامبری، دنباله سیاحت درویشی دروغین، ترجمه محمدحسین آریا، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.
29- ويشارد، ج.گ (1363)؛ بيست سال در ايران، ترجمه علي پيرنيا، تهران: نوين.
30- ويليامز جكسن براهم (1352)؛ سفرنامه جكسن؛ ايران در گذشته و حال، ترجمه منوچهر اميري، فريدون بدره‌اي، تهران: خوارزمي.
31- کرویس، دیرک وان در (1380)؛ شاردن و ایران تحلیلی از اوضاع ایران در قرن هفدهم میلادی، ترجمه حمزه اخوان تقوی، تهران: نشر و پژوهش فرزان.
32- کمپفر، انگلبرت(1360)؛ سفرنامه کمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، چاپ دوم، تهران: شرکت انتشارات خوارزمی.

ب) منابع انگلیسی

33- Castells M (1997); "The Power of Identity, the Economy", Society and Culture, Oxford: Blachwell.
34- Jenkins, Richard (1996); Social Identity, London: Routledge.
35- O,Riordan,Tim (2001); Globalism, Localism and Identity, London: Earthscan Publications.
36- Pool, Ross (1999); Nation and Identity, London: Routledge.
37- Preston, P.W (1997); Political Cultural Identity; Citizens and Nationas in a Global Era, London: Sage Publications.
38- Simon, Bernd (2004); Identity in Modern Society: a Social Psychological Perspective, London: Blachwell Publishing.
39- Smith, Anthony D (1999); Myths and Memories of the Nation, London: Oxford University Press.

 

 

برداشت=اقای علی کریمی.مسسه مطالعات ملی

 

Reflection of Iranians Cultural identity in the Itineraries of Safavid and Quajar Era

Ali Karimi

E-mail: akm10@umz.ac.ir

 

Itineraries of Safvids and Quajars, regardless of their epistemological and methodological shortages, are considered as a valid and credible document, explaining rituals and manners of Iranians and representing their "world" and accounted as foundations of knowledge about Iran in the minds of their audiences.

Both Safavid and Qujar era are important, regarding the issue of identity. Safavid period played a major identity role, because it started the process of Iranian identification by combining three factors, i, e religion, myth and territory. Quajar era is important too, because the inclusive intervention of western civilization in Iran s internal affairs, deeply challenged its identity.

This article concentrates on the most important features of Iranians’ cultural identity, which have been accounted by writers of itineraries. These characteristics can be categorized in positive and negative features. Positive factors of Iranians’ cultural identity mentioned as follow: religious toleration, religiousness, hospitalization, knowledge seeking spirit, poetical aspirations, strong belonging to elements of natinal identity, acceptance of clergymen as basic reference group and inclusiveness of chastity among women. The most important negative features of Iranians’ identity regarded as follow: superstitiousness, sumptuousness, lack of critical spirit, corruption of government, complete separation between elite and masses, double - dealing and lack of meritocracy.

 

Keywords: Itineary, Identity, Iranian Identity, Iranian Cultural Identity, Safavid, Quajar


 

 
     

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی

با درود فراوان خدمت تمامی دوستان نیک پندار و نیک سرشت پارسوماشی عزیزم امیدوارم حالتان در هر کجای این مرز پر گهر هستید خوب و سلامت باشید خدمتتان عرض کنم ،

بازارها را از لحاظ حوزه كاركردي يا سرزميني آنها به سه گروه شهري، روستايي و منطقه اي يا بين راهي مي توان طبقه بندي كرد. بر همين اساس همه بازارهايي را كه حوزه كاركردي يا خدمت رساني آنها به شهر مربوط مي شده است بازارهاي شهري مي ناميدند.
همچنين از آنجا كه اقتصاد خانوارهاي روستايي در گذشته در بيشتر موارد نوعي اقتصاد خودكفا يا نيمه خودكفا بود، در روستاهاي كوچك يك يا دو فضاي كوچك تجاري _ خدماتي هيچ مركز بازرگاني وجود نداشت. به همين سبب بيشتر روستاها فاقد فضايي به عنوان بازار بودند، اما در برخي از مناطق كشور به علت ساختار اجتماعي _ اقتصادي حاكم بر آن مناطق، در معدودي از روستاهايي كه موقعيت سرزميني _ اقتصادي خاصي داشتند، و جمعيت ساكن در آنها زياد مي شد، بازار نيز شكل مي گرفت، چنان كه برخي از روستاها پيرامون اصفهان در قرن چهارم هجري و بعضي از روستاهاي پيرامون بلخ و همچنين شماري از روستاهاي ناحيه رودشت اصفهان در قرن هشتم هجري، كه آنها را معظم قراي مي خواندند، بازار داشتند.
افزون بر بازارهايي كه درون معدودي از روستاها وجود داشت، نوع ديگري از بازارهاي روستايي وجود داشت كه غالبا جنبه ادواري داشت، يعني در بين چند روستا به صورت دوره اي حركت مي كرد و هر روز يا هر دوره زماني ديگر در يكي از اين روستاها تشكيل مي شد. اين نوع از بازار مخصوص روستاهاي كوچكي بود كه ميزان عرضه و تقاضا به حدي نبود كه در آن روستا يك بازار دايمي شكل گيرد. اين نوع از بازارها بيشتر در مناطقي از كشور شكل مي گرفت كه روستاهايي كوچك در نزديكي هم وجود داشت. در گيلان و مازندران شمار متعددي از اين گونه بازارها وجود داشت.
انواع بازار از لحاظ زمان تشكيل آن
بازارها را از لحاظ زمان و دوره تشكيل آنها نيز مي توان به سه گونه طبقه بندي كرد: بازارهايي كه به صورت ثابت و در طول سال تشكيل مي شدند، بازارهايي كه به صورت ادواري يا دوره اي تشكيل مي شدند كه هفته بازارها نوعي بسيار مهم از بازارهاي ادواري بودند كه غالبا در هر شهر يا روستا به صورت هفته اي يك روز تشكيل مي شدند و معمولا به نام همان روز ناميده مي شدند، مانند جمعه بازار، شنبه بازار و غيره و بازارهاي سالانه كه به مناسبت هاي گوناگون برقرار مي شد، از جمله هنگام نوروز در بسياري از شهرهاي كشور بازارهايي تشكيل مي شد.
برخي از بازارها هم به مناسبت نوع محصولاتي كه در آن عرضه مي شد در مدت كوتاهي از روز تشكيل مي شد. براي مثال هنوز در برخي از شهرهاي كوچك گيلان و مازندران ديده مي شود كه مردان و زنان محصولاتي مانند سبزيجات، كره، پنير و غيره را كه در منزل يا محل كار خود توليد كرده اند، در برخي از بازارگاه هايي كه به اين منظور اختصاص يافته اند، در ابتداي روز عرضه مي كنند و پس از چند ساعت به محل زندگي يا كار خود باز مي گردند.
بعضي از انوع بازارهاي كوتاه مدت در كنار فضاهاي تفريحي و گذران اوقات فراغت در ميدان ها (مانند ميدان امام در اصفهان يا سبزه ميدان در تهران)، در كنار پل ها و رودخانه هاي درون شهري (مانند سي و سه پل و پل خواجو در اصفهان) تشكيل مي شد.
عوامل موثر در نحوه استقرار فعاليت ها
عوامل و پديده هاي متعددي در چگونگي و نحوه استقرار فعاليت ها و اصناف گوناگون در كنار يكديگر در بازارها نقش داشتند كه از جاذبه و كشش راسته هاي تخصصي مي توان به عنوان يكي از آنها ياد كرد. پيدايش و تكوين راسته هاي تخصصي كه محل استقرار اصناف و پيشه وراني بود كه كالاي يكسان يا كالاي مربوط به هم را مي فروختند، پيشينه اي بسيار كهن و باستاني دارد.
يكي از مهم ترين عوامل شكل گيري چنين راسته هايي، جاذبه و كشش اقتصادي اين راسته ها براي جلب نظر مشتريان است.
همچنين امنيت و ارزش اقتصادي كالاها يكي از مهم ترين نكاتي است كه در مورد مكان استقرار اصناف و پيشه وران در گذشته نقش داشته است. براي مثال راسته زرگرها يا طلا فروش ها به امنيت بيشتري نسبت به راسته مسگرها نياز داشت و راسته مسگرها نيز نسبت به راسته يا ميدان كاه فروش ها به امنيت بيشتري نياز داشت. به همين دليل در بيشتر بازارهاي كشور، راسته زرگرها در مركز شهر و نزديك به مسجد جامع يا ساير بناهاي مهم درون شهري بود و هر چه فاصله از مركز شهر بيشتر مي شد، كالاهايي عرضه مي شد كه ارزش اقتصادي آنها غالبا كمتر بود. از سوي ديگر فعاليت هايي كه از لحاظ توليد يك محصول يا عرضه محصولات مشابه يا مكمل به يكديگر مرتبط بودند، غالبا به سبب سهولت انجام فعاليت در كنار يا نزديك هم استقرار مي يافتند. براي مثال غالبا كساني كه آينه و شمعدان و نيز لوازم آرايشي و لوكس عرضه مي كردند در نزديكي راسته طلافروش ها بودند و يا در شهرهاي زيارتي در نزديكي مسجد جامع يا ساير بناهاي مذهبي راسته كتابفروش ها، صحافان و فروشندگان تسبيح و مهر و مانند آن قرار داشت.
برخي از فعاليت هاي توليدي يا خدماتي از لحاظ نحوه انجام يا نوع محصول يا ساير جنبه ها نيز با يكديگر ناسازگار بودند و به همين دليل هيچ گاه در كنار هم مستقر نمي شدند. مثلا هيچ گاه يك دكان آهنگري به سبب سر و صداي ناشي از فعاليت آن در راسته زرگرها يا صرافان قرار نمي گرفت. همچنين يك صرافي در راسته قنادها يا شيريني پزها مستقر نمي شد.
نحوه اداره بازار
نخستين نكته مهم در اداره امور بازار مربوط به تشكيلات اصناف و پيشه وران مي شود. در گذشته در هر صنف حداقل يك نفر به عنوان مهتر و بزرگ اعضاي صنف انتخاب مي شد كه هم به مسايل دروني اصناف رسيدگي كند و هم به عنوان رابط بين اعضاي صنف و حكومت نقش ايفا كند. در دوره غزنويان مهتران هر صنف نوشته اي را تنظيم و تدوين مي كردند كه براساس آن متعهد مي شدند كه اعضاي صنف نرخ هاي تعيين شده از سوي حاكم را رعايت كنند و اگر كسي رعايت نكرد او را به نحوي تنبيه و مجازات كنند. ابن بطوطه در سفرنامه خود اشاره كرده است كه هر گروه از پيشه وران اصفهان رييسي به نام كلو داشتند. نماينده اصناف در دوره صفويه نقيب ناميده مي شد و موظف بود كه در تعيين نرخ اجناس و تعيين مقدار ماليات هر صنف با كلانتر همكاري كند و همواره براي تعديل نرخ ها و رعايت آن با اصناف همكاري و مذاكره داشته باشد.
گويا در دوره صفويه در برخي از شهرها منصبي با عنوان كدخداي بازار وجود داشت كه احتمالا برخي از مسئوليت ها و وظايف او مانند رييس اصناف بود. تعيين مقدار عوارض و ماليات و گردآوري آن غالبا بر عهده ماموراني بود كه از سوي حاكم يا رييس شهر تعيين مي شدند. در دوره تركمانان و صفويه، منصبي با عنوان كلانتر وجود داشت كه متصدي آن مسئول رسيدگي به امور اتحاديه هاي صنفي و تعيين ماليات پيشه وران برخي از امور صنفي بود. او اغلب براي تعيين مقدار ماليات و عوارض با رييس هر صنف مشورت مي كرد. حوزه فعاليت كلانترها در بعضي از موارد فراتر از بازار نيز بود.
نكات و مسايل مربوط به كيفيت اجناس و جلوگيري از تقلب فروشندگان و همچنين توجه به كيفيت غذاها و مواد فاسدشدني و رعايت نرخ كالاها و توجه به ترازوها و وزنه ها از اموري بود كه در بيشتر موارد شخصي با عنوان محتسب آن را انجام مي داد. در پيش از اسلام شخصي كه عنوان وازاربد داشت به امور مربوط به بازار رسيدگي مي كرد.
نخستين اشاره مستقيمي كه به حسبه به عنوان يك منصب شده به اواخر نيمه اول قرن دوم هجري تعلق دارد و مربوط به عاصم بن سليمان احول در زمان ابوجعفر منصور در كوفه است كه عهده دار حسبه بر پيمانه ها و اوزان بود.
اين منصب بسيار اهميت داشت و به سبب آن كه محتسب مي بايست در بسياري از موارد به احكام ديني آگاه باشد و در مقام قضاوت در مورد امور به داوري بپردازد و حتي نوع مجازات افراد را تعيين كند، غالبا ترجيح مي دادند كه محتسبان را از ميان فقها و علماي مذهبي انتخاب كنند.
غالبا محتسبان افرادي با قدرت و منزلت بودند و با شهامت به كنترل وضع بازار مي پرداختند و بسيار اوقات بدون اطلاع قبلي به دكان ها يا كارگاه ها وارد مي شدند و اجناس را كنترل مي كردند يا در مواردي ممكن بود در هنگام شب بعضي از دكان ها را مهر و موم كنند و در هنگام صبح به بازرسي آنها بپردازند.
حوزه فعاليت محتسبان گاه بسيار وسيع بود و برخي از آنان، كه افرادي آگاه و با قدرت بودند، افزون بر آن كه بر كار و فعاليت پيشه وران و صنعتگران نظارت مي كردند، فعاليت گروه هايي ديگر مانند معلمان اطفال، بنايان، پزشكان، جراحان و حتي گاه واعظان و قضات را زير نظر داشتند.
يك محتسب افزون بر آگاهي به امور فقهي و قضايي، مي بايستي به انواع فعاليت هاي توليدي و تجاري تا حدودي آشنا مي بود و در مواردي براي تشخيص دقيق بعضي از مسايل از بزرگان و افراد درستكار و با تجربه هر صنف كمك مي گرفت تا بتواند چگونگي مرغوب بودن برخي از محصولات را كنترل كند.
با وجود آن كه غالبا مسئوليت ها و اختيارات مربوط به احتساب به طور عمده بر عهده شخص محتسب بود اما در مواردي ديوان يا تشكيلاتي اداري نيز با اين عنوان پديد مي آمد، چنان كه گويا در دوره ساسانيان ديواني موسوم به ديوان احتساب وجود داشت.
در دوره مغول از اهميت و منزلت محتسبان كاسته شد و در دوره صفويه و قاجاريه نيز اين روند ادامه يافت و به تدريج بخشي از وظايف محتسب به افراد ديگري مانند داروغه و كلانتر واگذار شد.
در دوره هايي كه حكومت مركزي از قدرت كافي براي نظارت بر فعاليت هاي حكام محلي برخوردار نبود يا پادشاه و اطرافيان او به منافع زودگذر شخصي خود مي انديشيدند و به فكر آباداني و رونق اقتصادي نبودند، داروغه ها و ماموران بازار از پيشه وران اخاذي مي كردند. گاسپار دروويل كه در دوره قاجار به ايران آمده بود، به اين نكته چنين اشاره كرده است:
«اداره بازارها بر عهده داروغه ها است و در آن جا حق قضاوت دارند. داروغه ها نسبت به بازرگانان و كسبه تعدي مي كنند، و هر نوع باج و رشوه كه بتوانند از آنها مي گيرند، بدون آن كه براي اين عمل كيفر ببينند... بيگر بيگي ها تقريبا همگي در ولايت خود صاحب بازار هستند و چون هيچ كس را قدرت رسيدگي به اعمالشان نيست، از اين راه درآمد هنگفتي به دست مي آورند.»
نحوه برقراري نظم و امنيت در بازار
مسايل و امور انتظامي بازارها و تامين امنيت و جلوگيري از سرقت بيشتر بر عهده ماموراني بود كه زير نظر حاكم شهر يا كسي كه زير نظر حاكم بود، فعاليت مي كردند. عنوان، مسئوليت و اختيارات اين ماموران در همه دروه هاي تاريخي و در همه نواحي كشور يكسان نبود و با قدرت و منزلت حكومت مركزي و حكومت هاي محلي متناسب بود.
در بعضي از دوره ها، حفظ امنيت در شب ها بر عهده عسس ها بود كه طول بازار و راسته هاي آن مي گشتند و مراقب دكان ها بودند و افراد مشكوك را دستگير و از آنان بازجويي مي كردند. عسس ها زير نظر شخصي موسوم به ميرعسس يا ميرشب كار مي كردند. در بسياري از اوقاف مسئوليت كالاي به سرقت رفته بر عهده ميرعسس گذاشته مي شد و او مجبور بود خسارت كالاهاي سرقت شده را جبران كند و اگر كالاي مسروقه اي را مي يافت، مبلغي به عنوان پاداش دريافت مي كرد، گويا در دوره صفويه عسس ها حدود يك سوم بهاي كالاهاي مسروقه اي را كه پيدا مي كردند، دريافت مي داشتند. زماني در دوره صفويه بسياري از امور انتظامي شهر و از جمله بازارها و مراقبت از رعايت قوانين بر عهده صاحب منصبي با عنوان داروغه بود. او با ياري مامورانش كه در آن زمان احداس خوانده مي شدند، خلافكاران را دستگير و مجزات مي كرد. وي در بسياري از اوقات حق قضاوت هم داشت و حتي گاه مي توانست خطاكاران را به اعدام محكوم كند.
حوزه فعاليت داروغه ها غالبا افزون بر بازار شامل محله هاي مسكوني هم مي شد، در دوره قاجاريه، كدخداهاي محله هاي اصفهان زير نظر داروغه كار مي كردند و او با داشتن حدود پنجاه نفر فراش و گزمه به امور شهر رسيدگي مي كرد و روزها روي سكوي قيصريه با چوب و فلك مي نشست و خلافكاران را همان جا مجازات مي كرد.
فساد اداري در دوره قاجاريه موجب شد كه در برخي از موارد داروغه ها براي چپاول مردم به بهانه ها و تهمت هاي گوناگون مانند كم فروشي و گرانفروشي و غيره از كسبه باج بگيرند. به اين علت منصب داروغگي خيلي پردرآمد بود و افرادي كه داوطلب اين منصب مي شدند گاه مبلغ گزافي رشوه به حاكم مي دادند. اين منصب در زمان ناصرالدين شاه در تهران از بين رفت و به جاي آن اداره اي موسوم به نظمينه تاسيس شد كه ابتدا زير نظر شخصي ايتالياي با حدود سيصد مامور شروع به كار كرد.
بعضي از قوانين و مقررات بازارها
براي اين كه روابط بين پيشه وران و مردم و نيز نحوه استفاده از فضاي بازار به بهترين صورت ممكن جريان يابد، قوانين و مقرراتي درباره بازار وضع شده بود كه برخي از آنها به صورت مدون و برخي به صورت ضمني و شفاهي بود. اين قوانين و مقررات حوزه هاي گوناگوني را در بر مي گرفت.
نخستين موضوع مهم مكان استقرار انواع پيشه وران و فضاها بود. برخي از پيشه وراني كه فعاليت آنان موجب پيدايش آلودگي محيطي مي شد بايد در بيرون شهر يا در نزديكي دروازه ها مستقر مي شدند. كشتارگاه ها و دباغ خانه ها را غالبا در محل هاي دور از مركز شهر و محله هاي مسكوني قرار مي دادند. ورود كاروان هاي بازرگاني با شمار فراواني از چهارپايان باربر و بسته هاي كالا كه از شهرهاي ديگر مي امدند، هم ايجاد مزاحمت براي مردم و عابران مي كرد و هم بيماري و آلودگي هاي ناشي از سفر از همين طريق غالبا به درون شهر منتقل مي شد. براي جلوگيري از اين آلودگي ها و مزاحمت ها و نيز براي حفظ بهداشت در بسياري از موارد كاروانسراهايي مخصوص استقرار اين نوع كاروان هاي بازرگاني در كنار راسته بازار و در نزديك دروازه مي ساختند تا چهارپايان و كالاهاي وارد شده به شهر ابتدا در آن استقرار يابند و بازرگاناني كه در طي سفر آلوده و كثيف شده بودند، اسكان يابند، عوارض كالاي خود را بدهند و خود را تميز كنند و سپس به شهر وارد شوند. به همين منظور در كنار چنين كاروانسراهايي غالبا حمام ساخته مي شد، چنان كه در دوره غازان خان در كنار هر يك از چهار دروازه اصلي شهر تبريز يك كاروانسرا و يك حمام ساخته شد كه به همين منظور مورد استفاده قرار مي گرفت و بر اساس فرمان حكومتي كاروانيان بايد كالاهاي خود را در اين كاروانسراها تخليه مي كردند.
در مورد بعضي از اغذيه فروشي ها به دليل كنترل بهتر فرآورده هاي آنها مقرر مي كردند كه در مكان هايي مستقر شوند كه امكان نظارت بر فعاليت آنها به سادگي وجود داشته باشد. براي نمونه توصيه مي كردند كه لكانه پزها (لكانه نوعي خوراك بود) در نزديكي دكه محتسب استقرار يابند، زيرا در درست كردن لكانه امكان تقلب به سادگي وجود داشت. به فروشندگان سدر و لوازم بهداشتي توصيه مي شد كه در نزديكي حمام ها جاي گيرد.
ساختن فضاهاي بزرگ شهري و تجاري مانند مسجد، مدرسه، بازار، كاروانسرا، حمام و مانند آن به ويژه اگر هدف انتفاعي وجود داشت به كسب اجازه از رييس شهر يا ساير مقامات شهري نياز داشت، هر چند در مواردي كه هدف خيرخواهانه و مذهبي وجود داشت كمتر به كسب اجازه نياز بود. در برخي از موارد براي كسبه و بازرگانان جواز كسب صادر مي شد. اين مقررات بيشتر در بازارهاي دايمي شهر مورد توجه قرار مي گرفت و در بازارهاي ادواري يا بازارگاه هايي كه فروشندگان كالاهاي ارزان قيمت عرضه مي كردند، مقررات كمتري وجود داشت، چنان كه براي نمونه در بسياري از بازارگاه ها به ويژه بازارگاه هاي شهرهاي تازه تاسيس در ابتداي دوره اسلامي، چنين مرسوم بود كه هر كس در ابتداي روز به بازارگاه وارد مي شد و جايي را براي خود در نظر مي گرفت تا پايان همان روز حق داشت كه در همان جا بماند.
درباره فضاي بازار و نحوه استفاده از آن قوانين و مقرراتي وجود داشت از آن جمله كه:
• نصب دكه و كاشتن درخت در راه هاي باريك ممنوع
• نشستن در راه هاي تنگ و بستن حيوانات در معابر جايز نبود
• كسي نبايد زباله را در معابر بگذارد و همچنين ناودان ها نبايد طوري نصب شود كه آب آن به كوچه هاي باريك بريزد و براي عابران زحمت ايجاد كند.
• قصابان نمي بايست در جلوي دكان و در بازار و گذرها حيوانات را ذبح كنند، همچنين گوشت را نمي بايد خارج از سكوي دكان آويخت
• پارچه بافان نمي بايست پارچه هاي خود را در بازار و گذرها بگسترانند، زيرا موجب زحمت عابران مي شود. همچنين بازاريان موظف بودند كه معبر مقابل دكانشان را هميشه تميز نگاه دارند و آن را مرتب جارو كنند. درباره وزن و جنس وزنه ها و چگونگي ترازوها در هر زمان مقررات لازم اعلام مي شد و محتسب مكلف بود رعايت آن را از سوي كسبه كنترل كند. در اغلب اوقات تمايل چنداني به تعيين نرخ ثابت براي همه اجناس وجود نداشت، بلكه نرخ بسياري ازكالاها به ويژه كالاهاي لوكس و غير ضروري براي همه مردم توسط قاعده عرضه و تقاضا تعيين مي شد، اما نرخ كالاهاي ضروري به خصوص گندم، جو، نان، گوشت، نمك و مانند اينها تعيين مي شد و هر گاه نرخ هر كدام از انها تغيير مي كرد، نرخ هاي جديد توسط جارچي ها در بازار جار زده مي شد تا همه مردم مطلع شوند. مقدار عرضه كالاهاي اساسي و مهم تعيين و كنترل مي شد كه كمبود پديد نيايد و به همين جهت مقدار آردي كه آسيابان مي بايست به نانوايان تحويل دهد و مقدار ناني كه توسط نانوايان بايد پخته مي شد، به طور مرتب كنترل مي شد.
درباره خلافكاران همواره مقررات ثابت و معيني وجود نداشت، بلكه افزون بر احكام شرعي و عرفي، ديدگاه و تصميم صاحب منصبان هم گاه متناسب با شرايط اجتماعي دخالت داده مي شد. مجازات محتكران و گرانفروشان كالاهاي اساسي و مهم مانند نان و گوشت به ويژه در ايام كمبود اين نوع كالاها بسيار سنگين بود. در منابع تاريخي اشاره شده كه سلطان محمود، خباز خاص را به جرم آن كه مانع مي شد تا نانوايان به سادگي گندم مورد نياز خود را بخرند، زير پاي فيل انداخت و دستور داد جسد او را در شهر بگردانند. همچنين بر اساس گزارش كلاويخو در زمان تيمور، گردن قصاب گرانفروشي را از تن جدا كردند. پس از مجازات قتل، گاه در مواقع بحراني مجازات هايي مانند گوش و بيني بريدن و امثال آن در انتظار خلافكاران بود.

برداشت=لهراسب اقا خانی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
    

اسلایدر