با درود فراوان خدمت تمامی دوستانم در پارسوماش ميرزا حسنخان مشيرالدوله (پيرنيا) از چهرههاي معروفي است كه از سبك تاريخنگاري ناسيوناليستي پيروي كرده است. دغدغهي اصلي او، آسيبشناسي عوامل ضعف و انحطاط ايران در اواخر دورهي قاجار و تلاش در جهت تقويت هويت ملي از طريق احياي عظمت و شكوه تاريخ و تمدن ايران باستان بود.
پيرنيا رسالت اصلي تاريخنگاري خود را تقويت هويت ملي از طريق افزايش آگاهيهاي تاريخي و برانگيختن احساسات و غرور ملي مردم قرار داده و كتاب «تاريخ ايران باستان» او بيانگر بخشي از تلاش او در راستاي تحقق اين هويت است.
در تاريخنگاري پيرنيا، موضوعات مهمي چون: علل و عوامل عظمت و شكوه، انحطاط و سقوط دولتها به طور عام و دولتهاي هخامنشي، اشكاني و ساساني به صورت خاص؛ نقش شخصيتهاي بزرگ در تحولات مهم تاريخي، بهويژه در ايجاد تمدنهاي جديد و استمرار بخشيدن به تمدنهاي گذشته، مورد توجه قرار گرفته و در تحليل اين موضوعات خطوط كلي گفتمان تاريخنگاري ناسيوناليستي مشهود است. در اين مقاله تلاش پيرنيا در اين حوزه و همچنين تلقي او از هويت ملي و عناصر و مؤلفههاي آن مورد بحث قرار ميگيرد.
كليد واژهها: هويت ملي، تاريخنگاري، ناسيوناليسم، تاريخنگاري ناسيوناليستي، باستانگرايي، وطنپرستي
مقدمه
ميرزا حسنخان مشيرالدوله (پيرنيا)، از رجال مشهور اواخر دورهي قاجار و يكي از مهمترين چهرههاي تاريخ معاصر ايران در اين دوره است. نزديك به سه دهه از عمر او در مسايل سياسي و مناصب دولتي گذشته، و دههي آخر حياتش به تحقيق و تتبع در مسايل علمي، بهويژه در حوزهي تاريخ ايران باستان سپري گرديده است. بدون ترديد تاريخنگاري او سرمشق و الگوي بسياري از مورخان و نويسندگان عصر جديد بوده است. شخصيت سياسي و علمي او كه محصول محيطهاي گوناگوني بوده، به نوعي در افكار و انديشههاي سياسي، علمي و تاريخي او تأثيرگذار بوده است. لذا، در آغاز اين مقاله ضرورت دارد ابتدا از جوّ سياسي حاكم بر دوران زندگي او، و چگونگي نشو و نماي وي در فضاي سياسي مذكور سخن گفته شود، آنگاه هويت ملي در تاريخنگاري او مورد بررسي قرار گيرد.
حيات سياسي مشيرالدوله (پيرنيا)
ميرزا حسنخان در سال 1291 هـ. .ق در تهران به دنيا آمد. پدرش، ميرزا نصرالله خان مشيرالدولهي ناييني نام داشت. تحصيلات مقدماتي فارسي و عربي را از طريق معلمين مدعو از سوي پدرش در خانه آموخت و پس از آن، براي ادامهي تحصيلات عازم روسيه شد (باستاني پاريزي، 1341: 13). در روسيه، ابتدا تحصيلات نظامي و سپس تحصيلات حقوقي خود را در دانشكدهي حقوق مسكو تمام كرد و پس از اتمام تحصيلات به سِمت وابستهي سفارت ايران در پطرزبورغ تعيين شد (مستوفي، 1371، ج 2: 69).
بدين شكل زندگاني سياسي ميرزاحسنخان مشيرالدوله (پيرنيا) از 1317 هـ .ق (زمان وزير مختاري او در پطروگراد) شروع شد و تا 1345 هـ .ق ادامه يافت. در اين مدت چندين بار به نمايندگي مجلس،(1) وزارت و سرانجام نخستوزيري (2) رسيد.
مشيرالدوله در 29 آبان ماه 1314 شمسي، برابر با 24 شعبان 1354 قمري و 23 نوامبر 1935 ميلادي در گذشت (باستاني پاريزي، 1351: 736).
سعيد نفيسي دربارهي مشيرالدوله مينويسد: «من به جرأت ميتوانم گفت كه در ميان مردان نامي اين كشور كه در زمان ما ميزيستند، او را بزرگتر از همه ديدم» (نفيسي، 1381: 45)، «من منصفتر از او و مؤدبتر از او در ميان مردان سياست اين كشور نديدم» (ص 46)، «من او را بزرگترين مرد اين پنجاه سال گذشتهي ايران ميدانم» (ص 48)، 25 بار وزير و چهار بار نخست وزير شد و نيكنامتر از وي كسي نزيست (ص 45).
باستاني پاريزي دربارهي او مينويسد:
شخصيت سياسي مشيرالدوله را در سه كلمه ميشود خلاصه كرد: توجه به عامه و اكثريت، رعايت حفظ قوانين و اصول تا آنجا كه مفيد به حال جامعه باشد، حفظ پرستيژ و كاراكتر شخصي خود (ص 114).
حيات علمي مشيرالدوله
به طوري كه در مباحث گذشته اشاره شد، مرحوم مشيرالدوله تا سال 1345 هـ .ق. / 1306 هـ .ش. به دليل فعاليتهاي سياسي و مناصب و پستهاي دولتي، كمتر فرصت پرداختن به مسايل علمي را پيدا كرده بود، تنها كار علمي او در دورههاي مذكور، تأليف كتابي بود به نام «حقوق بينالملل» كه در سال 1319 هـ .ق. / 1901 ـ يعني، در اوان عمر و صباوت ـ چاپ كرد. اين كتاب مخصوص محصلين مدرسهي علوم سياسي بود (ص 126).
اما از سال 1306 هـ .ق به بعد ـ كه تا حدودي آرامش و امنيت در كشور ايران حاكم شده بود، مشيرالدوله نيز به دلايل گوناگون [عدم شرايط مناسب براي فعاليتهاي سياسي (ديكتاتوري رضاخان و اختناق حاكم)، خستگي از مسايل سياسي، علاقه به مسايل علمي و ...] كه هر يك از آنها در جاي خود ميتواند صحيح و تعيين كننده باشد ـ ديگر دخالت خود را در كارهاي سياسي لازم نديده و به فكر فعاليت در كارهاي علمي و فرهنگي افتاد.
حاصل اين گرايش اين بود كه او حدود ده سال، تمام وقت خود را شب و روز در ترجمهي كتب خارجي مربوط به ايران قديم كه برخي از آنها به زبان آلماني بود، صرف كرد (نفيسي، 1381: 47). و با تهيهي مواد اوليه از اين منابع به تدوين كتابهايي پرداخت كه در جاي خود از مهمترين منابع تاريخ ايران محسوب ميشوند. نخستين اثر تاريخي او كتاب «ايران باستان» (ص 46) است كه در سال 1306 هـ .ق. يعني پس از كنارهگيري از مسايل سياسي به چاپ رسيد. مشيرالدوله در مرداد سال 1307 هـ .ش. كتاب ديگري را تحت عنوان «داستانهاي ايران قديم» تأليف و به چاپ رساند كه در حقيقت متمم كتاب ايران باستاني به حساب ميآيد (باستاني پاريزي، 1341: 127 و 128). همچنين ايشان كتاب ديگري را براي تدريس در مدارس متوسط تأليف كرد كه «تاريخ مختصر ايران قديم» نام داشت. اين كتاب، تاريخ ايران را به اختصار از زمان مهاجرت آرياييها به فلات ايران تا انقراض ساسانيان گزارش ميكند و درواقع خلاصهاي از دو مجلد فوقالذكر است. مشيرالدوله بعد از انتشار كتب مذكور به فكر تنظيم «تاريخ مفصل ايران» يا «ايران باستان» افتاد (ص 129).
باستاني پاريزي در اهميت كتاب مذكور و نيز جايگاه و حق پيرنيا نسبت به آن (البته با اندكي اغراق) چنين مينويسد: «بايد بگوييم كه حق مرحوم پيرنيا از جهت ايران باستان بر ملت ايران همشأن حق فردوسي و شاهنامه است» (باستاني پاريزي، بررسيهاي تاريخي، ش 1، س 2: 214).
سعيد نفيسي، هر سه كتاب پيرنيا، يعني، ايران باستاني، ايران باستان در سه جلد، و داستانهاي ايران قديم، را شاهكار مسلم و از مهمترين كتابهايي دانسته كه به زبان فارسي نوشته شده است (نفيسي، 1381، 48). نكتهي مهمي كه در خصوص روش مشيرالدوله در اين كتاب قابل ذكر است اين است كه اكثر محققاني كه از محتواي كتاب «تاريخ ايران باستان» اطلاع حاصل نموده و با موشكافي و دقت بالا آن را مطالعه كردهاند، روش او را در تأليف كتاب مذكور كاملاً روش علمي دانستهاند(4).
هويت ملي در تاريخنگاري مشيرالدوله (پيرنيا)
الف) مورخ و تاريخ
مشيرالدوله را اگر نتوان در رديف متفكران بزرگ تاريخ معاصر ايران دانست، بيشك ميتوان از مورخين مطرح و صاحبنام آن دوره به حساب آورد. تاريخنگاري او از يك سو و تفكرات مليگرايي و ناسيوناليستياش از سوي ديگر، توجه بسياري از نقادان و محققان اخير را به خود جلب كرده است. برخي او را فردي متعصب در تاريخنگاري دانسته و بعضي ديگر او را به دور از تعصب و اغراض شخصي معرفي كردهاند (باستاني پاريزي، 2536 [1356]: 547)، عدهاي، از تمايلات مليگرايي و ناسيوناليستي او سخن گفتهاند، اما برخي انگشت ترديد و شبهه بر همان جنبهي ناسيوناليستي گذاشته و او را نه تنها عاري از چنين روحيهاي دانسته، بلكه به نقش منفي او و عدم توجه به ملت و مملكت ايران اشاره كردهاند (فصيحي، 1372: 183-160). پيش از اينكه به قضاوت دربارهي افكار و انديشههاي متعصبانه يا بيطرفانهي ايشان بنشينيم، لازم است به اختصار درخصوص دو واژهي كليدي اين مقاله يعني تاريخنگاري و ناسيوناليسم كه در تبيين مباحث بعدي مؤثر و مفيد خواهد بود بپردازيم.
امروزه يكي از سؤالات بسيار مهم و اساسي، كه انديشمندان علوم اجتماعي و اهل تاريخ مطرح ميكنند، اين است كه آيا حقيقتاً ميتوان از بيطرفي يك مورخ در تاريخنگاري سخن گفت؟ به تعبير ديگر، آيا ميتوان مورخي را پيدا كرد كه در نوشتههاي خود يا در نقل حوادث و گزارشات وقايع زمان خويش تحت تأثير پيش فرضها، پيشفهمها و پيشانگارههاي خود قرار نگرفته باشد؟ به عبارت بهتر، آيا امكان جداسازي مورخ از پيشفرضها، پيشفهمها و پيشانگارههايش وجود دارد؟
هر چند هنوز هم برخي از متفكران هستند كه از نظريه «بيطرفي مورخ در تاريخنگاري» دفاع ميكنند و براساس همين اعتقاد، به مورخين و محققين حاضر توصيه مينمايند كه نه تنها در نقل حوادث زمان حاضر يا در تجزيه و تحليل وقايع گذشته، از دخالت دادن اغراض و انگيزههاي شخصي احتراز كنند، بلكه از روش بيطرفي و به دور از تعصبات و پيشداوريهاي شخصي و طبقاتي، يا ديدگاهها و نقطهنظرهاي اخلاقي، سياسي، ديني و ... به تاريخ گذشتهي انسانها بپردازند، اما واقعيت اين است كه امروزه با توجه به مباحث عميقي كه در اينگونه مقولات، از منظر فلسفهي علم تاريخ پرداخته شده، سخن گفتن از بيطرفي مورخ در تاريخنگاري، امري است بسيار سطحي و غيرقابل دفاع و نيز غيرممكن و محال. البته توضيح اين نكته در همين جا لازم است كه بحث «صداقت» و «انصاف» مورخ كه برخي از آن سخن ميگويند، با موضوع بيطرفي مورخ، دو مقولهي جدا از هم ميباشد. واقعيت اين است كه امروزه كمتر انديشمندي را ميتوان پيدا كرد كه با تئوري تطابقي و آينهوار موافق باشد. اكثر محققان علوم اجتماعي و فلاسفه، آن تئوري را نارسا و باطل ميشمارند، چرا كه آنها معتقدند، آنچه كه در زبان مورخ بازتاب پيدا ميكند، عكسبرداري دقيق و كامل گذشته نيست، بلكه بين مورخ و گذشته يا واقعيت تاريخي شكافي وجود دارد كه اين شكاف را تفسير مورخ پُر ميكند. بنابراين، مورخ در هر گزارشي، حتي در نقليترين و سادهترين گزارش، اين فرايند تفسيري را ميتوان مشاهده نمود (آقاجري و ديگران، 1380: 24).
اي.اچ.كار ميگويد: «بايد پيش از مطالعهي تاريخ يا واقعيات تاريخ، به تحقيق دربارهي مورخ پرداخت» (كار، 2536 [1356]: 34).
به نظر او «واقعيات تاريخ هرگز «دست نخورده» به ما نميرسد، زيرا بهصورت دست نخورده نه وجود داشته و نه ميتواند وجود داشته باشد: واقعيات همواره از مغز وقايعنگار ترشح ميكند»(صص 32 و 34).
انديشمند ديگري به نام اوكشات نيز با اين بيان كه «تاريخ تجربهي مورخ است، ساختهي هيچكس به جز مورخ نيست: تنها راه ساختن تاريخ نوشتن آن است» دقيقاً به همان نكته اشاره ميكند (ص 32).
نكتهي مهم و ظريف ديگري كه اي.اچ.كار به آن اشاره دارد اين است كه در فرايند تحقيق، نه تنها مطالعهي مورخ مقدم بر مطالعهي واقعيت تاريخ است، بلكه مطالعهي محيط تاريخي و اجتماعي مورخ نيز مقدم بر تحقيق دربارهي مورخ است، چرا كه مورخ بهعنوان يك فرد، محصول تاريخ و جامعه نيز هست (ص 67). اي.اچ.كار مينويسد «غرض من صرفاً اين است كه نشان دهم تا چه اندازه نوشتهي مورخ آينهي اجتماعي است كه در آن به سر ميبرد. تنها حوادث، پيوسته در تغيير و حركت نيستند. خود مورخ نيز دستخوش تغيير و تحول است» (ص 64)، «انديشهي مورخان، همچون ساير انسانها، با شرايط زماني و مكاني شكل ميگيرد» (ص 66). يا در جاي ديگر ميگويد «هر فرد در جامعهاي كه متولد ميشود، از نخستين سالهاي زندگي به وسيلهي آن جامعه شكل مييابد، زباني كه حرف ميزند ميراث فردي نيست، بلكه نوعي اكتساب اجتماعي است از گروهي كه در ميان آن رشد ميكند. هم زبان و هم محيط در تعيين طرز فكر او مؤثر است، انديشههاي اوليهاش از ديگران به او منتقل ميشود، و به قول برخي، فرد بدون جامعه، بيزبان و بيفكر خواهد بود» (ص 47).
حاصل كلام اينكه، با عنايت به مطالب فوق، اگر بپذيريم كه مورخان بدون اينكه خودشان بخواهند و بفهمند كه تفسيرها و پيشفهمها و پيشانگارههاي آنها در آنچه كه توصيف كردهاند نفوذ كرده است، در آن صورت هيچ مورخي را بيطرف و بيغرض نخواهيم يافت.
ب) ناسيوناليسم و تاريخنگاري
ناسيوناليسم واژهي كليدي ديگري است كه در مباحث بعدي كراراً از آن سخن گفته خواهد شد و در اينجا سعي ميشود تعريفي از ناسيوناليسم و عناصر تشكيل دهندهي آن ارايه شود. ناسيوناليسم را ميتوان با تسامح و به شيوه و لفظ قدماي چند دههي پيش، آيين اصالت دادن به ملت و مليتگرايي دانست، با اين تلقي و تسامح نسبت به آن، ملت ، گروهي هستند كه خود را داراي پيوندها و علقههايي ميبينند كه اين پيوندها نسبت به ديگر علقهها، ارجحيت دارد. بنابراين، در رابطه با همين پيوندها و علقههاست كه ميتوان از سابقهي يكسان و مشترك تاريخي، فرهنگي، اقتصادي، زباني، نژادي و ... سخن گفت كه بهعنوان ملاط و ركن اتصال دهنده به كار ميروند. دربارهي عنصر يا عناصر پيوند دهندهي افراد يك جامعه تحت عنوان ملت به مسايلي همچون پيشينهي فرهنگي، تاريخي، مذهب، زبان و ... ميتوان استناد كرد (كاتم، 1371: 5).
بدون ترديد، ناسيوناليسم دعوي جهانگستري ندارد و يكي از معناهاي آن در فرهنگها برانگيختگيِ حس ملي و دلبستگيِ پرشور و عاطفي به ملتي است كه آدمي خويشتن را وابسته به آن ميداند، و گاه با بيگانههراسي و ميل به كنارهجويي همراه است (منافزاده، 1377: 123).
دربارهي ارتباط ناسيوناليسم با تاريخ و تاريخنگار (مورخ) بايد گفت، ناسيوناليسم گونهاي معماري سياسي ـ فرهنگي است براي برپا داشتن كشوري مدرن با مردمي يكپارچه و دولتي پابرجا و ريشهدار، و در اين كار، تاريخ، كارآمدترين و حساسترين دستافزار آن است. در اين ميان، وظيفهي تاريخنگار اين است كه گذشته را دستكاري كند، سرافكندگيهاي تاريخي و به عبارتي لكههاي ننگ را از دامن تاريخ بزدايد يا از اهميتشان بكاهد، به اسطورههايي كه به كار برانگيختن «غرور ملي» ميآيند، جنبهي تاريخي ببخشد، يكپارچگي قومي و نژادي و فرهنگي قومهاي گوناگون را كه در درون مرزهاي آن كشور ميزيند، ثابت كند، و سرانجام، تاريخي يكپارچه، پايدار، درازآهنگ، زمانمند، پرافتخار و شورانگيز بيافريند. بدينسان، تاريخ بايد هم عقدهي حقارت ناشي از اكنونِ ننگين و نكبتبار را چاره كند و هم نويدبخش آيندهاي پرافتخار باشد. اين، رسالتي است كه ناسيوناليسم جهان سومي به عهدهي تاريخ ميگذارد.
از آغاز شكلگيري ناسيوناليسم در ايران كه حداقل به دورهي ناصري ميرسد، تاريخنگاري ناسيوناليستي با ظهور افرادي مثل ميرزافتحعلي آخوندزاده و جلالالدين ميرزاي قاجار و به دنبال آن ميرزا آقاخان كرماني، با خلق آثاري چون نامهي خسروان، آيينهي سكندري، سه مكتوب و ... همهي تلاش خود را در جهت به انجام رساندن اين رسالت به كار برده است (ص 123). مهمترين ايراد تاريخنگاري ناسيوناليستي مذكور، گرايش بيش از حد آن به ايران پيش از اسلام بود، اين گرايش بالطبع نسبت به فرهنگ و تمدن و مذهب ايران بعد از اسلام بيتوجه و بيعلاقه بود و در نهايت آن را مطرود ميدانست. اين نوع تاريخنگاري ناسيوناليستي سعي ميكرد براي ناسيوناليسم ايراني در ايران باستان بنياني بسازد، بهعنوان مثال ميرزاآقاخان كرماني كه در پي كشف هويت ملي و ساختن ايدئولوژي ملي بود هويت ايرانيان را درآيين زرتشت و نژاد آريا ميديد(كدورلي ،1980: 80).
همچنان كه اشاره شد، يكي از كاركردهاي تاريخنگاري ناسيوناليستي، بهكارگيري تاريخ بهعنوان داروي درمانگر و نيروبخش است. اين نوع تاريخنگاري سعي ميكند ريشههاي عقبماندگي جامعهي خود را كشف، و راههاي درمان آن را اعلام نمايد. در اين نگرش، سستي و رخوت در عرصهي عمومي و عيش و عشرت در حوزهي حكومت و دولتمردان بهعنوان عامل اصلي عقبماندگي به حساب ميآيند، و همچنين بازسازي و احياي عظمت و شكوه گذشته بهعنوان راهكار مطلوب، جهت تقويت هويت ملي مطرح ميگردد.
ب) مؤلفههاي هويت ملي
قبل از پرداختن به اين مقوله كه چه علل و عواملي از نگاه پيرنيا در انحطاط يا عظمت دولتها و ملتها مؤثر بوده است، مناسب است به اين سؤال پاسخ داده شود كه چرا مشيرالدوله مرتباً از علل عظمت يا انحطاط دولتها و ملتها و شخصيتها سخن گفته است؟ اصلاً چه لزومي داشت كه او اينگونه مسايل را بهصورت برجسته و مهم در كتاب خود مطرح كند؟
واقعيت اين است كه پيرنيا كسي بود كه از گذشتهي نزديك و جامعهي كنوني خود سرافكنده و شرمگين بود، و جامعهاش در گرداب بدبختي و فلاكت افتاده بود. او مثل خيلي از ايرانيهاي ديگر از آشفتگيها، تحقيرها، شكستها و ناكاميهاي دوران قاجار سرخورده و مأيوس بود. او انحطاط و از هم پاشيدگي ايران عصر خود را به خوبي ميديد، و بهعنوان فردي كه مناصب گوناگون سياسي داشت، احتمالاً در برخوردهاي ديپلماتيك، نگاه تحقيرآميز بيگانگان را به خوبي احساس ميكرد. بنابراين، ميتوان مدعي شد كه پيرنيا بهعنوان كسي كه با تفكر تاريخي آشنا بود، و تاريخ را بهتر از همعصران خويش ميفهميد، و بهعنوان سياستمداري كه در ثقل تحولات و جريانات سياسي ايران قرار داشت و نقاط قوت و ضعف كشور را بهتر از خيليها ميدانست، بايد شروع به بازنگريستن و بازشناختن گذشتهي خود ميكرد. او به خاطر اينكه عقدهي حقارت ناشي از واپس ماندگي و عقبافتادگي جامعهي خود را جبران نمايد، احياي عظمت و شكوه دورهاي مشخص از تاريخ خويش را در دستور كار خود قرار ميدهد. درواقع انتخاب موضوع بسيار مهمي چون تاريخ ايران باستان از ميان دهها موضوع ديگر تاريخي و سياسي در همين راستا قابل توجيه است، و دليلي جز برانگيختن احساسات ملي و احياي افتخارات عصر باستان و مقايسهي خود به خودي آن با ضعف و انحطاط دورهي قاجار نميتواند داشته باشد. وقتي پيرنيا كتاب خود را مينوشت، آكنده از احساس نياز به مرد نيرومندي بود تا كوتاهيهاي گذشتهي نزديك و جامعهي كنوني خود را جبران كند؛ و ما ارزش واقعي او را درنمييابيم مگر اينكه بدانيم كه ستايش مشهورش از امثال كوروش يا داريوش، ناشي از اشتياق براي مرد مقتدري است كه ايران را از ويراني نجات بخشد.
نتيجه اينكه پيرنيا با انتخاب ايران باستان، ميخواست با يادآوري گذشتهاي كه بهزعم او سرشار از عظمت و قدرت بوده است، خود را و ايرانيان عصر خود را، از اين افترا كه ايراني جماعت نميتواند سازندهي تمدن و فرهنگ باشد، رويين تن كند (فصيحي، 1372: 179). پيرنيا در مقدمهي كتاب ايران باستاني، هدف خود را چنين مينويسد:
مقصود از تأليف اين كتب، نماياندن ايران قديم است چنان كه بود ... تقريباً نصف كتاب به نماياندن تمدن ايران قديم يا به مقايسهي دورهها با يكديگر و يا به مطالبي كه با تاريخ محض ارتباط مستقيمي ندارد تخصيص يافت. جهت اختيار اين اسلوب اين است كه از نيم قرن به اين طرف، در ميان علماي علم تاريخ اين عقيده قوت گرفته كه ذكر وقايع تاريخي و شمردن نام سلاطين و رجال به تنهايي، براي فهم گذشتههاي مملكتي و علم به احوال روحي مردمان آن كافي نيست، بلكه براي شناختن ملتي، اوضاع مدني او را بايد دانست ... (پيرنيا، 1370: 1 و 2).
به طوري كه اشاره شد ازجمله رسالتهاي تاريخنگاري ناسيوناليستي تقويت هويت ملي است، و اين محقق نميشود مگر با افزايش آگاهيهاي تاريخي مردم و برانگيختن احساسات و غرور ملي آنان. تاريخ ايران باستانِ پيرنيا نيز در راستاي ايفاي چنين رسالتي تدوين يافته بود. عباس اقبال آشتياني دربارهي تأثير احتمالي اين كتاب بر اذهان مردم آن زمان و ارتقاي آگاهيهاي تاريخي آنها مينويسد:
همين كه دو جلد ديگر اين كتاب گرانبها (تاريخ ايران از آغاز تا صدر اسلام) نيز از طبع خارج شود، افق جديدي پيش مردم اين عصر، كه از گزارش احوال نياكان خود عموماً و ايران باستان خصوصاً، آن هم به شكل مطالعهي علمي به كلي بيخبرند، گشوده خواهد شد، و از قرائت و سير در احوال اجداد با افتخار خود به مآثر گذشتهي قوم ايران، كه همه وقت در دنياي قديم صاحب نام و نشان و همدوش ملل عظيمالشأن بوده است، پي خواهند برد ... باشد كه غرور ملي بار ديگر در هموطنان معاصر ما شعله زند و خرمن سستي و تنپروري را در وجود ايشان سوخته، آنان را به اقتدا به اجداد با عظمت خود وادارد (پيرنيا، 1364: 18).
1- نژاد
عنصر نژاد كه يكي از عناصر مهم تشكيل دهندهي هويت ملي محسوب ميشود و در تاريخنگاري ناسيوناليستي از جايگاه ويژهاي برخوردار است، در آثار مشيرالدوله نيز نمود و جلوهي برجستهاي پيدا كرده است. وي كتاب خود را با تقسيمبندي نژادي شروع مي كند و نژاد سفيد را اول مرتبه توضيح ميدهد و لفظ هند و اروپايي را براي اشاره به شاخهي اصلي نژاد سفيد نارسا ميداند. لذا، اصطلاح «آريايي» را برميگزيند كه ايرانيت در آن مستقر است. مشيرالدوله به نژاد ايرانيها نگاه خاصي دارد. او به برتري ذاتي و هوشي نژاد آريايي از منظر كاملاً ناسيوناليستي و مليگرايي نگاه ميكند. پيرنيا، از لحاظ سابقهي تاريخي، آرياييهاي ايران را قديميتر از آرياييهاي ديگر و از لحاظ رفتار و منش و مذهب و ... بالاتر و برتر از همهي ملتها ميداند، و مينويسد: «اما در مورد نژاد آريايي وضع به گونهي ديگري است، آريانها يكي از شعب مردم هند و اروپايياند، زيرا حتي آثار تاريخي و ادبي آنها از قرن چهارم ق.م شروع شده و حال آنكه آثار ادبي يوناني و ايتاليايي، بالنسبه جوانتر، و آثار ادبي پنج شعبهي ديگر نسبت به آثار يوناني و ايتاليايي هم خيلي تازهتر است» (پيرنيا، 1341، ج 1: 153).
لازم به توضيح است كه پيرنيا زماني دربارهي نژادهاي بشري و نژاد ايراني قلمفرسايي ميكند كه نظريههاي نژادپرستانه به دورهي افول خود رسيدهاند، اما دوران اوجگيري نظريههاي ناسيوناليستي است. وي نيز تحت تأثير جريان دوم، شديداً به اين سوگرايش يافته است.
2- زبان
زبان، يكي ديگر از مؤلفههاي مهم هويت ملي است كه پيرنيا توجه ويژهاي به آن دارد. وي ارتباط تنگاتنگي بين پيشرفتهاي تمدني و نظامي با زبان برقرار ميكند و همچنين انحطاط و سقوط دولتها را با زبان مرتبط ميداند و مينويسد:
ملل مترقي آنهايي بودهاند كه زبانشان بيشتر ترقي كرده بود، و نيز در قارههاي قديم ديده ميشود كه هر زمان دو ملت با هم طرف شدهاند، ملتي كه زبانشان كاملتر بوده بر ديگري غلبه يافته.
ساميهاي كلده و آسور آسياي غربي و مصر، قرنها حكومت كردند و زماني كه با پارسيها طرف شدند مغلوب گشتند. زباني كه با زبان سانسكريت و آوستا قرابت داشت بر زبان بابلي و آسوري چربيد. بعد وقتي كه آرياييهاي ايران با يونانيها طرف شدند، زبان يوناني غلبه كرده، تمام عالم آن روز از باختر تا اسپانيا [را در خود] فرو گرفت (پيرنيا، 1370: 12 و 13).
اما وي مشخص نساخته است كه برتري زبان با چه سازوكارهايي غلبه مييابد. آيا اين غلبه، برآيند پيشرفت زبان است، يا حاصل مجموعهي پيشرفتها بهويژه نظاميگري است. پيرنيا در هر دورهاي، به بررسي زبان دورههاي حكومتي ايران باستان ميپردازد و سعي دارد به نوعي، استقلال و هويت زباني ايرانيان را از گردوغبار فراموشي نمايان سازد. هرچند وي مانند برخي از باستانگرايان هم عصرش به پارسي سره گرايش نيافته است، اما شديداً تحت تأثير ذهنيت باستانگرايي، كه با ناكامي مشروطه در ايران آغاز شده بود، قرار گرفته است. توجه به زبان بهعنوان يك عنصر مؤثر در هويت ملي نيز برآيند اين تأثيرپذيري است.
3- مذهب، اخلاق و آداب و عادات
پيرنيا از عناصر ديگر هويت ملي از قبيل مذهب، اخلاق، آداب و عادات در ميان ايرانيها، با احساس خاصي سخن ميگويد:
... مذهب آريانهاي ايراني، بر تمام اديان و مذاهب قديمه، به استثناي مذهب بنياسراييل (كه در اقليت بودند) ترجيح داشته و اخلاق آريانها عاليتر از اخلاق ملل قديمهي مشرق بوده. اين است يكي از چيزهاي تازه كه آريانهاي ايراني در عالم قديم داخل كردهاند؛ يعني، مذهبي عاليتر و اخلاقي پاكتر. پس از مذهب چيزي ميآيد كه نتيجهي مذهب و اخلاقي كه ناشي از آن است؛ يعني، طرز اداره كردن ممالكي كه تابع ايران شدند ... اما كوروش بزرگ و داريوش اول با نظر رأفت به ممالك تابعه مينگرند؛ پادشاهان مغلوب را مينوازند و مستشار خود قرار ميدهند؛ در معابد ملل مغلوبه حاضر شده ارباب انواع آنها را محترم ميدارند؛ موافق مذاهب آنها تاجگذاري ميكنند و با مؤسسات و عادات و اخلاق آنها كاري ندارند ... شاهان اولي هخامنشي، ممالك را براي نابود كردن ملل و نهب و غارت و بردن غنايم نميگرفتند، بلكه ميخواستند ملل تابعه را اداره كنند و امنيت و آسايش را در اكناف دولت شاهنشاهي خود برقرار نمايند ... بعد ميبينيم كه اسكندر به ايران ميآيد، همان طرز حكومت و اداره را پيش گرفته، به احترام به ايرانيها مينگرد، و به اندازهاي، اسلوب و شيوهي اداري خود را ايراني ميكند، كه براي بعضي از محققين جديد اين عقيده حاصل ميشود كه تاريخ دورهي اسكندر، تاريخ ايران است نه مقدوني يا يوناني ... (پيرنيا، 1370: 508-506).
پيرنيا در احياي عظمت ايران باستان، به علل و عوامل مؤثر در عظمت و شكوه دولتهاي باستاني ميپردازد، او در حوزهي فردي و شخصي به عواملي چون تسامح، درايت (عقل)، عدالت، ارادهي قوي، بلند نظري و بزرگمنشي و امثال آن در پادشاهان هر حكومت اشاره ميكند، و در عرصهي اجتماعي و سياسي از عواملي چون تشكيلات اداري منظم و مستحكم، تعليم و تربيت صحيح سپاهيان، ترويج علم و دانش، تسامح دين و ... ياد ميكند. به اعتقاد پيرنيا در سايهي چنين عواملي بود كه دولتهاي هخامنشي و ساساني، به عظمت و شكوه جهاني دست يافتند. در اينجا به برخي از اظهارات او در خصوص موارد مذكور اشاره ميشود: « ... اكثر شاهان هخامنشي، بزرگمنش و با رأفت بودند»(پيرنيا، 1341، ج 2: 476). «... اما كوروش بزرگ و داريوش اول با نظر رأفت به ممالك تابعه مينگرند، پادشاهان مغلوب را مينوازند و مستشار خود قرار ميدهند» (پيرنيا، 1370: 506). «... شاهان هخامنشي تعصب مذهبي نداشته، هر ملتي را به معتقدات خود وا ميگذاشتند، و به اين هم اكتفا نكرده، آداب مذهبي ساير ملل را فراگرفته به جا ميآوردند، و طوري رفتار ميكردند كه در نزد ملل تابعه، مقبول ارباب انواع آنها باشند» (صص 167 و 168). پيرنيا در جاي ديگر ميگويد:
... سلسلهي ساساني نه تنها در تاريخ ايران نظير ندارد، بلكه در تاريخ عالم هم نظاير آن نادر است. تشكيلات ساساني در داخلهي ايران ميراثي بود كه از داريوش اول به آنها رسيده بود، ولي چيزهايي كه ساسانيان بر آن افزودند، آنها را از جانشينان آن شاه بزرگ متمايز ميدارد: از آن جمله است عدم مداخلهي زنها و خواجهسرايان در امور دولتي. ترتيب سپاهيان با شهامت و تحكيم ادارات. در زمان ناميترين شاه آن (انوشيروان) ترويج علم و ادب در ايران شروع شد، و اگر خسرو پرويز دنبالهي آن را قطع نكرده بود، دامنهي رنسانسي كه رفته بود شروع شود امتداد مييافت (پيرنيا، 1370: 481).
نكتهي ظريفي كه در آثار پيرنيا قابل ملاحظه است اين است كه، احياي عظمت ايران باستان با احياي شخصيتهاي سياسي آن زمان به قدري ممزوج گشته است، كه هر خوانندهاي پس از مطالعهي آثار وي، مجذوب نقش پادشاهاني نظير كوروش و داريوش بزرگ و انوشيروان ميشود. به احتمال قوي، اين نكته ناشي از اعتقاد پيرنيا به نقش شخصيت در تاريخ بوده است. مرحوم دكتر زرينكوب، درخصوص اهميت نقش شخصيت در تفكر پيرنيا مينويسد:
از مطالعهي دقيق ايران باستان به خوبي پيداست كه مشيرالدوله، گذشته از توجه به جزئيات احوال فرمانروايان، خصلت و ارادهي آنها و تدبير و درايت آنها، به آنچه مربوط به احوال تمدن و فرهنگ است نيز توجه دارد، و اگر در آنچه مربوط به تاريخ سياسي است بيشتر به احوال و اوصاف سرداران و فرمانروايان علاقه نشان ميدهد، اين نكته ظاهراً از اهميتي است كه وي براي نقش شخصيت قايل بوده است. بهعلاوه، علاقه به جزئيات حوادث، و اجتناب از تفسيرهاي دور و دراز، نشان ميدهد كه مشيرالدوله در تاريخنويسي در حدي به شيوهي مكتب فون رانكه مورخ آلماني (1886-1795 م) و به بررسي «آنچه واقعاً روي داده است» تمايل داشته است ـ به پيروي از آنچه از ظاهر و صريح متون ميتوان استنباط كرد (زرينكوب، 1351: 753 و 754).
متأسفانه، هر چند مرحوم پيرنيا در آثار خود تلاش زيادي ميكند تا از اظهارنظرهاي تعصبآميز و جانبدارانهي آشكار و صريح احتراز نمايد، اما در برخي از موارد، عنان قلم از دستش خارج شده و به ناچار از رفتار و كردار غيرمعقول و احياناً زشت ايرانيها در سرزمينهاي ديگر، از طريق توسل به استدلالهاي غيرقابل توجيه دفاع ميكند. مثلاً در تخريب بعضي از شهرهاي بينالمللي و يونان توسط ايرانيها در دورهي مادها و هخامنشيان چنين مينويسد:
در اينجا ممكن است گفته شود كه مدها نينوا را خراب كردند و پارسيها در زمان خشيارشا بابل را غارت نمودند. بلي، وليكن بايد در نظر داشت كه مدها تنها نبودند و متحدين آنها بابليها بودند كه آسور را رقيب بزرگ خود ميدانستند و غارت بابل بعد از سه دفعه طغيان و شورش آن شهر شد، و در دفعهي اول و دوم چنين اقدامي به عمل نيامد و اگر ايرانيها آتن را آتش زدند معاملهي متقابلهي كارهاي بيرويهي يونانيها در آسياي صغير و آتش زدن سارد بود، چنانكه ايرانيها آن زمان ميگفتهاند «اين رفتار را از يونانيها فرا گرفتهايم (پيرنيا، 1370: 508).
اما در باب علل انقراض و انحطاط دولتهاي باستان نيز مرحوم مشيرالدوله در كتب تاريخ ايران باستان و ايراني باستاني، كراراً از عوامل انحطاط دولتهاي باستان سخن گفته است، او به دو عامل، بيشتر از عوامل ديگر اهميت داده و آنها را برجستهتر مطرح كرده است. نخست عيش و عشرت حكام و مردم، دوم عدم وجود شاهان عاقل و قويالاراده در آن جامعه بود. پيرنيا دربارهي علت اول كه دولتهاي مادي، پارسي، يوناني و سلوكي را گرفتار كرده بود مينويسد:
وقتي دربارهي علل انقراض دولت مادها مطالعه ميكنيم، چنين نتيجه ميگيريم كه عيش، اساس انقراض يا انحطاطشان بوده است. چنانكه بعدها، همين علت باعث شد كه پارسيها پس از دويست سال سلطنت، با هجوم اسكندر مقدوني منقرض شوند. سست شدن يونانيها و سلوكيدها در ازمنه بعد نيز تكرار همان احوالي است كه براي ماديها و پارسيها و مردمان ديگر در ازمنهي پيش حاصل شد. كليتاً اين قاعده مسلم است كه چون مردمي در تجملات زندگي و عيش و نوش فرو رفتند، سست گرديده و به واسطهي تنآسايي، صفات مردانگي را جسماً و اخلاقاً از دست ميدهند. اين احوال اختصاص به عهد يا دوره و يا ملتي ندارد. بياستثناء نتيجهي اين احوال در هر زمان و هر جا يكي است (پيرنيا، 1341، ج 1: 206).
اما در خصوص علت دوم كه باعث انقراض هخامنشيان و ساسانيان شد ميگويد: «انقراض سلسلهي هخامنشي، از فقدان شاه و رجال عاقل و قويالارادهاي كه بتواند اوضاع داخله را اصلاح و سياست خارجه را با دست قوي اداره كنند و اگر چنين اشخاصي پيدا ميشدند ايران به دست اسكندر نميافتاد» (پيرنيا، 1370: 275). پيرنيا در علل انقراض ساسانيان به همان علت استناد كرده و ميگويد: «... ثالثاً پيدا نشدن شاه عاقل و قويالاراده كه زمام امور را به دست گرفته اصلاحاتي برحسب مقتضيات وقت نمايد به اين جهت اگرچه در درجهي سوم نوشته شده و ليكن در اهميت بالاتر است. تشيكلات ايران ساساني، شاهان عاقل و قويالاراده لازم داشت و همين كه چنين شاهاني بعد از انوشيروان پيدا نشدند انحطاط شروع و به واسطهي نهضت مسلمين به انقراض ختم شد، زيرا موازنه به هم خورد» (صص 480 و 481).
سؤالي كه در اينجا پيش ميآيد اين است كه چرا پيرنيا در مطالب فوق به اين نكته تأكيد خاصي ميكند كه عوامل مذكور به عهد و دوره يا ملت خاصي اختصاص ندارد، بلكه در همهي عصرها و مصرها جاري و ساري است؟ آيا پاسخ آن جز اين است كه او وضعيت جامعهي كنوني خويش را بازگو ميكند، و هشدارباشي به حاكمان و مردم دورهي خودش ميدهد؟ آيا نميتوان مدعي شد كه «تاريخ ايران باستان» پيرنيا به همان ميزان كه پيرامون عوامل انحطاط دورههاي هخامنشي و اشكاني و ساساني گفتوگو ميكند، امروز، پيرامون عوامل انحطاط و سقوط ايرانِ دورهي قاجار، اطلاعات در اختيار ما ميگذارد؟ به نظر ميرسد حقيقتاً نظريههايي چون «مورخ محصول جامعهي خود است»، «مورخ آيينه زمان خود است»، «تاريخ تجربهي مورخ است، تاريخ ساختهي هيچكس به جز مورخ نيست» در چنين آثاري معنا و مفهوم پيدا ميكند.
4- وطن يا سرزمين
يكي ديگر از رسالتهاي تاريخنگاري ناسيوناليستي، بازسازي، احيا و دفاع از مقولهي وطن بهعنوان يكي از عناصر مهم هويت ملي است. اين مقوله نه تنها در آثار قلمي مشيرالدوله، بلكه در سخنرانيها، نامهها، و مذاكرات او بهعنوان يكي از عناصر بسيار مهم هويت ملي از جايگاه ويژهاي برخوردار است. پيرنيا را بايد وطنپرست دانست، كه در نوشتههاي خود هميشه اسم ايران را با نوعي احترام و عظمت و غرور ياد كرده است. حتي زماني كه او در انتخاب بين دو موضوع مهم يعني قانون اساسي و مملكت (وطن) قرار ميگيرد، دومي را ترجيح داده و چنين ميگويد: «من قانون اساسي را براي مملكت ميخواهم، نه مملكت را براي قانون اساسي» (باستاني پاريزي، 1341: 37).
پيرنيا چه در نامههاي رسمي و چه در سخنرانيها و در تأليفات تاريخي خود، به صراحت و قاطعيت تمام، از حفظ تماميت ارضي و جغرافيايي وطن (ايران) دفاع كرده است. بدون ترديد مخالفتهاي او با برخي از اشخاص موجهي چون شيخمحمد خياباني، ميرزاكوچكخان جنگلي و حسينخان چاهكوتاهي در همين راستا قابل توجيه است. پيرنيا حفظ يكپارچگي ايران را جزو وظايف قانوني و ملي خود ميدانست، و بر اين اساس با جداييطلبان و تجزيهكنندگان ايران به شدت مخالفت ميكرد، البته با وقوف و آگاهي كامل بر تبعات منفي چنين مخالفتهايي كه به احتمال زياد آبرو و حيثيت سياسي و ملي و مذهبي وي را به خطر ميانداخت.
سخنراني پيرنيا در جلسهي 14 سنبلهي 1300 هـ .ش / سوم محرم 1340 هـ .ق دربارهي قيام خياباني و تجزيهي ايران، مؤيد مطالب فوق است، او ميگويد:
... در جريدهي طوفان، شرحي راجع به مرحوم خياباني مندرج بود كه قسمتي از آن راجع به كابينهي بنده است، و لازم ميدانم بعضي توضيحات را براي اطلاع آقايان عرض بكنم ... تلگرافي كه مكرر با حضور تمام اعضاي كابينه و در مدت يك ماه با مرحوم خياباني و اعضاي هيأت قيام كننده به عمل آمده ... معلوم ميدارد صريحاً به ما ميگفتند كه ما والي نميپذيريم، از مركز ميخواهيم كه بهكار آذربايجان دخالت نكنند، ولي هر قدر پول ميخواهيم بدهند، بديهي است كه آقايانِ نمايندگان تصديق مينمايند كه رژيم مشروطيت؛ يعني، همان رژيمي كه مرحوم خياباني به قول هواخواهانش اجراي آن را از كابينهي ما ميخواست، همان رژيم آيا به يك هيأت دولتي اجازه ميدهد كه اصل مركزيت و تجزيهي ايران را قبول كند؟ ما گفتيم آذربايجان جزو لايتجزاي ايران است. مخصوصاً ميدانم والي ما كه وارد شد، به اندازهاي حوصله و بردباري كرد كه هيچ كس منتظر نبود ... دولت جد و جهد ميكرد كه مسأله به مسالمت بگذرد ... زيرا آنها همه تبعهي داخله و ايراني بودند، والي هم نهايت جد و جهد را به خرج داد كه به مسالمت بگذرد، ولي موفق نشد ... آذربايجاني كه خود را هميشه دست راست و قوي هيكل ايران ديده، آذربايجاني كه عادت كرده هميشه جويهاي خون براي حفظ حدود و ثغور ايران، براي حفظ قوميت و مليت ايران، جاري كند، به اين حرفهاي مشعشع گول نميخورد، تاريخ سه هزار سالهي ايران، آذربايجان را با ايران چنان ممزوج كرده است كه به هيچ وجه قابل تجزيه و انفكاك نيست. ... من و كابينهي وزراي من، در مجلس شوراي ملي در پيشگاه كلامالله مجيد قسم ياد كرده بوديم كه اصول مشروطيت را حفظ كنيم. قسم براي اين نبود كه ملوكالطوايفي در اين مملكت تأسيس كنيم، پس ما به وظيفهي خودمان رفتار نمودهايم، حالا هر چه ميخواهند بگويند (صص 65 و 66).
يكي ديگر از شواهد روشني كه در خصوص روحيهي ناسيوناليستي و دغدغهي وطنپرستي پيرنيا ميتوان مطرح كرد، نامهي او براي مستشارالدوله به تاريخ 11 رمضان 1327 است، در قسمتي از آن نامه چنين آمده است: «ميگويند هنوز ناصرالملك حاضر نشده كه صدارت را قبول نمايد و ممكن است تأخير ايشان مايهي سوءظن يا بياعتمادي ايشان به دولت جديده بشود، اگر اين طور است، رفتار ناصرالملك برخلاف وطنپرستي است» (مستشارالدوله، 1362، مجموعهي دوم: 115).
سخنراني لردكرزن وزير خارجهي انگليس در 17 نوامبر 1920 / 25 عقرب 1299 هـ .ش. در مجلس اعيان انگلستان در رابطه با مشيرالدوله، شاهد ديگري بر مليگرايي پيرنيا است، كرزن ميگويد: «وثوقالدوله كه مؤسس قرارداد بود، از كار افتاده، كابينهي جديد در تحت رياست شخصي كه مشهور به مشيرالدوله و معرف آن چيزي است كه من نميتوانم فرض كنم آن يك چيز منفي يا مخالف محسوب ميشود و شايد بالاتر معرف و نمايندهي دستهي مليون بتوان ناميد به روي كار آمده است و سياست او تقريباً تا درجهاي با سياست سلف خود مخالفت دارد، كابينهي مشيرالدوله ترجيح داد كه اجراييات مقدماتي معاهدهاي را كه اكنون براي شما شرح دادم تا تصويب مجلس به عهدهي تعويق اندازد» (باستاني پاريزي، 1341: 69).
5- موقعيت جغرافيايي
در آخر اين مقاله لازم است به دو نكتهي ديگر كه در غالب آثار مرحوم مشيرالدوله مشاهده ميشود، اشاره شود. نخست روششناسي او است، و دوم اهميت عوامل جغرافيايي در تاريخ. درخصوص مورد اول بايد گفت پيرنيا در تحليل عوامل و علل عظمت يا انحطاط دولتها، سعي ميكند از روششناسي كلگرايانه پيروي كند. او همهي عوامل اجتماعي، سياسي، فرهنگي و ديني و حتي فردي و شخصي را مرتبط با هم و يكجا ميبيند. مثلاً عامل جغرافيايي را در مذهب و اخلاق، و عامل مذهب را در پيروزيها و موفقيتهاي دولتها مؤثر دانسته، ميگويد «... بايد در نظر داشت كه شرايط جغرافيايي فلات ايران و آب و هواي آن اثرات مبرهني در مذهب و احوال روحي آريانهاي ايراني گذاشت» (پيرنيا، ج 1: 152). يا در جاي ديگر ميگويد «... اينگونه رفتار (بلندمنشي و با رأفتي) كوروش، معلوم است كه ناشي از اخلاق او بوده، ولي خود اين اخلاق تماماً از صفات شخصي يا فردي ناشي نيست، بلكه بايد گفت كه عقايد مذهبي ايرانيان قديم نفوذي در اين نوع رفتار و كردار داشته» (پيرنيا، 1341، ج 2: 476). هرچند ايشان فلات ايران را يك مفهوم جغرافيايي ميداند كه امروزه با گذشتهي تاريخياش تفاوت پيدا كرده و كوچكتر شده است، اما يكپارچگي جغرافيايي فلات ايران نوعي همگوني اخلاقي و فرهنگي در آن ايجاد شده است.
اما نكتهي دومي كه در تاريخنگاري مشيرالدوله، بسيار چشمگير است، عنايت خاص او به تأثير عوامل جغرافيايي در مسايل روحي و رواني، مذهب، تاريخ و ... مردم ايران است. او مينويسد «... بايد در نظر داشت كه شرايط جغرافيايي فلات ايران و آب و هواي آن اثرات مبرهني در مذهب و احوال روحي آريانهاي ايراني گذاشت» (پيرنيا، 1341، ج 1: 152). هر چند سابقهي چنين مباحثي در جهان اسلام نيز وجود داشته و برخي از انديشمندان مسلمان بهويژه ابنخلدون جزو كساني بودند كه در آثار خود از اين مقوله ياد كردهاند، اما قطعاً مرحوم پيرنيا در بهكارگيري چنين نظريهي مهمي از آنان استفاده نكرده است، چرا كه اين شيوهي تحليل موضوعات تاريخي؛ يعني، استفاده از جغرافيا در تجزيه و تحليل مسايل تاريخي شيوهي جديدي بوده است كه در قرون معاصر از سوي نويسندگان غربي مرسوم گرديده است، و مشيرالدوله نيز به احتمال بسيار قوي از آنان بهره گرفته است، زيرا كه در كتاب ايران باستان خود، بارها از آثار جغرافيايي و تاريخي و نيز اظهار نظرهاي آنها در خصوص موضوع فوق ياد كرده است.
نتيجه
حيات سياسي و اجتماعي پيرنيا، بين دو مقطع استبدادي قرار گرفته است. آغاز حياتش با استبداد ناصري و پايانش نيز با استبداد رضاخاني مقارن بود. با اغماض از پانزده سال اول و آخر حيات وي، تمام دوران وي در تلاطم و آشفتگي عجيبي فرو رفته بود. بيثباتي سياسي و اجتماعي، مشخصهي برجستهي اين دوران بود. وابستگي سياسي دولتمردان به بيگانگان، دخالت اجنبيها در امور كشوري، افزايش گرايشهاي گريز از مركز و شورشهاي منطقهاي، كابينهها را با مشكل و بحران مواجه ساخته بود. پيرنيا كه خود از دولتمردان اين دورهي پرآشوب بوده، تحت تأثير تفكر رايج زمان، به مليگرايي گرايش يافت. شرايط داخلي جامعه در گرايش وي نقش مؤثري داشت. ايشان حفظ يكپارچگي ملي ايران را به بسياري از خواستهاي ديگر جامعه ترجيح داد. درگيري با افراد خوشنامي چون خياباني نيز در راستاي نيل به چنين هدفي بوده است.
پيرنيا گرايش مليگرايي خود را نه تنها در سياستهاي دولتش اعمال ميكرد، بلكه در تاريخنگارياش نيز در اين راستا قلم زده است. مليگرايي وي تطابق كاملي با سياستهاي تبليغي رسمي پهلوي داشت. هر چند وي با روي كار آمدن پهلوي از سياست كناره گرفت، اما نگرش و بينشاش با ايدئولوژي تبليغي روشنفكران اين دوره همچون اصحاب كاوه و ايرانشهر نزديكي داشت. هر چند وي تندروي كاويان را نداشت، اما همراهي بين اين دو ديده ميشود. دقيقاً اين نزديكي دو ديدگاه، نگرش وي را با نگرش بوميگرايي كسروي متفاوت ميسازد. اما نقطهي كانوني نگرشها در حفظ يكپارچگي ملي بود، كه اكثر روشنفكران اين دوره به آن توجه كردهاند.
پيرنيا در راستاي حفظ يكپارچگي ملي، عناصر هويت ملي را در مؤلفههايي چون نژاد آريايي، مذهب و عادات و آداب، زبان، وطن و موقعيت جغرافيايي فلات ايران جستوجو ميكند. نگرش باستانيگرايي پيرنيا به آغاز حاكميت آرياييها در ايران، از دوره مادها تا امروز به قوت خود باقي است و اين نگرش به نوعي موجب كمتوجهي به ساكنان اوليهي فلات ايران شده كه حاصل تبليغات ايدئولوژيكي باستانگرايي پهلويها بوده است.
يادداشتها :
1- مشيرالدوله، در مجلس اول شوراي اصلي، جزو نمايندگاني بود كه در تدوين قانون اساسي و نظامنامه مجلس مؤثر بود و در ديگر ادوار مجلس شوراي ملي به نمايندگي از برخي شهرها انتخاب شده بود كه به طور مختصر عبارتند از: دورهي دوم از گرگان (استرآباد)، دورههاي سوم، چهارم، پنجم از تهران، در دورهي ششم (ذيحجه 1344 هـ .ق / 1305 هـ .ش) نيز از تهران به همراه مستوفيالممالك و مؤتمنالملك انتخاب شد (باستاني پاريزي، 1341: 113).
2- ميرزاحسنخان در 1317 هـ .ق به سمت منشي وزير امور خارجه ـ پدرش ميرزا نصراللهخان مشيرالدوله ـ منصوب شد. تأسيس مدرسهي علوم سياسي از اقدامات او در اين دوره بود. در كابينهي ابوالقاسمخان ناصرالملك (1325 هـ .ق) به وزارت خارجه رسيد. اين سمت را در كابينهي نظامالسلطنهي مافي نيز داشت. در كابينهي محمدوليخان سپهدار اعظم به وزارت عدليه رسيد. اين سمت را در كابينهي ناصرالملك، و در كابينهي دوم و سوم و چهارم سپهدار و كابينهي اول و دوم صمصامالسلطنهي بخيتاري برعهده داشت. و در سالهاي 1294، 1299، 1300 و 1302 به نخستوزيري رسيد. (باستاني پاريزي، 1341، 35)او را مؤسس دادگستري نوين نيز دانستهاند (نفيسي، 1381: 46).
منابع :
1- آدميت، فريدون (1364)؛ «انحطاط تاريخنگاري در ايران»، سخن دوره، 17، شماره 1، صص
30-17.
2- آقاجري، سيدهاشم و ديگران (1380)؛ تأملاتي در علم تاريخ و تاريخنگاري اسلامي، به اهتمام حسن حضرتي، تهران: نقش جهان.
3- باستاني پاريزي، محمدابراهيم (1351)؛ «خلاصهاي از زندگاني مشيرالدوله»، راهنماي كتاب، سال پانزدهم، شمارههاي 10-11-12، دي ـ بهمن ـ اسفند، صص 741-735.
4- ــــــــــــــــــــــــ (2536) [1356]؛ تلاش آزادي، تهران: نوين.
5- ــــــــــــــــــــــــ (1341)؛ مقدمهاي بر كتاب ايران باستان پيرنيا، كتاب اول (تاريخ مشرق قديم)، چاپ سوم، تهران: سازمان كتابهاي جيبي.
6- پيرنيا، حسن (مشيرالدوله) و عباس اقبال (1364)؛ تاريخ ايران، تهران: كتابفروشي خيام.
7- ـــــــــ (1341)؛ ايران باستان، كتاب اول، تهران: سازمان كتابهاي جيبي، تهران.
8- ـــــــــ (1370)؛ ايران باستاني و داستانهاي قديم ايران، تهران: دنياي كتاب.
9- چرچيل، ج.پ. (1369)، فرهنگ رجال قاجار، ترجمهي غلامحسين ميرزا صالح، تهران: انتشارات زرين.
10- زرينكوب، عبدالحسين (1351)؛ «شيوهي تاريخنگاري در كتاب ايران باستان مشيرالدوله»، راهنماي كتاب، سال پانزدهم، شمارههاي 10-11-12، دي ـ بهمن ـ اسفند، صص 742-755.
11- سعيدي، احمد (1351)؛ «خاطراتي دربارهي مشيرالدوله»، راهنماي كتاب، سال پانزدهم، شمارههاي 10-11-12، ديـ بهمن ـ اسفند، صص 760-756.
12- صفايي، ابراهيم (1363)؛ رهبران مشروطه، دورهي دوم، تهران: جاويدان.
13- ضرغامبروجني، جمشيد (1350)؛ دولتهاي عصر مشروطيت، تهران: [مجلس شوراي ملي]، اداره كل قوانين.
14- علوي، سيدابوالحسن (1363)؛ رجال عصر مشروطيت، به كوشش حبيب يغمايي و ايرج افشار، تهران: اساطير.
15- فصيحي، سيمين (1372)؛ جريانهاي اصلي تاريخنگاري در دورهي پهلوي، مشهد: نوند.
16- كاتم، ريچارد (1371)؛ ناسيوناليسم در ايران، ترجمهي احمد تدين، تهران: انتشارات كوير.
17- كار.اي. اچ. (1356)؛ تاريخ چيست، چاپ سوم، ترجمهي حسين كامشاد، تهران: خوارزمي.
18- كرماني، ناظمالاسلام، (1361)؛ تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ سوم، به اهتمام علياكبر سيرجاني، تهران: آگاه.
19- كسروي، احمد (1373)؛ تاريخ مشروطهي ايران، چاپ هفدهم، تهران: اميركبير.
20- محيط طباطبايي، سيدمحمد (1351)؛ «مشيرالدوله، مرد سياست»، راهنماي كتاب، سال پانزدهم، شمارههاي 10-11-12، دي ـ بهمن ـ اسفند، صص 735-727.
21- مستشارالدوله صادق (1362)؛ خاطرات و اسناد مستشارالدوله صادق، به كوشش ايرج افشار، تهران: انتشارات فردوس.
22- مستوفي، عبدالله (1371)؛ تاريخ اجتماعي و اداري دورهي قاجاريه يا شرح زندگاني من، ج 2 و 3، چاپ سوم، تهران: زوار.
23- ممتحنالدوله شقاقي، ميرزامهديخان و ميرزاهاشمخان (1365)؛ رجال وزارت خارجه در عصر ناصري و مظفري، به كوشش ايرج افشار، تهران: اساطير.
24- منافزاده، عليرضا (1377)؛ «تاريخ پرافتخار؛ كندوكاوي در ديدگاههاي روشنفكري ما نسبت به تاريخ گذشته»، نگاه نو، شمارهي 36، صص 143-119.
25- نفيسي، سعيد (1381)؛ به روايت سعيد نفيسي: خاطرات سياسي، ادبي، جواني، به كوشش عليرضا اعتصام، تهران: مركز.
26- نيكبين، نصرالله (1347)؛ اظهار نظر دربارهي ارزش علمي تاريخ مشيرالدوله، تهران: دهخدا.
27- وحيدنيا، سيفالله (1364)؛ خاطرات و اسناد (ناصرالملك و يادداشتهايش)، تهران: وحيد.
28- Kedourie, Elie and Sylvia G. Haim (eds) (1980), Toward a Modern Iran, Frank Cass.
National Identity in the Historiography of Mushirudulleh (Pirnya)
Zekrullah Mohammadi
Mirza Hossein Khan Mushirudulleh (Pirnya) has followed a nationalistic approach in his historiography. His main concern was pathology of the reasons of the weakness and decline of Iran in the late Qajar era and has made attempts to strengthen national identity and revive the past splendor of the Iranian civilization.
Keywords: National identity, Historiography, Nationalism, Patriotism
برداشت= جناب اقای ذکر الله محمدی