پارسوماش.علی بیگی(استان تهران والبرزشناسی.وهمجوار)
بوشهر، سرزمين نخل و آفتاب و شيشه‌هاي رنگي و پنجره‌هاي گره چيني است با مردمي که به دريا دل بسته‌اند و روزي‌شان را از آن مي‌گيرند. ماهيگيري مي‌کنند و لنج مي‌سازند و با هر ضربه چکش برتن چوب، با يکديگر سخن مي‌گويند. آن هنگام که بادبان مي‌افرازند و تور مي‌اندازرند و پارو مي‌زنند آواز مي‌خوانند تا کمتر احساس خستگي کنند؛ آوازهايي که  «ني‌مه»  ناميده مي‌شود.
 
مردمي که افسون افسانه‌ها را مي‌شناسند؛ مردمي که هنوز فکر مي‌کنند خرچنگي بزرگ، ماه را در چنگال مي‌گيرد و روي آن را سياه مي کند پس بر طبل مي کوبند و افسانه‌«دي زنگرو»  را روايت مي‌کنند و وقتي آسمان، بخل مي‌ورزد و بر زمينشان نمي‌بارد، دعاي باران مي‌خوانند.
 
گروه «ليان» به سرپرستي محسن شريفيان از دل اين مردم برخاسته‌اند و برآن هستند تا در اجراي جديد خود که امروز، 27 بهمن ماه در تئاتر شهر برگزار مي‌شود به افسانه‌ها بپردازند.
 
آن گونه که شريفيان مي گويد: در بيشتر موارد، نگاهي زيباشناسانه و هنري بر آداب و رسوم و باورهاي عاميانه مردم بوشهر غالب بوده که به ماندگارشدن آن انجاميده است. افسانه‌ها، هميشه و در اشکال و روايت‌هاي گوناگون در زندگي مردم جاري و ساري بوده‌اند به‌گونه‌اي که حتي انسان مدرن را هم نمي‌توان از اين باورها و قصه‌ها جدا کرد. آدمي از زماني که به دنيا مي‌آيد تا زمان مرگ با قصه‌ها و باورهاي عاميانه، سروکار دارد چه بخواهد، چه نخواهد. از اين‌‌رو قصه‌ها براي مخاطب امروز هم که در روزگار مدرنيته به‌سر مي‌برد جذاب و شنيدني‌اند ضمن اين‌که ظرفيت موسيقايي قابل توجهي دارند.
 
ليان بر آن است تا در کنسرت‌هاي مختلف خود، مخاطب را با بخشي از آداب و رسوم و فرهنگ مردم جنوب، به‌ويژه بوشهر آشنا کند از اين‌رو چند سال پيش به معرفي موسيقي زار پرداخت و حتي گروهي را از خارک به جشنواره موسيقي آورد تا ابتدا علاقه‌مندان را با اين گونه‌ از موسيقي همان‌طور که هست آشنا کند،  آن‌گاه به ارائه برداشت خاص خود از اين مراسم و اين نوع موسيقي که گونه‌اي موسيقي درماني است بپردازد.
 
گروه ليان،امسال در جشنواره بيست و هفتم به بازخواني افسانه‌ها به همان صورت که هست پرداخت و شنونده خود را با افسانه«دي‌زنگرو» و«باروني» که نوعي آيين باران‌خواهي در منطقه است آشنا كرد. شريفيان از موسيقي بدوي خود افسانه‌ها به همان شکل و شيوه‌اي که بوده بهره گرفت.
 
اما آنچه اهميت دارد اين‌که موسيقي بومي، به‌ويژه موسيقي بوشهر با حرکت همراه است. نمي‌توان افسانه‌دي‌زنگرو اجرا کرد و ساکت و بي‌حرکت بر صحنه ايستاد چرا که مردم محلي هنگام اجراي آن بر طبل و ديگ و ديگچه مي‌زده و بدن خود را حرکت مي‌داده‌اند. اما در اجراي ليان، همه حرکت ها به خاطر محدوديت هايي که در اين زمينه وجود دارد ناديده گرفته شده است. اين در حالي است که به گفته شريفيان،  موسيقي و رقص بوشهر، نشان‌دهنده تاريخ و شرايط جغرافيايي اين سرزمين و برگرفته از کار و زندگي مردم در آن است.
 
خيام و شاهنامه‌خواني  يکي ديگر از بخش‌هايي بود که گروه ليان در جشنواره بيست‌وهفتم اجرا كرد.زيرا خيام، خيام، زبان دل مردمي است که دل به دريا مي‌زنند و روزي‌شان را در آن مي‌جويند. اين مردم، دم را غنيمت مي‌دانند و خيام را به خوبي و بيش از هر شاعر ديگري مي‌شناسند. شاهنامه‌خواني هم، گونه‌اي موسيقي محفلي در بوشهر است که با نوايي خاص و بدون همراهي ساز، معمولا در محافل بزرگان اجرا مي‌شود گرچه امروز اين‌گونه از موسيقي در بيشتر نقاط استان به فراموشي سپرده شده است و ليان به معرفي گوشه‌اي از آن مي‌پردازد و در اين بخش از همراهي سازهاي کوبه‌اي و بوق شاخي که از قديمي‌ترين سازهاست به شيوه‌اي جديد بهره مي برد تا به روايتي تازه از شاهنامه برسد؛ روايتي که بسيار متفاوت با شاهنامه‌خواني است.  
 
همچنين امسال، گروه ليان تنها از ني‌انبان و سازهاي کوبه‌اي رايج در بوشهر بهره نبرد. عود هم به مجموعه سازهاي ليان افزوده شد؛ به گفته محسن شريفيان، عود از جايگاه ويژه‌اي در جنوب ايران و به‌ويژه هرمزگان برخورداراست و اين بار گروه موسيقي ليان از موسيقي اين استان که در همسايگي بوشهر است وام گرفت.
 
گروه ليان، 27 بهمن ماه، ساعت 20 در تئاتر شهر به اجراي برنامه پرداخت. آکا صفوي، حسين سنگسر، علي احمدي، مرتضي پاليزدان، حميد اکبري، امين فيروز پور حسين کاوه خو و محمود بردک‌نيا، محسن شريفيان سرپرست گروه را در اين دو اجرا همراهي مي‌کنند.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
 با درود فراوان خدمت تمامی پارسوماشی های گرامی و عزیز  عرض کنم که لنچ‌سازي و دانش سنتي دريانوردي در خيلج فارس» در فهرست ميراث معنوي يونسکو به ثبت رسيد. به اين بهانه، آکا صفوي ، خواننده گروه موسيقي ليان و يکي از گردآورندگان «ني‌مه» هاي بوشهر يادداشتي را در اختيار خبرگزاري ميراث فرهنگي گذاشته است.
 
 روزگاري مردم بوشهر ماهيگيري مي‌کردند و لنج مي‌ساختند و با هر ضربه چکش برتن چوب، با يکديگر سخن مي‌گفتند. آن هنگام که تور مي‌انداختند و پارو مي‌زدند و ماهي مي گرفتند، آواز مي‌خواندند تا سرگرم شوند و کمتر احساس خستگي کنند؛ آوازهايي که «ني‌مه» ناميده مي‌شد؛ ني مه ها تنها سرگرم کننده نبود بلکه ماهيگيران و دريانوردان را به هيجان مي آورد و نيرو و توان کارشان را افزون تر مي کرد. اما امروز «ني مه خواني» در بوشهر کمرنگ و ابزار و ادوات مکانيکي جايگزين نيروي انساني شده‌اند و کمتر کسي است که با اين گونه از موسيقي و نغمه هاي آن آشنا باشد.
 
شرايط زندگي و کار در بوشهر هم مانند بسياري از شهرهاي ايران تغيير کرده و اين دگرگوني، موجب رنگ باختن بسياري از آداب و رسوم از جمله موسيقي بوشهر شده است براي مثال، با ورود ابزار و ادوات مکانيکي، کمتر از نيروي انساني استفاده مي شود و طبيعي است که «ني مه خواني» از ياد مي رود.
 
ني مه خواني ، ويژه همه استان‌هاي ساحلي در جنوب ايران است. مردم هرمزگان هم به هنگام کار بر دريا ني مه مي خوانند اما نمي مه خواني در بوشهر متفاوت و مهيج تر است و اين به ويژگي بارز موسيقي بوشهر که همانا ريتميک بودن آن است برمي گردد. ني‌مه آوازي است که اشعار و مضامين آن حاوي عناصر بومي و اقليمي و وصف کرامات و صفات ائمه معصومين است. هدف از خواندن ني‌مه، نيرو بخشيدن و روحه دادن به ماهيگيراني است که دل به امواج خروشان دريا سپرده اند تا روزي حلال خود و خانواده شان را از چنگ طبيعت نا آرام دريا باز گيرند.
 
ني‌مه، هميشه در هنگام کار و تلاش بر دريا خوانده مي شود. وقتي که جاشوان و ماهيگيران،  قايق‌ها و لنج هاي خود را به آب مي اندازند  و زماني‌که پارو مي‌زنند، آواز ني‌مه نيز به اوج مي‌رسد؛ آوازي دسته جمعي و گروهي ، آوازي مردانه و دريايي ، آوازي که واژه واژه آن تنيده با نفس گرم جاشوان و پيچيده بر بازوان نيرومند آنان تا دوردستِ سواحل را در مي نوردد.
 
اشعار فايز و مفتون و ديگر شاعران جنوبي که ورد زبان اهالي است در کنار اشعاري که در مدح و ستايش امامان معصوم، چهار چوب نيمه را تشکيل مي دهد . تلاشگران دريا با خواندن آواز هاي ني‌مه به روح پاک امامان متوسل مي شوند و بدين سان نيروي خود را دوچندان مي سازند. ني‌مه،  آواز مذهبي و آييني نيست اما از مذهب و آيين هم چندان جدا نيست . نيمه آواز خداپرستي و دينداري و نمادِ پيوند راستين و شايسته دين ودنيا و درآميختن لحظات مقدس عرفاني با لحظات کار، تلاش و سازندگي است.
 
آواز ني‌مه،  يک تکخوان دارد. بقيه افراد در جواب او با «هله مالي» يا «هله» همراهي اش مي کنند. آواز ني‌مه در واقع، آواز همگاني جاشوان قديم است در آن زمان‌ها که هنوز موتورهاي پر قدرت جاي بازوان مردان پاروزن دريا نگرفته بود؛ آن زمان که هنوز جاشوان و ماهيگران بازو در بازو و نفس در نفس داشتند و بدون همياري و همکاري نمي‌توانستند بر امواج خشمناک دريا غالب شوند، آن زمان که لنج‌ها و کشتي هاي بادباني مسير طولاني زنگبار و مليوار (تانزانيا) را در مي نورديدند . البته اين بدان معنا نيست که ني‌مه ديگر در دل امواج به گوش نرسد چون انسان هميشه نيازمند تلقين وتاييد و ني‌مه بالاترين درجه تلقين در روحيه بخشي به افراد است.
 
ني‌مه، آواز تاريخي مردان درياست؛ آوازي که انسان را در برابر خشونت دريا پاسداري مي کند . ني‌مه ، نگهبان خاطره‌ها و ماجراهاي دريادلان جنوب است . ني‌مه يادگار روحيه مذهبي و نشانه يکتاپرستي نياکان ماست. تا زماني که موج ها بر کناره ساحل دف مي زنند و صداي خوش آهنگ شالوها (مرغان دريايي) به گوش مي رسد، نيمه نيز هواي شرجي درياهاي جنوب را خواهد شکافت و سلام و تسلي و آرامش و ايمان را براي اهالي دريا به ارمغان خواهد آورد.
آکا صفوي
برداشت= خ میراث

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی

از دوران اوج شكوفايي «سيراف» و نحوه مشاركت اقتصادي شهروندان آن در مبادلات اقتصادي منطقه‌اي در قرون نخستين اسلامي، آگاهي و اطلاع‌ كافي در دست است و تكرار اين مطالب مناسبتي نخواهد داشت. آنچه كمتر به آن پرداخته شده است، كيفيت روند افول و ركود اقتصادي اين بندر در قرن پنجم هجري است و منابع و مدارك تاريخي نيز در اين باره تصويري روشن ارايه نمي‌كنند. به راستي چه عوامل و شرايطي باعث افول اقتصادي و اجتماعي سيراف و مهاجرت گسترده تجار و دريانوردان آن به ديگر نواحي شد؟ چگونه اين بندر مهم ايراني كه در حيات اقتصادي كشور نقش اساسي ايفا مي‌كند، دچار ركورد اقتصادي شد؟ چرا تجار قدرتمند و ثروتمند سيراف امكان تداوم اقتصادي خود را از دست دادند؟ و چه حوادثي زمينه‌ساز اصلي افول سيراف بود؟
در يك جمع‌بندي مي‌توان گفت كه: «افول سيراف طي يك قرن و نيم به دليل بروز ناامني‌هاي شديد سياسي فارس و از رونق افتادن مسيرهاي كارواني شرق و غرب شيراز به سمت سواحل صورت گرفت. از طرفي تحولات جهان اسلام و به ويژه سياست‌هاي مداخله‌‌گرانه «خلفاي فاطمي» در امور تجارت شرق به غرب و افول سواحل شرقي عمان، به ويژه «صحار»، سقوط «سيراف» را تشديد كرد. از آن جايي كه بيشتر تكيه اقتصادي «سيراف» به كالاهاي وارد و صادر شده از سمت بغداد و كرانه‌هاي حاشيه «شط‌العرب» بود، ضعف خلافت عباسي و حضور و نفوذ عناصر نظامي ترك در بغداد و ناامني‌هاي برآمده از دخالت ديلميان در امور، باعث شد تا مناطق پشتيبان «سيراف» و از آن جمله بصره و مسيرهاي رودخانه‌اي تا بغداد، از رونق افتاده و همين امر سقوط «سيراف» را نزديك‌تر كند. ناصرخسرو در سال 443 ه.ق / 1053 م. «بصره» را نيمه ويرانه‌اي بيش نمي‌يابد كه آبادي پيشين را از دست داده است. به همان اندازه كه «شبانكاران» در راه‌هاي تجاري خشكي در فارس ايجاد ناامني مي‌كردند، دزدان دريايي در «كيش» نيز امنيت كامل ورود و خروج كشتي‌ها به «سيراف» را در معرض خطر قرار داده و اين عوامل نهايتا سقوط «سيراف» را به دنبال آورد.
يكي از مهم‌تين نتايج افول «سيراف»، مهاجرت گروه‌هاي اجتماعي قدرتمند اين بخش به نواحي ديگر بود؛ اين گروه‌ها و رهبرانشان به دنبال شرايط مناسب و امنيت لازم براي تداوم امور بازرگاني خود بودند. بر اين اساس مهاجرت مردم «سيراف» به سمت مناطق امن و از آن جمله سواحل عمان و درياي سرخ و مهم‌تر از آنها جزيره «كيش» در همين راستا صورت پذيرفت. «مقدسي» از اولين نويسندگاني است كه از مهاجرت مردم «سيراف» به سمت سواحل شرقي «عمان» اطلاع داده است. «ابن مجاور» از دو مرد سيرافي به نام‌هاي «سيار» و «مياس» نام برده كه پس از ويراني زادگاهشان، به سمت بندر «جده» مهاجرت كرده، در آن جا ساكن شدند و بناهاي زيادي برپا كردند. او همچنين تجديد بناي بندر «زير» را در سواحل درياي سرخ در سال 465 ه.ق / 1072 م. به مهاجرين سيرافي نسبت داده و در اين باره مي‌نويسد: «تجديد بنا و آبادي «زبر» توسط دو ايراني اهل «سيراف» صورت پذيرفت كه در سال 465 ه.ق/ 1072 م. به دليل درگيري با امير «جده» از آن جا مهاجرت كرده و ساكن «زبر» شده آن جا را بازسازي كردند.
اما بخش مهمي از ساكنان «سيراف»، كه به احتمال زياد از عناصر نظامي محسوب مي‌شده‌اند، به جزيره «كيش» مهاجرت كرده و آن جا ساكن شدند. «ابن مجاور» در شرح جزيره «قيس» مي‌نويسد: «به موجب اظهار سعد بن مالك بن داود بن سليمان انصاري، مجوسان پس از تغيير دولت و غلبه تازيان بر كشور ايران به آن جا پناه بردند و در جزيره كيش سكونت گزيدند و در مدت اقامت خود ساختمان‌هاي بلند با آجر گچ بنا كردند. پس از آن با گردش روزگار آنان از جزيره رفتند و جزيره به صورت زنداني براي شاهان فارس درآمد و در عصر آنان به زندان شهرت يافت تا اين كه «سيراف» به خرابي گراييد. دو مرد سيرافي بر جزيره دست يافتند، از آن خوششان آمد. در جزيره گروهي ماهيگير بودند. سيرافي‌ها بر ماهيگيريان چيره شدند و آنان را از آن جا راندند و مالك جزيره شدند و ساختمان‌هاي بلندي در آن جا بنا كردند كه به همان سبك مجوسان بود و در آن جا درخت خرما كاشتند. يحيي بن علي بن عبدالرحمن الزراد به من گفت: «از روزي كه جزيره قيس‌آباد شد، يكصد و بيست سال مي‌گذرد و اين گفته مربوط به سال 624 ه.ق/ 1226م. است.»
«وصاف»، مهاجرت «سيرافي‌ها» را به كيش در قالب يك داستان نقل كرده است. او مي‌نويسد: «در آن تاريخ از اماجد سيراف ناخدايي بود قيصر نام، اندك بضاعت، بسيار قناعت، سر همتش مقنع به قناع... به وقتي كه قصر وجود را از ميزبان روح بپرداخت... از وي سه پسر ماند مهتر را نام قيس بود... تمامت اندوخته پدر را در اندك مدتي پرداختند... به ضرورت جلاء و وداع اهل و سكن بايست كرد و مولد منشاء را به مادري پير كه داشتند، بازگذاشته... و به جزيره قيس نقل كرد.» بروز ناامني‌هاي طولاني در نواحي پس كرانه‌اي «سيراف» را كه از نيمه دوم قرن چهارم هجري تا نيمه اول قرن پنجم هجري ادامه يافت، بايد عامل اصلي سقوط و افول اين بندر مهم دانست . اين ناامني‌ها توليد اقتصادي فارس و ديگر نواحي مجاور را به شدت كاهش داد و توان خريد و فروش كالاها را در اين منطقه مهم به حداقل رسانيد و تجار سيرافي كه عامل اصلي تبادل اقتصادي در اين ناحيه به شمار مي‌رفتند، با كمبود شديد در بازار عرضه و تقاضا روبه‌رو شدند. بازار خريد و فروش پررونق فارس، در سايه ناامني‌هاي گسترده سياسي، دچار ركود شد و تاثيرات مخرب آن بر تجارت «سيراف» و دريانوردان آن در نيمه نخست قرن پنجم هجري، به وضوح خود را نشان داد و اين بندر به تدريج آبادي و رونق خود را از دست داد و توان اقتصادي آن روز به روز كاهش يافت. تجار و بازرگانان «سيراف» كه راهي براي مقابله با بحران موجود در اختيار نداشتند، ناگزير به مهاجرت شدند. در نيمه نخست قرن پنجم هجري، يعني درست يك هزار سال پيش از اين تاريخ، بازرگانان، دريانوردان، صنعتگران و بسياري از شهروندان «سيراف» به كيش، جده، هرموز، زبيد و قلهات مهاجرت كردند و شهر و ديار خود را به ناچار ترك كردند و سرمايه مادي و معنوي خود را براي ادامه حيات به ديگر بنادر و جزاير منتقل ساختند و به اين ترتيب بندر «سيراف» كه روزگاري به عنوان «دروازه چين و خزانه پارس و خراسان» شهرت داشت، در نيمه اول قرن پنجم هجري و درست يك هزاره پيش از اين، از صحنه اقتصادي منطقه خارج شد و رونق پيشين را از دست داد. «ابن بلخي»، مورخ بزرگ قرن ششم هجري در عبارتي مختصر و مفيد افول اين بندر را ترسيم كرده است و به حق بايد گفت كه نوشته او را بايد دقيق‌ترين و تحليلي‌ترين و مختصرترين عبارت درباره اين موضوع دانست. ابن بلخي مي‌نويسد: «به هر دو سه سال كه لشكري را آن جا فرستادي و رنج‌ها كشيدندي، از وي چيزي نتوانستندي ستدن و چون حال آن بدين گونه بود و هيچ بازرگاني به سيراف كشتي نيارست آورد، از بهر ايمني راه به كرمان يا مهروبان يا دورق و بصره اوگندند و بر راه سيراف جز چرم زرافه و اسبابي كه پارسيان را به كار آيد، نياوردند و از اين سبب خراب شد.»
از آن پس «سيراف» و بازرگانان «سيرافي»، به مدت يك هزار سال از صحنه تجارت دريايي خليج فارس و حوزه اقيانوس خارج شدند و در متون تاريخي و ادبي و جغرافيايي از آن شهر به عنوان بندري كوچك و كم‌رونق و داراي شهرونداني فقير و كم‌بضاعت ياد مي‌شد و هرگز نتوانست موقعيت و جايگاه پيشين خود را بازيابد.
اما اكنون در نيمه نخست قرن پانزدهم قمري و «پس از يك هزاره»طولاني و طاقت‌فرسا خاموشي و سكوت، شرايط و موقعيتي مناسب براي تولد مجدد حيات اقتصادي و اجتماعي بندر سيراف و نواحي مجاورآن به وجود ‌آمده است و اين بندر و مردم صبور و مقاوم آن مي‌توانند «پس از يك هزاره» باز هم از «سيراف» و رونق و شكوفايي و رشد آن خوشحال و شادمان باشند.
«سيراف» و ساكنان آن در سايه تلاش و كوشش شهروندانش و با كمك و مساعدت ديگر هموطنانشان به آينده‌اي درخشان و اميدواركننده چشم دوخته و اميد است كه سيراف باز هم به عنوان يكي از بزرگ‌ترين بندرگاه‌هاي خليج فارس و منطقه، آبادي و رونق از دست رفته خود را بازيابد.
«ناخدا بزرگ شهريار»، دريانورد مشهور قرن پنجم هجري كه بارها و بارها كرانه‌هاي سيراف و خليج فارس را در نورديده، درباره عجايب اين دريا آورده است: «ديگر از عجايب درياي فارس اين است كه گاهي در شب، هنگامي كه امواج دريا مضطرب شده و به هم برمي‌خورند و از تصادم با هم متلاشي مي‌شوند، همچون شعله‌هاي آتش به نظر مي‌آيند، به قسمي كه مسافرين دريا گمان مي‌كنند در درياي آتش سير مي‌كنند.»
اكنون و پس از گذشت يك هزار سال از آن ايام روياي دريانوردان سيرافي كه از آن به عنوان «عجايب درياي فارس» ياد كرده‌اند، به تحقق پيوسته است و چنان چه «ناخدا بزرگ شهريار» اين امكان را مي‌يافت كه در عصر حاضر باز هم در كرانه‌هاي «سيراف» به دريانوردي بپردازد، مي‌توانست شعله‌هاي آتش در كرانه‌هاي خليج فارس را مشاهده كند. اگر چه اين بار نه در سطح مواج دريا، بلكه صدها متر بر فراز آب‌هاي نيلگون خليج فارس، ده‌ها تنوره آتش را مي‌ديد كه نشانه‌هاي مشخص و روشني از سرزندگي و شادابي و حيات مجدد اين بندر تاريخي دارد. در اين صورت شايد مي‌شد «ناخدا بزرگ شهريار» را با لبخندي بر لب مشاهده كرد كه با شگفتي و ناباوري اين جمله را زير لب تكرار مي‌كرد كه: «پس از يك هزاره باز هم سيراف».

محمد باقر وثوقي، استاد تاريخ دانشگاه تهران


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی

پرتغالي ها پس از دست يافتن به جزيره هرموز براي حفاظت از جزيره در مقابل دشمنان اروپايي و غيراروپايي و از بين بردن شورش هاي احتمالي به احداث اين قلعه پرداختند و همچنين از اهداف ديگر ساختن اين قلعه اين بود كه درياسالار معروف پرتغالي آلفونسو آلبوكرك Alfonso de Albouquerque پس از تسلط بر سواحل هندوستان به منظور جلب بازرگاني ايران و نيز تامين آمد و شد كشتي ها بعد از تصرف جزيره هرموز در نقطه شمالي آن و نزديكي شهر قديم هرموز در محلي موسوم به مورونا (1) قلعه بزرگي بنياد نهاد كه پس از گذشت چند قرن هنوز چشم هر بيننده اي را به عجب وا مي دارد.
ساختمان از لحاظ ديد و كنترل آمد و شد كشتي ها طوري بنا شده است كه هر گونه حركت كشتي ها و ناوهاي جنگي آن زمان كه بين جزيره و كرانه حركت مي كردند را تحت مراقبت قرار مي داد و با وجود استحكام اين قلعه بود كه پرتغالي ها توانستند بيش از يك قرن بر خليج فارس و تنگه هرموز تسلط داشته باشند. براي شناخت بهتر قلعه هرموز در گذشته و حال ناگزيريم از منابع دسته اول كه سفرنامه ها از جمله اين منابع مي باشند استفاده كرده و هر چند اين منابع خالي از غرض ورزي نيستند، اما در مجموع حاوي مطالب جالب توجهي در مورد اين بناهاي تاريخي مي باشند. از جمله افراد اروپايي كه در زمان صفويه از قلعه هرموز ديدن كرده و شرحي بر آن نوشته است سفيري است به نام دن گارسيا دو سيلوا فيگوئروا كه در زمان شاه عباس اول به ايران سفر كرد و در رفت و برگشت از جزيره هرموز و قلعه معروف آن را ديده است.
در سفرنامه دن گارسيا كه به قلم او نوشته نشده است بلكه يكي از همراهان او مي نوشت در مورد قلعه هرموز چنين آمده است: «... پرتغالي ها مي گويند دژي كه از شهر هرموز دفاع مي كند هنگامي كه آلفونسو آلبوكرك آن را بنا كرد. تنها مركب از دو برج كوچكي بود كه هم اكنون (زمان صفويه) در انتهاي حياط كوچكتر دژ نزديك نخستين در مشاهده مي شود. مجسمه آن سردار بزرگ (آلبوكرك) را نيز در همان زمان در بدنه برج نخستين نصب كردند و هم اكنون اين مجسمه سر تا پا مسلح در آنجا ديده مي شود. از آن پس معلوم شد كه دژ بسيار كوچكي است و حتي براي اسكان تعداد كمي سرباز كافي نيست. بنابراين با حفظ بناهاي قديمي هر كسي استحكام تازه بدان مزيد كرد و فرماندهان يكي پس از ديگري آن را به صورتي درآوردند كه هم اكنون ديده مي شود. اين دژ منتهي اليه شمال غربي جزيره واقع است دو پهلوي آن رو به دريا و پهلوي سوم رو به شهر قرار گرفته است در جلو بدنه روبروي شهر ميدان تير زيباي مربع شكلي با مساحت بيش از سيصد پا وجود دارد.
اين دژ خيلي بزرگ نيست فقط چهار برج دارد كه در فاصله بسيار كم از يكديگر قرار گرفته اند و به طوري كه به زحمت مي توان در آنها آتش بازي به كار انداخت و فاقد خاكريز است.
برج ها و ديوارهاي بين آنها فقط از شفته اي مركب از سنگ آهك ساخته شده است به همين جهت حتي در برابر قهر طبيعت مقاوم نبوده و با گذشت زمان قسمت هايي از آن فرو ريخته است، درست كه شكاف ها را پيوسته تعمير كرده اند اما همان مصالح را به كار برده اند.
خندق دژ بسيار كم عمق است در حالي كه عميق و عريض كردن آن با مخارجي اندك كاملا مقدور است و آب دريا از دو سو بدان وارد مي شود مي تواند به قدر كافي آن را لبالب نگاه دارد و اين است وضع تقريبي دژ هرموز كه به زحمت مي توان آن را در رديف بد ساخت ترين و ضعيف ترين دژهاي اروپا به حساب آورد. با اين حال پرتغالي ها چنان از آن سخن مي گويند كه گويي دژ تسخيرناپذير است.(2)
از گفته هاي دن گارسيا بر مي آيد كه او تا حدي از روي غرض سخن گفته است به دليل اينكه براي سفارت نزد شاه عباس مدتي در گوا او را نگه داشتند و همچنين بعد از چند مدت كه او به هرموز رسيد مدتي نيز بدون دليل نايب السلطنه پرتغالي هرموز او را در آن جزيره نگاهداشت و نايب السلطنه گوا و نايب السلطنه هرموز هر دو دن گارسيا را سفير دولت اسپانيا مي دانستند اگر چه دن گارسيا داراي اصالت پرتغالي بود، اما به او اعتماد خاصي نداشتند و همه اين عوامل در يك سونگري دن گارسيا به قلعه هرموز تاثير داشته است. اما قلعه هرموز مستحكم تر از آن چيزي بوده كه دن گارسيا نقل مي كند و اين مهم را مي توان در جنگ بين ايران و انگليس از يك سو و پرتغال از سوي ديگر در هنگام تصرف قلعه هرموز توسط امام قلي خان در سال 1031 به وضوح مشاهده كرد. (3) در ادامه به ساختمان اين قلعه مي پردازيم شروع ساخت قلعه هرموز در سال 913 ه.ق / 1507 م مصادف با هفتمين سال پادشاهي شاه اسماعيل صفوي بوده است و ساختمان آن مدت 30 سال طول كشيد. (4) اين قلعه از چهار برج به ارتفاع 12 متر از سطح زمين تشكيل و ضخامت ديوار آن 3 و يك دوم متر و وسعت دژ 120×120 متر است.
اماكن داخلي آن براي 2000 نفر كافي است و از نظر نحوه بنا طوري ساخته شده است كه پرتغالي ها بتوانند به راحتي در تابستان و زمستان در آن زندگي كرده و بخصوص از شدت گرما در امان باشند.
در اين قلعه سه باب آب انبار وجود دارد و چاه آب شيرين و گوارا در آن قلعه مي باشد. (5) اما جالب تر از همه بركه بزرگي است كه در طبقه دوم قرار دارد. (6) آب انبار داراي در خروج و ورود بوده و در داخل آن دور تا دور سكويي وجود دارد كساني كه بخواهند آب بردارند از در ورودي داخل شده روي سكو ايستاده و پس از پر كردن مشك يا ظرف خود از در خروجي بيرون روند. وضع سكوي داخلي طوري است كه در آن واحد 50 نفر مي توانند وارد شده آب بردارند و خارج شوند در ضمن اين بركه بزرگ كه هنوز هم مقداري آب در آن وجود دارد و سالم مانده است داراي 33 ستون ساروجي و داراي تهويه هواي مناسبي است. اما اينكه به چه صورت آب بدون گل و لاي وارد بركه مي شد. اينگونه بود كه قبل از ورود آب به آب انبار در يك جا آبها جمع شده و بعد از آن كه گل و لاي آن رسوب شده آب صاف وارد آب انبار مي شد و اين آب انبار در مقابل بمباران توپخانه نيز مقاومت كافي داشت. (7) همه آب مصرفي تنها از آب انبارها تامين نمي شد بلكه قسمتي از آب مصرفي را از بندرعباس يا جزيره قشم مي آوردند. و سبك بنا به صورتي است كه به خاطر عدم غافلگير شدن ساكنين قلعه از طرف كوهستان برج هاي متعددي ايجاد گرديده و در قسمت شمال شرق دژ كوچكي وجود دارد كه حركات شرق جزيره را تحت كنترل دارد.(8) اين قلعه داراي چهار در بوده كه دو تا از آنها به طرف دريا و دو تا ديگر به سمت خشكي جزيره باز مي شوند و جايگاه از درها در ساختمان قلعه به گونه اي است كه همه گونه امكان دفاعي از آن مقدور است. به ويژه درهاي سمت دريا طوري ساخته شده كه با قايق مي توان به نزديكي درب قلعه آمده و پياده شد و هر دو در داخل برجي ساخته شده اند و اين برج به منظور ايمني قايق هايي است كه نزديك درب قلعه مي ايستند. به منظور حفاظت قلعه از خطرات جزر و مد اين قسمت كه نزديك به دريا است. به فاصله ده متر از قلعه سدي ساخته شده بود كه به علت فشار آب خراب شده است. لازم به ذكر است به علت بالا آمدن آب دريا قسمت هاي زيادي از ديوار قديمي قلعه به زير آب رفته است و قلعه قديمي وسيع تر از قلعه اي است كه اكنون باقي مانده است با مشاهداتي كه صورت گرفته هنوز آثاري از ديوار قلعه قديمي در ميان‌ آب هاي ساحل ديده مي شود و چنين به نظر مي رسد كه سطح آب دريا نسبت به گذشته بالاتر آمده باشد و در حال حاضر براي عدم تخريب بيشتر قلعه ديواري از سنگ و سيمان در آن قسمت كه نفوذ آب دريا به قلعه بيشتر است ساخته شد، اما با تمام اين موارد آب دريا بر اثر طوفان و جز و مد به داخل قلعه نفوذ كرده و دائما قلعه را تهديد مي كند.

برداشت=محمد حسن نیا


نوشته شده در تاريخ شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
    

اسلایدر