#تپه_مارلیک
تپه باستانی مارلیک در دره گوهررود در نزدیکی رودبار گیلان قرار دارد. در پانصد متری شمال آن تپه دیگری قرار دارد كه روی آن توسط قوم مارد قلعه ای در دو هزار سال پیش از میلاد ساخته شده است و آثار آنرا می توان دید. محل دفن اموات ساكنان این قلعه به نام تپه مارلیک خوانده می شود. حفاری در این تپه از سال 1340 آغاز شد و از آن آثار هنری با ارزشی به دست آمده است.
دژ پیلا قلعه، در سال 900 پیش از میلاد توسط مهاجمانی به آتش كشیده شد. می توان حدس زد كه ساكنان این محل و ساكنان #حسنلو از نظر فرهنگی ریشه های یكسانی داشته اند.
در گورستان مارلیک، اموات با لباس درون گورهای مستطیل شکل دفن می شدند. سقف و پوشش گورها از چوب است و در طی سالیان این چوبها پوسیده شده اند و بر روی گورها ریخته اند. از درون گورها انواع قمه، سر تیرها، گرز، سپر، سایر آلات قتاله، ماكتهای لوازم كشاورزی، مجسمه هایی از زن و مرد، انواع حیوانات برنزی و سفالین وآثار منحصر به فرد ساخته شده از طلا به دست آمده است.
طرحهای باقی مانده از آثار این قوم نشان می دهد كه آنها مردمی جنگاور و گله دار بودند كه به مرور زمان در این منطقه به كشاورزی پرداختند و در عین حال مذهبی نیز بوده اند. جام های طلایی و نقره ای مارلیک هم از نظر طراحی هم از نظر تکنیک ساخت بسیار دیدنی هستند. به عنوان مثال #ساغر_زندگی_مارلیک، جامی به بلندی 20 سانتیمتر است كه زندگی یک بز كوهی را از بدو تولد تا مرگش به تصویر كشیده است.
#شهرسوخته (3)
از میان بیش از #چهل_هزار جسدی كه در شهر سوخته خفته اند، باستان شناسان تنها به یک جسد دست یافته اند كه به مرگ طبیعی نمرده و احتمالا #اعدام شده است. در قبرها ابزاری مرتبط با زندگی افراد قرار می دادند و در اكثر آنها بوته سیر نیز دیده می شود. در برخی از قبرها ورقه های نازک طلا با سوراخهای ریزی قرار دارند كه موی اسب به سختی از درون سوراخها عبور می كند. هنوز مشخص نیست با چه وسیله ای این سوراخها را ایجاد می كردند.
در یكی از گورها اسكلت سر زنی پیدا شده است كه روی جمجمه آن جای #عمل_جراحی نمایان است. همچنین یک #چشم_مصنوعی نیز به تازگی از یكی از گورهای این منطقه كشف شده است. جنس آن از قیر طبیعی است و جای مویرگهای چشم را در آن تعبیه كرده اند.
زندگی فرهنگی شهر سوخته همچون #بمپور در #دوره_مس_سنگی بدون هیچ ارتباطی با دوره های مقدم بر خود بوجود آمد.
#باستان_شناسی
#باستان_شناسی ، دانش شناخت فرهنگهای ادوار گذشته ی انسان ، بر اساس مطالعه ی اشیا و آثار دیرین و جز آن است. فرهنگستان ایران این ترکیب را معادل آرکئولوژی فرانسوی وضع کرده است که از آرخایولوگیا ی یونانی ، مرکب از آرخایوس به معنی کهن و لوگیا از واژة لوگوس به معنی شناخت ، مشتق شده است .
به نقل تاریخ ، نخستین کسی که به فعّالیّتهای باستان شناسی پرداخت ، نَبونیدوس (آخرین پادشاه بابل ، حک : 556ـ539 ق م ) بود که برای یافتن نام سازندة معبد شَمَش ، الهه خورشید، آن را کاوید و دیوارهای معبدی را کشف کرد که نارامسین (پسر سارگُن اول ، شاه اکد و بابل ، ح 2000 ق م ) ساخته بود (سیدسجادی ، ص 3، 11)
ابودلف خزرجی از کسانی است که از عملیات حفّاری ، به منظور دستیابی به اشیای عتیقه ، در قرن چهارم هجری خبر می دهد. او ضمن اشاره به آثار و ابنیه ی شگفت آور زمان قوم عاد، که در روستای هندیجان در نزدیکی ارّجان (ارگان_شهری باستانی در نزدیکی بهبهان کنونی) قرار دارد، می نویسد: «در این روستا برای به دست آوردن گنجینه ها و آثار تاریخی ، مانند مصر، کاوش می کنند» (ص 91)
نخستین کاوشهای باستان شناسی به مفهوم امروزی آن ، در قرن هفدهم در بازار شهر رُم صورت گرفت . این فعّالیّت ، البته به طور نامنظم ، در کشور چین قدمت بیشتری دارد؛ در زمان نفوذ سلسله ی سونگ ، کاوشهایی بر روی خرابه های پایتخت قدیمی سلسله ی شانگ (1523ـ1027 ق م ) در نزدیکی آنیانگ ، صورت گرفت و نخستین مجموعه ی اشیای مفرغی و منقوش به دست آمد ( فرهنگ انسان شناسی و مردم شناسی ، ص 77).
باستان شناسی از علوم مستقل و دارای روشها و پایه های نظری خاصّ است . همچنین این علم را از شعب دانش انسان شناسی فرهنگی ، که به مطالعه ی فرهنگهای ادوار مختلف تاریخ بشری می پردازد، دانسته اند. زیرا یکی از مهمترین زمینه های پژوهشی باستان شناسان ، بررسی ساختار فرهنگی جوامع انسانی و تکوین و تحول آن در زمانها و مکانهای مختلف است .به همین دلیل ،از باستان شناسی به مجموعه ی فنون و تخصصها برای کسب اطلاعات فرهنگی نیز تعبیر می شود (تِیلُر، ص 41).
بهره گیری از علوم مختلف دیگر، از جمله زمین شناسی ، فسیل شناسی ، رسوب شناسی ، چینه شناسی ، بوم شناسی ، گیاه شناسی و جغرافیای انسانی و غیر آن ، دامنه ی تحقیقات علم باستان شناسی را گسترده تر کرده است ( فرهنگ دورة پیش از تاریخ ، ص 369) و گستردگی این دانش ، خود موجب ایجاد شاخه های مختلفِ وابسته ، نظیر باستان شناسی تجربی ، باستان شناسی نوین ، باستان شناسی روشمند ، باستان شناسی نظری ، باستان شناسی اجتماعی ، باستان شناسی رفتاری ، باستان شناسی زیردریا، باستان شناسی فرآیندی ، باستان سنجی ، ارکئومنیتیسم و... شده است .
امروزه باستان شناسان ، زندگی بشر را از آغاز به دو دوران تقسیم کرده اند:
1) #پیش_از_تاریخ ؛ 2) #تاریخی .
1) #دوران_پیش_از_تاریخ ، بیش از نود و نُه درصد از تاریخ زندگانی انسان را شامل می شود و به همین دلیل ، خود به چهار عصر تقسیم شده است :
الف . #پارینه_سنگی ، از آغاز پیدایش بشر بر روی زمین (ح 000 ، 500 ، 3 سال قبل ) تا شانزده هزار سال قبل ؛
ب . #میانسنگی ، از فاصلة زمانی شانزده تا دوازده هزار سال قبل ، در خاورمیانه و خاورنزدیک ، که از ویژگیهای مهم این عصر، پیشرفت در ساختن ابزارهای سنگی بود ؛
ج . #نوسنگی ، که در ابتدا کاربرد «سنگ صیقلی »، ایجاد سفالینه ها و تنوع در ساختن ابزار سنگی ، از مشخصه های بارز این دوره محسوب می شد. ولی بعدها رویدادهای اقتصادی ـ اجتماعی بنیادی ، این عوامل را تحت الشعاع قرار داد. در این عصر، کشاورزی (کاشتن گندم و جو) و دامپروری (اهلی کردن حیواناتی چون بز و گوسفند در خاورمیانه ) به وجود آمد وانسانِ مصرف کننده برای اولین بار به تولید مواد غذایی پرداخت . اهمیّت این رویداد بدان حدّ بود که چایلد آن را #انقلاب_نوسنگی یا اولین دگرگونی بنیادی در تاریخ بشری نامید ؛
د. #مسـسنگی ، که در آن علاوه بر مصنوعات سنگیِ رایج ، نخستین بار از افزار مسی استفاده شد. این عصر از لحاظ زمانی بین دو عصر نوسنگی و مفرغ (برنز) قرار دارد ( فرهنگ دورة پیش از تاریخ ، ص 216)
اگر چه قدیمیترین نشانه های استفاده از مس به ابتدای عصر نوسنگی برمی گردد، در غار شانیدَر در کوههای زاگرس ، آویز کوچکِ مسی از هزارة دهم ق م به دست آمده است که برای ساختن آن از روش چکش کاری روی مسِ سرد، استفاده شده است ، در حالی که سابقة کاربرد این روش در بین النهرین و آسیای صغیر، به هزارة هشتم ق م می رسد. چکش کاری روی مس گرم سابقة کمتری دارد. بنا به شواهد موجود، در خاورمیانه و خاورنزدیک در هزارة ششم ق م ، برای این گونه چکش کاری ، دمای فلز را به هزار درجه ی صد بخشی (سانتیگراد) می رسانده اند. در تلّ ابلیس ایران نیز آثاری به دست آمده که نشانه ی استفاده از این روش در اواخر هزاره ی پنجم ق م است (همان ، ص 688).
همچنین مهمترین فعّالیّت تولیدی در تپه ی باستانی قبرستان در دشت قزوین (لایة 9 II از نیمه ی دوم هزاره ی پنجم ق م ) صنعت ذوب مس بود و باتوجه به قراین ، مس تنها در کارگاههای فلزگری این محوطه ذوب و اشیای ساخته شده از آن در منطقه توزیع می شد. در کاوش این تپّه ، دو کارگاهِ مس ، تأسیسات کارگاهی دیگر و ابزار فلزکاری کشف شد که یک بوته ی ذوب فلز بر بالای کوره و تکّه ای از یک قالب در کنار آن قرار داشت . از داخل و خارج کارگاه نیز حدود ده قالب ریخته گری ، از جمله قالبهای ساختن کلنگِ دوسر، تیشه ـ تبر و قالب شمش ، به دست آمد (مجیدزاده ، ص 6). در مرکز آسیای صغیر در هزارة دوم ق م ، اقوام هیتی از قدیمیترین و بزرگترین تولیدکنندگان و صادرکنندگان آهن بودند و با قراین موجود، احتمالاً ساکنان تپه ی حسنلوی آذربایجان غربی (آغاز هزاره ی اول ق .م ) با صنعت فولادسازی آشنایی کافی داشتند ( فرهنگ دوره ی پیش از تاریخ ، ص 688).
2) #دوران_تاریخی ، با شکل گرفتن نگارش و بخصوص پیدایش خط در هزاره ی سوم ق م آغاز شد. نخستین شهرها در این دوره به وجود آمد و به همین دلیل به عصر آغاز شهرنشینی موسوم است ، و با انتساب به همبسته ی مفرغ که در آن دوره به کار می رفت ، عصر مفرغ نیز نامیده می شود (همانجا). اگر آثار به جا مانده از دوران تاریخی ، آثار تاریخی نامیده می شود، آثار باقیمانده ی پیش از آن را می توان آثار باستانی نامید. نامشخص بودن محدوده ی زمانی «باستان » در ترکیب باستان شناسی نیز نشان می دهد که این علم اغلب به مطالعه ی بقایای ادوار پیش از تاریخ می پردازد (همان ، ص 868).
امروزه ، برای تعیین قدمت آثار باستانی ، از روشهای پیشرفته ی شیمی ـ فیزیکی و گیاه شناسی استفاده می شود؛ از جمله می توان کاربرد کربن 14 را برای تاریخگذاری اشیای باقیمانده بین پنج تا هفتاد هزار سال قبل ، و پتاسیم ـ آرگون را برای تاریخگذاری آثار بیش از صد هزار سال پیش ، نام برد.
| «پرسپولیس» به روایت هایدماری کخ/ کتابی که عکسهای جدید و رنگی دارد | |
| امیرحسین اکبریشالچی کتاب «پرسپولیس» نوشته هایدماری کخ را که به تازگی با ترجمه وی به چاپ رسیده، اثری دانست که با مطالب دقیق و عکسهایش میتواند تخت جمشید و بناهای اطراف آن را به مخاطبان ایرانی و خارجی بشناساند. | |
این کتاب در سال 2002 به چاپ رسیده و برخلاف کارهای قبلی کخ، دارای عکسهای جدید و رنگی است. همچنین در این کتاب مولف سعی کرده است همانقدر که تخت جمشید را مورد بررسی قرار میدهد به بناها و مکانهای تاریخی اطراف آن هم توجه داشته باشد. اکبری شالچی درباره بخشهایی از اثری که این نویسنده آلمانی درباره ایران نوشته است، از جمله مکانهایی که درباره آن توضیح داده شده، تخت رستم و نقش رجب است. همچنین کخ همیشه بر اساس الواح هخامنشی و ایلامی مطالب خود را نوشته است ولی اینجا اشارات کمتری به این منابع دارد. درآمدی بر تاریخ و اینکه مادها از کجا آمدهاند، گشت و گذاری در میان ویرانهها از بخش های مهم کتاب هستند و همچنین در بخش پایانی درباره موزه تهران مطالبی را ارائه میکند. همانطور که کخ در کتابش اشاره میکند، این کتاب را چندان تخصصی ننوشته و مخاطب عام نیز میتواند با آن ارتباط برقرار کند. او در کتابش اشاره میکند که این کتاب را اگر کسی بخواهد به تخت جمشید برود میتواند همچون یک راهنما همراه داشته باشد و اگر کسی هم امکان رفتن به تخت جمشید را ندارد، میتواند با کمک مطالب و عکسهای کتاب با این بنای تاریخی آشنا شود. «پرسپولیس» نوشته هایدماری کخ در 185 صفحه و قیمت 12 هزار و 500 تومان به چاپ رسیده است.
پرسپولیس یا شهر پارسی در بخشی از کتاب «پرسپولیس» میخوانیم: تخت جمشید (Takht -e- Jamshid) نام محلی است که پایتخت داریوش بزرگ است؛ که از لحاظ وسعت، عظمت و شکوه، مهمترین مجموعه باستانی هخامنشی در ایران است. این مجموعه بینظیر در دامنه کوه رحمت (کوه مهر)، در مقابل جلگه مرودشت و 55 کیلومتری شمال شرقی شیراز قرار دارد. یونانیان و به تبع آنها اروپاییان، گاهی آن را پرسه پلیس، پرسَپُلیس (با کسر پ اول، فتح سین اول و ضم پ دوم) یا پرسپولیس (persepolis) میخوانند؛ اما نام تاریخی آن که در کتیبههای کاخها ثبت شده پارسَه (parsa) به معنای شهر مردمان پارسی است. مجموعه تخت جمشید یا پرسپولیس که روزگاری به ثروتمندترین شهر روی زمین مشهور بود، مظهر نبوغ هنرمندان عصر هخامنشی و پایتخت تشریفاتی بزرگترین امپراطوری باستان است. داریوش این شهر را در سال 519 قبل از میلاد تاسیس کرد تا این شهر باشکوهترین پایتخت هخامنشی در میان چهار پایتخت شوش، اکباتان، بابل و پرسپولیس باشد که به طور حساب شده در مناطق مختلف برپا شده بودند تا در اداره این امپراطوری گسترده به پادشاهان هخامنشی کمک کنند. پرسپولیس (شهر پارسی) واقع در 70 کیلومتری شمال شرقی شیراز امروز در جنوب استان فارس، توسط داریوش اول و جانشینانش طی 50 سال ساخته شد. این مجموعه به وسعتی به مساحت 125.000 مترمربع به خاطر داشتن کتیبههای حیرتانگیز سنگی، معماری بیهمتا و ستونهای چوبی ساخته شده از سروهای لبنانی و درختان ساج هندی در نوع خود بینظیر است... منبع =خ مهر |
برداشت= خ میراث
برداشت=خ میراث
برداشت= خ میراث
با درود فراوان خدمت تمامی پارسوماشی های عزیز خدمتتون عرض کنم که سازه بناي تاريخي گور دختر به دليل شباهت به آرامگاه کوروش بزرگ هخامنشي به آرامگاه کوروش کوچک معروف است، اين آرامگاه سنگي در سال 1376 با شماره 1897 در فهرست آثار ملي ايران به ثبت رسيد.
چندي پيش ترکيه در روزهاي اخير با انتشار اخباري مبني براينکه اين کشور جزوي از امپراطوري هخامنشيان بوده است، گردشگر جلب مي کند. اين در حالي است که ايران با اينکه پايتخت هخامنشيان بوده، از جلب گردشگر از کشور همسايه خود ترکيه به شدت عقب افتاده استبري را منتشر كرد مبني بر اينكه يک شهر باستاني از دوران هخامنشي و تمدن بابل در جنوب شرقي ترکيه کشف شد. گفته مي شد اين شهر و آثار به جاي مانده از آن در خرابههاي چند هزار ساله دارا در کنار شهر ماردين واقع در منطقه جنوب شرقي ترکيه پيدا شده است.
كرمان» يا «كارمانا» (Karmana)، در زبان فارسي باستان، نام منطقه اي باستاني در حدفاصل نواحي مركزي ايران و سرزمين «گدروزيا» (Gedrosia) است. بخش شمالي اين سرزمين، منطقه اي است بي نهايت فقير، چنان كه امروز نيز آن را «دشت لوت» يا بيابان تهي مي نامند، اما نيمه جنوبي آن چنان كه مورخان يوناني آورده اند، منطقه اي حاصلخيز و پر بركت بود و از جمله رودخانه «هيكتانيس» (Hyctanis) كه در اين منطقه داراي ذرات طلا بود، ضمن اين كه معادني از نقره نيز در اين محل يافت مي شد. مورخان يوناني، همچنين از مهم ترين شهر اين منطقه ياد كرده اند كه «هرمز» نام داشته و احتمالا برگرفته از نام «اهورامزدا»، خداي بزرگ در آيين ايراني است. امروزه نيز اين شهر اگر چه به نام «هرمز» شهره است، اما نام حقيقي آن «ميناب» است. در زمان «هخامنشيان» «كارمانيا» نيز بخشي از امپراتوري گسترده هخامنشي بود. سرزميني كه «كورش كبير» بنيان گذار شاهنشاهي هخامنشي از سال 530 – 559 پيش از ميلاد، آن را تحت فرمانروايي خود داشت. با اين همه ايرانيان باستان كه نام تمام كشورهاي مطيع و خراجگزار خود را فهرست كرده اند، «كرمانيا» در اين فهرست نامي نياورده و از آن غافل مانده اند. همچنين در كتيبه «بيستون»، يادگار «داريوش كبير»، و نيز در كتيبه «داوا» (Daeva)، كه آن نيز يادگار از فرزندش «خشايارشا» است، هيچ نامي از «كارمانيا» نيامده است، و البته جاي بسي شگفتي است كه اين كتيبه ها هر دو، فهرستي بلند از نام كشورها و سرزمين هاي فرمانبردار شاهان ايراني را در خود جاي داده اند. مي توان چنين برداشت كرد كه اين ناحيه در آن زمان به طور رسمي بخشي از ساتراپ نشين «گدروزيا»، و يا بخشي از سرزمين پارس به شمار مي آمده است. اما در ميان كتيبه هاي موجود، نخستين بار در كتيبه اي از شوش است كه از «كارمانيا» به عنوان محلي براي صادرات درخت يا چوب «ساج» ياد شده است. همچنين بنا بر الواح به دست آمده از «تخت جمشيد» نيز، امروزه با نام كاركي (Karki)، به عنوان يكي از نخستين واليان اين سرزمين، به خوبي آشنا هستيم، (در هيچ يك از الواح تخت جمشيد، از اين شخص به عنوان يك ساتراپ ياد نشده است.) ضمن اين كه بنا بر مندرجات موجود در بايگاني هاي تخت جمشيد، اكنون به خوبي روشن است كه جاده معروف به «جاده شاهي» از همين سرزمين، يعني «كارمانيا» عبور مي كرده است. البته در زمان نامشخصي، احتمالا در اواخر قرن پنجم يا اوايل قرن چهارم پيش از ميلاد، «كارمانيا» بايد به موقعيت ساتراپي دست يافته باشد، چرا كه مي دانيم «اسكندر كبير» پادشاه مقدوني، پس از غلبه بر اين سرزمين، «استاسپه» (Astaspes) ساتراپ قبلي «كارمانيا» را در مقام خود ابقا نمود و بعدها، در ادامه مسير جنگي اش، هنگامي كه اين منطقه را پشت سر مي گذاشت، در يك جا به جايي سريع، سايبرتيوس (Sibyrtius) و تلپموس (Tlepolemus)، دو تن از نامزدهاي اين مقام را كه بيشتر به آنها تمايل داشت، به جاي «استاسپه» برگزيد (زمستان 325 – 324 پ.م). اسكندر طي اقامتش در «كرمانيا» شهري را براي سربازانش پي ريخت و آن را «اسكندريه» ناميد. (شهري كه بعدها با نام «گولاشكرد (Golashkerd) معروف گرديد، اما هيچ يك از بررسي هاي انجام شده در اين زمينه قطعي نيست.) به هر روي اسكندر و سپاهيانش، در مسير جنگي خود از جانب شرق به «كارمانيا» وارد شده و از طريق بيابان «گدروزيا» به سفر خود ادامه دادند، سفري كه به قيمت جان بسياري از همراهانش تمام شد، تا هنگامي كه به جنوب كرمان رسيدند، و ديگر بار به غذاي كافي دست يافتند، (به ويژه كه بنا به گفته يكي از سرداران اسكندر، در آن هنگام، انواع محصولات كشاورزي، به جز زيتون، به وفور باز داده بودند.) پس از مرگ اسكندر، «كرمانيا» در رديف نخستين بخش هاي امپراتوري سلوكي جاي گرفت، اما در نيمه دوم قرن، تحت سلطه پارتيان در آمد تا در ربع اول قرن سوم پ.م كه امپراتوري پارتيان نيز فرو افتاد. با آغاز امپراتوري ساساني، كه از سال 224 به بعد بنياد نهاده شد، پايتخت از «كارمانيا» به «وه اردشير» (Veh-Ardeshir) منتقل شد. شهري نوبنياد، حد فاصل شوره زارهاي دشت لوت و كوه هاي غربي كه اكنون با نام «كرمان» شهره است. از آن جا كه شاهان ساساني بر آيين زرتشتي بودند و اهورامزدا را مي ستودند، يكي از سرزمين هاي مقدس آنها، منطقه اي به نام بم (Bam) بود كه بنا به آداب زرتشتي، مردگان خود را به طور آييني در محوطه هاي مرتفع آن قرار مي دادند. مكان مقدسي به نام «برج خاموشي» كه هنوز هم ويرانه هاي آن در «بم» قابل مشاهده است. نخستين اسقف نشين مسيحي در اين منطقه را نيز از ميان قرن هفتم در فاصله زماني كوتاهي قبل يا بعد از غلبه مسلمانان، مي توان تاريخ گذاري كرد. (646.م)
برداشت-پونا ليندرينگ
سازه آبي «برد بريده» که قدمت آن به دوره هخامنشي مي رسيد، به دنبال اقدامات پيمانکار خط جديد آب رساني شيراز از سد درود زن براي هميشه با خاک يکسان شد. اين شرکت، بدون در نظر گرفتن قوانين و مقررات آثار ثبت شده، براي آب رساني به منطقه، لوله آب را درست از بخش جنوبي اين سازه باستاني عبور داده و آن را براي هميشه از ميراث کشور حذف کرد.
سازه آبي تاريخي برد بريده واقع در محوطه سد درود زن استان فارس، يکي از بينظيرترين سازههاي آبي بازمانده از دوران هخامنشيان که در فاصله حدود 100 کيلومتري شمال شرقي شهر شيراز و 60 کيلومتري شمال شرقي تختجمشيد قرار دارد، براي هميشه بر اثر اقدامات سازمان آب فارس نابود شد.
مطالعه درباره دستگاه دفاعي تخت جمشيد به سال 1930 ميلادي و كاوش هاي موسسه شرق شناسي دانشگاه شيكاگو باز مي گردد. سال ها بعد، كاوش هاي تخت جمشيد بين سال هاي 1347 و 1353 شمسي از طرف اداره كل باستان شناسي و مركز باستان شناسي ايران از سر گرفته شد كه بخشي از آن شامل مطالعه استحكامات تخت جمشيد مي شد. با وجود مطالعه اي مقدماتي روي استحكامات تخت جمشيد كه قبلا منتشر شده، نكاتي چند درباره سازمان دهي فضاها و ارتباط آن با دستگاه دفاعي تخت جمشيد ضروري به نظر مي رسد.
سكوي تخت جمشيد
سكوي عظيم تخت جمشيد، چند ضلعي نامنظم است به مساحت 125 هزار متر مربع كه بر غربي آن 455 متر بلندتر و طولاني تر از نماهاي ديگر است. برپايي اين سكو مستلزم مسطح كردن دامنه غربي كوه رحمت بوده، كه به طور عمدي به صورت يكنواخت انجام نشده است.
بدنه هاي اين سكو همزمان با بالا بردن آن با تخته سنگ هاي بزرگ بدون ملاط ساخته شده است. اين مرحله از ساختمان بدون ترديد همزمان با احداث شبكه تخليه آب روي صفه بوده است. برپايي استحكامات و ايجاد كاخ هاي آپادانا، تچرا و همچنين ساختمان خزانه از نخستين فعاليت هاي ساختماني انجام شده روي سكو بوده اند.
كاوش هاي دانشگاه شيكاگو نشان داده است كه طرح اوليه واحدهاي ساختماني را با جهت شرقي _ غربي در نظر گرفته بودند. براي مثال كاوش هاي اشميت نشان دادند كه ساختمان خزانه در مرحله نخست ساختماني (507 _ 511 ق.م) جهتي شرقي _ غربي داشته است. ممكن است كه كاخ آپادانا نيز در اين مرحله روي نقشه اي شرقي غربي طراحي شده باشد. اهميت ايوان و پلكان شرقي، نماي شرقي كاخ را از ديگر نماها، متمايز مي كند. قابل تصور است كه فضاي موجود در شرق كاخ آپادانا، ابتدا خالي بوده و احداث تالار صدستون و متعلقات شرقي آن، معبدها اين فضا را پر كرده باشند.
با يك نگاه به سادگي مي توان پي برد كه بناهاي واقع در بخش غربي صفه، به ويژه آنهايي كه در لبه تخت قرار دارند مانند آپادانا، كاخ تچرا و هديش، در سطحي بالاتر از ساير بناها قرار گرفته اند. در عين حال بناهاي واقع در شرق سكو، مانند تالار صدستون و ساختمان خزانه در سطحي پايين تر قرار دارند. معماران هخامنشي چنين اختلاف سطحي را عمدا ايجاد كرده اند تا علاوه بر متمايز كردن و پنهان كردن برخي از بناها، تا اندازه اي مشكل روشنايي و همچنين حفاظت از محوطه را بر طرف كند. از سوي ديگر اين اختلاف سطح در ارتباط با كاربرد ساختمان هاست. براي مثال بناي معروف به خزانه كه محل نگهداري آذوقه، اشياي با ارزش و بايگاني بوده، در سطحي پايين تر از نظرها پنهان است. گذشته از اين اختلاف سطح، نقش مهمي در سازمان دهي سيستم دفاعي صفه، و محوطه دارد. ديوار غربي سكو فاقد استحكامات بوده اما به واسطه ارتفاع بلند از سطح دشت (18 متر) و نيز وجود كانال يا خندقي كه در پاي نماهاي جنوبي و غربي وجود داشته، محافظت مي شده است.»
برزن جنوبي
كاوش هاي اكبر تجويدي در جنوب سكوي تخت جمشيد اطلاعات زيادي را درباره سازمان دهي «شهر هخامنشي» به دست مي دهد اين كاوش ها نشان داده اند كه شكل گيري محله هاي برزن جنوبي از روي طرح اوليه و با ملاحظه توپوگرافي و سيستم دفاعي انجام شده است. اين طرح برگرفته از سنت هاي معماري ايراني است كه روي صفه نيز رعايت شده است.
از سوي ديگر نگاهي دقيق تر به اين منطقه نشان مي دهد كه مسطح كردن كوهپايه در دست جنوبي از طريق احداث صفه ها ممكن شده است. احداث واحدهاي ساختماني مختلف و يك شبكه فاضلاب روي اين صفه ها نيز به همين ترتيب ميسر شد. بقاياي بدنه اين صفه يا مصطبه ها كه تجويدي آنها را ديوار مي نامد، در كاوش ها يافت شده است. در واقع اين آثار عبارتند از دو بدنه سنگ ملاط دار كه نماي خارجي مصطبه ها را تشكيل مي داده است.
توپوگرافي و سيستم هاي دفاعي
به نظر مي رسد كه در احداث پارسه سازمان دهي اوليه شهر، سكو و بناهاي آن هماهنگي كامل با استحكامات داشته است. شهر در واقع داخل يك مكان دژ قرار مي گرفته كه سكوي بزرگ دژ اصلي يا كهن دژ آن را تشكيل مي داده است. ساختن واحدهاي برزن جنوبي روي مصطبه هايي پله اي از پاي كوي رحمت به سمت دشت در غرب به منظور محافظت آنها از طريق استحكامات بوده است. كاوش هاي انجام شده در برزن جنوبي هر چند كه سطح قابل ملاحظه اي را مي پوشانند (11 هكتار) اما فقط محله نزديك به تخت و كوه را شامل مي شوند، حال آن كه آثار شهر بسيار فراتر به سوي غرب مي رود.
به مطالعه چگونگي سازمان يافتن محوطه مي توان دريافت كه سمبوليسم معماري هخامنشي متضاد با كاربرد بنا نيست. پارسه، شهر سمبوليك امپراتور پارسي، داراي يك شبكه بندي قابل بهره برداري و كاربردي نيز هست. روي صفه، كاخ هاي بزرگي چون آپادانا، تالار بار عام و مظهر شكوه روي سطحي بلندتر از ساير ساختمان ها احداث شده است، اما در عين حال محافظت از آن نيز همان طور كه پيش از اين گفته شد، تامين مي شده است. بر خلاف بناهاي ديگري چون خزانه يا ساختمان ملكه كه مي بايست از ديدها پنهان باشند، در سطحي كوتاه تر بنا شده و نزديك استحكامات شرقي قرار گرفته اند.
از سوي ديگر اين دو ساختمان، به برزن جنوبي بسيار نزديك هستند و راه آمد و شد بدون استفاده از پلكان اصلي انجام مي شد. درباره استحكامات بايد گفت، به احتمال زياد پيش از تصرف شهر در سال 330 ق.م به دست مقدونيان، بهره برداري از آنها متوقف شده است. با اين حال نمي توان فكر ارزش كاربردي آنها در زمان آباداني محوطه شد. «تجويدي» تاريخگذاري دقيق از متروك شدن استحكامات روي كوه به دست نمي دهد با اين همه معتقد است كه استحكامات به تدريج و پس از احداث پلكان بزرگ اصلي در زمان «خشايارشا» در حدود سال هاي 480 ق.م استفاده خود را از دست داده اند. فكر احداث دژ، به اين ترتيب به عصر داريوش اول و احتمالا مشكلات سلطنت او باز مي گردد.
در خاتمه مي توان گفت كه طرح كلي بناي شهر پارسه تمامي عناصر مفيد و كاربردي يك شهر باستاني را با در نظر گرفتن ارتباط بخش هاي مختلف آن ترسيم كرده است. توپوگرافي شهر، خود يكي از جنبه هاي تدافعي محوطه بوده و هماهنگي ميان درون و ديوار شهر، بين اجزاي ساختماني و استحكامات به خوبي رعايت شده است
برداست از=علی موسوی
ديودور سيسيل، مورخ يوناني نخستين كسي بود كه در كتاب خود نام بيستون را به صورت بغستان Bogistanon آورده است كه شكل تغيير يافته واژه كهن ايراني بغ _ ستانا يعني «جايگاه خدايان» است. احتمالا واژه بهيستان يا بهيستون در نتيجه كاربرد عاميانه مردم به واژه بيستون يعني مكاني كه در آن ستون وجود ندارد، تغيير يافته است. اين اثر تاريخي كه در چند كيلومتري شرق كرمانشاه قرار دارد، يكي از آثار ممتاز خاورميانه به شمار مي رود كه از حدود دو هزار سال پيش تاكنون در پيش چشمان مسافران جاده شوش _ اكباتان شكوه و عظمت خود را به رخ كشيده است.
اين اثر شامل يك نقش برجسته و يك كتيبه هخامنشي است كه متن كتيبه آن طولاني ترين كتيبه هخامنشي به شمار مي آيد. تمامي اثر بر روي صفحه اي سنگي به ارتفاع 3 متر و عرض 5 الي 6 متر خلق شده است كه به نظر مي رسيد سطح ديواره صرفا براي همين منظور مسطح گرديده است. از ميان افراد مختلفي كه نقش آنها بر روي سنگ ديواره حك شده است، تصوير داريوش با هيكل بزرگش متمايز تر از ديگران است. وي در دست چپ خود كمان پادشاهي يعني نماد قدرت شاهنشاهي را بدست گرفته است و دست راست خود به علامت سلام و دورود به سوي اهورامزدا بالا آورده است كه او نيز به همان صورت سلام داريوش را پاسخ مي دهد.
تنديس و تصوير خدايي بر فراز نقش ساير افراد سايه گسترانيده است. اهورامزدا، در حالي كه تاج كياني خدايان را بر سر نهاده است از درون حلقه اي بالدار بيرون مي آيد و با دست چپ خود حلقه قدرت شاهنشاهي را به داريوش عطا مي كند. در پشت سر داريوش دو نفر از اشراف هخامنشي كه هر يك نشانه هاي شاهنشاهي هخامنشي را با خود همراه دارند : نيزه، كمان و تيردان پيش روي داريوش نه پادشاه دروغين، در غل و زنجير در پيشگاه او به صف كشيده اند و داستان عصيان و شورش آنها در كتيبه هاي كناري نقش برجسته حك شده اند.
كتيبه بيستون نيز همانند بسياري از كتيبه هاي هخامنشي به سه زبان پارسي باستان، بابلي و عيلامي نگاشته شده است.
عمده دليل نگارش كتيبه ها به سه زبان فوق سياسي است. چرا كه شاهان هخامنشي بر آن بودند كه خود را جانشينان بر حق بابلي ها و عيلاميان معرفي كنند. متن بابلي كتيبه در دو ستون بر روي دو سطح سنگي كناري نقش برجسته در سمت چپ آن حك شده است . متن پارسي باستان كتيبه در پنج ستون و در پايين نقش برجسته حك شده است و ادامه آن تا سمت راست نقش برجسته كشيده شده است. به نظر مي آيد كه متن عيلامي كتيبه داراي سرگذشت عجيبي است. اين بخش از كتيبه نخست در چهار ستون در سمت راست نقش برجسته حك شد. اما به هنگام تهاجم آخرين پادشاه شورشي، بخش هايي از آن از بين رفت و مدت ها بعد از آن، همان متن در سه ستون در سمت چپ متن پارسي باستان كتيبه حك شد. كتيبه دوم عيلامي، كاملترين متن از مجموع كتيبه ها را دارد كه در 76 بند نوشته شده است. در حالي كه متن بابلي و پارسي باستان در 69 بند بر روي ديواره سنگي حك شده اند. در نقاط مختلف نقش برجسته كتيبه هاي كوتاهي در سه زبان نوشته شده اند كه روايتگر افسانه هايي هستند كه براساس آنها مي توان شاهان عصيانگر و شورشي سرزمين هخامنشي را به هنگام جلوس داريوش بر تخت پادشاهي شناسايي كرد.
برخي ديگر از كتيبه هاي كوتاه بر روي نقش برجسته ها، تكرار 4 بند اول كتيبه اي است كه به زبان عيلامي در قسمت بالاي نقش داريوش نوشته شده است. همچنين در بالاي نقش برجسته در سمت چپ آن ترجمه بند هفتادم كتيبه دوم عيلامي و در قسمت راست آن مجددا 4 بند اول كتيبه پارسي باستان حك شده است. مشاهده مي كنيم كه پراكندگي كتيبه هاي ثانويه نشان دهنده نوعي بي نظمي است كه هنرمندان به وقت خلق اين اثر باشكوه با آن روبرو بوده اند. تحصيل گذرا از مجموع نقش برجسته همان احساس را در انسان بوجود مي آورد.
به نظر مي رسد كه طرح اوليه نقش برجسته، به دفعات به هنگام حكاكي بر روي سنگ تغيير يافته است و اينك باستان شناسان در تلاش هستند تا مراحل اصلي خلق اين بنا و اثر شكوهمند را بازسازي كنند.
اين احتمال وجود دارد كه در طرح اوليه صرفا ايجاد نقش گوماتا و هشت پادشاه عصيانگر مغلوب مد نظر خالقان اثر بوده است و كتيبه هاي اوليه نيز دو كتيبه كوتاه عيلامي و پارسي باستان هستند كه هر يك در 4 بند و در قسمت بالاي نقش داريوش حك شده اند.
انديشه حك كردن متني طولاني تر بعدها به ذهن پادشاه خطور كرده است. به همين دليل محل نگارش 69 بند كتيبه پارسي باستان در پايين نقش برجسته و متن نخستين كتيبه عيلامي در سمت راست آن به درستي انتخاب شده است. ليكن متن بابلي كتيبه در سمت چپ نقش برجسته در محل مناسبي حك نشده است و اين حس را در بيننده برمي انگيزد كه بعدها اين متن به آن اضافه شده است. ايراد ديگري كه از نقطه نظر فني مي توان بر تناسب كتيبه ها و نقش برجسته ها وارد ساخت، محل آفرينش نقش نهمين پادشاه مغلوب يعني پادشاه سكاها با كلاه نوك تيزش است كه از كادر كلي پيش بيني شده براي نقش برجسته بيرون زده است. به همين دليل و با توجه به محل نقش اهورامزدا متوجه مي شويم كه تقارن كلي اثر به هم خورده است به گونه اي كه با احتساب نقش پادشاه سكاها، نقش اهورامزدا در ميانه نقش برجسته قرار نمي گيرد. به نظر مي رسد كه براي افزودن نقش پادشاه سكاها، هنرمندان مجبور شده اند كه بخشي از كتيبه عيلامي را از بين ببرند. از اين رو كتيبه عيلامي و متن كامل آن در سمت چپ كتيبه پارسي باستان بازآفريني شده است. همچنين براي تكميل كتيبه متن پارسي باستان، بند ديگري (بند 70) به آن اضافه شده است. از سوي ديگر به دليل تاخر زماني وقوع شورش سكاها نسبت به ساير رويدادهاي حكايت شده در 69 بند نخست كتيبه پارسي باستان، شرح ماوقع شورش پادشاه سكاها در ستون ديگري شامل بندهاي 71 الي 76 در سمت راست متن اوليه كتيبه پارسي باستان حك شده است و ستون پنجم.
منبع=رضا مصطفی زادگان
در موزه بابيل لندز Bible lands بيت المقدس كوزه اي از جنس سنگ وجود دارد (BLMJ 1979) كه به روي آن كتيبه هايي منسوب به داريوش اول حك شده است.
محل قرار گرفتن اين كتيبه ها به شرح زير است: كتيبه روي دسته كوزه به زبان مصري و خط هيروگليف بوده و كتيبه هاي كهن فارسي _ عيلامي و بابلي به روي دسته ديگر كوزه حك شده اند. كوزه فوق در اين موزه داراي كتابچه راهنمايي است كه درباره آن توضيح و شرح داده است؛ همچنين در كاتالوگ نمايشگاهي كه در سال 98_1997 در موزه كانسيستور شيز Kunsthis torisches وين برگزار شد. درباره اين كوزه شرح داده شده است. طرح كوزه و شكل آن شبيه نمونه هايي است كه بيشتر در ساير مناطق امپراطوري هخامنشي يافت شده اند، متن كتيبه ها براي بسياري از كارشناسان آشناست اما وجود همزمان چهار متن به روي يك قطعه، طرح منحصر به فردي از اين كوزه آفريده است.
جنس سنگ ظرف از نوعي مرمر سفيد است. قسمت انتهايي ظرف گرد مي باشد و لبه اي ضخيم و باز دارد.
يكي از دو دسته سوراخ نشده كوزه هنوز به روي آن قرار دارد. اين دسته از آهك تراش داده، ساخته شد است. ابعاد كلي كوزه عبارتند از 37×30cm. در رويه بيروني آن لكه اي به رنگ زرشكي ديده مي شود كه كارشناسان موزه حدس مي زنند اين لكه زرشكي رنگ از نوعي صدف دريايي باشد.
تحليل كاني شناسي از ظرف نتوانست كارشناسان را به شناخت كاملي از آن رهنمون سازد. دكتر شيمون ايلاني از مركز مطالعات زمين شناسي اسراييل، عناصر اصلي آن را آلومينيوم، سيليكون و اكسيژن به اضافه مقداري آهن تشخيص داده است.
وي معتقد است كه احتمالا ماده رنگي كالونيت (Al2o3.Sio2.2H2o) غني شده با هماتيت (Fe2o3) مي باشد. وي احتمال مي دهد كه اين ماده رنگي ماده اي آرگانيك باشد (يعني از بافت هاي ريز زنده تشكيل گرديده _ مترجم). لذا لكه بيروني كوزه را نمي توان حاصل تاثير محتويات داخلي كوزه دانست.
متن هيروگليفي مصري به صورت عمودي، به روي شانه و به صورتي نامتوازن بين دو دسته نوشته شده است متن هاي ميخي به صورت افقي نوشته شده اند كه متن اول به زبان فارسي باستان، مياني به زبان عيلامي و پاييني به زبان بابلي مي باشد. از آن جايي كه قطعاتي كه داراي متون ميخي هستند مستقيما به قسمت هاي ديگر ظرف متصل نمي باشند محل اين قطعات با در نظر گرفتن متون مصري كه بر دسته ها واقع است، قطعي نيست. شكل، ضخامت و ظاهر قسمت هايي كه به خط ميخي هستند، دقيقا با ديگر قسمت هاي متصل شده همخواني دارند. اين قطعات به گونه اي با همديگر متصل شده اند كه به نظر مي رسد همه آنها بدون شك متعلق به يك ظرف مي باشند.
مقايسه با نمونه هاي مشابه: منشا كوزه شناخته شده نيست. ظرف در اندازه و جنس به نمونه هايي شباهت دارد كه كتيبه هايي به نام داريوش، خشايار و اردشير دارند.
(ولي اين ظرف بزرگ تر از برخي كوزه هاي مشابه است). اغلب نمونه هاي مشابه كه سالم مانده اند در مناطق شناخته شده اي به دست آمده اند (مانند ويرانه هاي تخت جمشيد و بابل قديم، سوريه، مصر و بلخ) يا محل يافته شدن آنها شناخته شده نيست.
قطعات ظروف مشابه با كتيبه هاي داريوش، خشايار شاه و اردشير، حاصل حفاري در شوش، تخت جمشيد، اوروك و سفوريس در شهر الجليل فلسطين، هستند.
نمونه اي بي عيب و نقص با كتيبه هاي خشايار در سال 1856 از حفاري معبد هاليكارناسوس (Halicarnassus) به دست آمده.
ظروف مشابه مربوط به دوره خشايارشاه و اردشير، كتيبه هايي به چهار زبان دارند كه نام و عنوان فرمانروا را به زبان فارسي كهن، عيلامي و خط ميخي آكاري و هيرگليف مصري بيان كرده اند. ظروف مشابه مربوط به دوران داريوش، به هر حال، كتيبه هايي فقط به زبان مصري و به خط هيروگليف دارند. كتيبه هاي همسان، هم به روي كوزه ها و بطري هاي سنگي مشاهده مي شوند و هم به روي بشقاب ها و پياله هاي سنگي.
منبع=یوان گوتیک وستن هولز
از اين رو پيشنهاد شد تا براي مشخص ساختن طرح و نقشه داخلي كاخ ها، بر روي سنگ چين ها و پي كاخ ها، ديوارهايي از خشت ساخته شود. براي انجام اين امر لازم بود كه با بررسي دقيق آثار مشهود به جاي مانده، از حاصل مطالعات مكنوم Macquenem و پيله Pillet كه قبلا طرح هايي از كاخ ها را كشيده و برخي قسمت ها را بازسازي كرده بودند، به عنوان اطلاعات پايه اي استفاده شود. مسئوليت اجرايي طرح به عهده دانيل لديري Daniel Ladiray ، مهندس فرانسوي عضر CNRS (مركز ملي مطالعات علمي فرانسه) سپرده شد. عمليات از بخش جنوب غربي تپه كه ورودي كاخ را همان جا مي دانستند، آغاز شد. از همان ابتداي خاكبرداري متوجه شديم كه در تعيين محل دروازه ورودي كاخ و معبرهاي آن اشتباهاتي صورت گرفته است و اين مساله تعجب همه ما را بر انگيخته بود.
بنابراين تصميم گرفتيم كه محوطه مورد بررسي را گسترش بدهيم و عمليات خاكبرداري و كاوش را به ضلع شرقي و ورودي L ، در طرح مكنوم هدايت كنيم چرا كه ورودي (L) به شكل كامل از زير خاك بيرون آورده نشده بود و به فضاي سنگ فرش شده وسيعي باز مي شد.
در آن سوي دروازه تا حدود منتهي اليه حاشيه شرقي تپه در فاصله اي به طول صد متر عمليات كاوش كه پيشتر توسط لوفتوس Loftus و ديولافوا Dieulafoy انجام گرفته بود، در حد ترانشه هاي كم عمق متوقف مانده بود. در جريان اين كاوش ها، باستان شناسان نتوانسته بودند به لايه مربوط به عصر هخامنشيان برسند. بعدها، مكنوم با هدف يافتن آثاري از گورهاي عيلامي، محوطه سنگفرش شده رو به روي ورودي كاخ را حفاري كرد.
در سال 1948 رومن گريشمن بار ديگر عمليات كاوش را در حاشيه تپه از سر گرفت اما با رسيدن به طبقات دوره اسلامي كار حفاري متوقف شد. بنابراين تصميم گرفتيم تا با به خدمت گرفتن كارشناس و باستان شناس عصر اسلامي در مركز ملي مطالعات علمي خانم مونيك كروران Monique Kervran گمانه را باز كنيم و دانيل لديري نيز كار بررسي نقشه و طرح كاخ ها را ادامه دهد.
مجسمه داريوش
اين گمانه در 23 دسامبر 1972 باز شد. با تميز كردن بخشي از آثار كه پيشتر گريشمن آنها را از زير خاك بيرون آورده بود، در داخل گودالي مملو از خاكستر، قطعه سنگي خاكستري رنگي پيدا شد كه به نظر مي رسيد بر روي آن حجاري شده است. كشف اين سنگ چندان ما را متعجب نساخت زيرا در هر گوشه اي از تپه قطعاتي از سر ستون هاي كاخ هاي هخامنشي پراكنده شده بود. فرداي آن روز قطعه سنگ بزرگي پيدا شد كه به نظر مي رسيد بخشي از يك مجسمه بزرگ باشد. آنچه كه در نگاه اول توانستيم تشخيص بدهيم، بازو و مشت بسته دست چپ در اين مجسمه بود. چنين كشفي بسيار مهم و جالب توجه بود. زيرا تا آن هنگام نمونه اي از مجسمه هاي هخامنشي شناسايي نشده بود. به نظر مي رسيد كه اين مجسمه در داخل گودالي به _ متعلق به دوران اسلامي _ به طور اتفاقي افتاده است و يا كسي آن را داخل گودال پرت كرده است. يكي از همكاران گروه كه مشغول كنار زدن خاك از روي مجسمه بود، وقتي به كمربند مجسمه رسيد، بر روي آن كتيبه اي به خط هروگليف را مشاهده كرد كه توانست نام داريوش را نيز بر روي آن پيدا كند و بخواند.
وي تصور مي كرد كه شيء كشف شده محدود به اين قسمت مي باشد ولي ناگهان متوجه شد كه مجسمه هم چنان در پايين ادامه مي يابد. لذا نحوه حفاري قبلي را كه با دقت كمتري صورت مي گرفت، كنار نهاد و كاوش را به طور منظم و با دقت بيشتري ادامه داد. پس از زدودن خاك ها از روي مجسمه، كتيبه هاي ميخي و هروگليف در جلوي پيراهن حجاري شده ديده شد. براي اين كه كار حفاري به طور دقيق تري انجام گيرد، مجبور شديم، محدوده اي به حجم صد متر مكعب (ابعاد 10×10 متر) را با حوصله حفاري كنيم تا به اين ترتيب لايه هاي اسلامي _ ساساني، پارتي و سلوكي آسيب نبينند.
چندين هفته طول كشيد تا مجسمه به طور كامل از زير خاك بيرون آورده شود. با وجود اين كه مجسمه سر نداشت ولي با اين حال هنوز هم حجم و ابعاد آن بزرگ بود. ارتفاع آن در حدود 5/2 متر و وزن آن به چندين تن مي رسيد. مجسمه بر روي پايه اي قرار گرفته بود و با توجه به متن كتيبه ها، يقيق يافتيم كه مجسمه از آن داريوش، شاه هخامنشي است. وي به حالت ايستاده قرار داشت كه پاي چپ، كمي جلوتر از پاي راست و بازوي راست به حالت افتاده بود كه با دست راست نيز چوب دستي كوتاهي را نيز محكم گرفته بود. ساعد چپ بر روي سينه قرار گرفته بود و با دست چپ شاخه اي از گل نيلوفري را گرفته بود. بر روي هر دو مچ دست، النگويي ساده ديده مي شد. داريوس لباس رسمي مراسم هخامنشيان را به تن داشت. لباسي چيندار با آستين هايي بلند كه به صورت مورب برش داده شده بودند و كمربندي كه در جلو گره مي خورد، لباس را به تن سفت مي كرد. خنجري در اين كمربند جاي داده بودند كه بر روي لبه بين قبضه و تيغه آن با ظرافت بسيار كنده كاري شده بود.
در جلوي لباس، چين هايي از بالا به پايين به حالت افتاده ديده مي شود. در حالي كه در ساير قسمت ها، چين ها عمودي هستند كه از پايين آنها به شكل زيگزاگ است. روي چين هاي سمت راست، كتيبه اي به خط ميخي و در سمت چپ، كتيبه اي به خط هيروگليف حك شده است. پادشاه كفش هاي سر هم بدون بند پوشيده است. پايه مجسمه به صورت بلوك سنگي چهارگوشي است، كه سالم در زير خاك باقي مانده است. روي پايه مجسمه تزيينات مصري و كتيبه هايي حك شده است. اما آن چه كه بيش از هر چيزي به نظر عجيب مي رسيد اين بود كه مجسمه به طور عمودي روي 2 قطعه سنگ بزرگ محكم شده بود كه اين سنگ ها نيز روي سنگريزه ها قرار گرفته بودند. مجسمه به ديواره آجري تكيه داده شده بود. بر روي پايه هاي ستون هاي تالار مركزي كتيبه اي به سه زبان پيدا شد كه فرانسوا والا Fransois Vallal ، متخصص كتيبه هاي هيات حفاري به سرعت آنها را ترجمه كرد و به اين ترتيب، گروه حفاري توانست كاخ را شناسايي كند: خشايارشا، پادشاه ايران چنين مي گويد: «داريوش شاه با ياري اهورامزدا اين دروازه را بنا نهاد، داريوش كه پدرش بود.»
به اين ترتيب، هيات توانسته بود، در ورودي كاخ را شناسايي كند. و مجسمه در سمت چپ ورودي كاخ قرار گرفته بود. در سمت راست دروازه روكشي ديده مي شد و همين مساله اين فرض را در ذهن تقويت مي كرد كه شايد مجسمه ديگري در سمت راست آن قبلا وجود داشته كه اينك از بين رفته است و شايد برخي قطعات سنگي كه امروز در موزه لوور نگهداري مي شوند، مربوط به اين مجسمه باشند.
به نظر مي رسد كه مجسمه داريوش، حجم عظيمي از اطلاعات را در خود پنهان كرده است. سبك و نوع مجسمه به دليل وجود كتيبه هاي ميخي و هيروگليف، تزيينات پايه مجسمه در امتداد دو سمت آن كه نقش 24 ملت امپراطوري را به صورت زانو زده به تصوير كشيده است و نيز تصويرهايي كه به دليل نوع پوشش و لباس ملي هر يك از آنها، آرايش موي سر و نگارش نام آنها به زبان هروگليف در قاب كتيبه ها اين فرضيه را تقويت مي كنند. با كشف مجسمه از اداره باستان شناسي فرانسه درخواست شد تا يكي از همكاران CNRS به نام ژان يويوت Jean Yoyotte و مصرشناس معروف و استاد فعلي كولژ دو فرانس College de France مسئول حفاري هاي تانيس Tanise در دلتاي مصر را به ايران بفرستند. از سوي ديگر به اداره حفاظت از بناهاي تاريخي و باستاني ايران مستقر در تهران نيز اعلام شد تا كارشناسان ايتاليايي كه مسئول مرمت بناهاي تخت جمشيد بودند به شوش بيايند و مجسمه را بازسازي كنند. پس از آن مجسمه را به نوعي استتار كرديم تا از هر گونه آسيبي به دور بماند و بتوانيم بعدا با مطالعه بيشتر به سوالاتي كه ممكن بود مطرح شود پاسخ دهيم. با اين حال برخي از روزنامه نگاران ايراني كه از تهران به شوش آمده بودند، توانستند شبانه، عكس هايي از مجسمه بگيرند كه به نظر مي رسد چندان هم خوب نبودند ولي آنها را منتشر ساختند. اعتراض هايي كه از جانب گروه و هيات حفاري صورت مي گرفت، چندان مثمر به ثمر واقع نشد. به نظر مي رسيد كه براي تعيين اصل و منشا اثر، قدمت آن و دلايل قرار دادن مجسمه در آن مكان تحقيقات مفصلي بايد انجام مي گرفت. متن ميخي مجسمه به خوبي اين مطلب را روشن مي ساخت كه اثر در مصر ساخته شده است. ولي در اين ميان آن چه در نگاه اول كمي تعجب برانگيز بود، اين كه به نظر مي رسيد سنگ خاكستري رنگ مجسمه از جنس سنگ هاي البرز بود كه در ساخت ستون ها و نقش هاي برجسته شوش از آن استفاده شده بود.
ولي با كمي دقت تفاوت هايي را بين اين دو نوع سنگ يافتيم. ژان تريشه Jean Trichet مدير آزمايشگاه زمين شناسي دانشگاه اورلئان Orlean كه به همراه هيات حضور داشت، پس از بررسي هاي طولاني به اين نتيجه رسيد كه مجسمه از نوعي سنگ آتشفشاني حاوي ماگما Magma است كه زمين شناسان آن را گروويك (Grauwacke) مي نامند و نمونه هايي از اين نوع سنگ در ايران شناسايي نشده است، در عوض معادن گروويك در منطقه اي به نام هاماما (Hamamat) در مصر، حد فاصل نيل و درياي سرخ وجود دارد.
با بررسي هاي مقايسه اي كه بعدها صورت گرفت، اين فرضيه اثبات شد كه مجسمه، سرمنشا مصري دارد و مصرشناسان مشخصا تخمين مي زنند كه مجسمه مذكور به هنر حجاري عصر ساييت Saite ها تعلق دارد يعني زماني كه مصر بخشي از امپراطوري پارس به شمار مي رفت.
از سوي ديگر، با كشف كتيبه هايي در مسير معادن گروويك هاماما و ترجمه آنها، مشخص شد كه در اوايل قرن پنجم قبل از ميلاد، كارگذار عالي امپراطور پارس (كه به نظر مي رسد فردي بود به نام خنمبر Khnembre) از آن مسير عبور كرده است جنس و نوع سنگ مجسمه، شكل و پرداخت و سبك مجسمه به خوبي نشان دهنده خصوصيات مجسمه هاي مصري اواخر قرن ششم قبل از ميلاد است لذا تقريبا همه مطمئن شده بودند كه مجسمه با وجود اين كه برخي از تزيينات آن با قواعد هنر مجسمه سازي مصر مطابقتي ندارد، در زمان حكومت داريوش و به دستور وي در مصر ساخته شده است.
در كتيبه ميخي نوشته شده است كه اين مجسمه نخستين بار براي معبد آتوم Atoum ساخته شده بود تا «اگر روزي گذر كسي به آنجا افتاد، بداند كه پارسيان، مصر را هم فتح كرده بودند». ترجمه متن كتيبه و انتشار آن در روزنامه هاي تهران باعث شد كه دولت مصر به اين موضوع اعتراض كند. البته در آن هنگام روابط ايران و مصر نيز در شرايط خوبي نبود.
حال سوالي كه مطرح مي شود اين است كه اگر بپذيريم كه اين مجسمه در مصر به دستور داريوش شاه ساخته شده بود تا در معبد آتوم قرار گيرد، چرا در شوش پيدا شده است؟ با توجه به ابعاد مجسمه، وزن و فاصله بين مصر تا شوش، اين كه مجسمه در شوش پيدا شود، موضوع بي اهميتي نيست.
به نظر مي رسد كه مجسمه نخست از نيل به بندري در ساحل درياي سرخ يعني هليوپوليس Heliopolis در منتهي اليه جنوبي دلتاي مصر منتقل شده است. كانالي كه داريوش بين يكي از شعبات فرعي نيل و درياي سرخ حفر كرده بود براي اين منظور مورد استفاده قرار گرفته است. سپس از طريق يك كشتي، مجسمه به خليج فارس منتقل شده است كه از آنجا نيز از طريق رودخانه كارون و شعبات فرعي آن به سمت شوش آورده شد.
منبع =ژان پرو باستان شناس فرانسوی
1_ آيا خشايارشا همزمان با پدرش داريوش حكومت مي كرد؟
واچتاور براي حل مسايلي كه در نتيجه ديدگاه خاص وي در خصوص تداوم حكومت اردشير از 41 سال به 51 پيش آمده اند و با استناد به اين واقعيت كه در 10 سال نخست حكومت، خشايار همزمان با پدرش داريوش حكومت مي كرد، معتقد است كه اردشير در سال 475 ق.م به سلطنت رسيده است نه 465 ق.م و حكومت خشايارشا از 485 ق.م تا 475 ق.م طول كشيده است نه تا سال 465 ق.م يعني طول حكومت خشايار 11 سال بوده است نه 21 سال، البته در مورد اين همزماني حكومت خشايارشا با داريوش سنديت و قطعيت اندكي مطرح است در صفحه 559 لغت نامه واچتاور، مقاله اي چاپ شده است كه متاسفانه در آن بسياري از وقايع تاريخي تحريف شده اند. در صفحه 615 چنين آمده است:
«البته دلايل بسياري وجود دارد كه با تكيه بر آنها مي توان چنين تصور كرد كه خشايارشا و داريوش همزمان با سرزمين هاي امپراطوري فارس حكومت مي كردند. هرودت در اين باره چنين مي گويد: «داريوش با پذيرش صحت گفته هاي وي (خشايارشا) در مورد سلطنت، او را به منصب پادشاهي تعيين كرد. به نظر من حتي بدون نصيحت هاي خشايارشا به پدرش و پذيرش آنها وي مي توانست حكومت كند.» اين اظهارات هرودت به خوبي مويد اين مساله است كه خشايارشا در زمان حكومت پدرش داريوش به عنوان پادشاهي منصوب شده بود.»
اگر اصل كتاب هرودت را بيش از پيش مورد كنكاش قرار دهيم، متوجه خواهيم شد كه هرودت خود در بخش هاي ديگر كتابش، آنچه را كه انجمن واچتاور در مورد همزماني حكومت خشايارشا با داريوش مورد تاييد و تاكيد قرار مي دهد، نقض كرده است زيرا در چند سطر پس از مطلب پيشين، هرودت چنين آورده است كه داريوش يك سال پس از ناميدن خشايارشا به عنوان جانشين خود از دنيا رفت: «بدين ترتيب خشايارشا به طور علمي به عنوان جانشين سلطنت و پادشاهي داريوش ناميده شد و داريوش فرصت يافت تا وقت خود را صرف جنگ با دشمنان نمايد. اما مرگ به او اين فرصت را نداد تا مقدمات كارش را به پايان برساند زيرا يك سال پس از اين ماجرا، و آغاز شورش در مصر، داريوش پس از 36 سال حكومت بر امپراطوري ايران چشم از جهان فروبست و نتوانست آتني ها و مصري ها را تنبيه كند. پس از مرگ وي تاج سلطنت به پسرش خشايارشا رسيد.»
آنچه كه از اين سطور مي توان استنباط كرد اين است كه داريوش، خشايارشا را تنها يك سال و نه ده سال قبل از مرگ خود به عنوان جانشين پادشاه منصوب كرده است. وانگهي هرودت نگفته است كه داريوش خشايارشا را همزمان با حكومت خود به عنوان پادشاه منصوب كرده است بلكه داريوش، خشايارشا را به عنوان جانشين خود برگزيده است. در بندهاي پيش از اين بخش از كتاب، هرودت به قانوني اشاره مي كند كه در ميان شاهان پارسي رايج بود و آن اين كه امپراطوري پارس قبل از آن كه براي جنگ عازم منطقه اي شوند، جانشين تاج و تخت را تعيين مي كردند تا آن گاه كه اگر كشته شدند، كشور بدون پادشاه نماند. اين سنت و رسم حتي بعدها پس از داريوش نيز رواج داشت.
با اين حال واچتاور كتاب هرودت را خارج از چنين زمينه اي مورد اشاره قرار مي دهد و جملاتي را كه به نوعي استناد آن را مورد ترديد قرار مي دهند، به كنار مي نهد و مدعي است كه اين مساله به طور منطقي پذيرفتني است.
نكته ديگري كه لغت نامه واچتاور به عنوان دليل و سند قطعي براي اثبات نظر خود مورد استناد قرار داده، برخي از نقش برجسته هايي است كه در تخت جمشيد كشف و شناسايي شده اند. اين نقش برجسته ها همان هايي هستند كه هرتسفلد Herzfeld در سال 1932 آنها را به عنوان نشانه اي براي همزماني حكومت خشايارشا با داريوش مورد توجه قرار داده است.
بسياري از محققان معاصر چنين تفسيري را فاقد وجاهت علمي دانسته اند. زيرا اين مساله كه شاهزاده اي كه پشت سر پادشاه، تاج بر سر گذاشته و ايستاده است، تنها مويد اين امر است كه وي جانشيني تعيين شده از جانب پادشاه بود نه يك پادشاه ديگر كه همزمان با داريوش حكومت كند.
همچنين در هيچ نكته اي از اين نقش برجسته نامي از خشايارشا و داريوش ذكر نشده است، لذا نمي توان به طور قطعي در مورد هويت آنها اظهار نظر كرد و اين كه برخي آنها را داريوش و خشايارشا مي دانند تنها يك حدس تاريخي است. جي ام كوك J.M.Cook در كتاب خود تحت عنوان امپراطوري پارس كه به سال 1983 در نيويورك منتشر شد، در اين زمينه كمي بيشتر از بقيه بررسي كرده است.
وي شاهزاده اي را كه پشت سر داريوش، تاج بر سر گذاشته است، آريوبازن Artobazanes پسر ارشد داريوش معرفي مي كند. برخي پژوهشگران ديگر نظير تيليا Tilia و ون گال Van Gall معتقدند كه فردي كه در اين نقش برجسته به عنوان پادشاه شناخته مي شود، نمي تواند داريوش باشد بلكه خود خشايارشا است و به اين ترتيب شاهزاده پشت سر وي نيز، پسر خشايارشا خواهد بود.
با اين حال فرهنگنامه واچتاور در ادامه بحث در اين زمينه براي اثبات نظر خود، مطلبي را تحت عنوان «شواهدي از منابع بابلي» ذكر كرده است و براي اين منظور به دو كاخي اشاره مي كند كه در حدود سال هاي 498 _ 496 قبل از ميلاد در بابل براي خشايارشا ساخته شده است. اما موضوع قابل ذكر اين است كه هيچ دليل و سندي براي اين ادعا وجود ندارد و نمي توان ثابت كرد كه اين كاخ براي خشايارشا ساخته شده است. كوك Cook در همان كتاب خود به متن هرودت اشاره مي كند كه براساس آن خشايارشا زودتر از يك سال قبل از مرگ داريوش يعني در سال 486 قبل از ميلاد به عنوان جانشين پادشاه انتخاب شده بود. وي در ادامه مي افزايد: «اگر اين نظر هرودت را درست بپنداريم، به نظر مي رسد كاخي كه در حدود سال هاي 490 در بابل ساخته شده بود، مي بايستي از آن آريوبازن باشد.»
لذا وجود چنين كاخي به تنهايي نمي تواند نظريه همزماني پادشاهي داريوش و خشايارشا را اثبات كند.
آخرين سند و شاهدي كه در اين لغت نامه براي اثبات اين نظريه آورده شده است، 2 لوح گلي است كه به نظر مي رسد تاريخ نگارش آنها به سالي بر گردد كه خشايارشا به سلطنت رسيده است.
واچتاور معتقد است كه اين الواح چندين ماه قبل از آن كه آخرين الواح متعلق به آخرين سال سلطنت داريوش نوشته شده، تهيه شده اند. لذا مي توان وجود 2 پادشاهي و حاكميت را در آن دوره حدس زد كه در نتيجه همزماني پادشاهي داريوش و خشايارشا را ثابت مي كند.
اما به نظر مي رسد كه نويسندگان اين لغت نامه يا مي خواهند برخي از واقعيات تاريخي را پنهان كنند و يا در خصوص موضوع نتوانسته اند به اندازه كافي تحقيق كنند. لوح اول كه تامپسون Thampson در كاتالوگ خود كه به سال 1927 منتشر ساخت، با شماره A.124 مشخص ساخته است، براساس آن چه كه تامپسون ذكر كرده است نمي تواند در سال 485 _ 486 يعني سال به سلطنت رسيدن خشايارشا نوشته شده باشد. به نظر مي رسد كه تامپسون در كپي برداري از اين لوح دچار اشتباه شده است، زيرا در خود لوح تاريخ 484 _ 485 يعني 2 سال پس از به سلطنت رسيدن خشايارشا درج شده است كه در اين سال خشايارشا به تنهايي حكومت مي كرد و پدرش داريوش نيز فوت كرده بود. لذا نمي توان حدس زد كه در آن زمان 2 پادشاه بر ايران حكومت مي كرد. در سال 1941 جورج كامرون در مجله آمريكايي زبان و ادبيات سامي به خوبي اين موضوع را روشن ساخته است. لذا چنين حرفي اشتباه مي باشد.
لوح دوم (TVA 4397) كه سان نيكولو San Nicolo و آنگناد Angnad در كتاب خود در سال 1934 با شماره 634 منتشر ساخته اند، در ماه پنجم تاريخ گذاري شده است. اين دو نويسنده پس از كلمه «ماه» علامت سوال گذاشته اند. زيرا نشانه و علامتي كه در لوح به كلمه «ماه» ترجمه شده است، تخريب شده بود. لذا مي توان آن را به صورت هاي مختلف تفسير و تعبير كرد. در اثر جديدي كه تحت عنوان گاه «شماري بابل» در سال 1957 توسط پاركر Parker و دوبراستين Dubberstein منتشر شده است، همان لوح با شماره Vasvi177 مورد بررسي قرار گرفته است و نويسندگان معتقدند كه علامت موجود در لوح كه به طول ماه هاي سپري شده اشاره دارد، از بين رفته است. لذا مي توان آن را (9) [lX] و يا (12) [Xll] دانست به اين ترتيب حتي نظريه نيكولو و آنگناد نيز رد شده است. داريوش در ماه هفتم از دنيا رفته است لذا اين كه لوح مذكور در ماه نهم يا دوازدهم سال به سلطنت رسيدن جانشين وي نوشته شده است، تا حدودي درست و صحيح به نظر مي رسد. لذا هيچ گونه دليلي براي همزماني پادشاهي اين دو وجود ندارد.
فرار تميستوكل Themistocle
در كتاب هايي كه واچتاور منتشر ساخته است، از واقعه فرار تميستوكل به ايران بارها سخن گفته شده است. اين واقعه يكي از دلايل قديمي است كه دو روحاني به نام هاي دنيس پتاويوس Denis Petavius و ژزويت جيمز اوشر Jesuite James Ussher در قرن 17 در آثار خود مورد توجه قرار داده اند. همچنين مورخي به نام هنگستنبرگ Hengstenberg در كتاب خود تحت عنوان Christologie des Atten Testaments كه در سال 1832 در برلين منتشر ساخت، اين واقعه را با تمام جزيياتش ذكر كرده است.
مورخان يوناني به نام تيكوديد Thycudides و شارون دو لامپساكوس Charon de Lampsacus معتقدند كه وقتي تميستوكل به ايران رفت، با پادشاه وقت يعني اردشير گفت و گو كرده است. واچتاور در بررسي خود چنين آورده است كه تميستوكل در حدود سال هاي 470 _ 471 قبل از ميلاد از دنيا رفته است و اردشير در اين شرايط مي بايستي حكومت خود را قبل از آن آغاز كرده باشد نه همانند آنچه كه در برخي كتب تاريخي سال آغاز پادشاهي وي را با تاخير، به سال 465 ق.م نوشته اند. اين دلايل بسيار سطحي هستند و واچتاور از ذكر تمامي اطلاعات تاريخي مهم مربوط به اين موضوع غافل مانده است. نويسندگان واچتاور براي تاييد موضوع (يعني اين كه تميستوكل اردشير را پس از ورود به ايران ملاقات كرده است) به بخشي از كتاب پلوتارك Plutarque اشاره مي كنند كه در آن اين نويسنده يوناني چنين نوشته است: «تيكوديد و لامپساكوس چنين آورده اند كه به هنگام ورود تميستوكل به ايران، خشايارشا قبلا فوت كرده بود و پسرش اردشير به جاي وي حكومت مي كرد و تميستوكل با اردشير حرف زده است.» اما آنها قسمت دوم نوشته پلوتارك را مورد توجه قرار نداده اند كه در آن چنين آمده است: «اما افوروس Ephorus، دينون Dinon، كليتاركوس Clitarchus و هراكليد Heraclides و بسياري ديگر معتقدند كه تميستوكل با خشايارشا ملاقات كرده است، از نظر من تيكوديد با اطلاعات مربوط به گاه شماري اين دوران موافق است هر چند كه اين اطلاعات چندان مستحكم و قابل اعتنا نيز نيستند.»
بنا بر آنچه ذكر شد قبل از خواندن متن كتيبه هاي ميخي هخامنشي امكان رسيدگي و يا تكميل اطلاعات مربوط به ايران باستان و هم چنين بررسي مطالب مندرج در تورات وجود نداشت. از اولين روز آشنايي اروپاييان با خطوط ميخي تا روز خواندن كتيبه هاي ميخي متجاوز از دويست سال سپري شد. اين خطوط در اثر مساعي عده اي از دانشمندان مليت هاي گوناگون و با انگيزه هاي مختلف و هم چنين كوشش هاي چندين نسل كه در پاريس، لندن، بغداد، سن پطرزبورگ، كازان، بن، گيتن گن و ساير نقاط به مطالعه و تحقيق بر روي اين كتيبه ها پرداختند، عاقبت خوانده شد. خواندن كتيبه هاي مذكور يكي از موفقيت هاي بزرگ قرن نوزدهم ميلادي براي شرق شناسان به شمار مي رود. (1)
تاريخ كشف رمز، قرايت و تفسير خطوط مختلفي كه حكومت هاي ايران باستان در طي دوران طولاني شان به كار مي برده اند، در نگاه اروپاييان يكي از جالب ترين و در عين حال افتخارآميزترين بخش هاي تحقيقات تاريخي آنها بوده است.
هنگامي كه «شامپوليون» فرانسوي براي كشف رمز هيروگليف هاي مصري آهنگ آن سرزمين كرد، كتيبه سه زباني «رُزتا» را داشت كه بخش يوناني آن اساس استواري براي تفسير دو خط ديگر به وي داده بود، اما تحقيقات شرق شناسان و باستان شناسان اروپايي درباره كتيبه هاي ميخي با مشكلات ناگشودني تري رو در رو بود كه سرانجام با بررسي هاي اسلوبي از ميان برداشته شد. (2)
ظاهرا براي نخستين بار در قرن پانزدهم ميلادي سياحان اروپايي به ويرانه هاي كاخ هاي تخت جمشيد و سنگ نگاره هاي نقش رستم توجه نمودند و اولين اطلاعاتي كه در اين باره كسب شد به وسيله سفير ونيز «جيولسافاتوباربارو» بود كه در سال 1472م به ايران سفر كرد. گر چه حكايات سياحان و جهان گردان اروپايي مقرون به صحت و حقيقت نبود، ولي در هر حال علاقه و توجه اروپاييان نسبت به آثار و ابنيه ايران رو به روز بيشتر مي شد.
نخستين آشنايي اروپاييان با خطوط ميخي در سال 1618 ميلادي روي داد يعني در زماني كه سفراي پادشاه اسپانيا فيليپ سوم در دربار شاه عباس اول صفوي به نام هاي راهب «آنتونيو دوگووه آ» و دوك «دن گارسيا دوسيلوا دوفيگوئروآ»، براي اولين بار در اروپا موضوع علايم خطوط ميخي را كه در ويرانه هاي كاخ داريوش اول در تخت جمشيد ديده شده بود به اطلاع محققي رساندند. در سال 1621 م پيش آهنگ شرق شناسي كشور ايتاليا به نام «پيترو دلاواله» ويرانه هاي تخت جمشيد را توصيف نمود و از روي پنج علامت خطوط ميخي شبيه نويسي كرد. با توجه به سمت و جهت استقرار علايم چنين استنباط نمود كه خطوط مزبور بايد از چپ به راست خوانده شود. در سال 1674م جهانگرد فرانسوي «ژان شاردن» نسخه اي از كتيبه هاي ميخي هخامنشي را به همراه خود به اروپا برد. او به اشتباه تصور مي كرد كه كتيبه هاي مزبور بايد مانند خطوط چيني از بالا به پايين خوانده شوند.
كشف رمز خواندن خطوط ميخي بعدها به كندي انجام گرفت؛ بدين معني كه براي خواندن كتيبه ها لازم بود معناي هر علامت معلوم گردد، در حالي كه هنوز زباني كه اين خطوط ميخي بدان تحرير شده بود و زمان تحرير و مليت منتسب به آن از مسايل مجهول به شمار مي رفت. (3)
در سال 1762م كنت «گاي لوس» تصوير گلداني را كه از مرمر بود و كتيبه هايي به سه خط ميخي و يك خط مصري قديم داشت، منتشر كرد. (4)
در ماه مارس سال 1765م «كارستن نيبور»، سياح آلماني، در حين سير و گردش خويش، چند روزي را هم در تخت جمشيد گذرانيد و از كتيبه هاي معروف آن نسخه برداري بسيار دقيقي كرد. (5) وي ثابت كرد كه كتيبه هاي تخت جمشيد به سه خط مختلف نوشته شده و نخستين و ساده ترين اين خطوط داراي 42 علامت نوشتاري است. از اين گذشته وي به طور قطع تاييد كرد كه خط ميخي كتيبه ها از چپ به راست نوشته شده است. او نخستين علايم به كار رفته در هر كلمه را پيدا كرد. «ف. مونتر» تصور كرده بود كه زبان موضوع بحث اوستايي است و كوشيد تا به كمك كشف رمزي كه مبتني بر تكرار علايم به كار رفته در كتيبه ها بود كلمات آن را بخواند اما در اين كار موفق نشد. (6)
اوضاع و احوال در سال 1802م هنگامي كه «گروتفند» 27 ساله به خواندن كتيبه هاي خطوط ميخي تخت جمشيد پرداخت، عوض شد. اساس كار او بدين منوال بود كه بعضي از نظريات و افكار پيشنيان را پذيرفت و با اين نظر كه خط كج، جدا كننده كلمات است موافقت نمود و هم چنين تاييد كرد كه گروه هفت علامتي كه غالبا و مكررا به چشم مي خورد به معناي «پادشاه» است و كتيبه هاي مزبور متعلق به دوره هخامنشيان مي باشد و براي تعيين نام واقعي پادشاهان ايران بايد به زبان اوستايي متوسل شد و علامتي كه بيشتر به چشم مي خورد همان صرف «a» مي باشد. بديهي است اين نظريات باز هم كاملا جنبه فرضيه داشتند ولي «گروتفند» از بين كليه اين فرضيه ها و نظريات، روش ذيل را كه بيشتر مقرون به صحت بود براي خود برگزيد. وي توجه خويش را به دو كتيبه مشابه در تخت جمشيد معطوف نمود. در اين كتيبه ها گروه معيني از علايم چندين بار تكرار مي شد كه طبق نظر «مونتر» حاوي القاب و عناوين پادشاهان بود. اين مطلب از روي متن يوناني كتيبه نقش رستم كه به فرمان شاپور اول تهيه و به وسيله «سيلوستر دساسي» انتشار يافته بود، شهرت پيدا كرد. «گروتفند» از روي نام هاي پادشاهان هخامنشي كه به زبان يوناني تحرير يافته و نام داريوش كه در تورات آمده بود و با استفاده از زبان هاي اوستايي و پهلوي توانست 9 علامت از علايم خطوط ميخي را بخواند، (7) بدين ترتيب «گروتفند» سه نام را پيدا كرد كه از حروف اين سه نام سيزده علامت ميخي را كشف كرد، اما بعدها معلوم شد كه چهار تاي آن مشخص شد
منبع اقای = علی طرفداری
حال که مرگ من فرا رسیده است ایران را مقتدرترین کشور آسیا به دست شما می سپارم .من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و سربلندی ایران زمین مغلوب شده باشم.جمله آرزوهایم برآورده شد و سیر زمان پیوسته به کام من بود ولی در تمام مراحل زندگی از شکست و ضعف در هراس بودم و هیچگاه مغرور نشدم و خود پسندی را هرگز به خود راه ندادم. در پیروزی های بزرگ هیچگاه پای از دایره اعتدال بیرون ننهادم و حتی شادمانی بی جهت ننموده ام.حال که آخرین لحظات زندگی را سپری می کنم خود را بسی خوشبخت و سعادتمند می دانم زیرا فرزندانم همگی عاقل و نیرومند هستند و وطنم ایران از همه جهت مقتدر و با شکوه است .آیندگان از من و کشورم به نیکی یاد خواهند کرد .آیا با چنین موفقیتهایی نباید با خیال آسوده چشم از جهان فرو بندم . ای پسران عزیزم من هر دوی شما را به خدا و سرزمینم را به شما می سپارم و تقاضا دارم اگر می خواهید که رضای خاطر من فراهم گردد دست اتحاد و یاری به یکدیگر دهید تا پیوسته روح و روان من از شما شاد باشد. هرگز پای از دایره درستی و خدمت بیرون نگذارید اگر کارهای شما پیوسته در را عدالت و مهرورزی باشد دیری نمی انجامد که ارزش شما در میان مردم گسترش می یابد و قدرت شما روز به روز افزونتر می شود ولی اگر چنین نکنید روز به روز ضعیف تر می شوید و به پایان حکومت خود نیز نزدیک خواهید شد . از تاریخ درس بگیرید .انفاق در میان خانواده پادشاه بدون شک سلطنت و کشور را متزلزل می کند و ظلم و ستم دشمنی و کینه را ایجاد می کند.همیشه از کسانی عبرت بگیر ید که در زندگی سرافرازبودند و پای از راه عدالت و نیکی بیرون ننهادند. فرزندان من پس از مرگ بدنم را رد طلا و نقره و امثال آن نپوشانید.زودتر آن را در آغوش خاک کشورم بسپارید زیرا که مهد همه نیکی ها و ثروتها و زیباییهاست. من عمر خویش را در یاری به مردم سپری نمودم. نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت که این امر برایم از همه لذتهای زندگی بالاتر بود. اکنون حس می کنم که روحم آهسته آهسته از بدنم دور می شود و بسی سبک شده ام.این راهی است که همه شما نیز خواهید رفت.اگر از میان شما کسی می خواهد دستم را لمس کند و فروغ چشمانم را ببیند نزدیک شوید زیرا پس از مرگ راضی نخواهم بود دور من گرد آیید حتی به شما فرزندانم نیز اجازه نمی دهم بدن بی روحم را نظاره کنید و آه بکشید.پس از مرگ من همه مردم ایران را برای شرکت در سر مزارم که پیکر بی جانم در آن خاک شده است فرا خوانید و از همگی پذیرایی نمایید. از هر شهری که آمدند بگذارید با رسومات و فرهنگ خودشان مراسم را اجرا کنند زیرا با این کار روح من در سرای ابدی بس شادمان و سربلند می شود.اینک برای آخرین بار می گویم که بهترین ضربتی که به دشمنان می توانید وارد کنید این است که : با دوستان خود با مدارا و نیکی رفتار کنید.
