پارسوماش.علی بیگی(استان تهران والبرزشناسی.وهمجوار)

#تپه_مارلیک

تپه باستانی مارلیک در دره گوهررود در نزدیکی رودبار گیلان قرار دارد. در پانصد متری شمال آن تپه دیگری قرار دارد كه روی آن توسط قوم مارد قلعه ای در دو هزار سال پیش از میلاد ساخته شده است و آثار آنرا می توان دید. محل دفن اموات ساكنان این قلعه به نام تپه مارلیک خوانده می شود. حفاری در این تپه از سال 1340 آغاز شد و از آن آثار هنری با ارزشی به دست آمده است.
دژ پیلا قلعه، در سال 900 پیش از میلاد توسط مهاجمانی به آتش كشیده شد. می توان حدس زد كه ساكنان این محل و ساكنان #حسنلو از نظر فرهنگی ریشه های یكسانی داشته اند.
در گورستان مارلیک، اموات با لباس درون گورهای مستطیل شکل دفن می شدند. سقف و پوشش گورها از چوب است و در طی سالیان این چوبها پوسیده شده اند و بر روی گورها ریخته اند. از درون گورها انواع قمه، سر تیرها، گرز، سپر، سایر آلات قتاله، ماكتهای لوازم كشاورزی، مجسمه هایی از زن و مرد، انواع حیوانات برنزی و سفالین وآثار منحصر به فرد ساخته شده از طلا به دست آمده است.
طرحهای باقی مانده از آثار این قوم نشان می دهد كه آنها مردمی جنگاور و گله دار بودند كه به مرور زمان در این منطقه به كشاورزی پرداختند و در عین حال مذهبی نیز بوده اند. جام های طلایی و نقره ای مارلیک هم از نظر طراحی هم از نظر تکنیک ساخت بسیار دیدنی هستند. به عنوان مثال #ساغر_زندگی_مارلیک، جامی به بلندی 20 سانتیمتر است كه زندگی یک بز كوهی را از بدو تولد تا مرگش به تصویر كشیده است.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۳ آبان ۱۴۰۴ توسط علی محمدبیگی

#شهرسوخته (3)

از میان بیش از #چهل_هزار جسدی كه در شهر سوخته خفته اند، باستان شناسان تنها به یک جسد دست یافته اند كه به مرگ طبیعی نمرده و احتمالا #اعدام شده است. در قبرها ابزاری مرتبط با زندگی افراد قرار می دادند و در اكثر آنها بوته سیر نیز دیده می شود. در برخی از قبرها ورقه های نازک طلا با سوراخهای ریزی قرار دارند كه موی اسب به سختی از درون سوراخها عبور می كند. هنوز مشخص نیست با چه وسیله ای این سوراخها را ایجاد می كردند.
در یكی از گورها اسكلت سر زنی پیدا شده است كه روی جمجمه آن جای #عمل_جراحی نمایان است. همچنین یک #چشم_مصنوعی نیز به تازگی از یكی از گورهای این منطقه كشف شده است. جنس آن از قیر طبیعی است و جای مویرگهای چشم را در آن تعبیه كرده اند.
زندگی فرهنگی شهر سوخته همچون #بمپور در #دوره_مس_سنگی بدون هیچ ارتباطی با دوره های مقدم بر خود بوجود آمد.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۳ آبان ۱۴۰۴ توسط علی محمدبیگی

#باستان_شناسی

#باستان_شناسی ، دانش شناخت فرهنگهای ادوار گذشته ی انسان ، بر اساس مطالعه ی اشیا و آثار دیرین و جز آن است. فرهنگستان ایران این ترکیب را معادل آرکئولوژی فرانسوی وضع کرده است که از آرخایولوگیا ی یونانی ، مرکب از آرخایوس به معنی کهن و لوگیا از واژة لوگوس به معنی شناخت ، مشتق شده است .

به نقل تاریخ ، نخستین کسی که به فعّالیّتهای باستان شناسی پرداخت ، نَبونیدوس (آخرین پادشاه بابل ، حک : 556ـ539 ق م ) بود که برای یافتن نام سازندة معبد شَمَش ، الهه خورشید، آن را کاوید و دیوارهای معبدی را کشف کرد که نارامسین (پسر سارگُن اول ، شاه اکد و بابل ، ح 2000 ق م ) ساخته بود (سیدسجادی ، ص 3، 11)

ابودلف خزرجی از کسانی است که از عملیات حفّاری ، به منظور دستیابی به اشیای عتیقه ، در قرن چهارم هجری خبر می دهد. او ضمن اشاره به آثار و ابنیه ی شگفت آور زمان قوم عاد، که در روستای هندیجان در نزدیکی ارّجان (ارگان_شهری باستانی در نزدیکی بهبهان کنونی) قرار دارد، می نویسد: «در این روستا برای به دست آوردن گنجینه ها و آثار تاریخی ، مانند مصر، کاوش می کنند» (ص 91)

نخستین کاوشهای باستان شناسی به مفهوم امروزی آن ، در قرن هفدهم در بازار شهر رُم صورت گرفت . این فعّالیّت ، البته به طور نامنظم ، در کشور چین قدمت بیشتری دارد؛ در زمان نفوذ سلسله ی سونگ ، کاوشهایی بر روی خرابه های پایتخت قدیمی سلسله ی شانگ (1523ـ1027 ق م ) در نزدیکی آنیانگ ، صورت گرفت و نخستین مجموعه ی اشیای مفرغی و منقوش به دست آمد ( فرهنگ انسان شناسی و مردم شناسی ، ص 77).

باستان شناسی از علوم مستقل و دارای روشها و پایه های نظری خاصّ است . همچنین این علم را از شعب دانش انسان شناسی فرهنگی ، که به مطالعه ی فرهنگهای ادوار مختلف تاریخ بشری می پردازد، دانسته اند. زیرا یکی از مهمترین زمینه های پژوهشی باستان شناسان ، بررسی ساختار فرهنگی جوامع انسانی و تکوین و تحول آن در زمانها و مکانهای مختلف است .به همین دلیل ،از باستان شناسی به مجموعه ی فنون و تخصصها برای کسب اطلاعات فرهنگی نیز تعبیر می شود (تِیلُر، ص 41).

بهره گیری از علوم مختلف دیگر، از جمله زمین شناسی ، فسیل شناسی ، رسوب شناسی ، چینه شناسی ، بوم شناسی ، گیاه شناسی و جغرافیای انسانی و غیر آن ، دامنه ی تحقیقات علم باستان شناسی را گسترده تر کرده است ( فرهنگ دورة پیش از تاریخ ، ص 369) و گستردگی این دانش ، خود موجب ایجاد شاخه های مختلفِ وابسته ، نظیر باستان شناسی تجربی ، باستان شناسی نوین ، باستان شناسی روشمند ، باستان شناسی نظری ، باستان شناسی اجتماعی ، باستان شناسی رفتاری ، باستان شناسی زیردریا، باستان شناسی فرآیندی ، باستان سنجی ، ارکئومنیتیسم و... شده است .


نوشته شده در تاريخ شنبه ۳ آبان ۱۴۰۴ توسط علی محمدبیگی

امروزه باستان شناسان ، زندگی بشر را از آغاز به دو دوران تقسیم کرده اند:
1) #پیش_از_تاریخ ؛ 2) #تاریخی .

1) #دوران_پیش_از_تاریخ ، بیش از نود و نُه درصد از تاریخ زندگانی انسان را شامل می شود و به همین دلیل ، خود به چهار عصر تقسیم شده است :
الف . #پارینه_سنگی ، از آغاز پیدایش بشر بر روی زمین (ح 000 ، 500 ، 3 سال قبل ) تا شانزده هزار سال قبل ؛
ب . #میانسنگی ، از فاصلة زمانی شانزده تا دوازده هزار سال قبل ، در خاورمیانه و خاورنزدیک ، که از ویژگیهای مهم این عصر، پیشرفت در ساختن ابزارهای سنگی بود ؛
ج . #نوسنگی ، که در ابتدا کاربرد «سنگ صیقلی »، ایجاد سفالینه ها و تنوع در ساختن ابزار سنگی ، از مشخصه های بارز این دوره محسوب می شد. ولی بعدها رویدادهای اقتصادی ـ اجتماعی بنیادی ، این عوامل را تحت الشعاع قرار داد. در این عصر، کشاورزی (کاشتن گندم و جو) و دامپروری (اهلی کردن حیواناتی چون بز و گوسفند در خاورمیانه ) به وجود آمد وانسانِ مصرف کننده برای اولین بار به تولید مواد غذایی پرداخت . اهمیّت این رویداد بدان حدّ بود که چایلد آن را #انقلاب_نوسنگی یا اولین دگرگونی بنیادی در تاریخ بشری نامید ؛
د. #مسـسنگی ، که در آن علاوه بر مصنوعات سنگیِ رایج ، نخستین بار از افزار مسی استفاده شد. این عصر از لحاظ زمانی بین دو عصر نوسنگی و مفرغ (برنز) قرار دارد ( فرهنگ دورة پیش از تاریخ ، ص 216)

اگر چه قدیمیترین نشانه های استفاده از مس به ابتدای عصر نوسنگی برمی گردد، در غار شانیدَر در کوههای زاگرس ، آویز کوچکِ مسی از هزارة دهم ق م به دست آمده است که برای ساختن آن از روش چکش کاری روی مسِ سرد، استفاده شده است ، در حالی که سابقة کاربرد این روش در بین النهرین و آسیای صغیر، به هزارة هشتم ق م می رسد. چکش کاری روی مس گرم سابقة کمتری دارد. بنا به شواهد موجود، در خاورمیانه و خاورنزدیک در هزارة ششم ق م ، برای این گونه چکش کاری ، دمای فلز را به هزار درجه ی صد بخشی (سانتیگراد) می رسانده اند. در تلّ ابلیس ایران نیز آثاری به دست آمده که نشانه ی استفاده از این روش در اواخر هزاره ی پنجم ق م است (همان ، ص 688).

همچنین مهمترین فعّالیّت تولیدی در تپه ی باستانی قبرستان در دشت قزوین (لایة 9 II از نیمه ی دوم هزاره ی پنجم ق م ) صنعت ذوب مس بود و باتوجه به قراین ، مس تنها در کارگاههای فلزگری این محوطه ذوب و اشیای ساخته شده از آن در منطقه توزیع می شد. در کاوش این تپّه ، دو کارگاهِ مس ، تأسیسات کارگاهی دیگر و ابزار فلزکاری کشف شد که یک بوته ی ذوب فلز بر بالای کوره و تکّه ای از یک قالب در کنار آن قرار داشت . از داخل و خارج کارگاه نیز حدود ده قالب ریخته گری ، از جمله قالبهای ساختن کلنگِ دوسر، تیشه ـ تبر و قالب شمش ، به دست آمد (مجیدزاده ، ص 6). در مرکز آسیای صغیر در هزارة دوم ق م ، اقوام هیتی از قدیمیترین و بزرگترین تولیدکنندگان و صادرکنندگان آهن بودند و با قراین موجود، احتمالاً ساکنان تپه ی حسنلوی آذربایجان غربی (آغاز هزاره ی اول ق .م ) با صنعت فولادسازی آشنایی کافی داشتند ( فرهنگ دوره ی پیش از تاریخ ، ص 688).

2) #دوران_تاریخی ، با شکل گرفتن نگارش و بخصوص پیدایش خط در هزاره ی سوم ق م آغاز شد. نخستین شهرها در این دوره به وجود آمد و به همین دلیل به عصر آغاز شهرنشینی موسوم است ، و با انتساب به همبسته ی مفرغ که در آن دوره به کار می رفت ، عصر مفرغ نیز نامیده می شود (همانجا). اگر آثار به جا مانده از دوران تاریخی ، آثار تاریخی نامیده می شود، آثار باقیمانده ی پیش از آن را می توان آثار باستانی نامید. نامشخص بودن محدوده ی زمانی «باستان » در ترکیب باستان شناسی نیز نشان می دهد که این علم اغلب به مطالعه ی بقایای ادوار پیش از تاریخ می پردازد (همان ، ص 868).

امروزه ، برای تعیین قدمت آثار باستانی ، از روشهای پیشرفته ی شیمی ـ فیزیکی و گیاه شناسی استفاده می شود؛ از جمله می توان کاربرد کربن 14 را برای تاریخگذاری اشیای باقیمانده بین پنج تا هفتاد هزار سال قبل ، و پتاسیم ـ آرگون را برای تاریخگذاری آثار بیش از صد هزار سال پیش ، نام برد.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۳ آبان ۱۴۰۴ توسط علی محمدبیگی
نام روزهای هفته در ایران باستان: کیوان شید (شنبه) کیوان شید (کیوان + شید) برگرفته از روز سیاره کیوان است. نخستین روز هفته به نام کیوان شید نام گذاری شده است. کیوان بعد از مشتری بزرگترین سیاره شمرده می‌شود؛ که ۷۰۰ برابر زمین است. شید نیز به چم روز، نور و روشنایی است. از این رو روز نخست ایرانی حکایت از سیاره روشن و نورانی دارد. مهر شید (یکشنبه) مهرشید (مهر + شید) برگرفته از روز سیاره خورشید است. روز دوم از هفته مهر شید است که مهر آن به چم (معنی)خورشید، دوستی و مهربانی است در پهلوی میتراست. مهربرگرفته شده از آئین هفت هزار ساله میترایی است .خورشید و ماه از تندیس‌های آیین میترایی بوده است که نشان از قدرت و پویایی جهان آفرینش داشته است. مهر همچنین ایزد عهد و پیمان است و در اوستا آمده است که هیچ چیز بر ایزد مهر پوشیده نخواهد بود. نامگذاری این روز به مهرشید حکایت از تعهدی است که بین مردمان باید برقرار باشد زیرا در ایران باستان پیمان‌شکنی و دروغ بزرگترین گناهان به حساب می‌آمده است. شید نیز به چم روز، نور و روشنایی می‌باشد. مه شید (دوشنبه) مه شید (مه + شید) برگرفته از روز سیاره ماه است. همچنین برگفته از آیین میترایی کهن ایرانی آمده است. خورشید و ماه از تندیس‌های آیین میترایی بوده است که نشان از قدرت و پویایی جهان آفرینش داشته است. سومین روز هفته در ایران باستان به نام این نماد خداوند نامگذاری شد و آنرا مه شید به چم ماهروشن و نورانی نام گذاشتند. بهرام شید (سه شنبه) بهرام شید (بهرام + شید) برگرفته از روز سیاره بهرام است. همچنین بهرام برگفته شده از ورهرام زبان پهلوی باستان است.بهرام ایزد پیروزی در ایران باستان شمرده می‌شده است و اندیشه نیاکان ما بر این بوده است که خداوند یکتا (اهورامزدا) نیروی‌هایش را برای اجرا در بین افراد بشر بین ایزدان (فرشتگان) خود تقسیم نموده است تا آنان آنرا برای مردمان پیاده کنند. از این رو بهرام ایزد پیروزی نامیده شده بوده است و چهارمین روز هفته به نام روز پیروزی روشنایی بر تاریکی و غلبه انسان بر بدی‌ها و اهریمن نام گذاری شده است. تیر شید (چهارشنبه) تیرشید (تیر + شید) برگرفته از روز سیاره تیر است. همچنین تیر برگرفته شده از تیشتر پهلوی است. نیاکان ما تیر را ایزدان و نگهبان باران نامگذاری نموده‌اند و اینگونه می‌پنداشته‌اند کهاهورامزدا برای یاری رسانی به کشاورزان و جلوگیری از خشکسالی و باروری زمین و سبز و سالم و پاکیزه ماندن جهان به ایزد باران فرمان می‌داده است که به یاری مردمان برسد. در کل این روز به نام روز روشنایی باران و خواست پروردگار برای حفظ طبیعت نامگذاری شده است. اورمزد شید (پنجشنبه) اورمزد شید (اورمزد + شید) اورمزد نام دیگری از ده‌ها نام اهورامزدا است که همه حاکی از قدرت و توانایی پروردگار است. این نام از واژه‌های پهلوی ارمزد - هرمزد - اورمزد - هورمزد - اهورامزدا - مزدا گرفته شده است. از این رو پنجمین روز هفته به نام روز روشنایی خداوند نام گذاری شده است. از این رو این واژه هنوز به گونه‌ای دیگر در شبهای آدینه برقرار است و هنوز تصور مردمان ما بر این است که شبهای آدینه (جمعه) روز پیوند با خداوند و درگذشتگان است. ناهید شید (آدینه): ناهیدشید (ناهید + شید) برگرفته از روز سیاره ناهید است. همچنین ناهید همان آنهیته یا آناهیتا است که به نام ایزد آب است. در اوستا آناهیتا به صورت دوشیزه‌ای بسیار زیبا - بالا بلند و اندامی تراشیده نگاشته شده است و نام دیگر ستاره ونوس نیز آناهیتا یا ناهید است. در کل روز آدینه (جمعه) روز روشنایی آب و نماد بخشندگی و عنایت پروردگار نامگذاری شده است.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴ توسط علی محمدبیگی
ویکی‌پدیا جستجو منبع‌شناسی تاریخ ماد و هخامنشی زبان دریافت پی‌دی‌اف پیگیری ویرایش منابع تاریخی دربارهٔ تاریخ ماد و هخامنشی بر چندین دسته‌اند. تصویری نقاشی شده از عزرا با پیروزی در خاورنزدیک باستان، ایرانیان با فرهنگی آشنا شدند که داستان‌های شفاهی را به شکل نوشته درآورند. این چندین بهبودی را منجر شد. اول، ایرانیان شروع به ثبت رکوردهای رخدادهای تاریخی کردند که بهترین نمونهٔ آن، استوانه کوروش، سنگ نوشتهٔ داریوش در بیستون و نسخه‌های آرامی آن که به استان‌های شاهنشاهی فرستاده شد. این کار برای این بود که خوانندگان متقاعد شوند، پارس‌ها برگزیدگان الهی هستند که وظیفه‌شان، آوردن برابری، نظم و آسایش برای مردم جهان است.[۱] امروزه هیچ کتاب تاریخی از دوره‌های ماد، هخامنشی، سلوکی، اشکانی و ساسانی در دست نیست، و تنها تالیف رسمی تاریخی، یعنی خدای‌نامه که حاوی گزارش مشروح تاریخ ایران از کیومرث تا پایان پادشاهی خسروپرویز بوده، به ظاهر در عهد فرمانروایی یزدگرد سوم تدوین شده است. اما این بدان معنی نیست که ایرانی‌ها از مقولۀ تاریخ بی خبر بوده‌اند. لوح‌های اداری در تخت جمشید به زبان ایلامی، نشان‌دهندۀ آن است که نوعی دیوانسالاری پیشرفته در دربار هخامشنی، با منشاء بابلی رواج داشته است.[۲] برای روشن کردن جنبه‌های اساسی اجتماعی-اقتصادی باید از منابع دیگر — اسناد بابلی، مصری، آرامی و عیلامی — نیز استفاده کنیم. متون آرامی در این بین اهمیت ویژه‌ای دارند. تا پیش از فتوحات ایرانیان به میزان گسترده‌ای در خاورمیانه به این زبان سخن می‌گفتند و شاید به همین دلیل بود که فاتحان جدید آن را به عنوان مهم‌ترین زبان اداری امپراتوری پذیرفتند. مدارکی در مورد استفاده از زبان آرامی در تخت جمشید، بابل، مصر، سواحل شرقی مدیترانه و آسیای صغیر در اختیار داریم. این واقعیت که زبان آرامی در دوره یونانی مآبی در ایالات شرقی امپراتوری هخامنشی مورد استفاده قرار می‌گرفته و بعدها پارتیان نیز از خط آرامی برای نوشتن زبان‌های ایرانی میانه استفاده می‌کرده‌اند نشان می‌دهد که دستگاه دیوانسالاری هخامنشی زبان آرامی را در تمامی طول و عرض سرزمین‌های امپراتوری به کار می‌برده‌است.[۳] مهم‌ترین متونی که در رسیدن به دیدگاهی دقیق در مورد شیوهٔ کار امپراتوری هخامنشی نقش اساسی دارند، دو گروه از متون عیلامی به دست آمده از تخت جمشید هستند. گروه نخست به سال‌های ۴۹۲ و ۴۵۸ یعنی اواخر سلطنت داریوش یکم (۵۲۲–۴۸۶ پیش از میلاد) و سال‌های آغازین پادشاهی اردشیر یکم (۴۶۵–۴۲۳/۴۲۴ پیش از میلاد) تعلق دارد و مربوط به پرداخت نقره به بیش از یکصد کارگر به جای جیره منظم آن‌ها است. این کتیبه‌ها را در ساختمانی در صفه کاخ یافتند که به عنوان گنجینه یا خزانه شناخته می‌شد و از این رو به «متن گنجینه‌ای» معروف شده‌اند. گروه دیگر که تعدادشان بسیار بیش‌تر از گروه نخست است در نزدیکی استحکامات شمال غربی تخت جمشید پیدا شده‌است. این «متون استحکاماتی» حاوی مجوزهایی برای انواع جیره‌های غذایی کارگران (زنان، مردان و کودکان)، کارکنان قربانگاه‌ها و اشراف بلندمرتبه پارسی - حتی یکی از ملکه‌های داریوش به نام آرتیستون - است. تاریخ آن‌ها به دورهٔ ۵۰۹–۴۹۴ پیش از میلاد تعلق دارد. این اسناد برای پی بردن به نظام کاری، تولیدات کشاورزی، زمین‌داری، جمعیت‌شناسی، رژیم غذایی، نحوه اسکان در منطقهٔ فارس و سازماندهی و تدارک سفر در امپراتوری هخامنشی بسیار غنی و مفیدند. تاکنون حدود ۲۲۰۰ متن از این مجموعه معتبر به چاپ رسیده‌است. نسخه‌های حدود دو هزار متن دیگر هم وجود دارد و تعداد بسیار زیادی از متون و قطعه‌ها (موجود در مؤسسه شرقی شیکاگو) که هنوز تحت مطالعه قرار دارند نیز در دست انتشارند. متون «گنجینه‌ای» و «استحکاماتی» بخشی از نظام مالی و اداری دربار هخامنشی را منعکس می‌سازند و این که چرا شامل دوره‌های بعد نمی‌شوند به درستی روشن نیست. شاید علت این بوده که مکاتبات اداره خزانه‌داری یا دارایی به خط آرامی تغییر کرده و متون را روی مواد فاسد شدنی ثبت می‌کرده‌اند و از این رو اسناد بعد محفوظ نمانده‌اند.[۴] بایگانی مهم دیگر اسناد (مکتوب به زبان اکدی) به نیپور در بابل تعلق دارد و تاریخ آن مربوط به نیمهٔ دوم قرن پنجم پیش از میلاد است. این اسناد، معاملات شرکت تجارتی بزرگ بابلی به نام خانواده موراشو را منعکس می‌سازند که اجاره و اداره اقطاعات نظامی به سربازان و معاملات املاک متعلق به اعضای خانواده سلطنتی و کارکنان بلندپایهٔ دربار را به عهده داشت و به معاملات بازرگانی نیز می‌پرداخت. از طریق این اسناد می‌توان به بعضی جنبه‌های اساسی و حیاتی عملکرد امپراتوری هخامنشی که در سراسر قلمرو این امپراطوری نیز بازتاب می‌یافت پی‌برد. متون آرامی به دست آمده از مصر نیز تقریباً معاصر با اسناد موراشور هستند. این متون از سه محل متفاوت به دست آمده‌اند: یکی از آن‌ها مجموعه‌ای عظیم و پراکنده از پاپیروس‌ها و بقایای ظروف سفالی است (که اکنون در موزه‌های جهان پراکنده‌اند) و به جماعت کوچک سربازان یهودی و خانواده‌های ایشان تعلق دارد که در پادگان مرزی هخامنشی در جزیره الفانتین (آسودان) خدمت می‌کردند. در این متون بعضی رویدادهای فردی خانوادگی و نیز زندگی مذهبی سربازان یهودی و روابط آن‌ها با مقامات ایرانی با روشنی بسیار بیان شده‌اند. گروه کوچک‌تر دیگر که از هرموپولیس یا اشمونیه به دست آمده‌اند عبارتند از نامه‌های سربازان به خانواده‌هایشان در جنوب. قطعه‌هایی از یک بایگانی دیوانسالاری ایران در سقره در نزدیکی ممفیس پیدا شده‌است که حدود ۲۰۲ قطعه از متون آن به زبان آرامی است؛ ولی بیش‌تز آن‌ها که هنوز هم چاپ نشده‌اند به مصری رایج در آن زمان هستند. متأسفانه در طول زمان خسارت فراوان دیده‌اند، با این حال اطلاعات مهمی دربارهٔ زمامداری در مصر در اختیار می‌گذراند. مهم‌ترین آن‌ها کیسه‌ای محتوی مجموعه‌ای از نامه‌های مهر شده‌است که بر روی چرم نوشته شده‌اند. متأسفانه این نامه‌ها از بازار عتیقه فروشان به دست آمده‌اند و کاشف آن‌ها دقیقاً مشخص نیست. اسناد حفظ شده (اکنون در کتابخانه بادلیان آکسفورد) که حاوی مکاتبات میان آرشام، مصر و ساتراپ شناخت جزئیات (شهربان یا استاندار) مباشر املاک اوست، ساختار املاک اجاره‌ای بزرگ را امکان‌پذیر می‌سازد. البته این‌ها فقط مهم‌ترین و بزرگ‌ترین اسناد هستند و مجموعه‌های کوچک‌تر (نظیر پاپیروس‌های آرامی متعلق به سامریه) و یافته‌های پراکنده‌تر به گستردگی اسناد کمک می‌کنند.[۵] باستان‌شناسان همهٔ مناطق امپراتوری هخامنشی را کاوش نکرده‌اند. مکان‌های عمدهٔ حفاری و مطالعه شده در مورد دورهٔ هخامنشی مراکز بزرگ سلطنتی این سلسله در ایران هستند؛ همچون پاسارگاد، تخت جمشید، شوش و گورهای سنگی (در نقش رستم و تخت جمشید). اما اخیراً به مکان‌هایی که مدت طولانی تحت تسلط هخامنشیان قرار داشته‌اند مانند سارد در لیدی و مستعمرات هخامنشی در سواحل شرقی مدیترانه و آسیای مرکزی توجه بیشتری شده‌است. بسیاری از مکان‌هایی که به عنوان مراکز مهم دوره هخامنشی شهرت دارند اکنون به وسیله شهرهای مدرن و وسیع پوشیده شده‌اند و این امر، حفاری را بسیار دشوار می‌سازد. این نکته در مورد آربلا (اربیل امروزی) در شمال عراق، دمشق و همدان (اکباتان باستانی) مصداق دارد. تعدادی آثار تاریخی ایرانی در غرب ترکیه کشف شده که حاکی از حضور ایرانیان یا مقامات محلی تحت نفوذ دربار پارس در آنجاست. اسناد به دست آمده از غرب آسیای صغیر و فنیقیه به ویژه نمایانگر تعامل فرهنگی غنی و عظیمی است که در قلمرو امپراتوری هخامنشی وجود داشته‌است؛ به خصوص تأثیر عمیق هنر یونانی که از زمان امپراتوری ایران آغاز می‌شود چشمگیر است.[۶] اسناد و مدارک زیادی برای شناخت بیشتر شاهنشاهی ایران وجود دارد اما استفاده از آن‌ها همیشه آسان نیست. ما برای بازسازی تاریخ سیاسی ایران (پس از دهه‌های نخست) وابستگی زیادی به مورخان یونانی داریم که معمولاً علاقه‌های آن‌ها به شمال غربی محدود می‌شده و از جهتی نیز بیگانه و دشمن ایرانیان محسوب می‌شده‌اند؛ بنابراین تصویری که ارائه می‌دهند تحریف شده و ناقص است. اسناد اداری فراوانی از فارس، بابل و مصر در دسترس است، اما این اسناد از لحاظ تاریخی به قرن پنجم قبل از میلاد محدود می‌شوند؛ از قرن چهارم قبل از میلاد، یعنی پیش از حمله اسکندر، اسناد بسیار اندکی در دست است. مناطق شرقی امپراتوری بسیار کم شناخته شده‌اند؛ و اسناد باستان‌شناسی نیز که یگانه منابع ما به‌شمار می‌روند، در تفسیرشان اختلاف نظر زیادی وجود دارد.[۷] هخامنشیان برای ثبت وقایع تاریخی اهمیت ویژه‌ای قائل بودند. وقایع تاریخی به گونۀ شفاهی یا به شیوه ثبت و نگه داری اسناد رسمی، نسل به نسل به دوره‌های بعدی انتقال می‌یافت. وجود ده‌ها کتیبۀ بزرگ و کوچک به زبان فارسی باستان از عهد هخامنشی که در آنها سلسله نسب شاهان، سرزمین‌های تحت تصرف آنها، رویدادهای مهم دوران فرمانروایی ایشان، و برخی اگاهی های ارزنده مربوطط به آن عهد مندرج است، می تواند شاهد روشنی بر وجود سنت تاریخ‌نویسی در آن زمان باشد. افزون بر کتیبه‌های مذکور، برخی از تاریخ نگاران باستان نظیر هرودوت (کتاب یکم، 108، 122) از وجود خدای‌نامه‌ها و روایات شفاهی در دورۀ همامنشی گزارش داده‌اند که دربرگیرندۀ سرگذشت افسانه‌آمیز شاهان بوده است. همچنین کتاب عزرا (باب 5-6) گزارش می‌دهد که گروهی از روحانیون یهودی طی نامه‌ای از داریوش هخامنشی درخواست کردند تا در کتابخانه شاهی جستجو شود و فرمانی را که کوروش بزرگ درباره بازسازی معبد سلیمان صادر کرده بود، بیابند. به دستور داریوش جستجو شد و چنین فرمانی را یافتند. شاید هرودوت نیز از چننین بایگانی‌هایی (که وجود آنها در بعضی از استان‌های هخامنشی گزارش شده است) برای تهیه و تنظیم مطالب مربوط به خراج‌گزاری‌ها استفاده کرده باشد. در کتاب استر نیز به وقایع‌نامۀ شاهی در عصر هخامنشی اشاره شده که محتوای حوادث زندگی شاه و خانوادۀ او بوده و آگاهی‌هایی دربارۀ دارایی‌های او به دست می‌داده است.[۸] هنگامی که پلوتارک از نبرد دریایی سالامیس، در جنگ ایرانی ها با یونانی ها سخن می‌راند، می نویسند:« خشایارشا بر تختی از زر نشسته بود و گروهی از دبیران برای نوشتن شرح آن نبرد در خدمت او حضور داشتند.» این نکته و دیگر شواهد موجود موجود نظیر کتیبه های هخامنشی نمایانگر آن است که شاهان هخامنشی به ثبت وقایع و رخدادهای مهم توجه خاصی داشته اند.[۹][۱۰] دیودور سیسیلی گزارش داده است که کتزیاس، به پوست‌نوشته‌های شاهی (دفتر شاهی) دسترسی داشته است. پارسی‌ها بر اساس برخی از آئینن‌های درباری، رویدادهای گذشته را بر این پوست‌نوشته‌ها ثبت می‌کردند. نیز به روایتی، هنگامی که به درخواست آنتیخوس سوم، رئیس جوامع هیرکانی با او از امتیازهای جامعه خود در دوران فرمانروایی پارسی‌ها در آسیا گفتگو می‌کرده، یک بایگان (خاطره‌نویس) شاهی در آن گفتگو حضور داشته است.[۱۱] هجوم اسکندر مقدونی و ازهم‌گسیختگی سیاسی و نظامی شاهنشاهی هخامنشی، موجب از میان رفتن آثار مدون تاریخی و بایگانی اسناد رسمی دولتی در امپراتوری هخامنشی شد. دفترها و سالنامه‌هایی که تاریخ‌نگاران باستان و کتاب مقدس و بسیاری شواهد دیگر وجود آنها را تائید کرده‌اند و معمولاً در دربار نگه‌داری می‌شدند، با فروپاشی شاهنشاهی هخامنشی در معرض نابودی قرار گرفتند و به دست اسکندر و جانشینان او به تاراج رفتند.[۱۲] تاریخ یهودی تاریخ ارمنی تاریخ یونانی ویرایش منابع مطالعه امپراتوری ایران مشکلات خاصی دارند که چندان از پراکندگی آن‌ها ناشی نمی‌شود، بلکه بیشتر معلول گوناگونی فوق‌العادهٔ آن‌ها به زبان‌ها و شکل‌های مختلف است. پیش از کاوش‌ها و حفاری‌های سدهٔ گذشته و رمزگشایی خطوط خاورمیانه باستانی، امپراتوری هخامنشی را بیشتر از طریق نوشته‌های باستانی به ویژه کتاب تواریخ هرودوت که در قرن پنجم پیش از میلاد نوشته شده‌است می‌شناختند. هدف اصلی هرودوت در این کتاب ستایش پیروزی‌های یونانیان بر ایرانیان میان سال‌های ۴۹۰ و ۴۷۸ پیش از میلاد بود، بنابراین ارزش اطلاعاتی کتاب از دیدگاه وقایع‌نگاری تاریخی به دورهٔ آغازین این امپراتوری محدود می‌شود. گرچه کتاب هرودوت از لحاظ گستردگی نواحی مورد بحث و جنبه‌های گوناگون امپراتوری بی‌همتا است، علاقه و توجه او در بحث دربارهٔ جزئیات بیشتر به مرزهای شمال غربی امپراتوری محدود می‌شود. نویسندگان پس از هرودوت غیر از مورخان اسکندر، مانند کتزیاس و گزنفون (آغاز قرن چهارم ق. م) - نیز از لحاظ جغرافیای سیاسی دچار همین محدودیت‌ها هستند. گرچه در مورد کتزیاس باید گفت که این محدودیت بیشتر در نقل قول‌هایی که از او در کتاب‌های دیگران صورت گرفته به چشم می‌خورد تا نوشته‌های اصلی‌اش که اکنون مفقود شده‌اند. البته اثر نیمه فلسفی شگفت‌انگیز گزنفون به نام «پرورش کوروش» از این قاعده مستثنا نیست. اما لحن موعظه‌گرانه کتاب، سبک داستانی و هدف آن که قصد دارد بنیان‌گذار شاهنشاهی ایران را فرمانروایی آرمانی نشان دهد که گویی جانشینان بعدی‌اش از میراث وی منحرف شده‌اند، حاکی از آن است که واقعیت‌های تاریخی تابع هدف بزرگتری قرار گرفته‌اند، طوری‌که جدا کردن واقعیت از افسانه دشوار می‌نماید. ثروت و قدرت پادشاهان ایران نویسندگان یونان را محسور ساخته بود و آن‌ها در واکنش به این عظمت و جلال به نقل داستان‌هایی از دسیسه‌های درباری و انحطاط اخلاقی ناشی از نازپرودگی و رفاه و تجمل بی‌پایان می‌پرداختند. این داستان‌ها که شاه‌های ایران را به صورت شخصیت‌هایی ضعیف و اسیر توطئه‌های زن‌های قدرتمند و خواجگان شرور ترسیم‌کرده‌اند، در واقع روایت و بازتابی از هنجارهای اجتماعی و سیاسی خود یونان هستند که در ذهن ما اروپاییان رسوخ کرده‌است: تصویر شهریاران بزدل و زن صفت ایران که طی قرن‌ها با نیرومندی بر ما نفوذ و سلطه داشته‌اند و شاهنشاهی ایران در تضاد با شجاعت و مردانگی «غربی»، قدرت «دیگری» به چشم خاورشناسان اروپایی نمایانده‌اند؛ ولی ما در هنگام مطالعهٔ تاریخ شاهنشاهی ایران باید این حقیقت را در نظر بگیریم که برداشت عامیانه و فراگیری که در مورد نظام سیاسی این شاهنشاهی در ذهنمان شکل گرفته‌است، از اساس ناقص و مبتنی بر خطا است.[۶۰] مورخان یونانی در مورد مادها و دوران متأخرتر در سدهٔ پنجم پ.م. گزارش‌هایی داده‌اند، اما این گزارش‌ها غالباً اندک و آمیخته به افسانه است. اطلاعات مورخینی چون هکاته، دیونیس و کسانت لیدیایی شامل قطعات پراکنده‌ای از تاریخ ماد است که همین اطلاعات توسط مورخین بعدی نیز تکرار شده‌اند. نخستین کسی که گزارشی جامع در مورد مادها ارائه کرد، هرودوت بود.[۶۱] در آثار برخی نویسندگان و مورخان یونانی و لاتین اطلاعات پراکنده‌ای از تاریخ ماد گزارش شده‌است. از جمله می‌توان به آثار آمین مارسلن، مورخ سده چهارم میلادی اشاره کرد. همچنین استرابون (سده اول میلادی) که گزارش‌های جغرافیایی او حائز اهمیت است. آثار بطلمیوس منجم، ریاضی‌دان و جغرافی‌دان سده دوم میلادی و صاحب کتاب جغرافیا و تاریخ قاعده شاهان که بر اساس منابع شرقی تدوین کرده و پلین ارشد، طبیعی دان سده اول میلادی نیز دربارهٔ تاریخ ماد ارزش ویژه‌ای دارند.[۶۲] هرودوت ویرایش مقالهٔ اصلی: هرودوت هرودوت را پدر تاریخ خوانده‌اند و تألیفات وی کهن‌ترین اثری است که از مورخین دوران باستان دربارهٔ ایران و تمدن‌های جهان باستان و تاریخ ملت کهن شرق نگاشته شده‌است. وی از اهالی هالیکارناس، یکی از مستعمرات یونانی آسیای صغیر بود و در بین سال‌های ۴۸۴ تا ۴۲۵ پ. م می‌زیسته‌است. خانواده هرودوت از اشراف این منطقه بودند و به همین دلیل، وی از زندگی مرفه‌ای برخوردار بود. اما به واسطه اوضاع نابسامان شهر و برخی علل سیاسی، به ترک موطن خود و سفر به جزیره ساموس ناچار شد.[۶۳] هرودوت سفرهایی به فنیقیه و بابل و شاید سرزمین ماد و پارس و سپس مقدونیه نمود. در سقر نخست تا سرزمین سکاها پیش رفت و در سفر دوم شگفتی‌های سرزمین مصر را مشاهده کرد و بعدها آداب اجتماعی مراسم دینی و سنت‌های آن‌ها را در اثر معروف خود به رشته تحریر در آرد که مورد توجه یونانی‌ها قرار گرفت. هرودوت در سال ۴۴۵/۴۴۶ پ. م کتاب خود را در حضور گروهی از بازرگانان یونان قرائت کرد و مجلس ملی یونان مبلغی را به عنوان پاداش برای او تصویب کرد.[۶۴] مورخین معاصر نیز در باب هرودوت اظهار نظرهایی نموده‌اند که حاصل بررسی‌های آن‌ها در آثار او و تطبیق با شواهد تاریخی و باستان‌شناسی، به این نتیجه رسیده‌اند که باید در به‌کارگیری اخبار و اطلاعات مورخین کلاسیک دربارهٔ مادها و هخامنشیان، که به وسیله هرودوت به آن‌ها منتقل شده، محتاط بود و تمام این اظهارات را نپذیرفت.[۶۵] امروزه با مقایسه تاریخ هرودوت با دیگر منابع تاریخ ماد و پارس روشن شده‌است که هرودوت در نگارش تألیف خود بیشتر از منابع کتبی، به منابع شفاهی تکیه داشته‌است. خود این مورخ به این نکته اذعان دارد که اخبار خود را از مطلعان شنیده‌است. منتقدان گفته‌اند که احتمالاً خود هرودوت در نگارش تاریخ ماد، از اظهارات یکی از اخلاف هارپاگ (کسی که در سقوط پادشاهی ماد نقش مؤثری داشته‌است) سود جسته که اطلاعات موثق اما یکجانبه‌ای در اختیار گذاشته‌است؛ بنابراین می‌توان گفت به رغم امانتداری و انصافی که هرودوت به خرج داده، به دلیل غرض ورزی راویان تاریخ هرودوت، اطلاعات او خالی اطمینان و وثوق نیست.[۶۶] یکی دیگر از اشکالات گزارش‌های هرودوت این است که وی با وجود دسترسی به منابع متعدد، غالباً تنها یکی از آن‌ها را که به نظرش به حقیقت نزدیکتر بوده‌است را ذکر کرده‌است؛ بنابراین، اعتماد صِرف به برداشت‌های تاریخی او، به ویژه دربارهٔ تاریخ وقایع، همواره امری ناشایست است. بر همین اساس، هرودوت مدت فرمانروایی مادها را ۱۲۸ سال ذکر کرده‌است که با واقعیت موجود منطبق نیست و به دلیل همین اشتباه، تاریخ وقایع پس از آن نیز نادرست به نظر می‌رسد. همین اشکال در ارقامی که هرودوت نقل می‌کند نیز به چشم می‌خورد؛ مثلاً ۲۲ سال پادشاهی فرورتیش را ۲۸ سال ذکر کرده‌است و از این قبیل ارقام مصنوعی در گزارش‌های او به کرات دیده می‌شود.[۶۷] راویان اخبار مربوط به تاریخ هخامنشیان نیز گاه آگاهی‌های نادرست و آلوده به غرض در اختیار هرودوت قرار داده‌اند. برای مثال، بنا بر برداشت‌ها و استنباط‌های هرودوت، از منشأ هخامنشیان، که متکی بر اخبار و شنیده‌های وی در سده پنجم پیش از میلاد است، کشورگشایی‌های کوروش را شبیه خونی‌های قبایلی ذکر می‌کند که برای غارت و کسب غنیمت به سرزمین‌های دیگر می‌تاخته‌اند. در حالی که شواهد دیگر از دوره‌های پس از هرودوت نشان می‌دهند که واقعیت امر چنین نبوده و پارس‌ها صرفاً قبایل چادرنشین نبوده‌اند، زیرا گزنفون اصلاحات نظامی گسترده‌ای را به پارس‌ها نسبت می‌دهد: سازماندهی فرماندهی سپاه بر اساس نظام ده نفری، تجهیز نیروی سواره نظام و ارابه سواران؛ بنابراین و با چنین سازمان دهی نظامی نمی‌توان نظر هرودوت را مبنی بر اینکه پیروزی کوروش بر مادها حاصل تصادف و بخت و اقبال و ناشی از خیانت‌های اطرافیان آستیاگ بوده‌است به آسانی پذیرفت. منابع دیگر، از جمله اسناد بابلی، بسیاری از آگاهی‌های هرودوت را مورد تردید قرار داده‌اند. با این حال شگفت آن است که هرودوت چه در دوران باستان و چه در عصر حاضر، به اتهام طرفدارای از شرق و از آسیایی‌ها (بربرها) مورد حمله قرار گرفته‌است. گروهی وی را افسانه پرداز و داستان ساز خوانده‌اند. پلوتارک، مورخ سده نخست میلادی، کتابی تحت عنوان غرض ورزی هرودوت تألیف نمود. گروهی از دانشمندان معاصر نیز در رد وی نظر داده‌اند.[۶۸] می‌توان گفت در واقع هر جا که هرودوت با اشخاص مطلع و درستکار ارتباط داشته، نوشته‌های او با اسناد باستان‌شناسی و یافته‌های جدید هماهنگ و منطبق است.[۶۹] تألیف‌های هرودوت در ۹ جلد صورت گرفته‌است و هر جلد را به یکی از خدایان تاریخ، موسیقی، کمدی، تراژدی، رقص، شعر، ستارگان و بیان اختصاص داده‌است. وی در تألیف آثار خود از آثار مورخینی نظیر هکاته سود جسته‌است، اما مآخذ اساسی وی بیشتر خود وی و نقل قول‌هایی است که مستقیم یا غیرمستقیم از دیگران شنیده‌است.[۷۰] اصولاً مورخین معاصر، معتقدند که هرودوت همواره مسائل مهم تاریخی را با افسانه پردازی آمیخته‌است. هرودوت دوران کودکی و رشد کوروش را بر اساس افسانه‌های عامیانه و غیرواقعی نقل می‌کند. دربارهٔ زندگی کوروش هر سه روایت که به گفته خود او از مطلعین پارسی که خواسته‌اند صرفاً حقیقت را بیان کنند، و نیز روایاتی که از ژوستین و نیکلای دمشقی به نقل از کتزیاس ارائه می‌دهد، بی تردید زاییده مقاصد سیاسی و تبلیغاتی است.[۷۱] در جای دیگر، هرودوت در شرح نخستین آشنایی پارسیان با یونان، از طریق طبیب دربار داریوش، دموکدس، می‌پردازد. این طبیب یونانی که مورد توجه خاص آتوسا، همسر داریوش بود، مأموریت یافت تا با گروهی از ایرانی‌ها برای شناسایی یونان به آن ناحیه برود. اما هرودوت این موضوع را با افسانه‌هایی درآمیخته است. اصولاً مورخین معاصر، معتقدند که هرودوت همواره مسائل مهم تاریخی را با افسانه پردازی آمیخته‌است. هرودوت دوران کودکی و رشد کوروش را بر اساس افسانه‌های عامیانه و غیرواقعی نقل می‌کند. دربارهٔ زندگی کوروش هر سه روایت که به گفته خود او از مطلعین پارسی که خواسته‌اند صرفاً حقیقت را بیان کنند، و نیز روایاتی که از ژوستین و نیکلای دمشقی به نقل از کتزیاس ارائه می‌دهد، بی تردید زاییده مقاصد سیاسی و تبلیغاتی است.[۷۲] برخی زمان‌بندی‌های و سال‌هایی که هرودوت ارائه نموده نادرست است. از جمله آن‌ها می‌توان به تاریخ لشکرکشی کوروش به لیدی یا تاریخی که در باب شورش بابل در زمان داریوش ارائه می‌کند، گزارشی که دربارهٔ لشکرکشی داریوش علیه سکاهای اروپا ارائه داده‌است گفت.[۷۳] هرودوت در نقل ارقام و اعداد دقت لازم را به کار نبرده‌است. در لشکرکشی داریوش علیه سکاها تعداد کشتی‌های داریوش ۶۰۰ فروند و سپاهیان ایران ۷۰۰ هزار تن بدون محاسبه نیروی دریایی است. ارقام ناوگان پارسی و کشته شدگان جنگ ماراتن تخیلی است.[۷۴] ارزیابی رفتار پارس و پارسی‌ها وظیفه‌ای سخت است. موضوع به عقل کل مخصوص محدود نمی‌شود ولی در تاریخش همه جا هست.[۷۵] تفاوت مشابهی در تعبیر گزارش هرودوت و تاریخ آغازین پارس وجود دارد. مورخین امروزی عمیقاً متأثر شدند، زمانی که فهمیدند که استوانه کوروش، ادعای هرودوت مبنی بر همنام بودن نام کوروش با نام پدربزرگش را تأیید می‌کند؛ ولی مشکل از آنجا شروع می‌شود که نگاهی دقیقتر به داستان پشت اسامی بیندازیم. استوانه کوروش می‌گوید که کوروش، شاه انشان با تبار سلطنتی داشته‌است. اینکه کوروش آشوربانیپال می‌تواند همان کوروشِ پدربزرگ باشد، مورد تردید است.[۷۶] پیروزی بابل که با استوانه کوروش و رویدادنامه نبونئید (معروف به منظومه گزارش (verse account)) کاملاً با گزارش هرودت در تفاوت است. موقعیت پارسی‌ها به عنوان خراج‌گزار مادها در منابع موجود نیامده است. حکاکی نبونئید و رویدادنامه نبونئید تصویر دیگری از این رابطه ارائه می‌دهد. به نظر می‌رسد آستیاگ بر کوروش فرمان نمی‌راند و مادی‌ها بر ناحیه پارس حکمرانی نداشتند. از منابع خط میخی ما می‌فهمیم که کمبوجیه توسط پدرش به عنوان جانشین معرفی شده‌است و زمانی معاون پادشاه در بابل بوده‌است. همان‌طور که منبع مصری نشان می‌دهد، او بیشتر با سنت تاریخی مصری تا کاریکاتوری که هرودوت می‌خواست ما باور کنیم، مربوط می‌شد. از طرف دیگر، هرودوت به نظر می‌رسد هرودوت از گزارش‌های رسمی داریوش در مشروعیت خود برای کسب تخت پادشاهی به خوبی اطلاع داشت. نزدیکی گزارش او با گزارش داریوش بزرگ در بیستون قابل توجه است. ممکن است نسخه‌ای از کپی کتیبه که برای سراسر امپراتوری به دست هرودوت رسیده باشد. اگرچه، بین این‌دو تفاوت آشکاری است که مدل‌سازی هرودوتی از تاریخ را به سختی می‌توان انکار کرد. هرودوت بر روی شورش‌های مختلفی که علیه داریوش شکل گرفت و در جزئیاتش را کتیبه بیستون شرح داده‌است، تمرکز نکرده‌است.[۷۷] حتی اگر این منابع بومی تنها بعضی نگاه اجمالی از تاریخ پارس و پارسی‌ها نمایش می‌دهند، و اگر تفسیرشان گاهی کار دشواری است، آن‌ها مشکلات پایه‌ای مرتبط با گزارش هرودوت را نشان می‌دهند و اخطار می‌دهند که به سادگی، گزارش او را به عنوان تاریخ، بدون بحث جدی قبول نکنیم. این نکته باید در مورد تمام موضوع اصلی تمام تاریخ‌ها باشد، حتی اگر امکانات چک کردن کیفی و پایه‌ای اطلاعات هرودوت محدودتر باشد. جنگ‌های پارسی‌ها در گزارش رسمی پادشاهان پارسی ذکر نشده‌است. هنوز این استدلال ممکن وجود دارد که شاهان پارسی شکست خورده باشند و ممکن است بدینسان در این موارد سکوت کنند، قابل دفاع نیست، چرا که لشکرکشی به بابل که پیروزی بزرگی بود، در حکاکی‌های رسمی اعلان نشده‌است. موضوع‌های سیاسی، موضوع کتیبه‌های سلطنتی پارسی باستان نیست.[۷۸] گزنفون ویرایش مقالهٔ اصلی: گزنفون کوروش‌نامه بیوگرافی تاحدی افسانه‌ای از کوروش بزرگ، بنیان‌گذار امپراتوری هخامنشی است. این طولانی‌ترین نوشته توسط سرباز و نویسنده آتنی، گزنفون است. گزنفون (متولد ۴۳۵–۴۲۰ پ م، مرگ بعد ۳۵۶ پ م)، در جنگ‌های کوروش جوان علیه برادرش اردشیر دوم (۴۰۵–۳۹۵ پ م) در سال ۴۰۱ پ م شرکت داشته‌است. این عنوان را فقط می‌توان به هشت کتاب اول که جدا شده‌است، اطلاق کرد.[۷۹] به نظر می‌رسد که گزنفون از اسناد کتبی برای تألیف کوروش نامه استفاده نکرده‌است.[۸۰] گزنفون، مورخ، فیلسوف، پژوهشگر و سردار نظامی یونانی که در ۴۳۰ پ. م در ارخیا به دنیا آمد و در ۳۵۵/۳۵۲ پ. م درگذشت. او از یک خانواده ثروتمند یونانی، در آغاز جوانی تحت تأثیر سوفسطائیان بود. بعد به شاگردی سقراط درآمد. از جهت سیاسی، وی طرفدار سازمان اشرافی اسپارت بود و در آتن که در آن زمان با اسپارت در جنگ بود، احساس ناراحتی می‌کرد. در ۴۰۴ پ. م به علل سیاسی آتن را ترک کرد و به دربارهٔ کوروش جوان، برادر اردشیر دوم، رفت. کوروش در آن زمان ساتراپ آسیای صغیر بود و در نهان طرح جنگ با شاه هخامنشی را تدارک می‌دید.[۸۱] گزنفون در لشکرکشی کوروش کوچک در ۴۰۱ پ. م علیه اردشیر دوم هخامنشی شرکت نمود. در این جنگ کوروش کوچک در بابل کشته شد و سپاه وی سرگردان و پراکنده شدند؛ بنابراین، گزنفون سرپرستی این سپاه را که از مزدوران یونانی تشکیل شده بودند برای بازگشت به یونان به عهده گرفت و آنان را با مشکلات بسیاری به کرانه‌های دریایی سیاه رسانید. یونانیان این امر را خیانت تلقی کردند، پس، آتنی‌ها او را از شهر خود تبعید کردند و گزنفون ناچار به اسپارت رفت و همراه با دولت اسپارت در نبرد کورونه ضد آتنی‌ها به جنگ پرداخت (۳۹۴ پ. م) گزنفون بعدها در ملکی که دولت اسپارت در سیلونت برای حق‌شناسی از خدماتش در اختیار او گذاشته بود، سکونت گزید و تا پایان عمر به تألیف و تدوین آثار خود پرداخت. مجازات تبعید گزنفون در ۳۶۷ پ. م ملغی شد و احتمالاً در همین تاریخ بود که به آتن بازگشت. گزنفون نویسنده‌ای بود که به موضوع‌های متفاوت می‌پرداخت و هر زمینه طبع آزمایی می‌کرد. وی یکی از استادهای سخن یونان محسوب می‌شد. بلندپرواز بود و قصد داشت در زمینه تاریخ و سیاست و فلسفه ادامه دهنده راه توسیدیدس و سقراط شود، لیکن، دایره اندیشه اش گستردگی اندیشه آن بزرگان را نداشت.[۸۲] تألیفات گزنفون بیشتر جنبه فلسفی و تربیتی دارد. برخی از این آثار عبارتند از: آناباسیس (لشکرکشی ده هزار نفری) که در آن ماجرای بازگشت ده هزار تن شرح داده شده‌است، و ارزش یک گواهی عینی را دارد.[۸۳] ماندنی‌ها که آن را به منظور جاودان ساختن خاطره استاد خود، سقراط نوشت و در چهار کتاب تنظیم شده‌است.[۸۴] دفاعیه سقراط و مهمانی که تقلیدی است از ضیافت مشهور افلاطون.[۸۵] تاریخ یونان یا هلنیکا که ذیلی بر کتاب فوکیدید تألیف توسیدید به‌شمار می‌رود.[۸۶] سایروپدیا (تربیت کوروش) که نویسنده در آن به شرح داستان مانند زندگی و جوانی «کوروش بزرگ» که مورد ستایش و تحسین او بوده‌است، پرداخته و به قول خود در آن جمهوری افلاطون را رد کرده‌است. گزنفون در سایروپدیا، از طریق ترسیم شخصی ایدئال برای بنیان‌گذار امپراتوری پارس، بر هنر فرماندهی که شخصاً نیز خود در آن استاد و کارشناس می‌دانست، انگشست گذاشته‌است.[۸۷] در اثر دیگر خود به نام هی‌برون، به توضیح وظایف و تکالیف «جبار» می‌پردازد و خوشبختی و موفقیت او را در خوشبختی رعایایش می‌داند.[۸۸] اثر دیگر او به نام جمهوری لاسدمونی‌ها دفاعیه است از رژیم حکومتی اسپارت.[۸۹] اکونومیا (اقتصادی) مکالمه‌ای است دربارهٔ مدیریت یک ملک کشاورزی.[۹۰] دربارهٔ درآمدها نشانه‌هایی از روحیه و رفتاری مثبت و سازمان دهنده در خود دارد.[۹۱] گزنفون رساله‌هایی نیز پیرامون «شکار»، «سوارکاری»، «هیپارک» (فرمانده لشکر سوار) نوشته‌است که همگی مانند بخش بزرگی از دیگر آثار او ارزش فنی و مستند دارند.[۹۲] کوروش نامه گزنفون به خاطر ویژگی‌هایی که دارد باید یک رمان تاریخی تلقی نمود نه اثری تاریخی مستند. گزنفون در این اثر مطالب تاریخی را بدون ترتیب و نظم تاریخی کنار هم قرار می‌دهد و بر خلاف حقایق تاریخی کوروش را فاتح مصر قلمداد می‌کند که به مرگ طبیعی در میان فرزندان و دوستان خود می‌میرد و مانند سقراط به هنگام مرگ به سفارش‌های اخلاقی و اندرزگویی می‌پردازد. گزنفون شخصیت مورد علاقه و آرمانی خود را در کوروش می‌بیند و آن را نه بر اساس واقعیات، بلکه بر مبنای ایدئال و غایت منظور خود توصیف می‌کند. چنین شخصیت‌هایی در سایر آثار گزنفون نیز وجود دارند؛ چنانچه کوروش کوچک در آناباسیس، ایسخوماخ در آکونومیکا و آگسیلا در مدحنامه وی و تاریخ یونان، همگی دارای شخصیت آرمانی و مورد نظر وی می‌باشند. در این آثار نمی‌توان در جستجوی دقت و صداقت خاصی برای یافتن شخصیت‌ها و وقایع تاریخی بود.[۹۳] اشکال دیگر آنکه گزنفون در تدوین کوروش نامه، بر خلاف آناباسیس از مشاهدات خود استفاده نکرده و کتاب، حاصل نقل قول دیگران است. مؤلف در اثر خود از نوشته‌های هرودوت و کتزیاس سود جسته و این نکته به ویژه در اسامی خاص مشهود است. نام‌هایی که گزنفون در کوروش نامه به کار برده‌است نام‌های ایرانی و واقعی نیستند، بلکه بیشتر نام‌های برگرفته از اسامی مردم آسیای صغیر یا اسامی یونانی است. اطلاعات جغرافیایی و سیاسی مندرج در این اثر میز خالی از اشکال نیست. اگر گزنفون در نگارش کوروش نامه علاوه بر اظهارات هرودوت و کتزیاس از منابع دیگری نیز استفاده می‌کرد و اطلاعاتی از مادها و پارس‌ها بدست می‌آورد، مسلماً دچار اشتباه فاحش جغرافیایی و تاریخی نمی‌شد. از جمله اشتباهات گزنفون در کوروش نامه یکی آن است که به زعم وی دولت آشور در دوره ماها و هخامنشیان وجود داشت و با گرگان (هیرکانیه) و باختر (باکتریا) هم پیمان بود. در حالی که می‌دانیم آشور پیش از این تاریخ منقرض شده بود.[۹۴] به عقیده گزنفون گرگان از خاک ماد به آشور نزدیک تر است. آشور بر سر راه ماد و اراضی کادوسیان (در جنوب دریای خزر) و سکایان (در آسیای میانه) قرار دارد و کلدانیان (در فلات ارمنستان) یا هندوستان مربوط است. این‌گونه اشتباهات در کوروش نامه فراوان است. با این حال، مهم‌ترین بخش کوروش نامه مطالبی است که گزنفون دربارهٔ حوادث و وقایع ارمنستان نقل کرده‌است. بی شک این قسمت حاصل مشاهدات خود مؤلف است.[۹۵] به‌طور کلی می‌توان گفت که به اعتقاد منتقدان تاریخ، از جمله دیاکونوف، کوروش نامه گزنفون به عنوان یک منبع تاریخ ماد ارزش چندانی ندارد و مورخ باید روایت آن را با دقت و احتیاط مورد توجه قرار دهد. اثر دیگر گزنفون آناباسیس یا بازگشت ده هزار یونانی گزارشی است که باید از دیدگاهی دیگر مورد توجه قرار گیرد. این گزارش از جهتی که اوضاع اجتماعی آن دوره را با دقت مجسم می‌سازد حائز اهمیت است. این گزارش از مناطقی است که یک سوی آن ایران و سوی دیگر یونان است و در این میان جماعتی از تیره‌های مختلف زندگی می‌کنند.[۹۶] کوروش کوچک برای به دست آوردن قدرت با برادر بزرگتر خود به ستیز برمی‌خیزد و با لشکری که ده هزار مزدور یونانی نیز وجود داشت، از سواحل آسیای صغیر حرکت می‌کند. در نزدیکی بابل جنگ درمی‌گیرد و خیلی زود کوروش کشته می‌شود و لشکرش شکست می‌خورد. فرماندهان یونانی هلاک می‌شوند و سپاه آن‌ها به ناچار فرماندهان دیگری انتخاب می‌کنند و تصمیم می‌گردند که به یونان برگردند. بر سر راه خود همه چیز را غارت می‌کنند و گاهی نظم آن‌ها مختل می‌گردد. گزنفون خود از سرداران این سپاه است و در این باره نقشه‌ای دارد که در کنار دریای سیاه نقطه‌ای را اشغال و در آنجا مستعمره بنا کند.[۹۷] ماجرای «بازگشست» به قول هاوس‌هولد، یکی از وقایع مهم تاریخ قدیم است که مردم آن روزگار آن را با نظر شگفتی می‌نگریستند. به قول پلوتارک «مشتی مردم از نزدیکی قصر شاه بدون هیچ گونه مانعی مسیر مهمی را طی می‌کنند و به یونان بازمی‌گردند. این موضوع انگیزه می‌شود تا آژه‌زیلاس، پادشاه اسپارت، به ایران لشکر بکشد و تا نیمه راه پیروی کند. اما رشوه‌هایی که دولت ایران به مزدوران یونانی پرداخت، موجب توفق آن‌ها شد. چندی بعد اسکندر همان مسیر را پیش گرفت، اما به دلیل تجاربی که از حوادث گذشته کسب کرده بود، این بار موفق شد.[۹۸] کتزیاس ویرایش مقالهٔ اصلی: کتزیاس کتزیاس (یونانی کتیساس)، پزشک یونانی دربارهٔ هخامنشی و نویسنده کتاب پرسیکا، که متعلق به مدرسه پزشکی کنیدی، که ادعا شده از خدای آسکبیپیوس (خدای طب) سرچشمه گرفته شده‌است تحصیل کرده‌است.[۹۹] او از بستگان بقراط در سده پنجم پ. م بوده و در کنید واقع در کاریه متولد شد. در سال ۴۱۴ پ. م به اسارت ایرانیان درآمد و مدت ۱۷ سال طبیب معالج پروشات، ملکه ایران، زن داریوش دوم و طبیب اردشیر دوم هخامنشی بود. پادشاه ایران گاهی برای مذاکره با یونانیان از وجود او استفاده می‌کرد. در ۳۹۸ پ. م برای انجام مأموریتی از سوی شاه ایران به اسپارت رفت و پس از آن به میهن خود بازگشت و به نگارش آثار خود پرداخت. کتاب‌هایی که نوشته عبارتند از پرسیکا و ایندیکا و نیز کتاب‌هایی دربارهٔ رودها، کوه‌ها و دریانوردی در اطراف آسیا است. مهم‌ترین تألیف او متضمن ۲۳ کتاب بوده‌است: ۶ کتاب دربارهٔ تاریخ آشور و ماد، هفت کتاب دربارهٔ تاریخ ایران (از کوروش تا مرگ خشایارشا) و دنباله تاریخ ایران تا ۳۹۸ پ.م. بنابر اظهار خود مؤلف، در موقع اقامتش در دربار شوش، علاوه بر تحقیقاتی که می‌کرد، به مدارک دولتی دسترسی داشت و مدارک را دفاتر شاهی می‌نامید.[۱۰۰] پرسیکا دربارهٔ تاریخ پارس است که به قول خودش برای نگارش آن از سالنامه‌های رسمی ایرانی استفاده کرده‌است و ایندیکا شرح مختصری دربارهٔ تاریخ هند است که بنا بر اظهار وی، برای نگارش آن از اظهارات شفاهی و مشاهدات خویش بهره گرفته‌است.[۱۰۱] کتاب‌های کتزیاس راجع به ایران و هند (پرسیکا و ایندیکا) به ما نرسیده و نابود شده‌است، ولی مختصری از آن در نوشته‌های فوتیوس، یکی از روحانیون درجه اول مسیحی، ذکر شده و تا زمان ما باقی مانده‌است.[۱۰۲] غالب گزارش‌های او دربارهٔ ماد و هخامنشیان دور از حقیقت و کاملاً مخالف اظهارات هرودوت است. اما گروهی از مورخین دوره باستان به دلیل جنبه‌های داستانی آثار کتزیاس، بیش از هرودوت به او اعتماد کرده‌اند. همچنین دیودور سیسیلی، استرابون، آتنه، نیکلای دمشقی، ژوستین و غیره جاهایی از کتاب او را در نوشته‌های خود ذکر کرده‌اند. در حالی که امروزه نادرسی اظهارات کتزیاس به‌طور قطع و یقین به اثبات رسیده‌است. دیگر مورخین عهد باستان نیز به پیروی از هرودوت و کتزیاس این شیوه را ادامه دادند.[۱۰۳] پیرنیا در مورد کتزیاس می‌گوید: اولاً او هند را ندیده و آنچه نوشته از گفته‌های ایرانیان آن زمان و مردمان سرحدی هند است، ثانیاً مانند ارسطو، آرین و لوسی‌ین نوشته‌های او ایران دوره هخامنشی را پست‌تر از آنچه هرودوت توصیف کرده می‌نماید. شاید دلیل این امر آن است که در زمان و انحطاط ایران بیش از زمان هرودوت بوده، ولی نولدکه می‌گوید او تاریخ پارس را موافق مادها نوشته‌است.[۱۰۴] از قسمت‌هایی از نوشته‌های او که تا زمان ما باقی مانده، دو چیز به خوبی دیده می‌شود:[۱۰۵] عشق به اسپارت و سرداران او مانند لئونیداس و کلئارک. میل به اینکه در گزارش‌های خود حکایت افسانه‌آمیز و حزن‌آور داخل کند. وی قطعاً به زبان‌های شرقی آشنا نبوده و بنابراین به خوانده سالنامه‌های شاهی قادر نبوده‌است و خود از وجود مترجمانی که در دربار هخامنشی به سر می‌برده‌اند بهره گرفته‌است. دلیل این ادعا، ترجمه کاملاً نادرستش از کتیبه بیستون داریوش در بیستون بوده‌است. کتزیاس اشتباهات بسیاری دربارهٔ تاریخ ماد و هخامنشی در گزارش‌هایش کرده‌است. وی شهر نینوا را به جای دجله در کنار فرات گزارش می‌کند، فتح آشور را دو قرن زودتر از واقعی یعنی به سده نهم پ. م نسبت می‌دهد و بسیاری از نام‌های بابلی و مصری را جعل کرده‌است. کتزیاس موضوع ایجاد دولت ماد و فرمانروایان این سلسله و مدت حکومت آن‌ها را به غلط گزارش می‌کند.[۱۰۶] به نظر می‌رسد که کتزیاس تألیفات خود را در رد اثر هرودوت نگاشته و ظاهراً در زمان او مورد قبول اهالی آتن واقع شده‌است. اما امروزه، با وجود شواهد علمی تاریخی، گزارش‌های او یکسره انکار می‌شود. هر چند که با وجود همه این نادرستی‌ها، مورخ واقعی ممکن است از فحوای گفته‌های او نکاتی را دریابد و بهره‌هایی اندک به دست آورد. چنانچه گزارش او دربارهٔ آخرین جنگ آستیاگ با کوروش هخامنشی تا اندازه‌ای به حقیقت نزدیک است و برخی اظهارات او را منابع بابلی تأیید می‌کنند.[۱۰۷] کتزیاس پیشقراول آن دسته از مورخینی غربی است که از شاهان هخامنشی شخصیتی منحط ارائه داده‌اند. از دیدگاه آنان، شاهان هخامنشی غالباً جبون، بی‌اراده، اسیر هوسرانی و محصور در چنگال اراده زنان حرمسرا توصیف شده‌اند. این ویژگی حتی در دیدگاه هرودوت نیز (دربارهٔ خشایارشا) دیده می‌شود. ازدواج کوروش و آمیتیس دختر آستیاگ، امری مشکوک است. همین امر موجب تناقض میان گفته‌های او با دیگر مورخین شده‌است. از جمله گزارش او دربارهٔ اسمردیس و ارتباط او با کمبوجیه است. گزارش‌های کتزیاس اغلب ناقص هستند، بنابراین خواننده را ارضا نمی‌کنند. وی دربارهٔ جانشینی داریوش می‌گوید: «داریوش پس از بازگشت به پارس به قربانی‌ها پرداخت و بعد درگذشت … و تخت سلطنت به پسرش خشایارشا رسید». کتزیاس که خود در دربار اردشیر هخامنشی به طبابت می‌پرداخت، گزارش ارزشمند و کاملی از اوضاع حکومتی او به دست نمی‌دهد، برعکس وی به ماجرای خانوادگی مگابیز بیشتر دلبستگی نشان می‌دهد.[۱۰۸] به عقیدهٔ اشمیت، گرچه بخش عمدهٔ منبع اصلی نوشته‌های کتسیاس دربارهٔ پارسی‌ها (کتاب پرسیکا) را در دست نداریم، اما کسانی همچون نیکولاس دمشقی، همچنین مورخان پس از کسنوفون، شامل آلیان، آثنئیوس، فالرون دمتریوسی، پلوتارک، پلینی، استفانوس بیزانسی، استرابو، جان تیتز و سودا از او نقل کرده‌اند. گرچه قسمت کوچکی از آثار او در این آثار پراکنده به چشم می‌خورد، ولی می‌توان با قاطعیت گفت که او، «یکی از پدران رمان‌نویسی تاریخ» است.[۱۰۹] پلوتارک ویرایش مقالهٔ اصلی: پلوتارک پلوتارک مورخ و فیلسوف یونانی متولد خرونه در ۴۶ و متوفی به سال ۱۲۵ میلادی است. وی چندی در روم به سر برده و در میان سال‌های ۱۰۵ تا ۱۱۵ م به نگارش آثار خود پرداخته‌است. بخشی از آثار پلوتارک به شرح نامدارهای عصر باستان اختصاص دارد که همه آن‌ها (به جز اردشیر دوم هخامنشی) یونانی و رومی بوده‌اند و اطلاعات ارزنده‌ای از آن‌ها به دست می‌آید. پلوتارک در اثر تاریخی خود به نام زندگی رجال، که همان «شرح حال‌های موازی» یا زندگی‌نامه‌ها است، علاوه بر شرح حال‌ها، زندگی و دستاوردهای برخی از بزرگان عهد باستان یونانی و رومی را نیز با هم مقایسه کرده‌است. وی در تدوین آثار خود از منابع گوناگونی استفاده کرده که غالباً به دست ما نرسیده‌است.[۱۱۰] در میان آثار او، بعضی مطالب به ویژه بخش مربوط به تاریخ زندگی اردشیر دوم و حوادثی که به ماجرای حرکت ده هزار تن انجامید و گزنفون نیز در آن شرکت داشت و نیز بخش مربوط به اسکندر مقدونی، از جهت منابع تاریخ ایران قابل استفاده است. این اثر تحت عنوان حیات مردان نامی به فارسی ترجمه شده‌است. بخش دیگری از آثار پلوتارک جنبه اخلاقی و فلسفی دارد که به اخلاقیات معروف است. پلوتارک در این اثر فلسفی و اخلاقی خود به مسائل اخلاقی مذهب، سیاست، تعلیم و تربیت و تاریخ ادبیات پرداخته و این اثر غالباً شکل مطالعات و «دیالوگ» های افلاطونی دارد.[۱۱۱] اهمیت آثار پلوتارک بخشی بدان جهت است که سرچشمه منابع تاریخ ایران باستان که همانا تاریخ هرودوت بوده‌است، ناگهان از اواخر فرمانروایی داریوش خشک می‌شود و تنها به ذکر این جمله قناعت می‌کند که «چون داریوش درگذشت، سلطنت به پسر او خشایارشا رسید». در این شرایط تنها منبع قابل ذکر، تألیفات پلوتارک است که تا حدی به وقایع آغاز فرمانروایی خشایارشا پرداخته‌است. در این زمینه، اشاره پلوتارک به مراسم تاجگذاری خشایارشا از اهمیت فوق‌العاده برخوردار است. پلوتارک حتی دربارهٔ آغاز کار اردشیر اول نیز گزارشی می‌دهد. دیگر آنکه پلوتارک آگاهی‌های مفیدیی دربارهٔ مقررات و رسوم جاری در دربار هخامنشی به دست داده که منحصر به فرد و حائز اهمیت فراوان است. اما نقصان عمده گزارش‌های پلوتارک مانند سایر مورخین عهد باستان، به ویژه در دوران چهل ساله سلطنت اردشیر دوم، توجه خاص آن‌ها به قلمرو غربی امپراتوری هخامنشی و سکوت دربارهٔ متصرفات شرق امپراتوری است.[۱۱۲] پلوتارک با استفاده از آثار کتزیاس، دینون، گزنفون و چند مورخ دیگر به تألیف یکی از نوشته‌های مشهور خود به نام «اردشیر» اقدام نموده‌است. این تألیف که بیشتر به توصیف شخصیت‌ها و امور درباری و به ویژه درابهر پری زتیس پرداخته شامل سی فصل است که دوازده فصل آن دربارهٔ روابط اردشیر با کوروش جوان است. پری زتیس، مادر کوروش جوان و پشتیبان سرسخت اوست، بدین سبب در طوب خش‌های این کتاب درصدد انتقام از کسانی است که او را به قتل رسانده‌اند.[۱۱۳] از دیدگان پلوتارک و کتزیاس، یعنی کسی که نویسنده در اثر خود از او پیروی کرده‌است، دربار هخامنشی تحت نفوذ و سیطره دو زن استثنائی قرار دارد. این دو زن یکی استر و دیگر پری زتیس، با یکدیگر در تضادی کینه توزانه به سر می‌برند. در این میان دخالت‌های آتوسا، همسر اردشیر نیز بر شگفتی‌های دربار افزوده‌است؛ بنابراین در این تألیف پلوتارک، دربار هخامنشی مرکز جدال‌ها و کینه‌توزی‌های زنان است.[۱۱۴] پلوتارک نیز مانند دیگر مورخین پان هلنیسم، به گونه‌ای از پیش طراحی شده درصدد اثبات ضعف و فتور و سرانجام افول فرمانروایی هخامنشی است. به نظر می‌رسد که پلوتارک به دلیل طرفداری از نتیجه‌گیری سیاسی یکجانبه مورخین عهد باستان، به تناقض گویی نیز پرداخته‌است. وی در جایی اردشیر را فرمانروایی ضعیف و ناتوان معرفی می‌کند و در جای دیگر وی را جنگاوری بزرگ می‌خواند.[۱۱۵] آتنه ویرایش آتنه (به انگلیسی: athenios/athenee) مورخ و خطیب یونانی سده‌های دوم و سوم میلادی بود که در نوکراتیس مصر به دنیا آمد. تألیف مهم او ضیافت سوفسطائیان است که در سی جلد تدوین شده و بعدها به پانزده جلد کتاب تقلیل یافته‌است. این اثر، دائرةالمعارفی است که از جهت تاریخی حائز اهمیت فراوان است. وی همچنین به گردآوری داستان‌های کوتاه فکاهی و تاریخی پرداخته‌است.[۱۱۶] اهمیت نوشته‌های آتنه در آن است که وی دربارهٔ زندگی کوروش و اوضاع دربار هخامنشی گزارش‌هایی فراهم ساخته، بررسی و تحلیل دقیق آن‌ها در بازشناسی تاریخ هخامنشی از اهمیت خاصی برخوردار است. وی به پیروی از گروهی از مورخین کهن، برخی از اطلاعات خود را از هرودوت گرفته‌است. برای مثال، وی به همراه برخی مورخین مانند پلوتارک سعی کرده لشکرکشی داریوش به سارد و جنگ ماراتن را مبتنی بر وسواس بیمارگونه داریوش و انتقام جویی تفسیر کند؛ بنابراین، آن قسمت از گزارش‌های او که به این نحو تهیه شده خالی از اغراض شخصی نیست و نمی‌تواند چندان مورد اعتماد باشد.[۱۱۷] آپیان ویرایش مقالهٔ اصلی: آپیان اپی‌ین مورخ سده دوم میلادی بود که در سال ۱۸۰ م در اسکندریه متولد شد. وی در اثر ۲۴ جلدی خود به نام تاریخ روم به شرح جنگ‌های روم و کشورهای دیگر و نیز جنگ‌های داخلی آن کشور پرداخته‌است. اپی‌ین از منابع مورخان یونانی برای تألیف اثر خود سود برده و بخش «جنگ‌های داخلی» تاریخ او کامل‌ترین گزارش سیاسی روم قدیم از ۱۳۳ تا ۳۵ پ. م است. از جمله وی در جنگ‌های مهردادی گزارش با ارزشی راجع به کیش رسمی هخامنشیان به دست داده‌است.[۱۱۸] آشیل (آیسخیلیوس) ویرایش مقالهٔ اصلی: آشیل نمایشنامه‌نویس مشهور یونانی در ۵۲۵ پ. م در الئوسیس متولد شد. وی را پدر تراژدی یونان خوانده‌اند؛ زیرا آثار بسیار مهمی در این زمینه از او باقی مانده‌است. تألیفات مهم او عبارست از: ایرانیان، پرومته دربند و آگاممنون. هرودوت در برخی جهات از آثار او سود برده‌است. وی در نوشته‌های خود از مایه‌های اخلاقی پشتیبانی می‌کند.[۱۱۹] آشیل در تراژدی ایرانیان ماجرای نبرد داریوش با یونانیان در ماراتن را به قلم کشیده و طبعاً در آن سعی در نشان دادن برتری یونان بر ایران نموده و نجات یونان در این جنگ را معجزه‌ای از سوی خدایان تلقی کرده‌است. آشیل در توصیف وقایع جنگ ایران و یونان بیش از حد اغراق کرده‌است. آشیل در توصیف وقایع جنگ ایران و یونان بیش از حد اغراق کرده‌است و هر چند این اثر جنبه‌های تخیلی دارد، می‌توان از فحوای آن به نکاتی دربارهٔ جنگ ماراتن پی برد.[۱۲۰] آریان ویرایش مقالهٔ اصلی: آریان (مورخ) آریان مورخ و فیلسوف یونانی (۱۷۵–۱۹۵ م) در ایالت رومی بی‌تینیا در آسیای صغیر به دنیا آمد. بعدها با شرکت در جنگ آلان‌ها شهروند روم شد و به حکومت کاپادوکیه رسید؛ اما در اواخر عمر به آتن بازگشت و در آنجا سکونت گزید. آریان مرید اپی‌کنت، فیلسوف رواقی شد و تعالیم او را در دو اثر به نام‌های گفتگوها و خودآموز به رشته تحریر درآورد. از جمله آثار این مورخ، هند است که دربارهٔ ارتباط یونانی‌ها با هندی‌ها است. وی رویدادهای بعد از اسکند را در ۱۰ جلد نوشت که همراه با تاریخ بی‌تینا همگی مفقود شده‌اند. اثر مهم تاریخی او آناباسیس است که به تاریخ سفرهای جنگی اسکندر اختصاص دارد و همان نام تاریخ مشهور گزنفون را دربارهٔ بازگشت ده هزار یونانی دارد. آریان افتخار می‌کند که از ستایش کنندگان اسکندر است و مدعی است که به او از طرف خدایان الهام شده که تاریخ این پادشاه را بنویسد؛ بنابراین تاریخ او حاوی قضاوت‌هایی یکسویه است و مطالبی را که به سود اسکند نبود، مسکوت گذاشته یا به اجمال شرح داده‌است. با این همه، منتقدین تاریخ گفته‌اند که ارزش گزارش‌های او دربارهٔ لشکرکشی‌های اسکند به خاطر آن است که بیشتر آتها مبتنی بر یادداشت‌های شرکت‌کنندگان واقعی در این لشکرکشی‌ها، نظیر آریستوبول و بطلمیوس بوده‌است.[۱۲۱] آریان از گزنفون تقلید کرده و حتی نام کتاب خود را از او اقتباس کرده‌است، اما چنانچه گزنفون، کوروش بزرگ را کمال مطلوب خود قرار داده، آریان اسکندر را معبود خود دانسته‌است؛ لذا، برای دانستن حقایق باید همواره روایات او را با روایت‌های سایر مورخین سنجید. وی به تبعیت از دیگر مورخین عصر هلنی از خشایارشا چهره‌ای مخدوش و نادرست ارائه داده و او را فرمانروایی مخرب و ویرانگر معرفی نموده‌است. در نوشته‌های او، نظیر سایر مورخان یونانی، اقدامات اسکندر مقدونی در تقابل با خشایارشا قرار گرفته‌است. اسکندر فرمانده‌ای سازنده و مقدس جلوه نموده در حالی که شاهان هخامنشی هم خشایارشا و هم کمبوجیه سردارانی ویرانگر و مغرور و جاه طلب هستند.[۱۲۲] ازوپ ویرایش مقالهٔ اصلی: ازوپ ازوپ یکی از روحانیون و مورخین سده‌های سوم و چهارم میلادی (احتمالاً ۲۶۰–۳۴۰م) است که فلسطین به دنیا آمد و در بیت‌المقدس و انطاکیه تحصیل کرد. ازوپ از دوستان نزدیک کنستانتین، امپراتور روم بود. او را پدر تاریخ مسیحیت خوانده‌اند. این روحانی مسیحی که از پیروان افلاطون بود، آثار متعددی دربارهٔ مسیحیت و امپراتور روم، کنستانتین، به شیوه سایروپدیای گزنفون نوشته‌است. افزون بر آن، وی حکایت‌هایی نظیر کلیله و دمنه و بیدپای هندی نوشته که در میان آثار ادبی یونانی بسیار شهرت دارد. منتقدین نوشته‌های ازوپ دربارهٔ آثار او گفته‌اند که وی همواره در صدد بود که علل رویدادهای تاریخی را روشن و آن‌ها را با رویدادهای عصر خویش مرتبط سازد.[۱۲۳] استرابون ویرایش مقالهٔ اصلی: استرابون استرابون، جغرافی‌دان یونانی متولد آمازیا در کاپادوکیه (حدود ۶۳/۶۴ پ. م) است. وی که هم‌زمان با دوره اشکانیان می‌زیسته، مدتی از عمر خود را در مصر به سر برده‌است و مدتی نیز در اسکندریه به تحقیق در آثار جغرافیای اراتستن پرداخته‌است. استرابون کتابی در هفده جلد به نام خاطرات تاریخی در جغرافی نوشته که از بین رفته‌است؛ ولی، بخش مهمی از جغرافیای او محفوظ مانده که منبع گرانبها و ارزشمندی دربارهٔ اوضاع جغرافیای قدیم است. وی اطلاعات وسیعی از کتب عهد عتیق کسب کرده بود؛ بنابراین، بسیاری از اطلاعات مولفانی که آثارشان از میان رفته به وسیله او محفوظ مانده‌است. آثار استرابون که در قرون وسطی ناشناس مانده بود، در عصر رنسانس تجدید چاپ شد. او در جغرافیای خود به اصل و منشأ اقوام، مهاجرت‌ها و بنیان‌گذاری امپراتوری‌ها پرداخته و روابط انسان و محیط اطرافش را تجزیه و تحلیل کرده‌است.[۱۲۴] استرابون مطالب خود دربارهٔ آسیا را در دو بخش توضیح داده‌است. در بخش نخست به آسیای صغیر نخست به آسیای صغیر پرداخته و در بخش دوم از هند، ایران، بین‌النهرین، فلسطین، فنیقیه و عربستان سخن به میان آورده‌است. وی نواحی مختلف ایران را به خوبی توصیف کرده و اطلاعات ارزشمندی دربارهٔ نیروهای تولیدی فلات ایران و سازمان اجتماعی و فرهنگ و تمدن ساکنین نواحی مختلف ایران به دست داده‌است.[۱۲۵] تحلیل‌های تاریخی استرابون مبتنی بر افسانه پردازی و استنباط‌های نادرست بوده، و نمی‌توان بدو احتیاط به آن‌ها استناد کرد. یکی دیگر از ویژگی‌های آثار استرابون در گزارش‌های تاریخی بی دقتی و منطق نادرستی است که در تحلیل فرمانروایی هخامنشی به کار برده‌است. وی همانند بسیار دیگر از مورخین یونانی و رمی شاهان هخامنشی را بازیچه مربیان و خواجگان فاسد می‌داند. امروزه منتقدین تاریخ این‌گونه برداشت‌های تعصب‌آمیز مورخین عهد باستان را معلول دشمنی‌هایی می‌دانند که این مورخین نسبت به ایرانیان داشته‌اند.[۱۲۶] افور ویرایش افور (به انگلیسی: ephore) مورخ یونانی متولد کیمه که حدود سال‌های ۳۳۴–۳۹۰ پ.م. زیسته‌است. او نخستین مورخی است که به تحریر و تدوین یک «تاریخ عمومی» در سی جلد پرداخته‌است و در آن دوران بازگشت هراکلیوس تا محاصره پرنت (۳۴۰ پ. م) را گزارش کرده‌است.[۱۲۷] افور در تاریخ خود بیشتر به ذکر حوادث پی در پی پرداخته‌است بدون آنکه در پی بیان علت رویدادهای تاریخی باشد. وی نیز مانند بسیاری از مورخین کلاسیک نظیر دیودور، کتزیاس و دینون به قضاوت‌های یکسویه دربارهٔ امپراتوری هخامنشی پرداخته و سعی در مخدوش کردن شخصیت‌های فرمانروایان این امپراتوری داشته‌است. جانبداری ضد پارسی او از نوشته‌هایش کاملاً مشهوداست. افور به همراه ایزوکرات، افلاطون و گزنفون پرچمدار نظریه‌ای است که بنیان‌گذار آن هرودوت بود؛ بنابراین نظریه که اساس اعتقاد «پان هلنیسم» دربارهٔ ایرانیان است، ثروت و مکنت شاهان هخامنشی موجب گرایش آن‌ها به سوی تجمل و دوری از خوی رزمندگی و اسارت در قید زنان حرمسرا است. هرودوت بصراحت می‌گوید «بربرهای توانگر از قدرت نظامی عاری اند و براحتی مغلوب می‌شوند. حال آنکه یونانیان از طریق جنگ و رزم آوری به بالاترین ارزش دست یافته‌اند». دیودور و برخی دیگر از مورخین کلاسیک از همین گونه گزارش‌های او دربارهٔ وقایع پادشاهی اردشیر دوم و بسیاری از وقایع دیگر دوره هخامنشی استفاده کرده‌اند.[۱۲۸] الی‌ین (الیان) ویرایش الیان (به انگلیسی: elen)، ایتالیایی در سده دوم و سوم میلادی می‌زیسته‌است. الیان دو اثر پر حجم از خود به یادگار گذاشته‌است که تواریخ گوناگون و دربارهٔ طبیعت جانوران نام دارند. وی آثار خود را به زبان یونانی نوشته‌است. الیان دربارهٔ داریوش و اوضاع دربار هخامنشی گزارش‌های نادرست ارائه داده که بررسی و تحلیل دقیق آن‌ها در بازشناسی تاریخ هخامنشی اهمیت بسیار دارد. همچنین، گزارش مربوط به کشته شدن گاو مقدس آپیس در مصر و توهین به معابد آن دیار به وسیله اردشیر سوم (اخس) توسط همین مورخ ارائه شده‌است. این گزارش امروزه توسط برخی مورخین نظیر پیر بریان مردود اعلام شده‌است. اظهارنظرهای الیان دربارهٔ خشایارشا، چنان‌که از برخی آثار او (نظیر تواریخ گوناگون) بر می‌آید، نشان دهنده آن است که وی هیچ چیز از تاریخ دربار هخامنشی نفهمیده‌است و حتی آثار هرودوت را نیز در اینباره نخوانده و صرفاً به بیان مسائلی پرداخته‌است تا تألیف خود را در برابر دیدگان یونانیان دلپذیر جلوه دهد. با این حال، از مجموع نوشته‌های الیان و تحلیل و مقایسه آن‌ها با آثار دیگر مورخین کلاسیک، می‌توان اطلاعات مهمی، به ویژه دربارهٔ تاریخ هخامنشی و اوضاع دربار آنها، بدست آورد.[۱۲۹] پلینیوس ویرایش مقالهٔ اصلی: پلینیوس پلینیوس، مورخ و طبیعی دان رومی در ۲۳ م در منطقه کوم متولد شد. وی افسر سوار ارتش روم ارتش روم در ایالت ژرمنی و بعداً در عصر وسپازی‌ین حاکم رومی اسپانیا بود و هنگامی که کوه وزوو به آتش فشانی پرداخت، فرمانده نیروی دریایی در ایلات می‌سین بود. پلین به دلیل به دلیل علاقه خاصی که به تحولات طبیعی داشت برای دیدن پدیده آتش فشانی وزوو رفت و قصد داشت در عین حال به آسیب دیدگان نیز کمک کند، اما در همین ماجرا جان باخت. پلین قدیم نویسنده خودآموزهای گوناگون در زمینه‌های نحو (گرامر) و هنرهای گوناگون بود. اثر مهم او تاریخ طبیعی در بیش از ۱۶۰ جلد بوده‌است که در حال حاضر تنها ۳۷ جلد آن باقی‌مانده و دائرةالمعارف وسیعی از دانش عصر خویش به‌شمار می‌رود. پلین در همین تألیف خود، به مغ‌ها و مذهب ایرانیان عصر هخامنشی اشاره می‌کند. منتقدین آثار تاریخی، تألیفات او را ارزشمند دانسته‌اند، اما نمی‌توان ادعا کرد که همه آثار او با واقعیت منطبق است.[۱۳۰] پلین کوچک ویرایش مقالهٔ اصلی: پلینی کوچک پلین جوان نویسنده لاتین متولد کوم (۱۱۴–۱۶۱ م) و برادرزاده و فرزندخوانده پلین قدیم است. پلین جوان وکیل دعاوی بود و بسرعت شهرت یافت و در سال ۱۰۰ میلادی کنسول و نماینده امپراتور در ایالات بی تینی شد (۱۱۱–۱۱۲م). هم عصرانش او را بزرگ‌ترین خطیب دوران می‌دانستند. از آثار خطابه‌ای او فقط دفاعیه تراژان (ترایانوس) باقی مانده‌است، لیکن اثر مهم او «نامه‌ها» است (که در ده جلد از ۹۷ تا ۱۰۹ میلادی منتشر شده‌است). وی دربارهٔ ماد و هخامنشی به ویژه دربارهٔ تاریخ جنگ‌ها، داستان‌های کوتاه و مضامینی از هرودوت و کتزیاس اخذ و گردآوری کرده‌است.[۱۳۱] پولیب ویرایش مقالهٔ اصلی: پولیبیوس پولیب (پولیبیوس)، مورخ یونانی (۱۲۰–۲۰۲ پ. م) در مگالوپولیس، آرکادی متولد شد. وی یکی از صاحب منصبان اتحادیه آخائی بود که به عنوان گروگان به روم فرستاده شده و شانزده سال در آنجا ماند و با سی پیون امی لی ین دوستی به هم رساند و از طریق او با مردان سیاسی آشنا شد و بایگانی‌های آن‌ها دست یافت. بعد به سفر پرداخت و از ایتالیا، اسپانی، سرزمین گل (فرانسه) و نقاط مختلف دیگر دیدن کرد و در معیت سی‌پیون در جنگ‌های کارتاژ و نومانس شرکت کرد.[۱۳۲] از آثار او می‌توان زندگی فیلوپومن، جنگ نومانس و رساله تاکتیک را نام برد. از اثر مهم او به نام تواریخ که در چهل کتاب تنظیم شده فقط پنج کتاب اول و بخش‌های مهمی از سایر قسمت‌های آن به ما رسیده‌است که در آن‌ها مورخ به احوال سال‌های ۱۴۶ تا ۲۲۰ پ.م. پرداخته و نظری نیز به دوران پیش از این سال‌ها انداخته‌است. پولیب در تاریخ خود مانند زندگی اش، تحسین‌کننده و شیفته بی‌قید و شرط تمدن و دستاوردهای رومی است. با وجود این، دیاکونوف وی را یکی از موثق‌ترین مورخان یونان می‌داند. پولیب گزارش ارزشمندی دربارهٔ علاقه فراوان شاهان هخامنشی به حفر قنات و شیوه استفاده از آن‌ها ارائه می‌دهد. همچنین گزارش وی دربارهٔ استفاده از زمین از طریق کشت و اجاره آن و شیوه ایجاد درآمد برای خزانه شاهان هخامنشی از سوی سایر مورخین تأیید شده‌است. گزارش جالب وی نیز دربارهٔ موقعیت ممتاز شهر اکباتان، هم در دوره هخامنشی و هم در عصر سلوکیان، از دقت خاصی برخوردار است و مورد تأیید سایر گزارش‌های باستانشناسی و تاریخی است. به‌طور کلی می‌توان گفت که در عصر باستان، تاریخ پارس را هیچ مورخی به دقت و امانت پولیب تدوین نکرده‌است؛ بنابراین به نظر می‌رسد که توصیفات پیرنیا و سایر مولفانی که گفته‌های وی را عیناً نقل کرده‌اند، چندان قابل اعتماد نیست.[۱۳۳] پولی‌ین ویرایش پولی‌ین (به انگلیسی: polyen) یکی از مورخین و نویسندگان یونانی است که در سده دوم میلادی در روم زیست. وی ظاهراً وکیل دعاوی و حقوق دان نیز بوده‌است. پولی‌ین از جمله مورخینی است که همراه با هرودوت، کتزیاس، افلاطون و عده‌ای دیگر از مورخین دوره کلاسیک گزارشی از حوادث مربوط به بردیای دروغی (اسمردیس) در تألیف خود بیان داشته‌است. وی همچنین از لشکرکشی اسکندر به آسیا و شیوه برخورد او با مغلوبین گزارش‌ها به دست می‌دهد. گزارش‌های او دربارهٔ شکست هخامنشیان در حمله اسکندر برگرفته از گزارش‌های مورخان پیش ازخودش است.[۱۳۴] تئوپومپ ویرایش مقالهٔ اصلی: تئوپومپ تئوموپوس ، خطیب و تاریخ‌نگار یونانی در سده چهارم پ. م در خیو متولد شد. وی را در هنر تاریخ‌نگاری همسنگ هرودوت و توسیدید دانسته‌اند. وی از شاگردان سقراط، فیلسوف و سخنور شهیر یونانی بود و از آرا و نظریات وی در آثار خود سود جست. تئومپ سه اثر تاریخی دارد که بخش عمده‌ای از آن‌ها مفقود شده‌است. این آثار عبارتند از خلاصه تاریخ هرودوت، هلنیکا و فلیپیکا که به تاریخ یونان و در عصر فیلیپ دوم، پدر اسکندر، اختصاص داشته‌است. کتاب هلنیکا دنباله تاریخ معروف توسیدید دربارهٔ جنگ آتن و اسپارت است و حوادث مربوط به سال‌های ۳۹۴ تا ۴۱۱ پ. م را دربرداشته‌است. برخی از پژوهشگران تاریخ، کتابی را که در سال ۱۹۰۶ در مصر پیدا شده همان هلنیکای تئوپومپ می‌دانند.[۱۳۵] از این مورخ گزارش‌های ارزنده‌ای دربارهٔ تاریخ و دین ایرانی، به ویژه در باب اساطیر رستاخیزی به دست آمده که بیشتر در تألیفات نویسندگان کلاسیک یونان مانند دیوژن و پلوتارک نقل شده‌است. از جمله تئوپومپ در جلد هشتم کتاب فلیپیکا اظهار می‌کند که در تعلیمات مغان، مردم دوباره زنده خواهند شد و جاودانه با همین نام کنونی خود باقی خواهند ماند. این مورخ همچنین گزارش‌هایی دربارهٔ شکوه و جلال دربار اردشیر سوم هخامنشی و اهمیت لشکرکشی او به مصر ارائه کرده‌است که برخی از این گزارش‌ها در آثار آتنه منعکس شده‌است.[۱۳۶] ثئوفراستوس ویرایش مقالهٔ اصلی: ثئوفراستوس این فیلسوف یونانی (۲۸۷–۳۷۲م) در ارزروس، جزیره لسبوس به دنیا آمد. تئوفراست نخست شاگرد و مرید افلاطون و بعد شاگرد ارسطو شد و این حکیم لقب «تئوفراست» به معنای «سخنران خدای گونه» داد (اسم واقعی او تیرتانوس بوده‌است). تئوفراست بویژه، به زندگی نباتات علاقه و توجه بسیار داشت و به همین روی کتابی به نام تاریخ نباتات نگاشت. این نویسنده و مورخ ارجمند همچنین، قطعات ادبی چندی از خود به یادگار گذاشت. از جمله گزارش‌های او دربارهٔ ایران، توصیفی است که از محصولات منحصر به فرد باغ‌های باگواس و خرمای ویژه آن نموده که گونه نادری بوده و عنوان «شاهانه» داشته و مخصوص شاه هخامنشی بوده‌است.[۱۳۷] تروگ پومیه ویرایش مقالهٔ اصلی: تروگ پمپه‌ای این مورخ از اهالی سرزمین گل (فرانسه امروز) و معاصر «اگوست»، امپراتور روم، بوده‌است. وی دارای تألیفی به نام تاریخ فیلیپ در تاریخ عمومی جهان است که طی آن به تاریخ ماد و پارس نیز اشاره کرده‌است. ژوستین، مورخ سده سوم روم، این تاریخ را در یک «تاریخ عمومی» خلاصه کرده‌است؛ اما به دلیل توجهی ژوستین، وقایع سال‌های ۵۵ تا ۹۴ پ.م. از این تاریخ حذف شده‌است؛ بنابراین اظهار مورخ کلاسیک، ۴۴ جلد از این کتاب مربوط به پایان سده اول پ.م. بوده که تنها مقدمه‌ای از آن‌ها باقی مانده‌است.[۱۳۸] از تروگ پرومپه گزارشی دربارهٔ قتل کمبوجیه و برادرش بردیا، پیش از سفر به مصر وجود دارد که توسط ژوستین نقل شده‌است. این گزارش را منابع دیگری همچون کتیبه بیستون، هرودوت و کتزیاس تأیید کرده‌اند. همچنین ژوستین گزارش دیگری در باب حمله اردشیر دوم به کادوسیان ارائه نموده‌است.[۱۳۹] تاسیت (تاسیتوس) ویرایش مقالهٔ اصلی: تاسیتوس (تاریخ‌نگار) کرنلیوس تاسیتوس یا تاسیت مورخ و نویسنده شهیر روم (۱۲۰–۱۵۰ م) در دوران امپراتوری وسپازی‌ین کارهای دولتی شد و در زمان نیتوس به سمت سناتوری منصوب شد. آنگاه در سال‌های ۱۱۰–۱۱۳ مأموریتی سیاسی در آسیا به او محول شد. وی حدود ۹۸ م به نگارش تاریخ پرداخت. از آثار او مکالمه خطیبان، زندگی اگریکول، که در آن سخت علیه امپراتور سخن گفته‌است، ژرمنی که رساله‌ای است دربارهٔ قوم ژرمن و بالاخره دو اثر بزرگ تاریخی او را با نام‌های تواریخ و سالنامه باید ذکر کرد. تاسیت نسبت به تاریخ و فلسفه‌ای مبتنی بر بدبینی داشت و در نوشته‌های خود بسیار تحت تأثیر توسیدید بود. سالنامه‌های او راجع به روابط رومی‌ها با اشکانیان است، می‌توان استفاده کرد. از او گزارشی دربارهٔ وجود معبد آرتمیس پارسی در عهد فرمانروایی کوروش در لیدی موجود است.[۱۴۰] توسیدید ویرایش مقالهٔ اصلی: توسیدید توسیدید فرزند اولوروس از مردم آتن یکی از مورخان شهیر دوره کلاسیک است که در ۴۶۰/۴۷۰ در الیمونت آتیک به دنیا آمد و در ۴۰۰/۳۹۵ پ. م وفات یافت. وی از خاندان اشرافی آتن بود که در آغاز جنگ‌های پلوپونز بین آتن و لشکرکشی دریایی آتن به تراکیه، فرماندهی گروهی از یونانیان را به عهده داشت. پس از چندی به علت شکست در جنگ، به خیانت متهم شد و از یونان تبعید گردید و نزدیک به بیست سال از عمر خود را در تراکیه و در میان اقوام پلوپونزوس به سر برد و به ایتالیا، سیسیل و پلوپونزی سفر کرد و به نگارش تاریخ جنگ‌های مذکور پرداخت. سرانجام در زمان عفو عمومی که اسپارتی‌ها برقرار ساختند، او را به آتن فراخواندند و اندکی بعد در آنجا درگذشت. مفسرین احتمال داده‌اند که دشمنان سیاسی اش او را به قتل رسانده باشند.[۱۴۱] توسیدید احتمالاً شاگرد آنکساغور (آناکساگوراس) بوده و در هر حال با گروهی از سوفسطائیان معاشرت داشته‌است. در جوانی آثار مورخین بزرگ به ویژه تاریخ هرودوت را خوانده بود و از آنجا که مورخی متفکر بوده، همواره درصدد یافتن علت حوادث تاریخی بود. بر خلاف بسیاری از مورخین کلاسیک، از افسانه پردازی پرهیز داشت. در ارائه اطلاعات، ضمن بی‌طرفی، یا از منابع موثق استفاده می‌کرد یا از گواهان مورد اعتماد سود می‌جست.[۱۴۲] آلبر ماله در تاریخ ملل مشرق و یونان از قول او اظهار می‌دارد که: در آنچه نگاشته‌ام افسانه را دخالت نداده‌ام و از این جهت شاید نوشته‌هایم از رنگ و رونقی که در افسانه‌ها یافت می‌شود، عاری باشد، ولی من خواسته‌ام این مجموعه کسی را به کار آید که بخواهد وقایع ایام گذشته را در خاطر خود مجسم کرده و حکم نظایر آن را به اقتضای طبع بشری اتفاق می‌افتد پیش از وقوع بداند.[۱۴۳] کتاب او به نام تاریخ جنگ پلوپنز شهرت جهانی یافت. در این اثر، وی وقایع این جنگ را بر حسب ترتیب زمانی نقل و با این اثر برای نخستین بار «روش نقدی» را در تاریخ‌نویسی وارد کرده‌است. از نظر او علل وقایع، در مصلحت‌ها و هوی و هوس‌های مردم نهفته‌است و فقط هوشمندی و هشیاری است که می‌تواند گذشته را روشن کند و حقایق و واقعیت‌های ضروری برای تأمل و اندیشه را از آن بیرون آورد. فلسفه سیاسی توسیدید بر اصل و ایده «تفاوت میان اخلاق و سیاست» استوار است. آثار توسیدید بر اندیشه تاریخی دنیای غرب تأثیر بزرگ گذاشت و نفوذ او بر مورخانی چون گزنفون، پولیب، سالوست و تاسیت مسلم و بدیهی است. البته تمام نوشته‌های توسیدید راجع به مشرق قدیم نیست؛ زیرا جنگ‌های پلوپونزوس را که جنگ‌های داخلی یونان بوده شرح داده‌است، اما هر جا که به ایران و سیاست دربار هخامنشی نسبت به یونان می‌رسد، آن را تأیید و به خوبی روشن می‌کند.[۱۴۴] دموستن ویرایش مقالهٔ اصلی: دموستن دموستن خطیب و مرد سیاسی مشهور یونان باستان بود(۳۲۲–۳۸۴ پ. م). دموستن از بدو آغاز فعالیت‌های سیاسی خود با توسعه طلبی اسپارت بشدت به مخالفت پرداخت و همین شور سیاسی بود که او را به مرتبه بزرگ‌ترین خطیب و رهبر حزب میهن پرستان رساند. وی مدت پانزده سال علیه توسعه طلبی‌های فیلیپ مقدونی مبارزه و سخنرانی کرد و خطابه‌های او به نام فیلیپیک موسوم است. پس از مرگ فیلیپ و پسرش اسکندر، دموستن از مقدونیه ای‌ها که علیه آنتی پاتر قیام کرده بودند، طرفدارای کرد. اما پس از پیروزی علیه آنتی پاتر، دموستن از فرط نگرانی و ناامیدی به کالوری عزیمت کرد و در همان‌جا به قولی خود را مسموم کرد. از این خطیب نامدار حدود ۶۱ خطابه، ۶۵ مقدمه و شش مکتوب بر جای مانده و شرح زندگی او را پلوتارک به‌تفصیل نگاشته‌است. افزون بر این، نوشته‌های او مشتمل بر سه فیلیپیک و سه اولنتی‌ین، گفتاری پیرامون صلح و مسائل خرسونز، سفارت دروغین و آثار دیگر است.[۱۴۵] دینون ویرایش مقالهٔ اصلی: دینون این مورخ یونانی معاصر فیلیپ مقدونی بود (۳۳۶–۳۵۹پ. م) کتاب‌های بسیاری راجع به دولت‌های آسیایی نوشته و چون زمانی در دربار اردشیر دوم هخامنشی بوده، از ایران هم سخن رانده‌است. تاریخ او از تأسیس دولت آشور آغاز می‌شود و به تسخیر مصر به دست اردشیر سوم پایان می‌پذیرد؛ اما متأسفانه این مورخ و برخی دیگر از مرخین نظیر هارس میتیلی و کتزیاس بیشتر افسانه پرداز و داستان سرای تاریخی هستند. با وجود اینکه برخی از این مورخین در دربار هخامنشی به سر می‌بردند و از اوضاع و احوال ایران به خوبی مطلع بودند، هیچگاه تلاشی در ثبت حقیقی وقایع تاریخی ننمودند. در تألیفات دینون، حکایت‌هایی که حاکی از حوادث خارق عادت باشد، فراوان است (به خصوص راجع به هند)، و چون شرح داستان‌های تاریخی برای مردم آن زمان لذت بخش و جذاب بوده‌است، کتاب‌های او در نظر مورخین قرون بعد اهمیت بسیار داشته و تعدادی از مورخین مانند پلوتارک، الی‌ین، کرنلیوس، تروگ پومپه از کتب او استفاده کرده‌اند. اما اصل تألیفات او مفقود شده و تنها بخشی از آن‌ها توسط مورخین قرون بعد به دست ما رسیده‌است. از جمله کسانی که به آثار او مراجعه و استناد کرده‌اند، آتنه است.[۱۴۶] دیودور سیسیلی ویرایش مقالهٔ اصلی: دیودور سیسیلی این مورخ اهل سیسیل بود. وی در حدود ۹۰ پ.م. در اژی ریون سیسیل متولد شد و در سال ۲۰ پ. م وفات یافت. دیدور مقیم روم بود و بعد به مسافرت در اطراف دریای مدیترانه و مصر و دیگر مملکت‌ها پرداخت و اسناد و مدارک تاریخی بسیاری گردآوری کرد که اکنون مفقود شده‌اند. تألیف او به نام کتابخانه تاریخی اثر عظیمی مشتمل بر چهل جلد بود که از آغاز تاریخ تا تصرف سرزمین گل به وسیله سزار، قیصر روم، را در بر می‌گیرد. از این تألیف حدود پانزده کتاب باقی مانده‌است. از چهل کتاب مذکور، کتاب‌های شماره یک تا پنج به آن دوران مقدم بر جنگ تروا (مصر، کلده، غیره) مربوط می‌شود و نیز کتاب‌های یازده تا بیست یعنی حدود ده کتاب مربوط به وقایع تاریخی سال‌های ۴۸۰ تا ۳۰۲ پ.م. است. علاوه بر این کتاب‌ها برخی قطعات دیگر نیز برای ما باقی مانده‌است. نوشته‌های او به ویژه راجع به روابط ایران و یونان و اوضاع مصر و فنیقیه در زمان تسلط پارس‌ها قابل توجه است، زیرا وی وقایع را مرتب نوشته، هر چند سنواتی را ذکر کرده مورد اعتماد نیست. در آثار او گاهی تناقض‌های آشکار دیده می‌شود اگرچه منابع او چندان مورد اگرچه منابع او چندان مورد اعتماد نیست گاه وقایعی را نقل کرده که در منابع دیگر نیامده است.[۱۴۷] آثار دیدور سیسیلی را می‌توان به شرح زیر بررسی نمود: پس از آنکه هرودوت به علت خصومت‌هایی که یونانیان با بربرها و از جمله با پارس‌ها داشتند، کمبوجیه را به دیوانگی و کفر متهم نمود، مورخین از این شیوه پیروی کردند و با او همصدا شدند.[۱۴۸] دیدور گزارش‌های خود را با افسانه‌هایی که در آثار دیگر مورخان مندرج بوده، آمیخته‌است. از جمله گزارش خیالی قصر بابلی ملکه افسانه‌ای، سمیرامیس، که دیدور احتمالاً از کتزیاس نقل کرده‌است.[۱۴۹] مورخین سده چهارم پ. م؛ و نیز مورخین عهد اسکند با بزرگ جلوه دادن و اغراق در شکوه و جلال دربار شاهان هخامنشی قصد داشتند آنان را افرادی راحت طلب و سست‌عنصر جلوه دهند. این مورخین از نوشته‌های کتزیاس بهره فراوانی بردند و آثار خود را با اوهام و خیالات آمیختند. بدین ترتیب، آثار دیدور نیز از این نقض خالی نیست. دیدور به پیروی از مورخین قدیم، به ویژه مورخین عهد اسکندر، از سوی کمبوجیه را به اتهام الحاد و کفر و بدرفتاری با معابد مصریان، با داریوش در تقابل و تضاد قرار می‌دهد و با این عمل به تحقیر کمبوجیه می‌پردازد و از سوی دیگر وی را با اسکندر می‌سنجد و اسکندر را فرماندهی بی بدیل و توانا معرفی می‌کند و او را با داریوش برابر می‌داند.[۱۵۰] دیدور در گزارش‌های خود با دیگر مورخین یونانی و مورخین دوران اسکندر همسویی دارد. این مورخین به دلیل کینه و دشمنی با ایرانی‌ها، شیوه خاص در ارائه اخبار و وقایع تاریخی این سرزمین داشته‌اند؛ که از دیدگاه یک مورخ واقعی قابل قبول نیست. از جمله اینکه دیودور به تبعیت از کتزیاس، ژوستین و الی‌ین دربارهٔ خشایارشا این‌گونه قضاوت می‌کند: «وی زندگی خود را حقیرانه تمام کرد و در تختخواب به دست پسر خویش به قتل رسید».[۱۵۱] هرچند گزارش‌های دیودور دربارهٔ عهد اردشیر اول و دوم ارزشمند و منحصر به فرد است، یکی از مشکلات آن تشخیص ندادن وقایع اردشیر اول و دوم و سوم است؛ به‌طوری‌که وی و سایر مورخین یونانی در این باره دچار سردرگمی شده‌اند. حتی کتزیاس نیز دربارهٔ وقایع دوران اردشیر از جهت سنوات تاریخی و ذکر اسامی دچار اشتباه شده‌است. دیدور در گزارش شورش صیدون و فنیقیه علیه اردشیر سوم از لحاظ تاریخی دچار اشتباه شده‌است.[۱۵۲] دیدور به تاسی از روش خصمانه دیگر مورخین غرب باستان، اخبار مربوط به ایران را با نگرشی خصمانه گزارش می‌کند (هر چند ممکن است که وی به اندازه دیگر مورخین در این باره اغراق نکرده باشد). نمونه این‌گونه نگرش در ارائه اخبار گزارش نبرد اردشیر دوم با مصر و شکست ایرانیان دیده می وشد. نمونه دیگر، گزارش دیدور از شورش ساتراپ‌ها در عصر اردشیر دوم و جنگ اردشیر سوم با مصر است. هدف از انتخاب این‌گونه روش‌ها در ارائه وقایع و تفسیر آنها، بیان ضعف در ساختار امپراتوری هخامنشی است.[۱۵۳] دیور کاسیوس ویرایش مقالهٔ اصلی: دیون کاسیوس این مورخ یونانی (۱۵۵–۲۳۵ م) در نیسته، در ایالت بی تینی متولد شد. دیون در دستگاه امپراتوری روم به کار نظامی اشتغال داشت. وی تاریخی به نام تاریخ رومی نوشته‌است که به هشتاد کتاب تقسیم شده و تاریخ روم را از آغاز تا ۲۲۹ میلادی شامل می‌شود. از این تاریخ، کتاب‌های ۳۶ تا ۶۰ مربوط به وقایع سال‌های ۶۸ پ. م تا ۴۶ م است و بخش بزرگی از آخرین کتاب‌ها و فشرده‌های کتاب‌های ۶۱ تا ۷۸ و ۱ تا ۳۵ موجود است. گزارش‌های این مورخ به ویژه دربارهٔ ارتباط اشکانیان با ارمنستان قابل توجه است.[۱۵۴] دیون کریزوستوم ویرایش دیون کریزوستوم یکی از فیلسوفان یونانی است که در بروز واقع در ایالت بی تی نی حدود ۳۰/۴۰ میلادی تولد یافته و در ۱۱۷ میلادی در روم درگذشته‌است. معروف است که او در برابر تراژان (ترایانوس) دربارهٔ «تکالیف یک پادشاه» سخنرانی کرده‌است. گزارشی که دیون دربارهٔ جنگ ماراتن ارائه نموده از جهت تاریخ هخامنشیان حائز اهمیت است.[۱۵۵] ژوستین ویرایش مقالهٔ اصلی: ژوستین (تاریخ‌نگار) نام واقعی ژوستین، مورخ سده اول یا دوم میلادی، مارکوس پوستیانوس بود، احتمالاً در دورانی میان سال‌های ۱۳۸ تا ۱۶۱ میلادی، در عصر آنتونی مقدس، می‌زیست و در طی زندگی علمی خود به گردآوری مجموعه‌ای از آثار مورخان پیش از خود، از جمله پروگ پومپه، مورخ تاریخ کامل جهان، همت گماشت. در آثار ژوستین و آنچه وی از مورخین دوره‌های گذشته گردآوری نموده تناقضاتی مشاهده شده که مورد بحث و نقد مورخین معاصر قرار گرفته‌است. نوشته‌های ژوستین نیز مانند بسیاری از مورخین کلاسیک با افسانه و اساطیر دوران باستان آمیخته‌است. گروهی از منتقدین آثار تاریخی منشأ نقایص و تناقضات موجود در آثار این مورخ را در آثار پومپه، معلم و الگوی وی دانسته‌اند، حال آنکه عده‌ای دیگر، اشکالات مذکور را ناشی از طرز نگرش و جهان بینی خود وی تلقی کرده‌اند. یکی دیگر از اشکالات کتاب‌های ژوستین، بی‌توجهی وی به برخی وقایع مهم تاریخی و اشتباهات مربوط به سالشمار برخی حوادث تاریخی است. وی پاره‌ای از مسائل پیش پا افتاده را با شرح و بسط بسیار توضیح داده در حالی که برخی وقایع پراهمیت را مسکوت باقی گذاشته و آن‌ها را نادیده گرفته‌است. با این همه، از محاسن شیوه‌های این مورخ یکی آن است که وی سعی در رعایت امانت نموده و در جای جای آثار خود از پومپه و دیگر کسانی که آثارشان را مورد استفاده قرار داده، یاد کرده‌است. نکته دیگر اینکه آثار این مورخ بزرگ حاوی اطلاعات ارزشمندی دربارهٔ تاریخ دوران باستان است که طبیعتاً می‌توان اطلاعات سودمندی نیز دربارهٔ تاریخ ایران باستان از آن استخراج نمود.[۱۵۶] ژوستین گردآورنده یک تاریخ عمومی است که در ۴۴ کتاب تنظیم شده و در آن، تواریخ فیلیپیک نوشته تروگ پرومیه را خلاصه کرده‌است. گزارش‌های ژوستین به نقل از پومیه روی هم رفته حاوی ارزش‌های قابل توجه است، هر چند روشن نیست که خود او نیز مطلبی بر این گزارش‌ها افزوده باشد یا همه آن‌ها را از تروگ پومپه اقتباس کرده باشد. برخی از گزارش‌های ژوستین که باید پس از تحلیل‌های تاریخ‌شناسی مورد استناد قرار گیرد عبارتند از: گزارش دوران کودکی کوروش، انتساب کشتن گاو آپیس و ویرانی معابد خدایان مصر به کمبوجیه، روایت کمبوجیه و فرمان قتل اسمردیس/مرگیس، ذکر نام گئومات مغ و برخی ویژگی‌های شخصیت کوروش ازجمله علاقه او به شکار، گزارش شکست جنگ سالامیس، حلوس داریوش سوم به تخت سلطنت و ماجرای جنگ اردشیر سوم با کادوسی‌ها، ورود اسکندر به ایران، گزارش برخورد داریوش سوم با اسکندر کهدر تمامی آن‌ها همان شیوه مورخین غرب باستان را به کار گرفته‌است.[۱۵۷] فیلون ویرایش مقالهٔ اصلی: فیلون بیبلوسی فیلون در اصل از اهالی بیبلوس فنیقیه بود که در سده دوم میلادی می‌زیست. وی بعدها تبعه یونان شد و تألیفات خود را به زبان یونانی نوشت. از نوشته‌های او تنها بخش‌هایی به ما رسیده‌است.[۱۵۸] کرنلیوس نپوس ویرایش مقالهٔ اصلی: کرنلیوس نپوس نپوس از مورخین و نویسندگان رومی است که تألیفی در شانزده جلد به نام زندگی‌نامه مردان نامی تدوین کرده‌است. زمان زندگی او را میان ۹۹ و ۲۵ پ.م. نوشته‌اند. در تألیف وی اشاراتی به تاریخ عصر هخامنشی شده‌است، اما ظاهراً نوشته‌های او به دلیل ارائه ندان گزارش‌های موثق، چندان مورد اعتماد محققین تاریخ قرار نگرفته‌است.[۱۵۹] کوینت کورس ویرایش مقالهٔ اصلی: کوینت کورس این مورخ یونانی احتمالاً در سده اول میلادی می‌زیسته و شهرت او به خاطر تألیف تاریخ اسکندر است که در ده جلد تدوین نموده و دو جلد اول و دوم آن مفقود شده‌است. کوینت کورس در این تاریخ، زندگی پادشاه مقدونی را با شیوه‌ای داستانی، جذاب و با شکوه وصف می‌کند.[۱۶۰] نوشته‌های کوینت کورس در مواردی نامفهوم است و از جمله انتقادات به تألیف او آن است که سنوات وقایع را ذکر نکرده و به‌طور کلی بیش از آنکه مورخ باشد، افسانه پرداز است. با این همه، مورخ می‌تواند از فحوای نوشته‌های او حقایقی را استخراج نماید. از جمله برخی مطالب در باب اخلاق، عادات و قوانین مقدونی‌ها گزارش کرده که برای تاریخ ایران قدیم حائز اهمیت است. به ویژه آنکه چون کوینت کورس یونانی نبود، با وجود ستایشی که از اسکندر کرده، مطالب را با صراحت بیشتر نوشته و کارهای ناپسند وی را نیز کمتر پرده پوشی کرده‌است، البته ویژگی نوشته‌های کنت-کورث نیز به گونه‌ای است که مشمول همان انتقاداتی می‌شود که به آثار دیدور سیسیلی و دیگر مورخین غربی وارد است.[۱۶۱] مان‌تو ویرایش مقالهٔ اصلی: مان‌تو مان‌تو، مورخ و دانشمند قرن سوم پ. م است و ارزش تألیف وی به خاطر گزارش‌هایی است که دربارهٔ تاریخ هخامنشی به دست می‌دهد، لیکن باید توجه داشت که این مؤلف در طول زمان دستخوش تغییرات و تحولات بسیار شده‌است. مان‌تو در اصل کاهن و مورخی مصری و معاصر بطلمیوس دوم بوده‌است و تاریخ مصر را به دستور وی به‌طور مفصل نگاشته‌است. اما همان گونه که یادآوری شد، تألیف او به سبب تحولاتی که مسیحیان و یهودیان در آن ایجاد کردند، از واقعیات دور شد. وی تاریخ مصر را به سه دوره باستان، میانه و نو تقسیم کرد. با وجود اخبار و روایات جعلی فراوان در تألیف وی، مورخ می‌تواند با استفاده از شم تاریخی خود از آن بهره‌مند گردد.[۱۶۲] کتیبه‌های تاریخی مورخ بابلی اسناد رسمی در بابل و مصر جستارهای وابسته پانویس
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴ توسط علی محمدبیگی

«پرسپولیس» به روایت هایدماری کخ/ کتابی که عکس‌های جدید و رنگی دارد
امیرحسین اکبری‌شالچی کتاب «پرسپولیس» نوشته هایدماری کخ را که به تازگی با ترجمه وی به چاپ رسیده، اثری دانست که با مطالب دقیق و عکس‌هایش می‌تواند تخت ‌جمشید و بناهای اطراف آن را به مخاطبان ایرانی و خارجی بشناساند.

 این کتاب در سال 2002 به چاپ رسیده و برخلاف کارهای قبلی کخ، دارای عکس‌های جدید و رنگی است. همچنین در این کتاب مولف سعی کرده است همانقدر که تخت جمشید را مورد بررسی قرار می‌دهد به بناها و مکان‌های تاریخی اطراف آن هم توجه داشته باشد.

اکبری شالچی درباره بخش‌هایی از اثری که این نویسنده آلمانی درباره ایران نوشته است، از جمله مکان‌هایی که درباره آن توضیح داده شده، تخت رستم و نقش رجب است. همچنین کخ همیشه بر اساس الواح هخامنشی و ایلامی مطالب خود را نوشته است ولی اینجا اشارات کمتری به این منابع دارد.

درآمدی بر تاریخ و اینکه مادها از کجا آمده‌اند، گشت و گذاری در میان ویرانه‌ها از بخش های مهم کتاب هستند و همچنین در بخش پایانی درباره موزه تهران مطالبی را ارائه می‌کند.

  همانطور که کخ در کتابش اشاره می‌کند، این کتاب را چندان تخصصی ننوشته و مخاطب عام نیز می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند. او در کتابش اشاره می‌کند که این کتاب را اگر کسی بخواهد به تخت جمشید برود می‌تواند همچون یک راهنما همراه داشته باشد و اگر کسی هم امکان رفتن به تخت جمشید را ندارد، می‌تواند با کمک مطالب و عکس‌های کتاب با این بنای تاریخی آشنا شود.

«پرسپولیس» نوشته هایدماری کخ در 185 صفحه و قیمت 12 هزار و 500 تومان به چاپ رسیده است.



پرسپولیس یا شهر پارسی

در بخشی از کتاب «پرسپولیس» می‌خوانیم: تخت جمشید (Takht -e- Jamshid) نام محلی است که پایتخت داریوش بزرگ است؛ که از لحاظ وسعت، عظمت و شکوه، مهم‌ترین مجموعه باستانی هخامنشی در ایران است. این مجموعه بی‌نظیر در دامنه کوه رحمت (کوه مهر)، در مقابل جلگه مرودشت و 55 کیلومتری شمال شرقی شیراز قرار دارد.

یونانیان و به تبع آنها اروپاییان، گاهی آن را پرسه پلیس، پرسَپُلیس (با کسر پ اول، فتح سین اول و ضم پ دوم) یا پرسپولیس (persepolis) می‌خوانند؛ اما نام تاریخی آن که در کتیبه‌های کاخ‌ها ثبت شده پارسَه (parsa) به معنای شهر مردمان پارسی است.

مجموعه تخت جمشید یا پرسپولیس که روزگاری به ثروتمندترین شهر روی زمین مشهور بود، مظهر نبوغ هنرمندان ‏عصر هخامنشی و پایتخت تشریفاتی بزرگترین امپراطوری باستان است.

داریوش این شهر را در سال 519 قبل از میلاد تاسیس کرد تا این شهر باشکوه‌ترین پایتخت هخامنشی در میان چهار پایتخت شوش، اکباتان، بابل و پرسپولیس باشد که به طور حساب شده در مناطق مختلف برپا شده بودند تا در اداره این امپراطوری گسترده به پادشاهان هخامنشی کمک کنند.

پرسپولیس (شهر پارسی) واقع در 70 کیلومتری شمال شرقی شیراز امروز در جنوب استان فارس، توسط داریوش اول و جانشینانش طی 50 سال ساخته شد. این مجموعه به وسعتی به مساحت 125.000 مترمربع به خاطر داشتن کتیبه‌های حیرت‌انگیز سنگی، معماری بی‌همتا و ستون‌های چوبی ساخته شده از سروهای لبنانی و درختان ساج هندی در نوع خود بی‌نظیر است...

منبع =خ مهر


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ توسط علی محمدبیگی
شکاف جديدي در پنج متري کوه حسين و آرامگاه چهارتن از پادشاهان هخامنشي ايجاد شده است. اين شکاف به موزات شکافي است که چندي پيش در 20 متري اين اثر کم نظير به وجود آمده است.
 
مسئولان مربوطه در سازمان ميراث فرهنگي دليل ايجاد اين شکاف را پايين آمدن سطح آب‌هاي زيرزميني عنوان کرده و معتقدند که نمي‌تواند روي نقش رستم آثار زيان‌باري داشته باشد. اين در حالي است که برخي از کارشناسان ميراث فرهنگي و زمين شناسي نظري مغاير با آن داشته و مي‌گويند اين شکاف‌ها تهديدي جدي براي اثر کم نظير نقش رستم به شمار مي‌رود.
 
«عبدالرضا نصيري»، معاون سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري فارس در اين باره مي‌گويد: «اين شکافي که در کف زمين ايجاد شده به خاطر پايين رفتن سطح آب‌هاي زيرزميني است.»
 
به گفته اين مقام سازمان ميراث فرهنگي فارس، دشت مرودشت چند سال است که دچار خشکسالي شده و چاه‌هايي هم که زده شده، باعث تشديد خشکسالي مي‌شود و به همين دليل سطح آب‌هاي زيرزميني در دشت مرودشت به شدت پايين رفته است.
 
نصيري با بيان اينکه اين نشست خاک در جاهاي مختلف دشت مرودشت رخ داده است، مي‌گويد: «من چند وقت پيش در روستاي ابرج ديدم که خاک نيم متر نشست کرده، به گونه‌اي که رد قديمي خاک در بدنه کوه کاملا مشخص بود، يعني کل دشت نيم متر پايين‌تر رفته و نشست کرده است.»
 
معاون سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري فارس مي‌گويد: «جاهايي که ريشه کوه زير خاک ادامه پيدا نکرده، خاک کاملا يک‌دست نشست مي‌کند و ترک هم نمي‌خورد ولي جاهايي که کوه ريشه‌اش به سمت دشت متمايل است، باعث مي‌شود که خاک کنار کوه به دليل اينکه کم حجم بوده و ريزش لايه سنگي است، نشست پيدا نکند ولي بقيه خاک نشست کند که اين باعث شکاف زمين مي‌شود.»
 
 نصيري با بيان اينکه هيچ راهي براي جلوگيري از گسترش اين شکاف وجود ندارد، مي‌گويد: «تا جايي که من سوال کردم، مي‌گويند حتي آن قسمت‌هايي از خاک که نشست پيدا کرده، اگر سطح آب‌هاي زير زميني بالا هم بيايد باز هم اين شکاف درست نمي‌شود.»
 
معاون سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري فارس، گمانه‌زني‌ها را درباره تاثير زلزله در ايجاد اين شکاف را رد کرده و مي‌گويد:‌ «اگر زلزله هم رخ داده باشد، همه معتقدند اين آسيبي که به زمين رسيد به علت پايين رفتن سطح آب‌هاي زير زميني است.»
 
 نصيري اما در پاسخ به اين سوال که اين شکاف چه تاثيري روي نقش رستم مي‌گذارد، مي‌گويد: «اين شکاف هيچ صدمه‌اي به کوه و نقش‌هاي آن نمي‌زند.»
 
«مسعود منيعاتي»، دبير انجمن دوستداران ميراث فرهنگي فارس اما درباره تاثير اين شکاف روي نقش رستم نظر ديگري دارد و به CHN مي‌گويد: «سازمان ميراث فرهنگي بايد با تشکيل کميته بحران در اين‌گونه موارد وارد عمل شود.»
 
او علت ايجاد اين شکاف را بر اساس گفته‌هاي افراد محلي، ناشي از زلزله خفيفي مي‌داند که چندي پيش در اين منطقه رخ داده است.
  
دبير انجمن دوستداران ميراث فرهنگي فارس، تاثير پايين رفتن سطح آب‌هاي زير زميني را در ايجاد اين شکاف رد مي‌کند و مي‌گويد که اين منطقه روي گسل زلزله خيز قرار دارد که بايد درباره آن تحقيقات لازم انجام شود.
 
طي هفته‌هاي گذشته نيز "محمدرضا قدري"، زمين‌شناس به در اين باره گفته بود: «نشست زمين در هر اندازه و هر مقايس مکاني و زماني که روي دهد، براي آثار باستاني نقش‌رستم زيانبار است.»
 
نقش رستم نام مجموعه باستاني در شهرستان مرودشت استان فارس است که يادمان‌هايي از ايلاميان، هخامنشيان و ساسانيان را در خود جاي داده‌است.
 
آرامگاه چند تن از پادشاهان هخامنشي (از جمله داريوش بزرگ و خشايارشا)، نقش برجسته‌هايي از وقايع مهم دوران ساسانيان (از جمله تاجگذاري اردشيربابکان و پيروزي شاپور اول بر امپراتوران روم)، بنايي موسوم به کعبه زرتشت و نقش‌برجسته ويران‌شده‌اي از دوران ايلاميان در نقش رستم قرار دارد.
 برداشت= خ میراث


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
   بادرود فراوان خدمت تمام دوستانم در پارسوماش خدمتتون عرض کنم که شکاف‌هايي که به تازگي پاي کوه نقش‌رستم و روي سطح زمين،‌ در فاصله دو يا سه متري کوهي که مقبره 4 شاه هخامنشي و نقش‌هاي دوره ساساني و ايلامي روي آن قرار گرفته، ايجاده شده زنگ خطري براي اين آثار مهم باستاني است. به گفته يک زمين‌شناس، خطري جدي نقش‌رستم را تهديد مي‌کند.
 
به گزارش پيش از اين ترک‌هايي در بدنه کوه نقش‌رستم، به خصوص در بخشي‌ که مقبره خشايارشاه واقع شده‌است ديده مي‌شد، که گفته مي‌شود بر ميزان اين ترک‌ها افزوده شده‌است. اما به تازگي ترک بزرگي در پاي اين مجموعه جهاني ايجاد شده و شنيده‌ها حاکي از آن است که استفاده از قنات‌هاي نزديکي اطراف اين محوطه باعث به وجود آمدن اين شرايط شده است.
 
«محمدرضا قدري»، زمين‌شناسي که پيش از اين روي رانش‌هاي قلعه زيويه نيز مطالعاتي داشته درباره شکاف‌هايي که به تازگي در نقش‌رستم ايجاد شده به  مي‌گويد: «اين شکاف‌ها يک گسيختگي است که قبلا وجود نداشته و بايد جدي گرفته شود. چند عامل در پيدايش اين گسيختگي موثر است که لازم است به وسيله متخصصان از نزديک مورد بررسي قرار گيرد.»
 
وي در ادامه گفت: «کوه حسين که آثار نقش رستم روي آن ساخته شده‌است، مربوط به سازند گدوان است که از جنس آهک، رس و شيل تشکيل شده است. سطح زمين در پاي اين بخش از کوه بر خلاف ديگر قسمت‌ها که صاف و يکنواخت هستند، شيب کمي دارد که مي‌تواند به حرکت کند و نامريي لايه‌هاي رسي و شيلي بيانجامد.»
 
به گفته وي اما مساله مهم در پيدايش اين گسيختگي مربوط به لايه‌هاي آهکي بوده که ممکن است از زير دچار انحلال شده باشند.
 
قدري دراين‌باره گفت: «اين گسيختگي اگر عميق باشد لازم است سطح آبهاي زيرزميي اين محدوده مورد بررسي قرار گيرند. به نظر مي‌رسد اين شکاف و گسترش به افزايش فروروي آب‌هاي جاري و تداوم انحلال سنگ‌ها زيرين منجر مي شود که در صورت انحلال بيشتر سنگ‌هاي زيرين، سطح زمين در اين بخش دچار نشست و فروريزي مي‌شود.»
 
وي تاکيد کرد: «نشست زمين در هر اندازه و هر مقايس مکاني و زماني که روي دهد، براي آثار باستاني نقش‌رستم زيانبار است.»
 
اين زمين‌شناس درباره سفره‌هاي آب‌هاي زيرزميني محدوده کوه رحمت گفت: «سفره آب‌هاي زيرزميني کوه رحمت به صورت کارستي بوده که داراي بيلان آبي مثبت است. خروج آب‌هاي زيرزميني اين بخش به وسيله چشمه، کاريز و چاه‌هاي کارستي صورت مي‌گيرد. شرايط آبگيري و آبدهي اين سفره کارستي در فرايند انحلال لايه‌هاي آهکي موثر بوده که لازم است به صورت سيستماتيک مورد مطالعه قرار گيرد.»
 
قدري همچنين درباره ترک بزرگي که روي مقبره خشايارشاه به وجود آمده گفت: «يک شکستگي نيز به صورت عمودي در ديواره کوه روي مقبره خشايارشاه وجود دارد که ساختار و شرايط پيدايش آن با اين گسيختگي متفاوت است.»
 
به گفته دوستداران ميراث بنياد پاسارگاد بسياري از معادن اطراف کوه نقش‌رستم مجوزهايي براي استخراج گرفته‌اند که انفجارهاي ايجاد شده در اين معادن مي‌تواند باعث گسترش ترک‌هاي آثار نقش‌رستم شود.
 
نقش رستم نام مجموعه باستاني در شهرستان مرودشت استان فارس ايران است که يادمان‌هايي از ايلاميان، هخامنشيان و ساسانيان را در خود جاي داده‌است. آرامگاه چند تن از پادشاهان هخامنشي (از جمله داريوش بزرگ و خشايارشا)، نقش برجسته‌هايي از وقايع مهم دوران ساسانيان (از جمله تاجگذاري اردشيرپاپکان و پيروزي شاپور اول بر امپراتوران روم)، بنايي موسوم به کعبه زرتشت و نقش‌برجسته ويران‌شده‌اي از دوران ايلاميان در نقش رستم قرار دارد
 برداشت=خ میراث


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
پيش از اين ترک‌هايي در بدنه کوه نقش‌رستم، به خصوص در بخشي‌ که مقبره خشايارشاه واقع شده‌است ديده مي‌شد، که گفته مي‌شود بر ميزان اين ترک‌ها افزوده شده‌است. اما به تازگي ترک بزرگي در پاي اين مجموعه جهاني ايجاد شده و شنيده‌ها حاکي از آن است که استفاده از قنات‌هاي نزديکي اطراف اين محوطه باعث به وجود آمدن اين شرايط شده است. دوستداران ميراث فرهنگي هشدار مي‌دهند مسئولان سازمان ميراث فرهنگي بايد هر چه سريعتر براي نجات بخشي اين محوطه باستاني اقدام کنند.
 
«سامان خسرواني»، از دوستداران ميراث بنياد پاسارگاد مي‌گويد: «هرچند اين ترک‌ها از سال‌ها پيش روي بدنه نقش رستم وجود داشته است اما دلايل بسياري باعث عميق تر شدن آن در روزهاي اخير شده است.»
 
همچنين خسروي از ايجاد ترک تازه‌اي پاي کوه نقش رستم خبر مي‌دهد که نه تنها عميق است، که فاصله چنداني با کوه ندارد و تقريبا نزيک آثار نقش رستم است.
 
به گفته او، بسياري از معادن اطراف مجوزهايي براي استخراج گرفته‌اند که انفجارهاي ايجاد شده در اين معادن، اين ترک‌ها را عميق تر کرده است.
 
خسرواني همچنين نفوذ آب در فصل زمستان به داخل شکاف‌ها و سپس يخ زدن اين آب‌ها را دليل ديگري براي عميق تر شدن آن‌ها عنوان مي‌کند.
 
از سوي ديگر در روزهاي اخير، برخي دوستداران ميراث فرهنگي درباره عميق‌تر شدن اين ترک‌ها با مسئولان سازمان ميراث فرهنگي مکاتبه داشته‌‌اند اما به گفته آن‌ها، تاکنون مسئولان پاسخي به اين مکاتبه نداده‌اند.
خسرواني مي‌گويد: «اگر در دوره‌هاي پيشين اقدامات حفاظتي براي نجات بخشي اين مجموعه عظيم و کم نظير انجام مي شد، اکنون شايد شاهد اين اتفاق نبوديم. اين اتفاق را مي‌توان تشبيه به زخمي کرد که مي‌توانست تنها با يک چسب زدن خوب شود و ديگر نيازي به عمل جراحي نداشته باشد. اما اکنون به جايي رسيده است که نقش رستم نياز به جراحي دارد.»
 
گذاشتن حفاظ و سرپوش يکي از روش‌هايي بوده که از سوي برخي از کارشناسان ميراث براي حفاظت از اين بناي ديرينه پيشنهاد شده است ولي با اين وجود مسئولان ارشد سازمان در اين زمينه هيچ گونه بررسي و يا تعيين اعتباري انجام نداده‌اند.
 
خسرواني در اين باره مي‌گويد: «مدت ها پيش طرحي مکتوب براي احداث يک سرپناه روي مجموعه تخت جمشيد و نقش رستم ارايه شد که امکان اجرا شدن اين طرح با هزينه بسيار کمي وجود داشت اما منتهي اين طرح با استقبال مواجه نشد. به نظر مي‌رسيد که حتي اين مجموعه باني و متولي ندارد.»
 
به گفته او، به زودي قرار است که در مورد رسيدگي به مجموعه نقش رستم، نامه‌اي به سازمان ميراث فرهنگي نوشته شود، براي اينکه اين روزها شرايط بسيار بدي را پشت سر مي‌گذراند.
 
خسرواني همچنين از مکاتباتي مي‌گويد که سال‌هاي پيش با سازمان ميراث انجام شده که قرار بود، عده‌اي از کارشناسان ايراني و خارجي براي رسيدگي به اين مجموعه به کار گرفته شوند، اما به اين دليل که بودجه ندارند، هرگز اين اتفاق نيافتاد.
 
نقش رستم نام مجموعه باستاني در شهرستان مرودشت استان فارس ايران است که يادمان‌هايي از ايلاميان، هخامنشيان و ساسانيان را در خود جاي داده‌است. آرامگاه چند تن از پادشاهان هخامنشي (از جمله داريوش بزرگ و خشايارشا)، نقش برجسته‌هايي از وقايع مهم دوران ساسانيان (از جمله تاجگذاري اردشيرپاپکان و پيروزي شاپور اول بر امپراتوران روم)، بنايي موسوم به کعبه زرتشت و نقش‌برجسته ويران‌شده‌اي از دوران ايلاميان در نقش رستم قرار دارد.
برداشت= خ میراث


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
 با درود فراوان خدمت تمام دوستان پارسوماش  خدمتتون عرض می کنم که  مسئولان سايت ميراث جهاني تخت‌جمشيد در اقدامي تازه و غيرعادي،‌کاربري تازه‌اي به پايه‌ستون‌ها و برخي سنگ‌هاي 2500 ساله اين اثر هخامنشي داده‌اند. پايه ستون‌هاي تخت‌جمشيد که روزگاري محل نگهداري ستون‌هاي بلند اين اثر جهاني بود، امروز محل نگهداري تابلوهاي ورود ممنوع شده‌است.
 
 يکي از مهمترين روش‌هاي حفاظتي در آثار تاريخي به خصوص آثار ميراث جهاني، استفاده از تابلوهاي راهنما و هشداردهنده ‌است. اين موضوع توسط دفتر ميراث جهاني يونسکو بارها به سايت‌هاي ثبت شده تذکر و اخطار داده شده‌است. با اين‌حال روش‌هاي نصب اين تابلوها هم مهم است. يعني نمي‌توان به هرشکلي اين تابلوها نصب شود.
 
در حال حاضر مسئولان سايت جهاني تخت‌جمشيد بخشي از تابلوهاي هشداردهنده را روي پايه‌ستون‌هايي قرار دادند که قدمت تاريخي آن‌ها به 2500 سال مي‌رسد.
 
بر اساس اين گزارش گردشگراني که به تخت‌جمشيد آمده‌اند هم متوجه اين تداخل در حفاظت از آثار تاريخي شدند. «ديدن تابلوهاي هشداردهنده روي آثار تاريخي، آن‌هم به نحوي که به حال خود رها شده‌اند. جالب است. به نظر مي‌رسد اين روش استفاده از تابلوها چندان صحيح نباشد.»
 
به گفته يکي از کارشناسان حفاظت از آثار تاريخي، نصب تابلوهاي راهنما و هشداردهنده بايد از روش و اصول خاصي تبعيت کند. براي مثال در جانمايي، استفاده از نوع جنس به کار رفته در تابلو، رنگ و در نهايت فاصله آن با اثر روش‌هاي ويژه‌اي ديده‌ شده‌است.
 
اين درحالي‌است که برخي تابلوهاي هشداردهنده تخت‌جمشيد بدون توجه به اين موارد روي آثار تاريخي رها شده‌اند.
 
يکي از گردشگران تخت‌جمشيد مي‌پرسد که آيا رها کردن تابلوهاي راهنما روي آثار تاريخي، تعرض به عرصه اثر نيست؟ گفته مي‌شود که استفاده از تابلوها به اين شکل منجر به مخدوش شدن منظر اثر مي‌شود.
 
به گفته يک کارشناس ميراث فرهنگي،‌ حتي ارتفاع و فاصله تابلو نسبت به اثر اهميت دارد. فاصله‌ نبايد به اندازه‌اي باشد که هنگام عکاسي اثر، در آن ديده شود. و از سوي ديگر ارتفاع هم نبايد منظر اثر را مخدوش کند.
 
با اين‌حال نه تنها اين موارد در استفاده از تابلوهاي راهنما در تخت‌جمشيد رعايت نشده که کل منظر اثر نيز مخدوش شده‌است.
برداشت=خ میراث

نوشته شده در تاريخ جمعه ۴ آذر ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
با درود فراوان خدمت تمامی دوستان پارسوماش اگر سه هزار سال به عقب برگرديم و نگاهي به چهره آسياي غربي بيندازيم، شمار بسياري از دسته‌هاي نژادي ناهمگون را مي‌بينيم که از کرانه‌هاي آرال و دره سند تا مديترانه با کوچروي و سکونت‌هاي فصلي زيست مي‌کنند، و نيز گروه‌هاي تازه مهاجران فراروداني را که در پي اجداد آزياتيک خود از گذرگاه‌هاي خاوري و باختري درياي مازندران پاي به اين منطقه مي‌نهند.
 
از شمال‌شرق سکانژادان به مردمان فلات ايران يورش مي آورند. اورارتوها از شمال‌غرب و نوهيتيان و بازماندگان اقوام ميتاني از آناتولي. سربازان جنگ ديده و افزارمند آشوري از غرب پي غارت سالانه اسب و برده مي آيند و بابليان از جنوب‌غرب به روستاها و شهرهاي زاگرس مي‌تازند.
 
اين ميان گروه‌هايي از اقوام کمابيش مانده در تاريکي پيش از تاريخ چون کاسپيان، هيرکانيان، کادوسيان و آماردها در شمال و هوريان، کاسيان، لولوبيان، گوتيان و ماناها در غرب فلات ايران با پايه ريزي اتحاديه‌هاي قومي به مقابله با اين لشکرکشي‌هاي دوره‌اي مي پردازند.
 
گرچه ايستادگي در برابر ارتش‌هاي نيرومند عملا براي بسياري از اقوام ناممکن است و درصورت رها نکردن شهرها به دست ايلغار و آتش، سرنوشت آنان مرگ، نفي بلد يا بردگي خواهد بود. وارثان حکومت ديرينه سال ايلام نيز که دژهايي استوارتر دارند گاه به انتظار حمله بابلي‌ها و آشوريان مي‌نشينند و گاه خود به ميانرودان يورش مي‌برند. اين تصوير برساخته از گل نوشته‌ها، تنها نمايي از غرب فلات ايران فرادست مي دهد و هنوز از رخدادها و تنازعات مرکز و شرق در اين دوران کمابيش بي‌خبريم.
 
تبعيض نژادي
نزديک به آغاز عصر مفرغ (حدود 3000 پ.م) با دستيابي به فن ساخت سلاح‌هاي مقاوم فلزي و تشکيل دولت ـ شهرهاي ابتدايي، دسته‌هاي سوارکار و افزارمند براي تاختن به شهرهاي دارا و آباد يا کاروانهاي تجاري شکل مي گيرند و آموزش جنگ مي بينند.
 
اين دوران را مي توان زمان پاگرفتن آغازين حکومت‌ها دانست که تا رسيدن به عصر آهن (1300پ. م) هرکدام قلمرو خويش را به فراخور توان نظاميشان گسترش مي دهند، در جنگ‌هاي بزرگ با ديگر دسته ها آبديده مي‌شوند و براي پايدار ماندن و پيش راندن مرزهايشان رو به وضع قوانين و کشيدن حصارهاي طبقاتي ميان خود و شکست خوردگان مي آورند. نقش دين رايج در اين ميان توجيه اين مرزهاي طبقاتي و کشتارها و گردآوري سرباز براي نبردي تازه است.
 
بدين روال تبعيض رو مي گشايد و انسانها دسته بندي مي شوند. شکست ممکن است جايگاه اجتماعي پستي را تا چند سده براي يک قوم رقم بزند و اغلب برهم زدن دوباره اين ساختار جز با جنگ ناممکن است. پذيرش باجگذاري شاه پيروز و ستايش نژاد وي به تدريج بدل به نخستين قانون نانگاشته و ناگزير جوامع بشري مي گردد.
 
گروه نژادي مسلط  در هر جامعه‌اي با اين استدلال که اعضاي گروه اقليت از نظر هوشي پست‌ترند و لياقت و قابليت کافي براي خدمت به خود و جامعه را ندارند، نژاد پرستي را توجيه مي کند. گرچه اين قاعده اساس علمي ندارد و هرگز در شرايطي برابر به آزمون نهاده نشده اما در طي چند هزاره اخير جوامع بشري آن را به کمال پذيرفته اند و نخستين سنگ بناي پاگرفتن هر حکومت مبتني بر آريستوکراسي يا اليگارشي بوده است. گرچه اغلب برتري يا فرودستي يک قوم را در ابتدا آوردگاههاي نظامي رقم زده اند اما در گذر زمان اين روابط چنان ريشه گرفته اند که گاه خود افراد نيز جايگاه جبري خويش را به عنوان بخشي از هويت نژاديشان پذيرفته و باور کرده‌اند.
 
درستي اين سيستم تا پايان سده هاي ميانه در غرب هرگز به ديد شک نگريسته نشد. پس از كنفرانس وستفاليا در 1648 م. و پيدايش دولت مدرن بود که گوناگوني قومي به يكي از موضوعات جدّي مناقشات سياسي تبديل گرديد. بايد به ياد داشت که ديدگاه امروزي ما در باب دوري از نژادپرستي و باور به ارزش‌هاي برابر انساني پاگرفته در سده هاي اخير است و دنياي باستان را نبايد به چشم امروز نگريست. گرچه رخ دادن مکرر ژنوسايدها و اتنوسايدها (نسل کشي و قوم کشي) در دوران نو نشان از راه درازي دارد که هنوز تا رسيدن به جهاني بدون تبعيض پيش روي انسان‌هاست.
 
کورش و رويکرد نو
کينه هاي نژادي رخ نموده در دوران آشوري، آسياي غربي را در سده هاي هفتم و ششم پ.م به ميدان نبردهايي بزرگ و سرنوشت ساز بدل ساخت که همه مدعيان سنتي قدرت را فرسود و پس از اورارتوها و نوهيتيان، آشوريان را نيز از صحنه کنار نهاد.
 
مادها و بابليان، پيروزمندان اين نبرد هيچيک توان شکل دادن به حکومتي فراگير را نيافتند. پس کورش فرزند کمبوجيه پارسي بر آستياگ ماد قيام کرد و به هگمتانه دست يافت. با کشف رويدادنامه پادشاهي نبونيد دانسته هاي ارزشمندي از اين دوران فرادست آمده است که نشان از نگاهي تازه به روابط اجتماعي دارد:
 
آنگاه به سال 539 پ.م کورش با گشودن بابل نخستين امپراتوري بزرگ تاريخ را پايه نهاد. در تواريخ هرودوت (کتاب يکم) از ورود بدون جنگ کوروش به بابل و سرپيچي سربازان بابلي از فرمان شاه نبونيد سخن مي رود، سالنامه بابلي اين رخداد را چنين شرح مي دهد: «در ماه تيسري کوروش در اپيس بر ساحل نيالا، در برابر سپاه بابل ايستاد. سپاهيان بابلي شورش کردند و بسياري از سربازان کشته شدند. به روز چهاردهم تموز (12 اکتبر 539 پ.م) شهر سيپار بدون جنگ تسخير شد و نبونيد گريخت.» (Hinnz, 1976: 106)
 
در ادامه رويدادنامه بابلي مي خوانيم: سال هفدهم (538/539 پ.م): گَئوبَروَه فرماندار گوتيوم، همراه با سپاه کوروش بدون جنگ و پيکار به بابل اندر آمد و نگاهباني از نيايشگاه اِسَگيلَه به سپرهاي گوتيان سپرده شد تا مبادا هيچيک از سپاهيان به درون اسگيله و ديگر بناهاي مقدس آن پا بگذارند. از آن پس، آيين‌ها و مراسم به مانند گذشته برگزار ‌شدند. کوروش به بابل اندر آمد. به پيش گام‌هاي او، شاخه‌هاي سبز افشانده مي‌شد. او با مردمان شهر، پيمان صلح و آشتي گذارد. کوروش به همه مردمان بابل، پيام درود و شادباش فرستاد. گئوبَروَه به فرمانداري بابل برگماشته شد و همه خدايان اَکَد که نَبونيد آنها را در بابل بي‌قدر کرده بود، به شهرهاي مقدس خودشان بازگردانده شدند... (Pritchard, 1969: 306)
 
متن ارزشمند ديگري که مي تواند بر اين رخداد نور بيفکند، کتيبه ايست که کورش خود دستور نگارشش را داده و نشاني از گفتارهاي خشن و کينه توزانه رايج در دنياي کهن در آن نمي توان يافت. در بخشي از اين نوشته چنين آمده است
خط 24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين سرزمين وارد آيد.
خط 25. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تکان داد... من براي صلح کوشيدم. نـَبونيد، مردم درمانده بابل را به بردگي کشيده بود، کاري که در خور شأن آنان نبود.
خط 26. من برده داري را برانداختم. به بدبختي‌هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم که هيچ کس اهالي شهر را از هستي ساقط نکند.
خط 32. فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي که بسته شده بود را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم. همه مردماني که پراکنده و آواره شده بودند را به جايگاه‌هاي خود برگرداندم. خانه‌هاي ويران آنان را آباد کردم.
خط 34. بشود که دل‌ها شاد گردد... (Kuhrt, 1983: 83-97)
پس از گشودن بابل کورش يهودياني که از دوران نبوکدنصر (بخت النصر) در اسارت به سر مي بردند آزاد و روانه اورشليم ساخت، داراييهاي غارت شده هيکل سليمان را به آنها برگرداند و براي دوباره ساختنش ياريشان کرد. نرمش کورش با قوم اسير براي جوامع آن روزگار رويکردي ناآشنا و تازه است. يهوديان کورش را موعود يهوه مي خوانند که اشعياي نبي (وفات 681 پ.م) آمدنش را بشارت داده بود.
 
در کتاب اشعيا درباره وي چنين آمده است: عقاب شرق و مرد همسخن خويش را از جاي دور فرا مي خوانم. (اشعياي نبي،46:11) خداوند درباره‌ كورش‌ مي‌گويد که او شبان من است و شادماني مرا به کمال خواهد رساند. (اشعياي نبي، 44:28) من او را به عدالت برانگيختم و تمامي راههايش را راست خواهم ساخت. شهر مرا بنا کرده و اسيران مرا آزاد خواهد کرد. (اشعياي نبي، 45:13)
 
عزرا پيامبر همزمان با کورش درباره رفتار او مي نويسد: و نيز ظروف‌ طلا و نقره‌ خانه‌ خدا كه‌ نبوکدنصرآنها را از هيكل‌ اورشليم‌ گرفته‌ و به‌ بابل‌ آورده‌ بود، كورش‌ پادشاه‌ آنها را بيرون‌ آورد و به‌ يهوديان تسليم‌ نمود. (كتاب عزرا، 5:14) کتاب تواريخ نيز به او اشاره دارد: «كورش‌، پادشاه‌ فارس‌ چنين‌ مي‌فرمايد: يهوه‌ خداي‌ آسمانها، تمامي‌ ممالك‌ زمين‌ را به‌ من‌ داده‌ است‌ و او مرا امر فرمود كه‌ خانه‌اي‌ براي‌ وي‌ در اورشليم‌ كه‌ در يهودا است‌، بنا نمايم‌. پس‌ كيست‌ از شما از تمامي‌ قوم‌ او؟ يهوه‌ خدايش‌ همراهش‌ باشد و برود.» (كتاب تواريخ، 36:23)
 
بدين سان مي توان دريافت که کورش با رفتار نيک در بابل و فرماني که براي آزادي مردمان شکست خورده روا داشت نخستين گام ـ و گامي بس بلند ـ را در راه پايه نهادن يک ملت همگرا با آشتي ميان اقوام و نژادهايي که دشمني ديرينه داشتند برداشته است.
 
زندگي ايرانيان در سرزمين کورش
نگاهي به گلنوشته‌هاي يافته شده در بايگاني تخت جمشيد آگاهي خوبي از زندگي در دوران هخامنشي به دست مي‌دهد. همه کارگران، پارسي يا تراکيه اي، ليديايي يا بابلي، کاپادوکيه اي يا سغدي، و از هر گوشه کشور که باشند، براي کار يکسان دستمزد برابر گرفته اند. به کارگران جيره افزون به مناسبت سختي کار و اضافه پرداخت‌ها و پاداش‌هاي گوناگون داده شده و کسي به بيگاري و بردگي گرفته نشده است. به اين پاداش‌ها بايد جيره ويژه‌اي که ديوان اداري به نام «کمک شاهانه» به کارگران مي‌داد، افزود. همه اعضاي خانواده کارکنان دربار از نظر مالي زير پوشش نظام اداري قرار داشتند. و کارگران حق عيال و اولاد مي گرفته اند. (کخ، 1387: 41 ـ 44)
 
رفتار با زنان در دوران هخامنشي نيز مي تواند، آموزنده باشد. زنان در جوامع غربي هميشه يک گروه به نسبت کم قدرت و زيردست، يا يک نوع «اقليت» بوده اند. اعتراض فمينيستي به اين منزلت اقليتي نيز هميشه اکثريت قدرتمندتر ـ يعني مردان ـ را تهديد مي کرده و درنتيجه پيوسته مورد مخالفت آنها بوده است. (ريتزر، 1374: 464) اين زيردستي زنان را مي توان در غرب تا ميانه سده بيستم و در برخي کشورها تا امروز نيز پي گرفت
 
اسناد بايگاني هخامنشي نشان مي دهند که زنان سهم مهمي در کارگاه‌ها داشته و براي کار يکسان دستمزد برابر با مردان مي گرفته‌اند. مثلا در خزانه شيراز در سال 494 پ.م دو مرد و 51 زن و در خزانه رخا 75 زن و تعدادي مرد هرکدام در برابر انجام کار هنري ظريف دستمزدي يکسان گرفته اند. زنان باردار هديه شاهي و کمک‌هاي پس از زايمان و پنج ماه تمام جيره ويژه دريافت کرده‌اند.
 
 و پس از تولد نيز نوزادان در زمان کار مادر به وسيله مهدکودک نگهداري شده‌اند. در کارگاه‌ها اغلب با بانوان مدير روبرو مي شويم که بالاترين دستمزد را دريافت مي کنند. در کنار دستمزد برابر، زنان مي توانستند ساعات کار کمتر يا نيمه وقت بردارند. محيط کاري زن و مرد يکي بود و امکانات کارآموزي و ارتقاي شغلي براي هردو يکسان. در ميان اسناد موجود شمار مديران و سرپرستان زن کم نيست. درميان ماليات دهندگان نيز به نام بانواني برمي خوريم که صاحب گله يا ملک شخصي بوده اند. (کخ، 1387: 41 و 42)
 
دستاورد سياست هخامنشي
گرچه دستاوردهاي سياست دوري از قومپرستي و يکسان شمردن اقوام را مي توان در رشد و شکوفايي سريع هنري، فني و تجاري آسياي غربي در نيمه دوم هزاره نخست پ.م پي گرفت، اما برماند ارزشمندتر اين تدبير از سوي نخستين شاهان هخامنشي پايان بخشيدن به کينه‌هاي کهن نژادي در فلات ايران بوده است. بدين سان سلسله‌هاي آينده در همين قلمرو فرهنگي پا گرفتند، و ميان اقوام آن به جاي رقابت ديرين، انس و همدلي حاکم گشت. و راهي دراز طي شد تا ايران براي ساکنانش حکم ميهن يافت و امروز گونه هاي نژاديش در هويتي چنان يکپارچه و همگون شراکت دارند که گسستن پيوندشان ناممکن به نظر مي رسد
 برداشت=دکتر صدر الدین طاهری

نوشته شده در تاريخ شنبه ۷ آبان ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی

 با درود فراوان خدمت تمامی پارسوماشی های عزیز خدمتتون عرض کنم که سازه بناي تاريخي گور دختر به دليل شباهت به آرامگاه کوروش بزرگ هخامنشي به آرامگاه کوروش کوچک معروف است، اين آرامگاه سنگي در سال 1376 با شماره 1897 در فهرست آثار ملي ايران به ثبت رسيد.

 
بناي گور دختر به دليل واقع شدن در تنگه صعب العبور و دور از دسترس ارم بوشهر سالها ناشناخته ماند و تنها بومي هاي منطقه از ان سراغ داشتند، تا اينکه در سال 1339 باستان شناسي بلژيکي به نام "لويي واندنبرگ" کشف و به عنوان يک اثر تاريخي واجد ارزش ثبت شد، اين باستان شناس بلژيکي در يادداشت هاي خود نوشته بود اين آرامگاه متعلق به "چيش پيش" يا کوروش اول (جد کوروش بزرگ) است، علاوه بر اين برخي ديگر از باستان شناسان نيز گفته اند اين آرامگاه ممکن است براي "ماندانا " و " آتش سا " مادر و دختر کوروش باشد.
 
با اين وجود آنگونه که جديدترين عکس هاي برداشته شده از اين دشت تاريخي در تنگ ارم بوشهر نشان مي دهد روستائيان دشت پشت پر با ساخت و سازهاي خود اين بناي تاريخي و ثبت ملي را محاصره کرده اند و هر روز حلقه محاصر آن را نيز تنگ تر مي کنند.
 
مجدالدين رحيمي کارشناس ميراث فرهنگي و رشته مرمت و احياي بناها و بافت هاي تاريخي در اين باره به ما مي گويد: " بنياد مسکن استان بدون توجه به اين دشت تاريخي اجازه توسعه و رشد اين آبادي را صادر کرده است، مدرسه سازي و جاده سازي و ديگر زيرساختهاي لازم در اين دشت احداث شده و همين امر موجب ان شده که دشتي که تا بيست سال پيش خالي از سکنه بود آرام آرام در حال تبديل شدن به روستايي پر جمعيت است."
 
وي مي افزايد: " در يکي از همين اقدام ها در فاصله 5 متري پشت بناي گور دختر يک تير چراغ برق نصب شده، در حالي که بر اساس قانون هر گونه ساخت و ساز و احداث بنا و اثر جديد در حريم آثار تاريخي ثبت ملي ممنوع است، در اقدامي ديگر متاسفانه اداره ميراث فرهنگي بوشهر فردي را که در نزديکي و فاصله 20 متري بنا اقدام به ساخت خانه و آغل گوسفندان کرده است را براي محافظت از بنا استخدام کرد. در حالي که ساخت و سازهاي انجام شده بيشترين آسيب ها را به حريم منظري بنا وارد کرده است."
 
بنا بر گفته رحيمي دشت محل واقع شدن بناي گور دختر در دوره ساسانيان به يک شهر تبديل شد که به شهر تاريخي "قندگيان" معروف است، علاوه بر اين باستان شناسان بزرگي مانند ريچارد فراي نيز در باب اهميت هاي اين دشت و اين آرامگاه مقالاتي نوشته اند.
 
معماري بناي گور دختر که شبيه آرامگاه کوروش در پاسارگاد ولي در مقياسي کوچکتر است از ‌‌24 قطعه سنگ در ابعاد مختلف ساخته و بوسيله بست‌هاي دم چلچله‌اي به يکديگر متصل شده اند. در ساخت اين بنا مانند ديگر سازه هاي ساخته شده توسط معماران هخامنشي هيچگونه ملاتي به کار نرفته است. بر بالاي اين مقبره قسمتي فرو رفتگي شبيه به يک قاب وجود دارد که احتمالاً جايگاه قرار گرفتن کتيبه اي مربوط به آن بوده است. ارتفاع واقعي بنا چهار متر ونيم است و در درون اطاقک بنا حوضچه ي کوچکي وجود دارد.
 
هر روز بر جمعيت اين روستاي کوچک افزوده شده و بر ميزان ساخت و سازها در آن نيز افزوده مي شود، به نظر مي رسد اگر اداره ميراث بوشهر براي رعايت قوانين مربوط به آثار وارد شده در فهرست ثبت ملي پافشاري نکند به زودي ساخت وسازها تا ديوار به ديوار اين بنا نيز خواهد رسيد.
 برداشت=خ میراث

نوشته شده در تاريخ شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
با درود فراوان به تمام دوستان عزیزم در پارسوماش  امیدوارم شاد و سر فراز باشید  به عرض برسانم يکي از کارشناسان تاريخ در استان فارس پس از بررسي‌هاي فروان در اطراف شهر داراب موفق به کشف شواهدي از شهر باستاني گمشده جَرم‌وا شد. در حال حاضر در عرصه اين شهر باستاني حفاري‌هاي غيرمجاز انجام گرفته و غارت محوطه همچنان ادامه دارد.
 
 شهر باستاني جرم‌وا احتمالا از ادوار پيش از تاريخي تا سده چهارم هجري وجود داشته است که پس از آن به دلايل مختلفي که هنوز آشکار نيست ناپديد شده‌است. نشانه‌هاي اين شهر تاريخي را مي‌توان در کتاب جغرافيايي ابوعبدالله مِقدسي مشاهده کرد.
 
«جمشيد صداقت‌کيش»، کارشناس تاريخ و کاشف شهر گمشده جرم‌وا دراين‌باره به CHN گفت: «پيش از کشف اين شهر تاريخي شواهد آن را در کتاب ابوعبدالله مِقدسي مطالعه کرده بودم اما هنوز مکان اين شهر به درستي برايم مشخص نبود. چندي پيش يکي از دانشجويان سابق من، برايم از حفاري‌هاي غيرمجاز در منطقه‌اي که جرمو خوانده مي‌شد گفت که اين عنوان برايم جالب بود. بر اساس اطلاعات داده شده به محل حفاري‌ها رفتم و پس جستجوي فراوان دو قلعه بر فراز کوه يافتم که نخستين نشانه‌ها از اين شهر گم‌شده بود.»
 
وي در ادامه گفت: «قلعه نخست 250 متر بالاتر از سطح زمين قرار دارد و براي دسترسي به آن نياز به يک پياده‌روي 25 دقيقه‌اي است. در ميان قلعه سدي به ارتفاع 10 تا 12 متر ايجاد شده که احتمالا وظيفه جمع‌آوري آب باران را داشته‌است. اين سد دولايه از ساروج ساخته شده و لايه نخست آن هنوز سالم است.»
 
به گفته وي سفال‌هاي دوره پيش از تاريخي که به‌نظر مي‌رسد بيشتر آن‌ها سفال‌هاي آشپزخانه‌اي باشد در اطراف اين محوطه ديده مي‌شود.
 
از سوي ديگر ادامه بررسي‌ها منجر به کشف قلعه دوم که به نظر مي‌رسد يک برج باشد، شده‌است که به گفته صداقت‌کيش اين دو قلعه به شهر گمشده جرم‌وا مربوط مي‌شوند.
 
صداقت‌کيش دراين‌باره گفت: «در مقابل جنت‌شهر و بر فراز کوه تپه‌اي ديده مي‌شود که مردم به آن ارم يا گلستان ارم مي‌گويند. اين همان قلعه دوم يا برج است که از سنگ و گچ و خشت خام ساخته شده‌است. اين قلعه چهار پنجره در اطراف خود دارد و پايين اين کوه ساختمان‌هايي با ملات سنگ‌چين و خشکه‌چين و ديواره‌هاي باغ وجود دارد. همچنين در اين منطقه يک قنات به چشم مي‌خورد که گفته مي‌‌شود اين قنات تا سال 60 خورشيدي حدود 30 اينچ آب داشته‌است.»
 
بررسي‌هاي اين کارشناس تاريخ در قلعه دوم منجر به شناسايي شيشه‌هاي دوره ساساني و مقدار زيادي سرباره آهن شده‌است که نشان از سکونت طولاني در آن دارد.
 
صداقت‌کيش مي‌گويد: «از زمان کورش تا سده نهم هجري قمري 500 هزار کرد در فارس زندگي مي‌کرند که البته پس از آن اطلاع چنداني از اين اقوام در منطقه نداريم. آن‌ها در 5 ايل زندگي مي‌کردند که يکي از اين ايل‌ها به نام "رم کاريان" يا به عربي "زم کاريان" در منطقه داراب وجود داشته است. مدتي رئيس اين ايل کاريان در داراب "مهدي" بود که حتي ايل او را هم "رم مهدي" يا "زم مهدي" مي‌ناميدند. در سده چهارم هجري در لابلاي کتاب‌هاي جغرافيايي ذکر شده‌است که از داراب به سوي "فَرگ" به شهر رم مهدي مي‌رسند. "ابو‌عبدالله مِقدسي" در 375 هجري قمري همين مسير را طي کرده و از شهر داراب به شهري به نام جرم‌وا مي‌رسد که هيچ کتاب ديگري از اين شهر اسم نبرده‌است.»
 
به گفته وي، بي‌ترديد اين دو قلعه کشف شده که در ارتباط با هم هستند بقاياي همان شهر رم يا رم مهدي يا جرم‌وا هستند. از سوي ديگر چون در جغرافي‌دانان در ارائه اطلاعات بين‌راه، قلعه‌هاي برفراز کوه را ملاک قرار نمي‌دهند، احتمالا اين شهر در دشتي واقع شده که اکنون "جنت ‌شهر" است.
 
اين کارشناس تاريخ مي‌گويد که اگر در ميان 500 هزار کرد که به شکل ايلي زندگي مي‌کردند، هر ايل 100 هزار نفر داشته باشد، پس بايد دشت بزرگي متعلق به اين شهر گمشده باشد که با توجه به قلعه‌هاي يافت شده و ارتباط آن‌ها، تنها جنت‌‌ شهر ويژگي‌هاي چنين دشتي را دارد.
 
صداقت‌کيش در پايان با تاکيد بر وضعيت نابسامان منطقه گفت: «حفاري‌هاي غيرمجاز به طور گسترده انجام گرفته و برخي نقاط تا ارتفاع 4 متر هم کنده شده‌است. به نظر مي‌رسد که سازمان ميراث فرهنگي هرچه سريعتر بايد نسبت به حفاظت و مطالعات باستان‌شناسي منطقه اقدام کند.
برداشت=خ میراث
 
 

نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۲ مهر ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
با درود فراوان خدمت تمامی دوستان عزیزم در پارسوماش امیدوارم در زیر سایه الطاف خداوند شاد و سرافراز باشید

چندي پيش ترکيه در روزهاي اخير با انتشار اخباري مبني براينکه اين کشور جزوي از امپراطوري هخامنشيان بوده است، گردشگر جلب مي کند. اين در حالي است که ايران با اينکه پايتخت هخامنشيان بوده، از جلب گردشگر از کشور همسايه خود ترکيه به شدت عقب افتاده استبري را منتشر كرد مبني بر اينكه يک شهر باستاني از دوران هخامنشي و تمدن بابل در جنوب شرقي ترکيه کشف شد. گفته مي شد اين شهر و آثار به جاي مانده از آن در خرابه‌هاي چند هزار ساله دارا در کنار شهر ماردين واقع در منطقه جنوب شرقي ترکيه پيدا شده است.

با اين وجود در ادامه خبر منتشر شده هيچ اطلاعاتي مبني بر اينكه چه كسان روي اين منطقه كاوش كرده اند و اين حكم قطعي  پيدا شدن يك شهر هخامنشي چگونه صادر شده است، ارائه نشده بود، به همين دليل نيز بسياري از كارشناسان و باستان شناسان با واكنش به اين خبر آن را اقدامي تبليغاتي براي جلب گردشگران ايراني به اين استان شرقي تركيه دانستند.
 
يكي از كساني كه در همان روز ها به اين خبر واكنش نشان داد رضا مرادي غياث آبادي، كارشناس ميراث فرهنگي بود، او در اعتراض به انتشار اين خبر  آن را اقدامي از سوي فروشندگان آثار عتيقه  اعلام كرد،  غياث آبادي همچنين از مكاتبه خود با دو تن از اساتيد دپارتمان باستان‌شناسي دانشگاه آرتوکولوي ماردين خبر داد و گفت سراغ اين كاوش را از انها گرفتم آنها نيز در جواب گفته اند در «دارا» هيچ عمليات حفاري جديدي در دست انجام نيست و در نتيجه به نتايج جديدي نيز منجر نشده است. آنان همچنين بر داده‌هاي قبلي تأکيد کردند که بر اساس آخرين مطالعات، دارا يک شهرک نظامي رومي است که براي مقابله با هجوم نظامي ساسانيان ساخته شده است.
 
اما آنگونه كه نقشه هاي باستاني نشان مي دهد، دامنه امپراطوري ايران در زمان هخامنشيان فراتر از آناتولي و تا مرزهاي روم بوده است، نقشه هايي كه نشان مي دهد تركيه امروزي بخشي از سرزمين هاي تحت امر شاهان هخامنشي بوده است، از سويي ديگر در زمان برخي از شاهان اين سلسله، ايران لشكركشي هاي گسترده اي به سوي رقيبان خود در مغرب زمين انجام داده است كه از ان جمله مي توان به لشكر كشي معروف خشايارشاه اشاره كرد، مطمئنآ لشكريان هخامنشي براي رسيدن به سرزمين هاي هدف از فلات اناتولي گذر كرده اند.  اگر چه خبر منتشر شده از كشف يك شهر هخامنشي پايه و اساس چنداني ندارد اما اين به معناي ان نيست كه هخامنشيان مقرها و پايگاه هايي نظامي يا شهري در تركيه امروزي نداشته اند.
 
دكتر شاهرخ رزمجو ، باستان‌شناس متخصص دوره تاريخي هخامنشي و پژوهشگر موزه ملي بريتانيا، درباره اين مسئله ، مي گويد: مناطق اسياي صغير و اناتولي كه امروزه به نام كشور تركيه ي كنوني شناخته مي شود، بخش مهمي از امپراطوري هخامنشي بودند و هخامنشيان استان هاي مهمي را در اين منطقه داشتند،  به عنوان مثال سارد مركز مهمي در اين بخش بود و شهرهاي مهم ديگري نيز در اين منطقه وجود داشت، شهرهايي مانندداسكيليون ، كه مركز  حكومتي مهمي در دوره هخامنشيان بود، داسكيليون در نزديكي استانبول امروزي واقع شده است، همينطور شهر كاپادوكيه و اپيسوس  و گوردين و بسياري مراكز ديگر در اين دوره از مراكز مهم هخامنشي در اين منطقه به شمار مي رفت.
 
رزمجو در ادامه مي افزايد:‌" بخش هايي از مناطق زير تسلط مادها بود كه پس از انتقال قدرت به پارس ها به كنترل هخامنشيان در امد، اثار فراواني  هم از هخامنشيان در منطقه يافت شده است از جمله گنجينه اي كه در نزديكي يوشاك كشف شد. همچنين نقاشي هايي كه در تاتارلي به دست آمده و نشان از صحنه هاي نبرد و تشييع جنازه در آن دوران دارد."

علاوه بر اين همانگونه كه رزمجو نيز گفته است، تاکنون آثار ايراني فراواني در ترکيه کشف و شناسايي شده است. يکي از مهمترين آنها کتيبه خشايارشاه است كه به خط و زبان فارسي باستان در صخره‌هاي ميان شهر وان و درياچه وان قرار گرفته است .
هرچند که بر اساس گفته هاي رزمجو ترکيه زماني جزو مهمترين بخش هاي امپراطوري هخامنشي بوده است اما به نظر مي رسد که ترک ها با تاکيد بر اين قضيه با خبرهايي که حتي مي تواند جعلي باشد، تنها يک قصد دارند و آن جلب گردشگر و درآمدزايي است. اين در حالي است که ايران، سرزميني که پايتخت هخامنشيان بوده است، کم کم دارد از انتخاب گردشگران فرهنگي در سراسر دنيا حذف مي شود.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی

كرمان» يا «كارمانا» (Karmana)، در زبان فارسي باستان، نام منطقه اي باستاني در حدفاصل نواحي مركزي ايران و سرزمين «گدروزيا» (Gedrosia) است. بخش شمالي اين سرزمين، منطقه اي است بي نهايت فقير، چنان كه امروز نيز آن را «دشت لوت» يا بيابان تهي مي نامند، اما نيمه جنوبي آن چنان كه مورخان يوناني آورده اند، منطقه اي حاصلخيز و پر بركت بود و از جمله رودخانه «هيكتانيس» (Hyctanis) كه در اين منطقه داراي ذرات طلا بود، ضمن اين كه معادني از نقره نيز در اين محل يافت مي شد. مورخان يوناني، همچنين از مهم ترين شهر اين منطقه ياد كرده اند كه «هرمز» نام داشته و احتمالا برگرفته از نام «اهورامزدا»، خداي بزرگ در آيين ايراني است. امروزه نيز اين شهر اگر چه به نام «هرمز» شهره است، اما نام حقيقي آن «ميناب» است. در زمان «هخامنشيان» «كارمانيا» نيز بخشي از امپراتوري گسترده هخامنشي بود. سرزميني كه «كورش كبير» بنيان گذار شاهنشاهي هخامنشي از سال 530 – 559 پيش از ميلاد، آن را تحت فرمانروايي خود داشت. با اين همه ايرانيان باستان كه نام تمام كشورهاي مطيع و خراجگزار خود را فهرست كرده اند، «كرمانيا» در اين فهرست نامي نياورده و از آن غافل مانده اند. همچنين در كتيبه «بيستون»، يادگار «داريوش كبير»، و نيز در كتيبه «داوا» (Daeva)، كه آن نيز يادگار از فرزندش «خشايارشا» است، هيچ نامي از «كارمانيا» نيامده است، و البته جاي بسي شگفتي است كه اين كتيبه ها هر دو، فهرستي بلند از نام كشورها و سرزمين هاي فرمانبردار شاهان ايراني را در خود جاي داده اند. مي توان چنين برداشت كرد كه اين ناحيه در آن زمان به طور رسمي بخشي از ساتراپ نشين «گدروزيا»، و يا بخشي از سرزمين پارس به شمار مي آمده است. اما در ميان كتيبه هاي موجود، نخستين بار در كتيبه اي از شوش است كه از «كارمانيا» به عنوان محلي براي صادرات درخت يا چوب «ساج» ياد شده است. همچنين بنا بر الواح به دست آمده از «تخت جمشيد» نيز، امروزه با نام كاركي (Karki)، به عنوان يكي از نخستين واليان اين سرزمين، به خوبي آشنا هستيم، (در هيچ يك از الواح تخت جمشيد، از اين شخص به عنوان يك ساتراپ ياد نشده است.) ضمن اين كه بنا بر مندرجات موجود در بايگاني هاي تخت جمشيد، اكنون به خوبي روشن است كه جاده معروف به «جاده شاهي» از همين سرزمين، يعني «كارمانيا» عبور مي كرده است. البته در زمان نامشخصي، احتمالا در اواخر قرن پنجم يا اوايل قرن چهارم پيش از ميلاد، «كارمانيا» بايد به موقعيت ساتراپي دست يافته باشد، چرا كه مي دانيم «اسكندر كبير» پادشاه مقدوني، پس از غلبه بر اين سرزمين، «استاسپه» (Astaspes) ساتراپ قبلي «كارمانيا» را در مقام خود ابقا نمود و بعدها، در ادامه مسير جنگي اش، هنگامي كه اين منطقه را پشت سر مي گذاشت، در يك جا به جايي سريع، سايبرتيوس (Sibyrtius) و تلپموس (Tlepolemus)‌، دو تن از نامزدهاي اين مقام را كه بيشتر به آنها تمايل داشت، به جاي «استاسپه» برگزيد (زمستان 325 – 324 پ.م). اسكندر طي اقامتش در «كرمانيا» شهري را براي سربازانش پي ريخت و آن را «اسكندريه» ناميد. (شهري كه بعدها با نام «گولاشكرد (Golashkerd) معروف گرديد، اما هيچ يك از بررسي هاي انجام شده در اين زمينه قطعي نيست.) به هر روي اسكندر و سپاهيانش، در مسير جنگي خود از جانب شرق به «كارمانيا» وارد شده و از طريق بيابان «گدروزيا» به سفر خود ادامه دادند، سفري كه به قيمت جان بسياري از همراهانش تمام شد، تا هنگامي كه به جنوب كرمان رسيدند، و ديگر بار به غذاي كافي دست يافتند، (به ويژه كه بنا به گفته يكي از سرداران اسكندر، در آن هنگام، انواع محصولات كشاورزي، به جز زيتون، به وفور باز داده بودند.) پس از مرگ اسكندر، «كرمانيا» در رديف نخستين بخش هاي امپراتوري سلوكي جاي گرفت، اما در نيمه دوم قرن، تحت سلطه پارتيان در آمد تا در ربع اول قرن سوم پ.م كه امپراتوري پارتيان نيز فرو افتاد. با آغاز امپراتوري ساساني، كه از سال 224 به بعد بنياد نهاده شد، پايتخت از «كارمانيا» به «وه اردشير» (Veh-Ardeshir) منتقل شد. شهري نوبنياد، حد فاصل شوره زارهاي دشت لوت و كوه هاي غربي كه اكنون با نام «كرمان» شهره است. از آن جا كه شاهان ساساني بر‌ آيين زرتشتي بودند و اهورامزدا را مي ستودند،‌ يكي از سرزمين هاي مقدس آنها، منطقه اي به نام بم (Bam) بود كه بنا به آداب زرتشتي، مردگان خود را به طور آييني در محوطه هاي مرتفع آن قرار مي دادند. مكان مقدسي به نام «برج خاموشي» كه هنوز هم ويرانه هاي آن در «بم» قابل مشاهده است. نخستين اسقف نشين مسيحي در اين منطقه را نيز از ميان قرن هفتم در فاصله زماني كوتاهي قبل يا بعد از غلبه مسلمانان، مي توان تاريخ گذاري كرد. (646.م)

برداشت-پونا ليندرينگ


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
با درود فراوان به یاران و دوستان پندار نیکم در سراسر کشور عزیزم ایران.یاران همیشگی پارسوماش خدمتتون عرض کنم

سازه آبي «برد بريده»  که قدمت آن به دوره هخامنشي مي رسيد، به دنبال اقدامات پيمانکار خط جديد آب رساني شيراز از سد درود زن براي هميشه با خاک يکسان شد. اين شرکت، بدون در نظر گرفتن قوانين و مقررات آثار ثبت شده، براي آب رساني به منطقه، لوله آب را درست از بخش جنوبي اين سازه باستاني عبور داده و آن را براي هميشه از ميراث کشور حذف کرد.

سازه آبي تاريخي برد بريده واقع در محوطه سد درود زن استان فارس، يکي از بي‌نظيرترين سازه‌هاي آبي بازمانده از دوران هخامنشيان که در فاصله حدود 100 کيلومتري شمال شرقي شهر شيراز و 60 کيلومتري شمال شرقي تخت‌جمشيد قرار دارد، براي هميشه بر اثر اقدامات سازمان آب فارس نابود شد.

 
سازمان آب، بدون هيچ گونه هراسي از سازمان ميراث فرهنگي براي پاک سازي محل رفت و آمد ماشين آلات و همچنين حفرترانشه براي لوله گذاري بخشهايي از تخت سنگ هاي برد بريده واقع در سطح زمين و کل سازه زيرين بخش جنوبي برد بريده را تخريب و جا به جا کرد.
 
بر اساس گفته کارشناسان ميراث، اين سازه جزو سازه هاي آبي هخامنشي در منطقه درودزن بود که زير پوشش سازمان ميراث فرهنگي قرار دارند و نگهبانان آثار تاريخي موظف هستند که به طور مرتب به اين سازه هاي آبي سر بزنند.
 
مازيار کاظمي، مدير سابق مجموعه تخت جمشيد با اعلام اين خبر، به chn گفت:« اقدامات سازمان آب باعث شد که ايران يکي از بي نظيرترين سازه هاي آبي هخامنشي را براي هميشه از دست بدهد درحالي که اين سازه آبي جزو سازه هاي آبي حفاظت شده بود.»
 
به گفته اين کارشناس مرمت، نخستين بار، کارل برگنر معمار آلماني در سال1314 هجري شمسي از اين اثر بازديد و گزارشي همراه با عکس و تصوير و نقشه تهيه و دو سال بعد در مجله ‌AMI به زبان آلماني منتشر کرد. در سال 1345 يک گروه25 نفره باستان شناس به سرپرستي دکتر موري نيکُل با حفر ترانشه باستان شناسي مطالعات دقيق باستان شناسي روي آن انجام دادند و به اين نتيجه رسيدن که اين سازه هخامنشي بخشي از يک پل و فراز راه واقع در يک جاده مهم منتهي به تخت جمشيد بوده و از اهميت زيادي برخوردار بوده است.بعد از وي ويليام سامنرنظرات برگنر و نيکل را تحليل کرد و خود نظريه اي شامل مجموعه نظرات آن دو ارائه کرد.
 
کاظمي با تاکيد بر اهميت اين سازه آبي و اينکه تحت نظارت سازمان ميراث بوده است، گفت:«وجود سازه‌هاي آبي دوران هخامنشي در اطراف مجموعه تخت‌جمشيد و پاسارگاد نشان از فن‌آوري ساخت اينگونه سازه در اين عصر است و بايد براي حفاظت از آن ها از به صورت ملي اقدام کرد.»
 
مطالعات و بررسي هاي کارشناسان ميراث گوياي آن است که سازه‌هاي آبي به ما نشان مي دهند که چگونه در عصر هخامنشيان بندهاي تنظيمي آب، جهت استفاده بهينه از آب رودخانه و انتقال آن به دوردستها، استفاده مي‌شده است.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۶ مهر ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی

 مطالعه درباره دستگاه دفاعي تخت جمشيد به سال 1930 ميلادي و كاوش هاي موسسه شرق شناسي دانشگاه شيكاگو باز مي گردد. سال ها بعد، كاوش هاي تخت جمشيد بين سال هاي 1347 و 1353 شمسي از طرف اداره كل باستان شناسي و مركز باستان شناسي ايران از سر گرفته شد كه بخشي از آن شامل مطالعه استحكامات تخت جمشيد مي شد. با وجود مطالعه اي مقدماتي روي استحكامات تخت جمشيد كه قبلا منتشر شده، نكاتي چند درباره سازمان دهي فضاها و ارتباط آن با دستگاه دفاعي تخت جمشيد ضروري به نظر مي رسد.

سكوي تخت جمشيد
سكوي عظيم تخت جمشيد، چند ضلعي نامنظم است به مساحت 125 هزار متر مربع كه بر غربي آن 455 متر بلندتر و طولاني تر از نماهاي ديگر است. برپايي اين سكو مستلزم مسطح كردن دامنه غربي كوه رحمت بوده، كه به طور عمدي به صورت يكنواخت انجام نشده است.
بدنه هاي اين سكو همزمان با بالا بردن آن با تخته سنگ هاي بزرگ بدون ملاط ساخته شده است. اين مرحله از ساختمان بدون ترديد همزمان با احداث شبكه تخليه آب روي صفه بوده است. برپايي استحكامات و ايجاد كاخ هاي آپادانا، تچرا و همچنين ساختمان خزانه از نخستين فعاليت هاي ساختماني انجام شده روي سكو بوده اند.
كاوش هاي دانشگاه شيكاگو نشان داده است كه طرح اوليه واحدهاي ساختماني را با جهت شرقي _ غربي در نظر گرفته بودند. براي مثال كاوش هاي اشميت نشان دادند كه ساختمان خزانه در مرحله نخست ساختماني (507 _ 511 ق.م) جهتي شرقي _ غربي داشته است. ممكن است كه كاخ آپادانا نيز در اين مرحله روي نقشه اي شرقي غربي طراحي شده باشد. اهميت ايوان و پلكان شرقي، نماي شرقي كاخ را از ديگر نماها، متمايز مي كند. قابل تصور است كه فضاي موجود در شرق كاخ آپادانا،‌ ابتدا خالي بوده و احداث تالار صدستون و متعلقات شرقي آن، معبدها اين فضا را پر كرده باشند.
با يك نگاه به سادگي مي توان پي برد كه بناهاي واقع در بخش غربي صفه، به ويژه آنهايي كه در لبه تخت قرار دارند مانند آپادانا، كاخ تچرا و هديش، در سطحي بالاتر از ساير بناها قرار گرفته اند. در عين حال بناهاي واقع در شرق سكو، مانند تالار صدستون و ساختمان خزانه در سطحي پايين تر قرار دارند. معماران هخامنشي چنين اختلاف سطحي را عمدا ايجاد كرده اند تا علاوه بر متمايز كردن و پنهان كردن برخي از بناها، تا اندازه اي مشكل روشنايي و همچنين حفاظت از محوطه را بر طرف كند. از سوي ديگر اين اختلاف سطح در ارتباط با كاربرد ساختمان هاست. براي مثال بناي معروف به خزانه كه محل نگهداري آذوقه، اشياي با ارزش و بايگاني بوده، در سطحي پايين تر از نظرها پنهان است. گذشته از اين اختلاف سطح، نقش مهمي در سازمان دهي سيستم دفاعي صفه، و محوطه دارد. ديوار غربي سكو فاقد استحكامات بوده اما به واسطه ارتفاع بلند از سطح دشت (18 متر) و نيز وجود كانال يا خندقي كه در پاي نماهاي جنوبي و غربي وجود داشته، محافظت مي شده است.»
برزن جنوبي
كاوش هاي اكبر تجويدي در جنوب سكوي تخت جمشيد اطلاعات زيادي را درباره سازمان دهي «شهر هخامنشي» به دست مي دهد اين كاوش ها نشان داده اند كه شكل گيري محله هاي برزن جنوبي از روي طرح اوليه و با ملاحظه توپوگرافي و سيستم دفاعي انجام شده است. اين طرح برگرفته از سنت هاي معماري ايراني است كه روي صفه نيز رعايت شده است.
از سوي ديگر نگاهي دقيق تر به اين منطقه نشان مي دهد كه مسطح كردن كوهپايه در دست جنوبي از طريق احداث صفه ها ممكن شده است. احداث واحدهاي ساختماني مختلف و يك شبكه فاضلاب روي اين صفه ها نيز به همين ترتيب ميسر شد. بقاياي بدنه اين صفه يا مصطبه ها كه تجويدي آنها را ديوار مي نامد، در كاوش ها يافت شده است. در واقع اين آثار عبارتند از دو بدنه سنگ ملاط دار كه نماي خارجي مصطبه ها را تشكيل مي داده است.
توپوگرافي و سيستم هاي دفاعي
به نظر مي رسد كه در احداث پارسه سازمان دهي اوليه شهر، سكو و بناهاي آن هماهنگي كامل با استحكامات داشته است. شهر در واقع داخل يك مكان دژ قرار مي گرفته كه سكوي بزرگ دژ اصلي يا كهن دژ آن را تشكيل مي داده است. ساختن واحدهاي برزن جنوبي روي مصطبه هايي پله اي از پاي كوي رحمت به سمت دشت در غرب به منظور محافظت آنها از طريق استحكامات بوده است. كاوش هاي انجام شده در برزن جنوبي هر چند كه سطح قابل ملاحظه اي را مي پوشانند (11 هكتار) اما فقط محله نزديك به تخت و كوه را شامل مي شوند، حال آن كه آثار شهر بسيار فراتر به سوي غرب مي رود.
به مطالعه چگونگي سازمان يافتن محوطه مي توان دريافت كه سمبوليسم معماري هخامنشي متضاد با كاربرد بنا نيست. پارسه، شهر سمبوليك امپراتور پارسي، داراي يك شبكه بندي قابل بهره برداري و كاربردي نيز هست. روي صفه، كاخ هاي بزرگي چون آپادانا، تالار بار عام و مظهر شكوه روي سطحي بلندتر از ساير ساختمان ها احداث شده است، اما در عين حال محافظت از آن نيز همان طور كه پيش از اين گفته شد، تامين مي شده است. بر خلاف بناهاي ديگري چون خزانه يا ساختمان ملكه كه مي بايست از ديدها پنهان باشند، در سطحي كوتاه تر بنا شده و نزديك استحكامات شرقي قرار گرفته اند.
از سوي ديگر اين دو ساختمان، به برزن جنوبي بسيار نزديك هستند و راه آمد و شد بدون استفاده از پلكان اصلي انجام مي شد. درباره استحكامات بايد گفت، به احتمال زياد پيش از تصرف شهر در سال 330 ق.م به دست مقدونيان، بهره برداري از آنها متوقف شده است. با اين حال نمي توان فكر ارزش كاربردي آنها در زمان آباداني محوطه شد. «تجويدي» تاريخگذاري دقيق از متروك شدن استحكامات روي كوه به دست نمي دهد با اين همه معتقد است كه استحكامات به تدريج و پس از احداث پلكان بزرگ اصلي در زمان «خشايارشا» در حدود سال هاي 480 ق.م استفاده خود را از دست داده اند. فكر احداث دژ، به اين ترتيب به عصر داريوش اول و احتمالا مشكلات سلطنت او باز مي گردد.
در خاتمه مي توان گفت كه طرح كلي بناي شهر پارسه تمامي عناصر مفيد و كاربردي يك شهر باستاني را با در نظر گرفتن ارتباط بخش هاي مختلف آن ترسيم كرده است. توپوگرافي شهر، خود يكي از جنبه هاي تدافعي محوطه بوده و هماهنگي ميان درون و ديوار شهر، بين اجزاي ساختماني و استحكامات به خوبي رعايت شده است

برداست از=علی موسوی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۴ مهر ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی

ديودور سيسيل، مورخ يوناني نخستين كسي بود كه در كتاب خود نام بيستون را به صورت بغستان Bogistanon آورده است كه شكل تغيير يافته واژه كهن ايراني بغ _ ستانا يعني «جايگاه خدايان» است. احتمالا واژه بهيستان يا بهيستون در نتيجه كاربرد عاميانه مردم به واژه بيستون يعني مكاني كه در آن ستون وجود ندارد، تغيير يافته است. اين اثر تاريخي كه در چند كيلومتري شرق كرمانشاه قرار دارد، يكي از آثار ممتاز خاورميانه به شمار مي رود كه از حدود دو هزار سال پيش تاكنون در پيش چشمان مسافران جاده شوش _ اكباتان شكوه و عظمت خود را به رخ كشيده است.
اين اثر شامل يك نقش برجسته و يك كتيبه هخامنشي است كه متن كتيبه آن طولاني ترين كتيبه هخامنشي به شمار مي آيد. تمامي اثر بر روي صفحه اي سنگي به ارتفاع 3 متر و عرض 5 الي 6 متر خلق شده است كه به نظر مي رسيد سطح ديواره صرفا براي همين منظور مسطح گرديده است. از ميان افراد مختلفي كه نقش آنها بر روي سنگ ديواره حك شده است، تصوير داريوش با هيكل بزرگش متمايز تر از ديگران است. وي در دست چپ خود كمان پادشاهي يعني نماد قدرت شاهنشاهي را بدست گرفته است و دست راست خود به علامت سلام و دورود به سوي اهورامزدا بالا آورده است كه او نيز به همان صورت سلام داريوش را پاسخ مي دهد.
تنديس و تصوير خدايي بر فراز نقش ساير افراد سايه گسترانيده است. اهورامزدا، در حالي كه تاج كياني خدايان را بر سر نهاده است از درون حلقه اي بالدار بيرون مي آيد و با دست چپ خود حلقه قدرت شاهنشاهي را به داريوش عطا مي كند. در پشت سر داريوش دو نفر از اشراف هخامنشي كه هر يك نشانه هاي شاهنشاهي هخامنشي را با خود همراه دارند : نيزه، كمان و تيردان پيش روي داريوش نه پادشاه دروغين، در غل و زنجير در پيشگاه او به صف كشيده اند و داستان عصيان و شورش آنها در كتيبه هاي كناري نقش برجسته حك شده اند.
كتيبه بيستون نيز همانند بسياري از كتيبه هاي هخامنشي به سه زبان پارسي باستان، بابلي و عيلامي نگاشته شده است.
عمده دليل نگارش كتيبه ها به سه زبان فوق سياسي است. چرا كه شاهان هخامنشي بر آن بودند كه خود را جانشينان بر حق بابلي ها و عيلاميان معرفي كنند. متن بابلي كتيبه در دو ستون بر روي دو سطح سنگي كناري نقش برجسته در سمت چپ آن حك شده است . متن پارسي باستان كتيبه در پنج ستون و در پايين نقش برجسته حك شده است و ادامه آن تا سمت راست نقش برجسته كشيده شده است. به نظر مي آيد كه متن عيلامي كتيبه داراي سرگذشت عجيبي است. اين بخش از كتيبه نخست در چهار ستون در سمت راست نقش برجسته حك شد. اما به هنگام تهاجم آخرين پادشاه شورشي، بخش هايي از آن از بين رفت و مدت ها بعد از آن، همان متن در سه ستون در سمت چپ متن پارسي باستان كتيبه حك شد. كتيبه دوم عيلامي، كاملترين متن از مجموع كتيبه ها را دارد كه در 76 بند نوشته شده است. در حالي كه متن بابلي و پارسي باستان در 69 بند بر روي ديواره سنگي حك شده اند. در نقاط مختلف نقش برجسته كتيبه هاي كوتاهي در سه زبان نوشته شده اند كه روايتگر افسانه هايي هستند كه براساس آنها مي توان شاهان عصيانگر و شورشي سرزمين هخامنشي را به هنگام جلوس داريوش بر تخت پادشاهي شناسايي كرد.
برخي ديگر از كتيبه هاي كوتاه بر روي نقش برجسته ها، تكرار 4 بند اول كتيبه اي است كه به زبان عيلامي در قسمت بالاي نقش داريوش نوشته شده است. همچنين در بالاي نقش برجسته در سمت چپ آن ترجمه بند هفتادم كتيبه دوم عيلامي و در قسمت راست آن مجددا 4 بند اول كتيبه پارسي باستان حك شده است. مشاهده مي كنيم كه پراكندگي كتيبه هاي ثانويه نشان دهنده نوعي بي نظمي است كه هنرمندان به وقت خلق اين اثر باشكوه با آن روبرو بوده اند. تحصيل گذرا از مجموع نقش برجسته همان احساس را در انسان بوجود مي آورد.
به نظر مي رسد كه طرح اوليه نقش برجسته، به دفعات به هنگام حكاكي بر روي سنگ تغيير يافته است و اينك باستان شناسان در تلاش هستند تا مراحل اصلي خلق اين بنا و اثر شكوهمند را بازسازي كنند.
اين احتمال وجود دارد كه در طرح اوليه صرفا ايجاد نقش گوماتا و هشت پادشاه عصيانگر مغلوب مد نظر خالقان اثر بوده است و كتيبه هاي اوليه نيز دو كتيبه كوتاه عيلامي و پارسي باستان هستند كه هر يك در 4 بند و در قسمت بالاي نقش داريوش حك شده اند.
انديشه حك كردن متني طولاني تر بعدها به ذهن پادشاه خطور كرده است. به همين دليل محل نگارش 69 بند كتيبه پارسي باستان در پايين نقش برجسته و متن نخستين كتيبه عيلامي در سمت راست آن به درستي انتخاب شده است. ليكن متن بابلي كتيبه در سمت چپ نقش برجسته در محل مناسبي حك نشده است و اين حس را در بيننده برمي انگيزد كه بعدها اين متن به آن اضافه شده است. ايراد ديگري كه از نقطه نظر فني مي توان بر تناسب كتيبه ها و نقش برجسته ها وارد ساخت، محل آفرينش نقش نهمين پادشاه مغلوب يعني پادشاه سكاها با كلاه نوك تيزش است كه از كادر كلي پيش بيني شده براي نقش برجسته بيرون زده است. به همين دليل و با توجه به محل نقش اهورامزدا متوجه مي شويم كه تقارن كلي اثر به هم خورده است به گونه اي كه با احتساب نقش پادشاه سكاها، نقش اهورامزدا در ميانه نقش برجسته قرار نمي گيرد. به نظر مي رسد كه براي افزودن نقش پادشاه سكاها، هنرمندان مجبور شده اند كه بخشي از كتيبه عيلامي را از بين ببرند. از اين رو كتيبه عيلامي و متن كامل آن در سمت چپ كتيبه پارسي باستان بازآفريني شده است. همچنين براي تكميل كتيبه متن پارسي باستان، بند ديگري (بند 70) به آن اضافه شده است. از سوي ديگر به دليل تاخر زماني وقوع شورش سكاها نسبت به ساير رويدادهاي حكايت شده در 69 بند نخست كتيبه پارسي باستان، شرح ماوقع شورش پادشاه سكاها در ستون ديگري شامل بندهاي 71 الي 76 در سمت راست متن اوليه كتيبه پارسي باستان حك شده است و ستون پنجم.

منبع=رضا مصطفی زادگان


نوشته شده در تاريخ جمعه ۴ شهریور ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی

در موزه بابيل لندز Bible lands بيت المقدس كوزه اي از جنس سنگ وجود دارد (BLMJ 1979) كه به روي آن كتيبه هايي منسوب به داريوش اول حك شده است.
محل قرار گرفتن اين كتيبه ها به شرح زير است: كتيبه روي دسته كوزه به زبان مصري و خط هيروگليف بوده و كتيبه هاي كهن فارسي _ عيلامي و بابلي به روي دسته ديگر كوزه حك شده اند. كوزه فوق در اين موزه داراي كتابچه راهنمايي است كه درباره آن توضيح و شرح داده است؛ همچنين در كاتالوگ نمايشگاهي كه در سال 98_1997 در موزه كانسيستور شيز Kunsthis torisches وين برگزار شد. درباره اين كوزه شرح داده شده است. طرح كوزه و شكل آن شبيه نمونه هايي است كه بيشتر در ساير مناطق امپراطوري هخامنشي يافت شده اند، متن كتيبه ها براي بسياري از كارشناسان آشناست اما وجود همزمان چهار متن به روي يك قطعه، طرح منحصر به فردي از اين كوزه آفريده است.
جنس سنگ ظرف از نوعي مرمر سفيد است. قسمت انتهايي ظرف گرد مي باشد و لبه اي ضخيم و باز دارد.
يكي از دو دسته سوراخ نشده كوزه هنوز به روي آن قرار دارد. اين دسته از آهك تراش داده، ساخته شد است. ابعاد كلي كوزه عبارتند از 37×30cm. در رويه بيروني آن لكه اي به رنگ زرشكي ديده مي شود كه كارشناسان موزه حدس مي زنند اين لكه زرشكي رنگ از نوعي صدف دريايي باشد.
تحليل كاني شناسي از ظرف نتوانست كارشناسان را به شناخت كاملي از آن رهنمون سازد. دكتر شيمون ايلاني از مركز مطالعات زمين شناسي اسراييل، عناصر اصلي آن را آلومينيوم، سيليكون و اكسيژن به اضافه مقداري آهن تشخيص داده است.
وي معتقد است كه احتمالا ماده رنگي كالونيت (Al2o3.Sio2.2H2o) غني شده با هماتيت (Fe2o3) مي باشد. وي احتمال مي دهد كه اين ماده رنگي ماده اي آرگانيك باشد (يعني از بافت هاي ريز زنده تشكيل گرديده _ مترجم). لذا لكه بيروني كوزه را نمي توان حاصل تاثير محتويات داخلي كوزه دانست.
متن هيروگليفي مصري به صورت عمودي، به روي شانه و به صورتي نامتوازن بين دو دسته نوشته شده است متن هاي ميخي به صورت افقي نوشته شده اند كه متن اول به زبان فارسي باستان، مياني به زبان عيلامي و پاييني به زبان بابلي مي باشد. از آن جايي كه قطعاتي كه داراي متون ميخي هستند مستقيما به قسمت هاي ديگر ظرف متصل نمي باشند محل اين قطعات با در نظر گرفتن متون مصري كه بر دسته ها واقع است، قطعي نيست. شكل، ضخامت و ظاهر قسمت هايي كه به خط ميخي هستند، دقيقا با ديگر قسمت هاي متصل شده همخواني دارند. اين قطعات به گونه اي با همديگر متصل شده اند كه به نظر مي رسد همه آنها بدون شك متعلق به يك ظرف مي باشند.
مقايسه با نمونه هاي مشابه: منشا كوزه شناخته شده نيست. ظرف در اندازه و جنس به نمونه هايي شباهت دارد كه كتيبه هايي به نام داريوش، خشايار و اردشير دارند.
(ولي اين ظرف بزرگ تر از برخي كوزه هاي مشابه است). اغلب نمونه هاي مشابه كه سالم مانده اند در مناطق شناخته شده اي به دست آمده اند (مانند ويرانه هاي تخت جمشيد و بابل قديم، سوريه، مصر و بلخ) يا محل يافته شدن آنها شناخته شده نيست.
قطعات ظروف مشابه با كتيبه هاي داريوش، خشايار شاه و اردشير، حاصل حفاري در شوش، تخت جمشيد، اوروك و سفوريس در شهر الجليل فلسطين، هستند.
نمونه اي بي عيب و نقص با كتيبه هاي خشايار در سال 1856 از حفاري معبد هاليكارناسوس (Halicarnassus) به دست آمده.
ظروف مشابه مربوط به دوره خشايارشاه و اردشير، كتيبه هايي به چهار زبان دارند كه نام و عنوان فرمانروا را به زبان فارسي كهن، عيلامي و خط ميخي آكاري و هيرگليف مصري بيان كرده اند. ظروف مشابه مربوط به دوران داريوش، به هر حال، كتيبه هايي فقط به زبان مصري و به خط هيروگليف دارند. كتيبه هاي همسان، هم به روي كوزه ها و بطري هاي سنگي مشاهده مي شوند و هم به روي بشقاب ها و پياله هاي سنگي.

منبع=یوان گوتیک وستن هولز


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
در فاصله سال هاي 1969 تا 1979 هيات باستان شناسي فرانسه كه قبل از اين نيز كاوش هايي را در شوش انجام داده بود، بنا به درخواست اداره كل وقت حفاظت از آثار و بناهاي تاريخي ايران براي از سرگيري مطالعه كاخ هاي هخامنشي در شوش كار تحقيق و كاوش در اين زمينه را آغاز كرد. بسياري از بقاياي كاخ هاي هخامنشي كه از سال 1854 در تپه آپاداناي شوش كشف شده بودند، در آن هنگام زير پوششي از علف هاي هرز پنهان مانده بودند و بسياري از بازديدكنندگان كه قصد ديدار از آثار هخامنشي مكشوفه در شوش را داشتند و روز به روز نيز بر تعداد آنها افزوده مي شد، بيهوده در لا به لاي علف هاي هرز به دنبال يافتن نشانه هايي از كاخ هاي باشكوه هخامنشي بودند.
از اين رو پيشنهاد شد تا براي مشخص ساختن طرح و نقشه داخلي كاخ ها، بر روي سنگ چين ها و پي كاخ ها، ديوارهايي از خشت ساخته شود. براي انجام اين امر لازم بود كه با بررسي دقيق آثار مشهود به جاي مانده، از حاصل مطالعات مكنوم Macquenem و پيله Pillet كه قبلا طرح هايي از كاخ ها را كشيده و برخي قسمت ها را بازسازي كرده بودند، به عنوان اطلاعات پايه اي استفاده شود. مسئوليت اجرايي طرح به عهده دانيل لديري Daniel Ladiray ، مهندس فرانسوي عضر CNRS (مركز ملي مطالعات علمي فرانسه) سپرده شد. عمليات از بخش جنوب غربي تپه كه ورودي كاخ را همان جا مي دانستند، آغاز شد. از همان ابتداي خاكبرداري متوجه شديم كه در تعيين محل دروازه ورودي كاخ و معبرهاي آن اشتباهاتي صورت گرفته است و اين مساله تعجب همه ما را بر انگيخته بود.
بنابراين تصميم گرفتيم كه محوطه مورد بررسي را گسترش بدهيم و عمليات خاكبرداري و كاوش را به ضلع شرقي و ورودي L ، در طرح مكنوم هدايت كنيم چرا كه ورودي (L) به شكل كامل از زير خاك بيرون آورده نشده بود و به فضاي سنگ فرش شده وسيعي باز مي شد.
در آن سوي دروازه تا حدود منتهي اليه حاشيه شرقي تپه در فاصله اي به طول صد متر عمليات كاوش كه پيشتر توسط لوفتوس Loftus و ديولافوا Dieulafoy انجام گرفته بود، در حد ترانشه هاي كم عمق متوقف مانده بود. در جريان اين كاوش ها، باستان شناسان نتوانسته بودند به لايه مربوط به عصر هخامنشيان برسند. بعدها، مكنوم با هدف يافتن آثاري از گورهاي عيلامي، محوطه سنگفرش شده رو به روي ورودي كاخ را حفاري كرد.
در سال 1948 رومن گريشمن بار ديگر عمليات كاوش را در حاشيه تپه از سر گرفت اما با رسيدن به طبقات دوره اسلامي كار حفاري متوقف شد. بنابراين تصميم گرفتيم تا با به خدمت گرفتن كارشناس و باستان شناس عصر اسلامي در مركز ملي مطالعات علمي خانم مونيك كروران Monique Kervran گمانه را باز كنيم و دانيل لديري نيز كار بررسي نقشه و طرح كاخ ها را ادامه دهد.

مجسمه داريوش
اين گمانه در 23 دسامبر 1972 باز شد. با تميز كردن بخشي از آثار كه پيشتر گريشمن آنها را از زير خاك بيرون آورده بود، در داخل گودالي مملو از خاكستر، قطعه سنگي خاكستري رنگي پيدا شد كه به نظر مي رسيد بر روي آن حجاري شده است. كشف اين سنگ چندان ما را متعجب نساخت زيرا در هر گوشه اي از تپه قطعاتي از سر ستون هاي كاخ هاي هخامنشي پراكنده شده بود. فرداي آن روز قطعه سنگ بزرگي پيدا شد كه به نظر مي رسيد بخشي از يك مجسمه بزرگ باشد. آنچه كه در نگاه اول توانستيم تشخيص بدهيم، بازو و مشت بسته دست چپ در اين مجسمه بود. چنين كشفي بسيار مهم و جالب توجه بود. زيرا تا آن هنگام نمونه اي از مجسمه هاي هخامنشي شناسايي نشده بود. به نظر مي رسيد كه اين مجسمه در داخل گودالي به _ متعلق به دوران اسلامي _ به طور اتفاقي افتاده است و يا كسي آن را داخل گودال پرت كرده است. يكي از همكاران گروه كه مشغول كنار زدن خاك از روي مجسمه بود، وقتي به كمربند مجسمه رسيد، بر روي آن كتيبه اي به خط هروگليف را مشاهده كرد كه توانست نام داريوش را نيز بر روي آن پيدا كند و بخواند.
وي تصور مي كرد كه شيء كشف شده محدود به اين قسمت مي باشد ولي ناگهان متوجه شد كه مجسمه هم چنان در پايين ادامه مي يابد. لذا نحوه حفاري قبلي را كه با دقت كمتري صورت مي گرفت،‌ كنار نهاد و كاوش را به طور منظم و با دقت بيشتري ادامه داد. پس از زدودن خاك ها از روي مجسمه، كتيبه هاي ميخي و هروگليف در جلوي پيراهن حجاري شده ديده شد. براي اين كه كار حفاري به طور دقيق تري انجام گيرد، مجبور شديم، محدوده اي به حجم صد متر مكعب (ابعاد 10×10 متر) را با حوصله حفاري كنيم تا به اين ترتيب لايه هاي اسلامي _ ساساني، پارتي و سلوكي آسيب نبينند.
چندين هفته طول كشيد تا مجسمه به طور كامل از زير خاك بيرون آورده شود. با وجود اين كه مجسمه سر نداشت ولي با اين حال هنوز هم حجم و ابعاد آن بزرگ بود. ارتفاع آن در حدود 5/2 متر و وزن آن به چندين تن مي رسيد. مجسمه بر روي پايه اي قرار گرفته بود و با توجه به متن كتيبه ها، يقيق يافتيم كه مجسمه از آن داريوش، شاه هخامنشي است. وي به حالت ايستاده قرار داشت كه پاي چپ، كمي جلوتر از پاي راست و بازوي راست به حالت افتاده بود كه با دست راست نيز چوب دستي كوتاهي را نيز محكم گرفته بود. ساعد چپ بر روي سينه قرار گرفته بود و با دست چپ شاخه اي از گل نيلوفري را گرفته بود. بر روي هر دو مچ دست، النگويي ساده ديده مي شد. داريوس لباس رسمي مراسم هخامنشيان را به تن داشت. لباسي چيندار با آستين هايي بلند كه به صورت مورب برش داده شده بودند و كمربندي كه در جلو گره مي خورد، لباس را به تن سفت مي كرد. خنجري در اين كمربند جاي داده بودند كه بر روي لبه بين قبضه و تيغه آن با ظرافت بسيار كنده كاري شده بود.
در جلوي لباس، چين هايي از بالا به پايين به حالت افتاده ديده مي شود. در حالي كه در ساير قسمت ها، چين ها عمودي هستند كه از پايين آنها به شكل زيگزاگ است. روي چين هاي سمت راست، كتيبه اي به خط ميخي و در سمت چپ، كتيبه اي به خط هيروگليف حك شده است. پادشاه كفش هاي سر هم بدون بند پوشيده است. پايه مجسمه به صورت بلوك سنگي چهارگوشي است، كه سالم در زير خاك باقي مانده است. روي پايه مجسمه تزيينات مصري و كتيبه هايي حك شده است. اما آن چه كه بيش از هر چيزي به نظر عجيب مي رسيد اين بود كه مجسمه به طور عمودي روي 2 قطعه سنگ بزرگ محكم شده بود كه اين سنگ ها نيز روي سنگريزه ها قرار گرفته بودند. مجسمه به ديواره آجري تكيه داده شده بود. بر روي پايه هاي ستون هاي تالار مركزي كتيبه اي به سه زبان پيدا شد كه فرانسوا والا Fransois Vallal ، متخصص كتيبه هاي هيات حفاري به سرعت آنها را ترجمه كرد و به اين ترتيب، گروه حفاري توانست كاخ را شناسايي كند: خشايارشا، پادشاه ايران چنين مي گويد: «داريوش شاه با ياري اهورامزدا اين دروازه را بنا نهاد، داريوش كه پدرش بود.»
به اين ترتيب، هيات توانسته بود، در ورودي كاخ را شناسايي كند. و مجسمه در سمت چپ ورودي كاخ قرار گرفته بود. در سمت راست دروازه روكشي ديده مي شد و همين مساله اين فرض را در ذهن تقويت مي كرد كه شايد مجسمه ديگري در سمت راست آن قبلا وجود داشته كه اينك از بين رفته است و شايد برخي قطعات سنگي كه امروز در موزه لوور نگهداري مي شوند، مربوط به اين مجسمه باشند.
به نظر مي رسد كه مجسمه داريوش، حجم عظيمي از اطلاعات را در خود پنهان كرده است. سبك و نوع مجسمه به دليل وجود كتيبه هاي ميخي و هيروگليف، تزيينات پايه مجسمه در امتداد دو سمت آن كه نقش 24 ملت امپراطوري را به صورت زانو زده به تصوير كشيده است و نيز تصويرهايي كه به دليل نوع پوشش و لباس ملي هر يك از آنها، آرايش موي سر و نگارش نام آنها به زبان هروگليف در قاب كتيبه ها اين فرضيه را تقويت مي كنند. با كشف مجسمه از اداره باستان شناسي فرانسه درخواست شد تا يكي از همكاران CNRS به نام ژان يويوت Jean Yoyotte و مصرشناس معروف و استاد فعلي كولژ دو فرانس College de France مسئول حفاري هاي تانيس Tanise در دلتاي مصر را به ايران بفرستند. از سوي ديگر به اداره حفاظت از بناهاي تاريخي و باستاني ايران مستقر در تهران نيز اعلام شد تا كارشناسان ايتاليايي كه مسئول مرمت بناهاي تخت جمشيد بودند به شوش بيايند و مجسمه را بازسازي كنند. پس از آن مجسمه را به نوعي استتار كرديم تا از هر گونه آسيبي به دور بماند و بتوانيم بعدا با مطالعه بيشتر به سوالاتي كه ممكن بود مطرح شود پاسخ دهيم. با اين حال برخي از روزنامه نگاران ايراني كه از تهران به شوش آمده بودند،‌ توانستند شبانه، عكس هايي از مجسمه بگيرند كه به نظر مي رسد چندان هم خوب نبودند ولي آنها را منتشر ساختند. اعتراض هايي كه از جانب گروه و هيات حفاري صورت مي گرفت، چندان مثمر به ثمر واقع نشد. به نظر مي رسيد كه براي تعيين اصل و منشا اثر، قدمت آن و دلايل قرار دادن مجسمه در آن مكان تحقيقات مفصلي بايد انجام مي گرفت. متن ميخي مجسمه به خوبي اين مطلب را روشن مي ساخت كه اثر در مصر ساخته شده است. ولي در اين ميان آن چه در نگاه اول كمي تعجب برانگيز بود، اين كه به نظر مي رسيد سنگ خاكستري رنگ مجسمه از جنس سنگ هاي البرز بود كه در ساخت ستون ها و نقش هاي برجسته شوش از آن استفاده شده بود.
ولي با كمي دقت تفاوت هايي را بين اين دو نوع سنگ يافتيم. ژان تريشه Jean Trichet مدير آزمايشگاه زمين شناسي دانشگاه اورلئان Orlean كه به همراه هيات حضور داشت، پس از بررسي هاي طولاني به اين نتيجه رسيد كه مجسمه از نوعي سنگ آتشفشاني حاوي ماگما Magma است كه زمين شناسان آن را گروويك (Grauwacke) مي نامند و نمونه هايي از اين نوع سنگ در ايران شناسايي نشده است، در عوض معادن گروويك در منطقه اي به نام هاماما (Hamamat) در مصر، حد فاصل نيل و درياي سرخ وجود دارد.
با بررسي هاي مقايسه اي كه بعدها صورت گرفت، اين فرضيه اثبات شد كه مجسمه، سرمنشا مصري دارد و مصرشناسان مشخصا تخمين مي زنند كه مجسمه مذكور به هنر حجاري عصر ساييت Saite ها تعلق دارد يعني زماني كه مصر بخشي از امپراطوري پارس به شمار مي رفت.
از سوي ديگر، با كشف كتيبه هايي در مسير معادن گروويك هاماما و ترجمه آنها، مشخص شد كه در اوايل قرن پنجم قبل از ميلاد، كارگذار عالي امپراطور پارس (كه به نظر مي رسد فردي بود به نام خنمبر Khnembre) از آن مسير عبور كرده است جنس و نوع سنگ مجسمه، شكل و پرداخت و سبك مجسمه به خوبي نشان دهنده خصوصيات مجسمه هاي مصري اواخر قرن ششم قبل از ميلاد است لذا تقريبا همه مطمئن شده بودند كه مجسمه با وجود اين كه برخي از تزيينات آن با قواعد هنر مجسمه سازي مصر مطابقتي ندارد، در زمان حكومت داريوش و به دستور وي در مصر ساخته شده است.
در كتيبه ميخي نوشته شده است كه اين مجسمه نخستين بار براي معبد آتوم Atoum ساخته شده بود تا «اگر روزي گذر كسي به آنجا افتاد، بداند كه پارسيان، مصر را هم فتح كرده بودند». ترجمه متن كتيبه و انتشار آن در روزنامه هاي تهران باعث شد كه دولت مصر به اين موضوع اعتراض كند. البته در آن هنگام روابط ايران و مصر نيز در شرايط خوبي نبود.
حال سوالي كه مطرح مي شود اين است كه اگر بپذيريم كه اين مجسمه در مصر به دستور داريوش شاه ساخته شده بود تا در معبد آتوم قرار گيرد، چرا در شوش پيدا شده است؟ با توجه به ابعاد مجسمه، وزن و فاصله بين مصر تا شوش، اين كه مجسمه در شوش پيدا شود، موضوع بي اهميتي نيست.
به نظر مي رسد كه مجسمه نخست از نيل به بندري در ساحل درياي سرخ يعني هليوپوليس Heliopolis در منتهي اليه جنوبي دلتاي مصر منتقل شده است. كانالي كه داريوش بين يكي از شعبات فرعي نيل و درياي سرخ حفر كرده بود براي اين منظور مورد استفاده قرار گرفته است. سپس از طريق يك كشتي، مجسمه به خليج فارس منتقل شده است كه از آنجا نيز از طريق رودخانه كارون و شعبات فرعي آن به سمت شوش آورده شد.

منبع =ژان پرو باستان شناس فرانسوی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
مسايل مطرح در مورد دوره زماني حكومت اردشير اول و رابطه آن (به طور احتمالي) با موضوع 70 هفته اي كه دانيال نبي در فصل نهم عهد عتيق به آن اشاره مي كند، مستلزم بررسي عميق و همه جانبه اي است كه نمي توان در يك مقاله كوتاه به آن پرداخت. طرح آن نياز به نگارش كتابي خاص در اين زمينه دارد كه من نيز از سال ها پيش طرحي براي تدوين آن برنامه ريزي و اطلاعات مربوط به آن را گردآوري كرده ام. در سال 1989 مقاله اي كوتاه به زبان سوئدي در اين زمينه نوشتم. مطلبي كه هم اكنون شما در پيش روي خود داريد، بحثي است كه در آن به بررسي اسناد ارايه شده توسط انجمن Watchtower Bible and Tract پرداخته مي شود با اين فرض كه اردشير بر خلاف آنچه كه تصور مي رفت نه در سال 465 ق.م بلكه در سال 475 ق.م به سلطنت رسيده است.

1_ آيا خشايارشا همزمان با پدرش داريوش حكومت مي كرد؟
واچتاور براي حل مسايلي كه در نتيجه ديدگاه خاص وي در خصوص تداوم حكومت اردشير از 41 سال به 51 پيش آمده اند و با استناد به اين واقعيت كه در 10 سال نخست حكومت، خشايار همزمان با پدرش داريوش حكومت مي كرد، معتقد است كه اردشير در سال 475 ق.م به سلطنت رسيده است نه 465 ق.م و حكومت خشايارشا از 485 ق.م تا 475 ق.م طول كشيده است نه تا سال 465 ق.م يعني طول حكومت خشايار 11 سال بوده است نه 21 سال، البته در مورد اين همزماني حكومت خشايارشا با داريوش سنديت و قطعيت اندكي مطرح است در صفحه 559 لغت نامه واچتاور، مقاله اي چاپ شده است كه متاسفانه در آن بسياري از وقايع تاريخي تحريف شده اند. در صفحه 615 چنين آمده است:
«البته دلايل بسياري وجود دارد كه با تكيه بر آنها مي توان چنين تصور كرد كه خشايارشا و داريوش همزمان با سرزمين هاي امپراطوري فارس حكومت مي كردند. هرودت در اين باره چنين مي گويد: «داريوش با پذيرش صحت گفته هاي وي (خشايارشا) در مورد سلطنت، او را به منصب پادشاهي تعيين كرد. به نظر من حتي بدون نصيحت هاي خشايارشا به پدرش و پذيرش آنها وي مي توانست حكومت كند.» اين اظهارات هرودت به خوبي مويد اين مساله است كه خشايارشا در زمان حكومت پدرش داريوش به عنوان پادشاهي منصوب شده بود.»
اگر اصل كتاب هرودت را بيش از پيش مورد كنكاش قرار دهيم، متوجه خواهيم شد كه هرودت خود در بخش هاي ديگر كتابش، آنچه را كه انجمن واچتاور در مورد همزماني حكومت خشايارشا با داريوش مورد تاييد و تاكيد قرار مي دهد، نقض كرده است زيرا در چند سطر پس از مطلب پيشين، هرودت چنين آورده است كه داريوش يك سال پس از ناميدن خشايارشا به عنوان جانشين خود از دنيا رفت: «بدين ترتيب خشايارشا به طور علمي به عنوان جانشين سلطنت و پادشاهي داريوش ناميده شد و داريوش فرصت يافت تا وقت خود را صرف جنگ با دشمنان نمايد. اما مرگ به او اين فرصت را نداد تا مقدمات كارش را به پايان برساند زيرا يك سال پس از اين ماجرا، و آغاز شورش در مصر، داريوش پس از 36 سال حكومت بر امپراطوري ايران چشم از جهان فروبست و نتوانست آتني ها و مصري ها را تنبيه كند. پس از مرگ وي تاج سلطنت به پسرش خشايارشا رسيد.»
آنچه كه از اين سطور مي توان استنباط كرد اين است كه داريوش، خشايارشا را تنها يك سال و نه ده سال قبل از مرگ خود به عنوان جانشين پادشاه منصوب كرده است. وانگهي هرودت نگفته است كه داريوش خشايارشا را همزمان با حكومت خود به عنوان پادشاه منصوب كرده است بلكه داريوش، خشايارشا را به عنوان جانشين خود برگزيده است. در بندهاي پيش از اين بخش از كتاب، هرودت به قانوني اشاره مي كند كه در ميان شاهان پارسي رايج بود و آن اين كه امپراطوري پارس قبل از آن كه براي جنگ عازم منطقه اي شوند،‌ جانشين تاج و تخت را تعيين مي كردند تا آن گاه كه اگر كشته شدند، كشور بدون پادشاه نماند. اين سنت و رسم حتي بعدها پس از داريوش نيز رواج داشت.
با اين حال واچتاور كتاب هرودت را خارج از چنين زمينه اي مورد اشاره قرار مي دهد و جملاتي را كه به نوعي استناد آن را مورد ترديد قرار مي دهند، به كنار مي نهد و مدعي است كه اين مساله به طور منطقي پذيرفتني است.
نكته ديگري كه لغت نامه واچتاور به عنوان دليل و سند قطعي براي اثبات نظر خود مورد استناد قرار داده، برخي از نقش برجسته هايي است كه در تخت جمشيد كشف و شناسايي شده اند. اين نقش برجسته ها همان هايي هستند كه هرتسفلد Herzfeld در سال 1932 آنها را به عنوان نشانه اي براي همزماني حكومت خشايارشا با داريوش مورد توجه قرار داده است.
بسياري از محققان معاصر چنين تفسيري را فاقد وجاهت علمي دانسته اند. زيرا اين مساله كه شاهزاده اي كه پشت سر پادشاه، تاج بر سر گذاشته و ايستاده است، تنها مويد اين امر است كه وي جانشيني تعيين شده از جانب پادشاه بود نه يك پادشاه ديگر كه همزمان با داريوش حكومت كند.
همچنين در هيچ نكته اي از اين نقش برجسته نامي از خشايارشا و داريوش ذكر نشده است، لذا نمي توان به طور قطعي در مورد هويت آنها اظهار نظر كرد و اين كه برخي آنها را داريوش و خشايارشا مي دانند تنها يك حدس تاريخي است. جي ام كوك J.M.Cook در كتاب خود تحت عنوان امپراطوري پارس كه به سال 1983 در نيويورك منتشر شد، در اين زمينه كمي بيشتر از بقيه بررسي كرده است.
وي شاهزاده اي را كه پشت سر داريوش، تاج بر سر گذاشته است، آريوبازن Artobazanes پسر ارشد داريوش معرفي مي كند. برخي پژوهشگران ديگر نظير تيليا Tilia و ون گال Van Gall معتقدند كه فردي كه در اين نقش برجسته به عنوان پادشاه شناخته مي شود، نمي تواند داريوش باشد بلكه خود خشايارشا است و به اين ترتيب شاهزاده پشت سر وي نيز، پسر خشايارشا خواهد بود.
با اين حال فرهنگنامه واچتاور در ادامه بحث در اين زمينه براي اثبات نظر خود، مطلبي را تحت عنوان «شواهدي از منابع بابلي» ذكر كرده است و براي اين منظور به دو كاخي اشاره مي كند كه در حدود سال هاي 498 _ 496 قبل از ميلاد در بابل براي خشايارشا ساخته شده است. اما موضوع قابل ذكر اين است كه هيچ دليل و سندي براي اين ادعا وجود ندارد و نمي توان ثابت كرد كه اين كاخ براي خشايارشا ساخته شده است. كوك Cook در همان كتاب خود به متن هرودت اشاره مي كند كه براساس آن خشايارشا زودتر از يك سال قبل از مرگ داريوش يعني در سال 486 قبل از ميلاد به عنوان جانشين پادشاه انتخاب شده بود. وي در ادامه مي افزايد: «اگر اين نظر هرودت را درست بپنداريم، به نظر مي رسد كاخي كه در حدود سال هاي 490 در بابل ساخته شده بود، مي بايستي از آن آريوبازن باشد.»
لذا وجود چنين كاخي به تنهايي نمي تواند نظريه همزماني پادشاهي داريوش و خشايارشا را اثبات كند.
آخرين سند و شاهدي كه در اين لغت نامه براي اثبات اين نظريه آورده شده است، 2 لوح گلي است كه به نظر مي رسد تاريخ نگارش آنها به سالي بر گردد كه خشايارشا به سلطنت رسيده است.
واچتاور معتقد است كه اين الواح چندين ماه قبل از آن كه آخرين الواح متعلق به آخرين سال سلطنت داريوش نوشته شده، تهيه شده اند. لذا مي توان وجود 2 پادشاهي و حاكميت را در آن دوره حدس زد كه در نتيجه همزماني پادشاهي داريوش و خشايارشا را ثابت مي كند.
اما به نظر مي رسد كه نويسندگان اين لغت نامه يا مي خواهند برخي از واقعيات تاريخي را پنهان كنند و يا در خصوص موضوع نتوانسته اند به اندازه كافي تحقيق كنند. لوح اول كه تامپسون Thampson در كاتالوگ خود كه به سال 1927 منتشر ساخت، با شماره A.124 مشخص ساخته است، براساس آن چه كه تامپسون ذكر كرده است نمي تواند در سال 485 _ 486 يعني سال به سلطنت رسيدن خشايارشا نوشته شده باشد. به نظر مي رسد كه تامپسون در كپي برداري از اين لوح دچار اشتباه شده است، زيرا در خود لوح تاريخ 484 _ 485 يعني 2 سال پس از به سلطنت رسيدن خشايارشا درج شده است كه در اين سال خشايارشا به تنهايي حكومت مي كرد و پدرش داريوش نيز فوت كرده بود. لذا نمي توان حدس زد كه در آن زمان 2 پادشاه بر ايران حكومت مي كرد. در سال 1941 جورج كامرون در مجله آمريكايي زبان و ادبيات سامي به خوبي اين موضوع را روشن ساخته است. لذا چنين حرفي اشتباه مي باشد.
لوح دوم (TVA 4397) كه سان نيكولو San Nicolo و آنگناد Angnad در كتاب خود در سال 1934 با شماره 634 منتشر ساخته اند، در ماه پنجم تاريخ گذاري شده است. اين دو نويسنده پس از كلمه «ماه» علامت سوال گذاشته اند. زيرا نشانه و علامتي كه در لوح به كلمه «ماه» ترجمه شده است، تخريب شده بود. لذا مي توان آن را به صورت هاي مختلف تفسير و تعبير كرد. در اثر جديدي كه تحت عنوان گاه «شماري بابل» در سال 1957 توسط پاركر Parker و دوبراستين Dubberstein منتشر شده است، همان لوح با شماره Vasvi177 مورد بررسي قرار گرفته است و نويسندگان معتقدند كه علامت موجود در لوح كه به طول ماه هاي سپري شده اشاره دارد، از بين رفته است. لذا مي توان آن را (9) [lX] و يا (12) [Xll] دانست به اين ترتيب حتي نظريه نيكولو و آنگناد نيز رد شده است. داريوش در ماه هفتم از دنيا رفته است لذا اين كه لوح مذكور در ماه نهم يا دوازدهم سال به سلطنت رسيدن جانشين وي نوشته شده است، تا حدودي درست و صحيح به نظر مي رسد. لذا هيچ گونه دليلي براي همزماني پادشاهي اين دو وجود ندارد.

فرار تميستوكل Themistocle
در كتاب هايي كه واچتاور منتشر ساخته است،‌ از واقعه فرار تميستوكل به ايران بارها سخن گفته شده است. اين واقعه يكي از دلايل قديمي است كه دو روحاني به نام هاي دنيس پتاويوس Denis Petavius و ژزويت جيمز اوشر Jesuite James Ussher در قرن 17 در آثار خود مورد توجه قرار داده اند. همچنين مورخي به نام هنگستنبرگ Hengstenberg در كتاب خود تحت عنوان Christologie des Atten Testaments كه در سال 1832 در برلين منتشر ساخت، اين واقعه را با تمام جزيياتش ذكر كرده است.
مورخان يوناني به نام تيكوديد Thycudides و شارون دو لامپساكوس Charon de Lampsacus معتقدند كه وقتي تميستوكل به ايران رفت، با پادشاه وقت يعني اردشير گفت و گو كرده است. واچتاور در بررسي خود چنين آورده است كه تميستوكل در حدود سال هاي 470 _ 471 قبل از ميلاد از دنيا رفته است و اردشير در اين شرايط مي بايستي حكومت خود را قبل از آن آغاز كرده باشد نه همانند آنچه كه در برخي كتب تاريخي سال آغاز پادشاهي وي را با تاخير، به سال 465 ق.م نوشته اند. اين دلايل بسيار سطحي هستند و واچتاور از ذكر تمامي اطلاعات تاريخي مهم مربوط به اين موضوع غافل مانده است. نويسندگان واچتاور براي تاييد موضوع (يعني اين كه تميستوكل اردشير را پس از ورود به ايران ملاقات كرده است) به بخشي از كتاب پلوتارك Plutarque اشاره مي كنند كه در آن اين نويسنده يوناني چنين نوشته است: «تيكوديد و لامپساكوس چنين‌ آورده اند كه به هنگام ورود تميستوكل به ايران، خشايارشا قبلا فوت كرده بود و پسرش اردشير به جاي وي حكومت مي كرد و تميستوكل با اردشير حرف زده است.» اما آنها قسمت دوم نوشته پلوتارك را مورد توجه قرار نداده اند كه در آن چنين آمده است: «اما افوروس Ephorus، دينون Dinon، كليتاركوس Clitarchus و هراكليد Heraclides و بسياري ديگر معتقدند كه تميستوكل با خشايارشا ملاقات كرده است، از نظر من تيكوديد با اطلاعات مربوط به گاه شماري اين دوران موافق است هر چند كه اين اطلاعات چندان مستحكم و قابل اعتنا نيز نيستند.»
منبع -کارل جانسون

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
تا يك صد سال قبل يگانه منبع ايران در دوره هخامنشيان منحصر به اطلاعاتي از مولفين يونان باستان و روم و يا روايات و داستان هاي كتاب عهد عتيق (تورات) بود كه از لحاظ تاريخ حوادث، اختلافات و تناقضاتي در آنها ديده مي شد، براي اين دوره از تاريخ ايران هنوز علم تاريخ نتوانسته بود منابع و مآخذ موثق و هم زمان از موطن اصلي اين وقايع يعني ايران كسب نمايد. در اوستا و شاهنامه فردوسي حتي نام پادشاهان هخامنشي مذكور نيست و اطلاعاتي هم وجود ندارد كه به توان بر مبناي آن دوره هخامنشيان را معلوم و روشن ساخت. در روايات تاريخي مربوط به دوره ساسانيان فقط يك واقعه از دوران پادشاهي دويست ساله هخامنشيان ذكر شده كه عبارت از استيلاي اسكندر مقدوني بر سپاهيان داريوش سوم است. اين حادثه تاريخي را هم از منابع ايراني هم زمان به دست نياورده اند، بلكه آن را از روي داستان هاي يوناني و مصري و شرياني درباره فتوحات اسكندر مقدوني اخذ كرده اند. در دوران سلطه و حكومت ساسانيان نام هاي كوروش و كمبوجيه و خشايارشا و بعضي ديگر از پادشاهان سلسله هخامنشيان به بوته فراموشي سپرده شده و سلسله اي ظاهرا افسانه اي ]؟[ موسوم به كيانيان جايگزين هخامنشيان گرديد، در روايات و اخبار اسطوره اي ايران موضوع بناي كاخ هاي پرسپوليس را به يكي از قهرمانان حماسه اي ايران يعني جمشيد منسوب داشتند و وي را هم رديف و مشابه سليمان پادشاه بني اسرائيل دانستند. از دوران فرمانروايي سلسله ساساني در ايران نمي توان شواهدي كه مبتني بر وجود سلسله اي حقيقي پيش از ساسانيان باشد به دست آورد. اخبار و اطلاعات مربوط به دوره ساساني درباره ايران به هيچ وجه جنبه تاريخي نداشته و صرفا مبتني بر افسانه ها و حماسه هاست. مورخان ايراني قرون ميانه تاريخ نسبتا مشخص ايران را فقط از زمان پادشاهي دودمان ساساني نام به رشته تحرير در آورده اند. در آثار شاعران فارسي زبان مانند نظامي و هم چنين در ادبيات جديد ايران، درباره هخامنشيان اشاراتي شده كه متكي به منابع يوناني است و از طريق روايات و اخبار سرياني انتقال يافته است.
بنا بر آنچه ذكر شد قبل از خواندن متن كتيبه هاي ميخي هخامنشي امكان رسيدگي و يا تكميل اطلاعات مربوط به ايران باستان و هم چنين بررسي مطالب مندرج در تورات وجود نداشت. از اولين روز آشنايي اروپاييان با خطوط ميخي تا روز خواندن كتيبه هاي ميخي متجاوز از دويست سال سپري شد. اين خطوط در اثر مساعي عده اي از دانشمندان مليت هاي گوناگون و با انگيزه هاي مختلف و هم چنين كوشش هاي چندين نسل كه در پاريس، لندن، بغداد، سن پطرزبورگ، كازان، بن، گيتن گن و ساير نقاط به مطالعه و تحقيق بر روي اين كتيبه ها پرداختند، عاقبت خوانده شد. خواندن كتيبه هاي مذكور يكي از موفقيت هاي بزرگ قرن نوزدهم ميلادي براي شرق شناسان به شمار مي رود. (1)
تاريخ كشف رمز، قرايت و تفسير خطوط مختلفي كه حكومت هاي ايران باستان در طي دوران طولاني شان به كار مي برده اند، در نگاه اروپاييان يكي از جالب ترين و در عين حال افتخارآميزترين بخش هاي تحقيقات تاريخي آنها بوده است.
هنگامي كه «شامپوليون» فرانسوي براي كشف رمز هيروگليف هاي مصري آهنگ آن سرزمين كرد، كتيبه سه زباني «رُزتا» را داشت كه بخش يوناني آن اساس استواري براي تفسير دو خط ديگر به وي داده بود، اما تحقيقات شرق شناسان و باستان شناسان اروپايي درباره كتيبه هاي ميخي با مشكلات ناگشودني تري رو در رو بود كه سرانجام با بررسي هاي اسلوبي از ميان برداشته شد. (2)
ظاهرا براي نخستين بار در قرن پانزدهم ميلادي سياحان اروپايي به ويرانه هاي كاخ هاي تخت جمشيد و سنگ نگاره هاي نقش رستم توجه نمودند و اولين اطلاعاتي كه در اين باره كسب شد به وسيله سفير ونيز «جيولسافاتوباربارو» بود كه در سال 1472م به ايران سفر كرد. گر چه حكايات سياحان و جهان گردان اروپايي مقرون به صحت و حقيقت نبود، ولي در هر حال علاقه و توجه اروپاييان نسبت به آثار و ابنيه ايران رو به روز بيشتر مي شد.
نخستين آشنايي اروپاييان با خطوط ميخي در سال 1618 ميلادي روي داد يعني در زماني كه سفراي پادشاه اسپانيا فيليپ سوم در دربار شاه عباس اول صفوي به نام هاي راهب «آنتونيو دوگووه آ» و دوك «دن گارسيا دوسيلوا دوفيگوئروآ»، براي اولين بار در اروپا موضوع علايم خطوط ميخي را كه در ويرانه هاي كاخ داريوش اول در تخت جمشيد ديده شده بود به اطلاع محققي رساندند. در سال 1621 م پيش آهنگ شرق شناسي كشور ايتاليا به نام «پيترو دلاواله» ويرانه هاي تخت جمشيد را توصيف نمود و از روي پنج علامت خطوط ميخي شبيه نويسي كرد. با توجه به سمت و جهت استقرار علايم چنين استنباط نمود كه خطوط مزبور بايد از چپ به راست خوانده شود. در سال 1674م جهانگرد فرانسوي «ژان شاردن» نسخه اي از كتيبه هاي ميخي هخامنشي را به همراه خود به اروپا برد. او به اشتباه تصور مي كرد كه كتيبه هاي مزبور بايد مانند خطوط چيني از بالا به پايين خوانده شوند.
كشف رمز خواندن خطوط ميخي بعدها به كندي انجام گرفت؛ بدين معني كه براي خواندن كتيبه ها لازم بود معناي هر علامت معلوم گردد، در حالي كه هنوز زباني كه اين خطوط ميخي بدان تحرير شده بود و زمان تحرير و مليت منتسب به آن از مسايل مجهول به شمار مي رفت. (3)
در سال 1762م كنت «گاي لوس» تصوير گلداني را كه از مرمر بود و كتيبه هايي به سه خط ميخي و يك خط مصري قديم داشت، منتشر كرد. (4)
در ماه مارس سال 1765م «كارستن نيبور»، سياح آلماني، در حين سير و گردش خويش، چند روزي را هم در تخت جمشيد گذرانيد و از كتيبه هاي معروف آن نسخه برداري بسيار دقيقي كرد. (5) وي ثابت كرد كه كتيبه هاي تخت جمشيد به سه خط مختلف نوشته شده و نخستين و ساده ترين اين خطوط داراي 42 علامت نوشتاري است. از اين گذشته وي به طور قطع تاييد كرد كه خط ميخي كتيبه ها از چپ به راست نوشته شده است. او نخستين علايم به كار رفته در هر كلمه را پيدا كرد. «ف. مونتر» تصور كرده بود كه زبان موضوع بحث اوستايي است و كوشيد تا به كمك كشف رمزي كه مبتني بر تكرار علايم به كار رفته در كتيبه ها بود كلمات آن را بخواند اما در اين كار موفق نشد. (6)
اوضاع و احوال در سال 1802م هنگامي كه «گروتفند» 27 ساله به خواندن كتيبه هاي خطوط ميخي تخت جمشيد پرداخت، عوض شد. اساس كار او بدين منوال بود كه بعضي از نظريات و افكار پيشنيان را پذيرفت و با اين نظر كه خط كج، جدا كننده كلمات است موافقت نمود و هم چنين تاييد كرد كه گروه هفت علامتي كه غالبا و مكررا به چشم مي خورد به معناي «پادشاه» است و كتيبه هاي مزبور متعلق به دوره هخامنشيان مي باشد و براي تعيين نام واقعي پادشاهان ايران بايد به زبان اوستايي متوسل شد و علامتي كه بيشتر به چشم مي خورد همان صرف «a» مي باشد. بديهي است اين نظريات باز هم كاملا جنبه فرضيه داشتند ولي «گروتفند» از بين كليه اين فرضيه ها و نظريات، روش ذيل را كه بيشتر مقرون به صحت بود براي خود برگزيد. وي توجه خويش را به دو كتيبه مشابه در تخت جمشيد معطوف نمود. در اين كتيبه ها گروه معيني از علايم چندين بار تكرار مي شد كه طبق نظر «مونتر» حاوي القاب و عناوين پادشاهان بود. اين مطلب از روي متن يوناني كتيبه نقش رستم كه به فرمان شاپور اول تهيه و به وسيله «سيلوستر دساسي» انتشار يافته بود، شهرت پيدا كرد. «گروتفند» از روي نام هاي پادشاهان هخامنشي كه به زبان يوناني تحرير يافته و نام داريوش كه در تورات آمده بود و با استفاده از زبان هاي اوستايي و پهلوي توانست 9 علامت از علايم خطوط ميخي را بخواند، (7) بدين ترتيب «گروتفند» سه نام را پيدا كرد كه از حروف اين سه نام سيزده علامت ميخي را كشف كرد، اما بعدها معلوم شد كه چهار تاي آن مشخص شد

منبع اقای = علی طرفداری


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی

حال که مرگ من فرا رسیده است ایران را مقتدرترین کشور آسیا به دست شما می سپارم .من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و سربلندی ایران زمین مغلوب شده باشم.جمله آرزوهایم برآورده شد و سیر زمان پیوسته به کام من بود ولی در تمام مراحل زندگی از شکست و ضعف در هراس بودم و هیچگاه مغرور نشدم و خود پسندی را هرگز به خود راه ندادم. در پیروزی های بزرگ هیچگاه پای از دایره اعتدال بیرون ننهادم و حتی شادمانی بی جهت ننموده ام.حال که آخرین لحظات زندگی را سپری می کنم خود را بسی خوشبخت و سعادتمند می دانم زیرا فرزندانم همگی عاقل و نیرومند هستند و وطنم ایران از همه جهت مقتدر و با شکوه است .آیندگان از من و کشورم به نیکی یاد خواهند کرد .آیا با چنین موفقیتهایی نباید با خیال آسوده چشم از جهان فرو بندم . ای پسران عزیزم من هر دوی شما را به خدا و سرزمینم را به شما می سپارم و تقاضا دارم اگر می خواهید که رضای خاطر من فراهم گردد دست اتحاد و یاری به یکدیگر دهید تا پیوسته روح و روان من از شما شاد باشد. هرگز پای از دایره درستی و خدمت بیرون نگذارید اگر کارهای شما پیوسته در را عدالت و مهرورزی باشد دیری نمی انجامد که ارزش شما در میان مردم گسترش می یابد و قدرت شما روز به روز افزونتر می شود ولی اگر چنین نکنید روز به روز ضعیف تر می شوید و به پایان حکومت خود نیز نزدیک خواهید شد . از تاریخ درس بگیرید .انفاق در میان خانواده پادشاه بدون شک سلطنت و کشور را متزلزل می کند و ظلم و ستم دشمنی و کینه را ایجاد می کند.همیشه از کسانی عبرت بگیر ید که در زندگی سرافرازبودند و پای از راه عدالت و نیکی بیرون ننهادند. فرزندان من پس از مرگ بدنم را رد طلا و نقره و امثال آن نپوشانید.زودتر آن را در آغوش خاک کشورم بسپارید زیرا که مهد همه نیکی ها و ثروتها و زیباییهاست. من عمر خویش را در یاری به مردم سپری نمودم. نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت که این امر برایم از همه لذتهای زندگی بالاتر بود. اکنون حس می کنم که روحم آهسته آهسته از بدنم دور می شود و بسی سبک شده ام.این راهی است که همه شما نیز خواهید رفت.اگر از میان شما کسی می خواهد دستم را لمس کند و فروغ چشمانم را ببیند نزدیک شوید زیرا پس از مرگ راضی نخواهم بود دور من گرد آیید حتی به شما فرزندانم نیز اجازه نمی دهم بدن بی روحم را نظاره کنید و آه بکشید.پس از مرگ من همه مردم ایران را برای شرکت در سر مزارم که پیکر بی جانم در آن خاک شده است فرا خوانید و از همگی پذیرایی نمایید. از هر شهری که آمدند بگذارید با رسومات و فرهنگ خودشان مراسم را اجرا کنند زیرا با این کار روح من در سرای ابدی بس شادمان و سربلند می شود.اینک برای آخرین بار می گویم که بهترین ضربتی که به دشمنان می توانید وارد کنید این است که : با دوستان خود با مدارا و نیکی رفتار کنید.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۰ توسط علی محمدبیگی
    

اسلایدر