پارسوماش.علی بیگی(استان تهران والبرزشناسی.وهمجوار)
درباره مولانا،شاعر بزرگ ایرانی❤️ در قونیه مولانا حرمت و حشمتی تمام داشت.پادشاهان سلجوقی روم،خاصه عزالدین کیکاووس و رُکن الدین قلج ارسلان،نسبت به او ارادت می ورزیدند.معین الدین پروانه به مجلس او رفت و آمد داشت.صدرالدین قونوی و سراج الدین اَرمَوی،دانشمند و عارف نامدار،در وی به چشم بزرگی می نگریستند.شک نیست که مولانا در میان مردم نام و آوازه ای بلند داشت و مجلس او جدا از مریدان و شاگردان بسیار،حاضرین و شنوندگان نام آور و بزرگ دیگر را نیز در خود جای می داد.جلاالدین مردی بی تکلف،ساده و نیک محضر بود و بیشتر با درویشان و پیشه وران نشست و برخاست می کرد.اگر چه لباس ساده و صوفیانه می پوشید،اما مردم در وی به چشم اهل حشمت می دیدند.در مجلس مولانا از هر دستی افراد جای داشتند.یک ترسای مست می توانست در سماع او حاضر شود و شور و عربده کند،و قصاب ارمنی اگر به وی بر می خورد ،از او تواضع هایی شگفت می دید...یکرنگی و صلح جویی او تا بدین حد بود و با رند و زاهد و گبر و ترسا چنین می زیست و در بردباری و شکیبایی، حوصله ای بی مانند داشت؛و شاید به موجب همین یکرنگی و صلح و صفا ست که او در قلمرو ادب فارسی و نیز در ادبیات جهان نامی با شکوه و آوازه ای کم نظیر دارد.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۴ توسط علی محمدبیگی
انسان شناسی عرفانی

در نگاه عرفانی، انسان 10 لایه باطنی دارد، که این 10 لایه منطبق می شود بر 10 مرتبه از سلوک . یعنی سیر الی الله.100 منزل یا 1000 منزل یا سه هزار منزل، از خود، تا رها شدن از خود و رسیدن و وصول به خدا. چه کم و چه زیاد اینها منطبق می شود بر مراحل باطنی حرکت انسان و مراحل باطنی وجود انسان. 10 مرحله سیر الی الله،که هر مرحله 10 منزل دارد، و مجموعاً می شود 100 منزل.          

 گفتیم اینها یک امر اجمالی است، یعنی ممکن است یک نفر تا آخر عمر در یکی از این مراحل بماند، بستگی به استعدادش، همت و تلاشش دارد. یک نفر هم ممکن است چند مرحله را با هم طی کند. بستگی دارد که انسان چگونه وارد شود. بعضی ها با یک توبه مردانه چندین مرحله را با هم طی کردند. استاد ما ظاهراً این طور که در ذهنم است از آقای قاضی نقل می کردند که می فرمودند: اگر کسی توبه مردانه بکند تا آخر کارش درست حرکت می کند. علت شکستن ها، رفتن ها، بازیچه شدن های حرکت ها، این است که از همان اول گام درستی بر نداشتیم. و کسی که همت مردانه ای نکرده در رجوع به سمت خدا، اصلاً سالک نشده است. کسی که توبه درستی بکند سالک می شود. و گرنه می شود بازیچه. بعد هم خسارتهایی می بیند که غیر قابل جبران است، گاهی وقتها بعضی ها حالشان این طور است، می روند، می آیند. بعد فکر می کنند با این رفت و آمدها می شود به یک جایی رسید. یک روز گناه، یک روز توبه. کسی که حرکت می خواهد بکند بایددرست حرکت کند. و اگر درست حرکت کند ان شاءالله خداوند توفیق اش را هم می رساند.

 چون گاهی وقت ها آدم اول حرکتش، خصوصاً کسانی که متحول می شوند، اولش آتشی، تند و داغ هستند. خیلی حال خوبی دارند بعد کم کم می بینی آن حال رفت. این ها خیلی باید به فکر خودشان باشند. و شایع هم هست آنهایی که حالشان را حفظ می کنند یک درصد شاید باشند و اگر حفظ کنند می رسند.

 آمدند خدمت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) گفتند: آقا ما دو شخصیتی شده ایم. یک زمانی که در محضر شما هستیم حال خوشی داریم دلمان از دنیا کنده شده اگر کسی به ما بد و بیراه بگوید تو این وادی ها نییستیم که چنگ بزنیم به صورتش و با زن مان دعوا کنیم و او یکی چیزی بگوید. انگار کرامت نفس پیدا می کنیم، افق دیدمان از دنیا بالاتر می آید، علو طبع پیدا می کنیم باز می رویم این طرف و آن طرف و با زن و بچه، کوچه و بازار و مسائل مالی و این زیاد گرفت و دیگری کم گرفت و این یکی پول ما را نداد و باز همان می شویم که هستیم. آقا فرمودند: نفاق نیست (اما بی ثباتی است) اگر بر آن حال ثبات داشته باشید (آن هایی که متحول می شوند اگر بر حالشان ثبات داشته باشند) حضرت فرمودند: به عالم ملکوت راه پیدا می کند. برای همه ممکن است. اگر آدم حرکتی بکند و آن حالش را حفظ کند، مهم حفظش است. آن کسی که حرکتی می کند بعد حالش را از دست می دهد از همه بیشتر حسرت می خورد که آمدم و پا توی این رکاب گذاشتم و سوارش نشدم. می توانست این مرکب من را اوج دهد.

 مرحله اول یا قسم اول از مراحل ده گانه طبق این تقسیم، این تقسیم وحی منزل نیست یک تقسیم عمومی رایج است، اسمش را گذاشتند بدایت (درب ورودی).  ده قسمت دارد یعنی انسان تا یکی توفیق حاصل می شود می خواهد در را بکوبد و از آن چرت و خواب و غفلت بیدار شود اولی آن می شود یقظه یا بیداری که در مراحل قبلی توضیح دادیم که این اولین مرتبه ورود به کار است. یعد وقتی بیدار شد فهمید تا حالا تحت سلطه نفسش بوده تا حالا اسیر نفس بوده نه امیر نفس، اسیر شیطان بوده نه حاکم. بنابراین اعمال مخلوطی انجام داده، خوب و بد انجام داده، این جا توبه می کند.

 دومین منزل توبه. وقتی توبه کرد می بیند که با اینکه توبه کرده هنوز مخلوط دارد. بنابراین شروع می کند به محاسبه برای اینکه پاکسازی کند این منزل سوم. بعد از اینکه محاسبه کرد و حسنات بر سیئات چربید و موانع کم شد این جا انابه صورت می گیرد. انابه که کرد مرحله بعد تفکر است. تفکر که انجام داد به مقام تذکر و منزل تذکر می رسد. منزل تذکر را که طی کرد به مقام اعتصام می رسید. اعتصام به خدا. اعتصام که در خودش پدید آورد و در او ملکه شد به مرحله فرار به سمت خدا می رسد، از کیدشیطان و نفس و اینها. این منزل هم که ملکه شد مرحله ریاضت است و بعد از ریاضت سماع. سماع نه به آن معنای رقصی، بلکه سماع به معنای حرف شنوی. تازه از این به بعد می بیند چقدر حرف خداوند به جانش می نشیند. تا حالا قرآن می خواند تاثیری نمی گذاشت. حالا قرآن می خواند دل تکان می خورد. دوست ندارد قرآن را ببندد. این قسم بدایت یا آغاز کار.

 اگر این طی کرد و این ده مرحله را گذراند وارد قسم ابواب میشود. تازه این جا درهای سلوک می خواهد به رویش باز شود. چون مانع ها تا اکنون، این ده تا در مرحله نفس اماره بوده است. مانع زدایی، فرار کنیم از این موانع.

 حال میخواهد ده مرحله بعدی پیدا شود. ده منزل بعدی که منطبق بر آن مرحله مرحله دوم نفس است. چه می کند این جا، می خواهد حالا از علایق ببرد، میخواهد قوای نفس را اصلاح کند. گام اول حزن. همه این ها معنا دارد. منظور از حزن ممکن است آن چیزی که در ذهن شماست نباشد. بعد خوف، سوم اشتقاق یعنی آن حالت دلهره که دل می لرزد. چهارم خشوع، پنجم اخبات یعنی آن حالت نهایت تواضع در برابر خداوند. مثلاً الان اینجا یک فرش داریم و یک موکت داریم. فرش مستقیماً روی زمین نیست. وقتی جایی را می خواهند فرش کنند و آن جا مثلا خاک است اول یک چیز کم ارزش و کم قیمت و پستی می اندازد مثلاً یک حصیر می اندازند.که اگر خاکی و کثیف شود به آن خبیت گویند. اینحالت را در مقابل خداوند پیدا می کند. ششم زهد. هفتم ورع. هشتم تبتل؛ یعنی انقطاع (تبتل الیه تبتیلاً) از همه چیز منقطع شو فقط جهتت من باشم. نهم رجا. دهم رغبت. اینها درهای حرکت است. اینها را وقتی باز کرد از در ورودی داخل شده است.

 بعد وارد قسم معاملات می شود. معامله یعنی تعامل با خداوند. چگونه باید با خداوند رفتار کنیم.که به این ترتیب است. اول رعایت، اعمالش را رعایت کند تا به آن حالت اطمینان نفس برسد. این ها در مرحله نفس مطمئنه است. دوم مراقبه یعنی هم بداند خداوند مراقبش است و هم او مراقب خدا باشد. سوم حرمت، حق خداوند را ادا کند. چهارم اخلاص. پنجم تهذیب. ششم استقامت. هفتم توکل. هشتم تفویض ؛ واگذار کردن کامل. نهم ثقه واطمینان به خداوند است. دهم تسلیم که در تسلیم دیگر از اوباقی نمانده است. این سی مرحله که هنوز از مرحله نفس خارج نشده است.

 قسم اخلاق که اگر از این ده منزل بگذرد از نفس گذشته و به مرحله بعد می رود و این کم کم به سرحد عصمت می رسد. اول صبر. دوم رضا. سوم شکر. چهارم حیای از خداوند. پنجم صدق. ششم ایثار. هفتم رعایت خلق با خداوند و یا با خلق خدا. هشتم تواضع. نهم فتوت و جوانمردی. دهم انبساط.

 اگر این مراحل را گذراند از نفسش جدا می شود و تازه می رسیم به قسم اصول. اصل سلوک از این جا شروع می شود. تا حالا یک نفس بود و تا زمانی که انسان درگیر نفسش است انگار سلوک نکرده است. به همین خاطر این قسم را سلوک گویند. اصل سلوک از این جاست. بعضی عرفا، تا فردی به این مرحله نرسیده به اوسالک نمی گویند. بعضی می گویند سالک است چون در این راه گام برداشته است. این جا منازل نفس تمام می شود. برویم به مقام قلب که آن مرحله باطنی تر و عالی تر است. اول قصد؛ از این جا قصد و عزم سالک قصد جدی می شود تازه می فهمد عزم سلوک یعنی چه؟ این که بعضی اهل معرفت به بعضی مرحله های از سلوک که می رسیدند تازه اشک در آن ها پیدا می شد. مثل ابر بهار گریه می کردند. ده سال است که سالک هستند تازه انگار  فهمید قصد خدا داشتن یعنی چه؟ دوم عزم. سوم اراده؛ دست به کار شدن جدی. چهارم تأدب؛ با خدا ادب داشتن. پنجم یقین. ششم انس به خدا. هفتم ذکر قلبی. هشتم فقر؛ این فقر یک حال است یعنی به یک جایی سالک می رسد، چنان احساس نیاز به خدا می کند که گویی تمام وجود بدون خداوند نمی تواند نفس بکشد و این را حس می کند. ما این حس را الان نداریم. کدام یک از ما الان حس نیاز به خداوند را داریم. در ذهن مان می گوییم که همه مان به خداوند نیازمندیم. باید حس کند، ما الان اگر خداوند نباشد هیچ کدام نیستیم. باید حس کند مانند حس یک تصویر. اگر تصویر در آینه درک و شعور می داشت تمام وجودش چه بود؟ یک حس بیشتر نبود؛ اینکه چقدر من به صاحب تصویر محتاج هستم. چون من هیچ نیستم. ما الان احساس نیاز به خداوند نمی کنیم. مگر یک زمانی گرفتاری پیش بیاید و تازه گرفتاری اش هم لاینحل بشود و بگویند دکترها جواب کردند بعد می گویند خدایا مشکل راحل کن. آن جا احساس نیاز پیدا می شود. البته آن احساس نیاز به اندازه همان مشکل است نه اینکه تمام سراپای وجودش حس کند که یک نیاز بیشتر نیست؛ همه وجودش نیاز است. نهم غنا. دهم مراد.

 این پنجاه منزل. اگر کسی اینها را به سلامت طی کرد وارد قسم وادی ها می شود. این اصول بود. ریشه های سلوک. اگر این ها را کسی انجام داد و موفق شد وارد وادی های حرکت به سمت خداوند می شود که انوار خداوند از این جا می تابد. اول احسان؛ انسان خدا را می بیند و اگر خدا را ندید این حسی که خدا هر  لحظه او را می بیند با اوست برای چه پدید می آید؟ برای شدت قرب. شما وقتی به کسی نزدیک می شوید می بینید او را و اگر شما نبینید می فهمید که ا و شما را می بیند. دوم علم. سوم حکمت. چهارم بصیرت. پنجم فراست ؛ تیزبینی. ششم تعظیم و بزرگداشت حکم خدا. هفتم الهام. هشتم سکینه. نهم طمانینه. دهم همت که او را به سیر سریع تر می خواند. از این جا سیر سریع تر می شود.

 

قسم احوال: از اینجا حالاتی در درونش موج می زند و به جوشش می آید. مثلاً آدم یک کوتاهی کرده یک حال در درونش می جوشد. یا خطایی کرده و دلشوره دارد. از این به بعد این حال ها در درون سالک می جوشد نه اینکه بخواهد در خودش پیدا کند. اول محبت. دوم غیرت. سوم شوق. چهارم قلق؛ یعنی بیقراری. پنجم عطش. ششم وجد. هفتم دهشت؛ حالت کسی که صحنه ای دیده و از هیبت آن صحنه عقل از سرش پریده است. هشتم هیمان؛ شدت شوق. نهم برق. دهم ذوق و چشیدن. از این به بعد به مقام روح می رسیم و آن ولایت های دیگر. از اینجا ولی خدا می شود.

 قسم ولایات. اول لحظ. دوم وقت. سوم صفا. چهارم سرور. پنجم سر. ششم نفس؛ حالت غم و برطرف شدن آن ستر ها و حجاب ها. هفتم غربت؛ در هر دو دنیا سالک غریب می شود: محب الله فی الدنیا غریب. عاشق خدا در دنیا و آخرت غریب است. حالش طوری می شود که با خلق هست اما غریب است. هشتم غرق. نهم غیبت. دهم تمکن.

 از این جا که گذشت بر قسم حقایق می رسیم. یعنی از این به بعد شهود حقایق می کند. هستی، خدا، افعال خدا، اسماء و صفات خدا را شهود می کند. به حقیقت رسیده است. اول مکاشفه. دوم مشاهده. سوم معاینه. چهارم حیات؛ از اینجا تازه زنده می شود، حیات پیدا می کند به حیات حق. پنجم قبض؛ خدا او را قبض می کند. می گیرد به سمت خودش. ششم بسط. هفتم سکر، همان حالت مستی. هشتم صحو؛ هوشیاری. نهم اتصال به حقیقت و دهم انفصال از دوعالم.

 قسم نهایت. اول معرفت؛ این معرفت با معرفت ابتدایی فرق می کند. دوم فنا در ذات. سوم بقا به بقای الهی. چهارم تحقق به حق کردن. حق او را حق می کند؛ این جا سالک می شود حق. خودش حق می شود. در عین این که عبد است می شود حق. پنجم تلبیس. ششم وجود. هفتم تجرید. هشتم تفرید. نهم جمع. دهم توحید.

 

   2

لازمه ی حرکت صحیح در هر مسیر، شناخت صحیح اجزای حرکت است، شناخت مسیر، شناخت راکب و مَرکَب و... حرکت در مسیر الی الله نیز بدون شناخت صحیح از مسیر پیش رو، بدون شناخت صحیح از ویژگی ها و آفات و تهدیدها و فرصت ها و ... غیر ممکن است، چه بسیار نفوسی که در راه تهذیب نفس، از سر شوق و ذوق فطری و بدون شناخت دقیق و براساس تجربیات شخصی و یا توصیه ی نا اهلان دست به انجام کارهایی زده اند که موجبات هلاکت آنها را فراهم آورده. ریاضت های فوق حد توان و بعضا غیر شرعی، اذکار توحیدی سنگین و ... ازجمله رفتارهایی است که غالبا افراد بخاطر عدم شناخت مسیر و همچنین تصورات غلط دچار آن میشوند.

همچنین طی این مسیر بدون راهنمایی و حمایت استاد قابلی که خود طی مسیر کرده باشد و مشکلات و خطرات پیش پای سالک را لمس کرده و بتواند دست او را گرفته و پله پله او را رشد دهد، غیر ممکن است.

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ توسط علی محمدبیگی

مقدمات سلوک

در بیان آن که آن چه سالک را در بدایت طریقت به کار آید و انتهاج این مناهج بی آن مقدمات نشاید و فُرات نکات این نهر به سه رشحه تشنگان را سیراب می گرداند.

بیداری

درّ تنبیه و بیداری از خواب غفلت و غنیمت شمردن اوقات و دریافتن نفحات الهی که «إِنَّ لِرَبِّکُم فِی ایّامِ دَهْرِکُمْ نفحاتَ الاَقَتَعَرٌّ ضُوالَها» و بوی بردن بدان تا به سبب آن روشنایی آشنایی در درون دل افتد.

;گفت پیغمبر که نفحت های حق ;اندر ایام می آرد سَبَق
;گوش و هوش دارید این اوقات را ;در ربایید این چنین نفحات را
;نفحه آمد مر شما را دید و رفت ;هر که را می خواست جان بخشید و رفت

گذر عمر

در بیان آن که هر روز از عمر عزیز بی عوض قدری خرج می رود تا در می نگری به جز حسرت و ندامت هیچ نماند.

;هین و هین ای راهرو بیگاه شد ;آفتاب عمر سوی چاه شد
;سال بی گه گشت و وقت گشت نی ;جز سیه رویی و فعل زشت نی
;هین مگو فردا که فرداها گذشت ;تا به کلی نگذرد ایام کشت
;چون که قدرت رفت و کاسد شد عمل ;هین که تا سرمایه نستاند اجل

غنیمت عمر

در بیان آن که عمر عزیز بی عوض است و زمان حیات بی بدل. پس مغتنم باید شمردن آن را و ضایع نباید کردن خصوصا ایام جوانی و قوت شباب و جوانی و صحت بدن که این ها همه اسباب کسب کمالند.

;ای خُنُک آن کس که او ایام خویش ;مغتنم داند گذارد وام خویش
;اندر آن ایام کش قدرت بود ;صحت و زورِ دل و قوت بود
;وان جوانی همچو باغ سبز و تر ;می رساند بی دریغی بار و بر

توبه

در بیان توبه که باب الابواب است، یعنی اول مراتب قرب است به حق تعالی و بعضی یقظه را باب الابواب گویند یعنی بیداری به آن در مقام توبه نزول کنند؛ اما اول اصح است و توبه در بدایت حالْ رجوع است از معاصی و اعراض از مناهی و این توبه عوام است، و در نهایت حالْ رجوع است از ظهور بقیه انانیّتْ و این توبه خواص است و بزرگی در این باب گفته است:

;عام را توبه ز کارِ بد بود ;خاص را توبه زِ دید خود بود

اما توبه عوام مبنی بر سه اصل است: اول پشیمانی از فعلی که در زمان ماضی واقع شده است دوم، رجوع به حضرت توّاب در حالْ سوم: عزیمت بر ترک آن [فعل] در مستقبل و این را توبه نصوح خوانند و این نوع توبه، کار مردان است.

;توبه مردانه کن آور سر به ره ;که فَمَنْ یَعْمَلْ به مِثقالٌ یَرَهُ
;در فسون نفس کم شو غره ای ;کآفتاب حق نپوشد ذره ای
;توبه از جانب مغرب دری ;باز باشد تا به وقت محشری
;هین غنیمت دان که در باز است زود ;رخت آن جا کش به کوری حسود
;هین مگو فردا ازین پس احتراز ;که ز بخشایش در توبه است باز

توبه شکنی

در بیان آن که نقص عهد و شکستنِ توبه موجب نزول بلا بلکه سبب مسخ و غضب خداست. چنان که در حق اصحاب سبت از امت موسی علیه السلام و اهل مائده از قوم عیسی علیه السلام .

;نقض میثاق و شکست توبه ها ;موجب لعنت بود در انتها
;نقص عهد و توبه اصحاب سبت ;موجب مسخ آمد و اهلاک و مَقْتْ
;پس خدا آن قوم را بوزینه کرد ;چون که عهد حق بشکستند از نبرد
;توبه کن مردانه و چون ابلهان ;توبه را مشکن، بترس از مْسْخ هان

فردا نگفتن در توبه

مرد فرزانه آن است که به غرور شیطان فریفته نگردد و قدم در عالم توبه نهد و به فردا و پس فردا مغرور نشود که یکی از مکاید ابلیس آن است که ناشکیبای شهوت را می فریبد «کامروز گنه کنید فردا توبه؛ این همان درد شکم نقد است و فایده نسیه! عذر فردا را عمر می باید. قال علیه السلام «ایاکم و التسویف فِی التوبةِ فَإِنَّهُ مِنْ مَکْرِ الشَیْطانِ (بر حذر باشید از فردا گفتن در توبه که این کار از حیله های شیطان است.)

;تو چه عزم دین کنی در اجتهاد ;دیو بانگت بر زند اندر نهاد
;هین مرو آن سو بیندیش ای غوی ;که اسیر رنج درویشی شوی
;بینوا گردی ز یاران وا بُری ;خوار گردی و پشیمانی خوری
;تو ز بیم بانگ آن دیو لعین ;واگریزی در ضلالت از یقین
;که هلا فردا و پس فردا مراست ;راه دین پویم که مهلت پیش ماست
;باز عزم دین کنی از بیم جان ;مرد سازی خویشتن را یک زمان
;باز بانگی بر زند بر تو ز مکر ;که بترس و بازگرد از رنج فقر
;هین مرو از بانگ دیو از ره به سر ;تا ندُزدد هر چه داری پا و سر

صحبت پاکان

در بیان صحبت نیکان و پیوستن بدیشان، بدان که سالک را هیچ شربتی بعد از توبه سازگارتر از صحبت پاکان نیست و از جماعتی [باید] فرار نمودن، چه ایشان شیطان های انسانی اند و به وسوسه ایشان خیالات فاسده روی می نماید.

;هر که خواهد هم نشینی با خدا ;گو نشین اندر حضور اولیا
;از حضور اولیا گر بُگسلی ;تو هلاکی زان که جزوی نه کلی
;چون شوی دور از حضور اولیا ;در حقیقت گشته ای دور از خدا
;هر که باشد هم نشین دوستان ;هست در گلخن میان بوستان
;هر که با نار است او هم سنگ شد ;در کمی افتاد و عقلش دنگ شد

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ توسط علی محمدبیگی

طی كردن مقامات سیر و سلوك، محبت و معرفت، طلبی است حقیقی و برای اصول و حاصل آن نیاز به مجاهده احساس میشود. هرگاه ذهن و اندیشه اسیر و گرفتار عالم حیرانی و اوهام باشد، قدمی در جهت مجاهده گذاشتن كاریست بسا دشوار، برای این امر در راه سیر و سلوك و مقامات بعدی آن، لازم است ذهن و اندیشه را از اسارت عالم كثرت و اوهام رهایی بخشید.

مولوی میفرماید:

بر زمین گر نیم گز راهی بُود
 آدمی بی ترس ایمن می رود
بر سر ِ دیوار خالی گر رویی
گر دو گز عرضش بُود كج می شوی
بلكه می افتی ز ترس دل به وهم
ترس وهمی را نیكو بنگر به فهم


 مولوی می گوید: چرا در ذهن و اندیشه خود برای خود هیولا یی كه اصلا وجود ندارد، درست میكنیم ؟ چرا دستخوش عالم اوهام میشویم؟ نمی دانیم اندیشه ای كه درگیر اوهام است با وحشت ها و دغدغه ها هم آغوش است ؟

مولوی برای راهرو و سالك راه طریقت گوشزد می كند كه، دل را عاری از اضطراب بسازد و اندیشه را از عالم اوهام پاك، در غیر آن با راهیكه دو گز عرض داشته باشد گذشتن آن با رفیق ِ مثل وهم محال است.

خار اندیشه را باید به قول مولوی از بیخ و ریشه بركنیم و یا به گلبنی كه این خار را به گل مبدل میسازد، پیوند زنیم تا اثری از این خار بجا نماند و اندیشه تهی از وسوسه گردد، چنین كه مولوی می فرماید:

با تبر بـــرگیر و مـــــردانه بزن
تو علی وار، این در خیبر بكن
یا به گلبن وصل كن این خار را
وصل كن با نار، نـــــور یار را
تا كه نــــور او كُشد نار تــــــرا
وصل او گلشن كند خــــــار ترا


 هرگاه ذهن و اندیشهء ما تحت تاثیر خیالات و تصاویر مبهم قرار بگیرند، و ما فكر خود را مشغول تخیلات و تصاویری كه صرف خاصیت ( لعبت) یعنی اسباب بازی اطفال را دارد، بسازیم ، آنوقت چگونه چشم ما با معرفت آشنا می گردد؟ چنانكه مولوی در این مورد فرموده است:

لیك هـــــــرگز مست تصـــــــــویر و خیال
در نیابد ذات مـــــــــا را بی مـــــــثال
این تصــــــــوّر، وین تخیّل لعبت اســـــت
تا تو طفلی پس بدان ات حاجت اسـت
چون ز صورت رست جان، شد در وصال
فارغ است از وهم و تصــویر و خیال


 پس مولوی می فرماید كه ذهن را از صورت و خیال نجات بدهیم تا به وصال معشوق ابدی نایل گردیم. بنابر، سالك راه طریقت باید ذهن را از وهم ، تصویر و خیال فارغ گرداند.
در جای دیگر مولوی می فرماید :

چشم حس اسب است و نور حق سوار
بی سـوار این اسب خود ناید بكار
پس ادب كن اسب را از خــــــــــوی بد
ورنه پیش شاه باشـــــــد اسب رّد
چشم اسب از چشم شه رهــــــــبر بُود
چشم او بی چشـــم شه مضطر بُود
نــــــور حق بر نـــور حس راكب شود
آنگهی جان سوی حق راغب شود

 مولوی برای سالك راه طریقت می گوید:

چشم را از تعلقات دنیوی ببند، تعلقاتی كه ترا دایم بخود مشغول می سازد و در طرز اندیشه ات تاثیر وارد می كند، از آن فاصله بگیر. اگر می خواهی نور حق را ببینی و به اصل خویش واصل گردی، پس ذهن را از دغدغه و تردید فارغ ساخته و در عالم بیخودی بسوی معشوق بشتاب تا او را دریابی.

مولوی می گوید: تا می توانید سینه ها را صیقل كنید و دل را از حرص، آز، بخل و كینه فارغ گردانید و دل باید خاصیت آیینه را پیدا كند. چون قلب انسان آیینه ایست كه تمام صفات الهی باید در آن متجلی شود، اگر آلوده باشد، این صفات چگونه جلوه گر خواهد شد؟

مولوی در این رابطه قصهء مجادلهء نقاشان رومی و چینی را مثال می آورد كه هر دسته مدعی شدند كه ما نقاش تر و هنرمند تریم. پادشاه برای امتحان به هر دسته اتاقی داد كه نقاشی كنند تا از روی كار آنها قضاوت شود.

این دو اتاق مقابل و روبروی همدیگر بودند.هر دو دسته مشغول كار شدند. نقاشان چینی هر روز انواع و اقسام رنگها از پادشاه می گرفتند و نقاشی می كردند، ولی نقاشان رومی كه در را بروی خود بسته بودند، به هیچ رنگی توسل نجستند و فقط دیوار را صیقل می زدند. چون روز موعود امتحان فرا رسید ، شاه حاضر شد ، نقاشی چینی ها را دید ولی بهتر از آن عكسها تصاویری بود كه رومی ها بر دیوار های صیقل خورده و صاف شده پدیدار ساخته بودند.
در این باره مولوی می فرماید:

رومــــیان آن صـــــوفیانند ای پســر
نی ز تكــــرار و كتاب و نی هـــــنر
لیك صیقل كرده اند آن ســــــــینه ها
پاك ز آز و حرص و بخل و كینه ها
اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ
هـــــــر دمی بینند خوبی بی درنگ
نقش و قشـــــــر علـــم را بگذاشتند
رایت عین الیقین افــــــــراشـــــــتند


 اهل صیقل بفرموده مولوی از بوی و رنگ رسته اند و تا این صیقل صورت نگیرد، تجلی صفات و نور حق ناممكن است. همچنان مولوی به ما می فهماند كه، در قشر، پوست و ظواهر، خود و اندیشه خود را مشغول نسازیم. به سالك راه طریقت گوشزد می كند كه در پوست گیر نكند، بلكه بسوی عین الیقین بشتابد یعنی به یقین به كیفیت و ماهیت چیزی با دیدن آن به چشم توسل جوید.

در تصوف یكی «علم الیقین»است و یكی «عین الیقین ».

علم الیقین آنست كه، چیزی را به كمال یقین كه هیچ شك و شبه در آن نباشد، بدانند و عین الیقین آنست كه در بالا توضیح داده شد. در مجموع مولوی انسان را به طرف صفای باطن و به كشف بسیاری از اسرار جهان متوجه می سازد.

در فیه مافیه  مولوی میفرماید: «علمای زمان در علم موی می شگافند و چیز هایی كه به ایشان تعلق ندارند، می گویند و نیكو می دانند و آنچه مهم است و به ایشان نزدیكتر از همه است و آن خودی او است، نمی دانند، یعنی خود را نمی شناسند كه پاكند، یا ناپاكند كه ( من عرف نفسه فقد عرف ربه) به همه چیز ها حكم می كنند كه این جایز است و آن ناجایز، و این حلال است و آن حرام، خود را ندانند كه چیستند».
در مثنوی درین باره می فرماید:

صد هــــزاران فصل داند از علوم
جان خــــود را می نداند آن ظلوم
داند او خاصیت هر جـــــــــوهری
در بیان جـــوهر خود چون خری
كه همی دانــــــم یجوز و لا یجوز
خـــود ندانی تو یجوزی یا عجوز
این روا آن ناروا دانی ولــــــــیك
خـــود روا یا ناروایی بین تو نیك
قیمت هر كاله میـدانی كه چیسـت
قیمت خود را ندانی، احمقی است


هرگاه علم بمنظور تقرب روحانی باشد، مسلما سالك به آن اهتمام می ورزد اما اگر برخلاف ، فكر و اندیشه او را از اصل دور كند و مانع پیشرفت در راه خود شناسی شود، در اینصورت مولوی جهل و نادانی را بر چنین دانایی ترجیع می دهد و می گوید:

گر تو خواهی كت شقاوت كم شود
جهد كن تا كز تو حكمت كم شود
حكمتی كز طبع زاید وز خــــــــیال
حكمتی بی فیض نور ذوالجـــلال
حكمت دنیا فـــــــــــزاید ظنّ و شك
حكمـــــــت دینی برد فــــوق فلك
فكر آن باشد كه بگشــــــــاید رهی
راه آن باشـــد كه پیش آید شهی

ما در تاریخ، بسیاری از بزرگان خود را مطالعه نموده ایم كه در حیات شان از كسب علوم و فنون زمانه بی بهره بوده اند، اما با صفای قلب و شور باطنی ای كه داشتند دانشمندان بزرگی را پیرو افكار خود ساخته اند، از آن جمله مولوی و شمس مثالیست واضح وآشكار.

می دانیم كه عشق و محبت یكی از عالیترین و مهمترین مبانی و اصول عرفان و تصوف است، سالك نسبت به هر چیزی عشق می ورزد و مسلك و مذهب او صلح كل و محبت به همه موجودات می شود.

 مولوی راجع به « محبت » در مثنوی می فرماید:

از محبت تلخ ها شیرین شود
از محبت مس ها زرین شــود
از محبت دُرد ها صافی شـود
وز محبت دَرد ها شافی شــود
از محبت خار ها گل می شــود
وز محبت سركه ها مُل می شود

یگانه چیزی كه انسان را در سیر تكامل آن تقویت می بخشد و باعث می شود تا بالای انسان صفات ناقصه غالب نگردد، محبت است، بلی محبت جایی برای كینه و دیگر صفات رذیله نمیگذارد. در اثر ممارست كافی محبت جای كینه، بُخل و عداوت را اشغال میكند واین خصایل رذیله را از وجود سالك رفته رفته بیرون میكند.

 سعدی رمز خلقت را محبت میداند و چه زیبا گفته است:

در خرمن كاینات كردیم نگاه /یك دانه محبت است و باقی همه كاه

عشق و محبت الهامیست و یا بهتر بگویم تحفه ایست بسا با ارزش كه انسان توسط آن و به كمك آن خود را می شناسد و با آن به سرنوشت و سرانجام خود واقف میشود.

عرفا می گویند، انسان موجودی است كه صفات محبوب و معشوق ابدی را دوست دارد و رجعت بطرف آن را می پسندد و به اصطلاح صوفیه می خواهد در وجود حق مستهلك و فانی گردد. در اینكه هرچه را انسان دوست دارد در حقیقت خودش هم حكم آن است ، مولوی چنین میفرماید:

طیبات از بهــــــــر كـــــه للطیبین
 خوب خوبی را كند جذب از یقین
در هر آن چیزی كه تو ناظر شوی
 میكنـــد با جنس سَیر ای معنوی
در جهان هر چیز چیزی جذب كرد
گرم گرمی را كشید و سرد سـرد
قســــــم باطل باطلان را میكشــــد
باقیان را میكشند اهــــــــــل رَشَد
ناریان مـــــــر ناریان را جــــاذبند
نوریان مـــــــر نوریان را طالبند


 مولوی در طریق معرفت به سالك می فهماند كه در پوست گیر نكند و در ظواهر احكام فكر و اندیشه خود را مشغول نسازد ، با حصول و ممارست از محبت و بدون تنگ نظری خود را بسوی عین الیقین برساند و در این راه مثل آنكه طلا را توسط آتش به زر ناب تبدیل میكنند، باید از بسیار امتحانات بگذرد تا به صافی و بیغشی برسد . به اسلام و مسیحیت و یهودیت و دیگر ادیان به یك نظر بنگرد،  مولوی این اختلافات میان مذاهب را چیزی ظاهری و رنگ تصور میكرد و بیرنگی را اصل رنگها میشمرد.

مولوی در این مورد میفرماید:
هست بیرنگی اصـــــول رنگ ها
صلح هـــــا باشد اصــــول جنگ ها
چونكه بیرنگی اســــیر رنگ شد
موسی ی با موسی ی در جنگ شد
رنگ را چــون از میان برداشتی
مــوسی و فــــــــرعون دارند آشتی
گر دو چشمی حق شناس آمد ترا
دوست پُر بین عرصه هر دو سرا

همچنان عین مسئله را در داستانی كه چهار نفر از جهت انگور با هم مناقشه داشتند ، یعنی هر چهار آن انگور می گفتند ولی زبان همدیگر را نمی دانستند. از آنجاست كه  مولوی در مورد جنگ هفتاد و دو ملت گفت كه جنگ و اختلافات از روی ظواهر و بر سر اصطلاحات است.

مشرب و مسلك عرفان و تصوف، تعصب و تنگ نظری را نمی پذیرد، در هر جا و هر نقطه ای كه سخن درست و حقیقت را ببیند، بدون این كه در جستجوی خصوصیات گوینده و دین و آیین او شود، آن را می پذیرد. وقتی سالك به حقیقت برسد ، احتیاجی به راه و رسم آن و به ظواهر آن لازم نیست.

در این مورد مولوی می فرماید:
چونكه با معشوق گشتی همنشین
دفع كن دلا لگان را بعد از این
هر كه از طفلی گذشت و مرد شد
 نامه و دلا له بر وی سرد شــد

نظر به عقیدهء عرفا و متصوفین، در هر كسی عشقی هست و این در اصل خود عنایتی ست از جانب حق و این عشق در همه انسانها یكسان نبوده از هم متفاوت میباشد، یعنی معشوق هر كس فرق می كند. بعضی ها میل و رغبت به چیز های دارند كه ایشان را از معشوق واقعی دور می سازد و بگفتهء مولانا:

عشق هایی كز پی رنگی بُود / عشق نبُود عاقبت ننگی بُود

اما بهر صورت مولوی تمرین عشق های مجازی را راهی بسوی عشق حقیقی می داند و می گوید: وقتی به كسی شمشیر بازی را می آموزانند، در ابتدا او را با شمشیر چوبی تمرین می دهند تا از جراحت بدن در امان باشد، ولی وقتی شمشیر باز شد، با شمشیر آهنی تمرین می كند و در این مورد هم فرموده اند:

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است / عاقبت ما را بدان شه رهبر است

مولوی معتقد است كه راهرو راه حق و طریقت با گذشت مراحل به چشمه معرفت می رسد و از خود فانی شده بخدا باقی می شود و مانند آهنی كه به آتش سرخ شود عین همان آتش شود و در آن موقع بی جا نیست كه بگوید آتشم.
مثنوی مولوی از دیدگاه روانشناسی و عرفان

این خـــــم یكــــــرنگی عیسی مــــــــــا
بشكند نرخ خم صــــــــد رنگ را
چــــــون در او افتد ركو گـــــوئیش قـم
از طرب گـــــــــوید منم خُم لا تلم
 این منم خم آن انالحـــق گفتن اســــــت
رنگ آتش دارد امــــــا آهن است
رنگ آهن محـــــو رنگ آتش اســــــت
ز آتشی میلافد و آتش وش است
چون به سرخی گشت همچون زر كان
پس انا النار اســت لافش بر زبان
شـــــــــــد ز رنگ و طبع آتش محتشم
گوید او من آتشم من آتشــــــــــم
آتشم من گـــــــــر ترا شك است و ظن
آزمون كن دســــت را بر من بزن


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ توسط علی محمدبیگی

سماع به فتح سین به معنی شنوایی و هر اواز که شنیدن آن خوشایند است می‌باشد، سماع در اصطلاح صوفیه حالت جذبه واشراق وازخویشتن رفتن وفنا به امر غیر ارادی است که اختیار عارف تاثیری در ظهور آن ندارد. ولی بزرگان صوفیه ازهمان دوره‌های قدیم به‌این نکته پی بردندکه گذشته ازاستعداد صوفی وعلل ومقدماتی که اورابرای منجذب شدن قابل می‌سازد وسایل عملی دیگری که به اختیارواراده سالک است نیز برای ظهورحال فناموثر است. بلکه برای پیدایش «حال» و «وجد» عامل بسیار نیرومندی شمرده می‌شود. از جمله موسیقی وآوازخواندن ورقص است که همه آنها تحت عنوان «سماع»‌در می‌آید. صوفیه می‌گویند سماع حالتی درقلب ودل ایجاد می‌کند که «وجد» نامیده می‌شود و این وجد حرکات بدنی چندی بوجود می‌آورد که اگراین حرکات غیرموزون باشد «اضطراب»‌واگرحرکات موزون باشد کف‌زدن و رقص است.

رقص درنزد مولویه اهمیت خاص داشته، خود مولانا حتی درکوچه وبازارهم بسا که با اصحاب به رقص در می‌آمد. چنانکه یک باردربازارزرکولان این حالت بروی دست داد و گویند حتی جنازه صلاح‌الدین زرکوب را نیز به اشارت مولانا با رقص و رف به قبرستان بردند.

افلاکی درمناقب‌العارفین دراینباره چنین می‌نویسد: در آن غلبات شور و سماع که مشهور عالمیان شده بود از حوالی زرکوبان می‌گذشت مگرآوازضرب تق‌تق ایشان به گوش مبارکشان‌رسید.ازخوشی آن ضرب شوری عجیب در مولانا ظاهر شد وبه چرخ درآمد، شیخ نعره‌زنان ازدکان بیرون آمد وسردر قدم مولانا نهاده وبیخود شد…….. وبه شاگردان دکان اشارت کردکه اصلاایست نکنند ودست از ضرب باز ندارند تا مولانا از سماع فارغ شود. همچنان از وقت نماز ظهر تا نماز عصر مولانا در سماع بود، از ناگاه گویندگان رسیدند و این غزل آغاز کردند:

یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی

بر دیوار سماع‌خانه مولانا این دو بیت شعر آمده است:

در وقت سماع معده را خالی دار زیراچو تهی است می‌کند ناله زار

چون پرکردی شکم زلوث بسیار خالی مانی ز دلبر و دست و کنار

بر دیوار دیگر آن رواق چنین آمده:

سماع آرام جان زندگان است کسی داند که اورا جان جان است

خصوصاحلقه‌ای کاندرسماعند همی گردند و کعبه در میان است

 سماع چیست؟

 سماع، شنیدن، شنوایی، آواز، سرود وجد و پایکوبی و دست افشانی صوفیان منفردا و جمعا با آداب و تشریفات خاص. سماع در اصطلاح عارفانه حالتی است که بر اثر هیجانات عاطفی، و غلیان و خروش درونی، و شور و وجد باطنی به عارفان راه معرفت، و سالکان طریق حقیقت، و واصلان به کعبهء وحدت، دست می داده و گاه و بی گاه آنها را وامی داشته که از خواست خود برخاسته و بی خود از خود خویشتن، در هر زمان و هر مکان، بی پروا از قعر و طعن بدخواهان و لعن و شتم دشمنان، همچون مولانا جلال الدین محمد دست بیفشاند و تن بچرخانند و پای بر زمین بکوبند.

 

سماع، حالی است که بر اثر آوازی خوش و یا نغمه ای دلکش، صوفی را دست میدهد. در این حال بعضی حرکات ناخودآگاه از وی سر میزند که ممکن است بیننده آن را نوعی رقص پندارد، این است سماع غیر ارادی با سماع راست، که مولوی در باره اش گوید:

 بر سماع راست هر تن چیره نیست      طعمهء هـــر مرغکی انجیر نیست

 اما سماع ارادی، مجلسی است که صوفیان با حضور پیر تشکیل میدهند. قوال، اشعاری را به آواز گرم می خواند که گاهی با نغمهء دف و نی توام است و صوفیان به ذکر قلبی می پردازند و بیتی، مصرعی یا کلامی را تکرار میکنند. در این مجلس وجد و حالی به آنها دست میدهد که آن را سماع گویند و مجلس یا حلقهء سماع خوانند. حافظ گوید:

 مطرب چو پرده ساخت که در پردهء سماع      بر اهل وجد و حال دَر ِ هــای و هو ببست

  عطار گوید:

 در حلقهء سماع که دریای حالت است     از آتش ســماع دلی بیقرار کــــــو؟

 در رقص و در سـماع ز هستی فنا شده      اندر هوای دوست دلی زره دار کــو؟

  

گهی اندر ســـماع شــــوق جـــانان       شده بی پا و سر چون چرخ گردان

 

و آن را ممدوح و از جهت تقویت نفس لازم میدانستند و می گفتند: هر که از آواز خوش لذت نیابد، نشان آن است که دل او مرده است یا سمع باطنش کر گردیده است.

 ابن عربی، سماع را به سه قسم تقسیم کرده است: اول سماع طبیعی که بوسیلهء قوای انسانی و آلات موسیقی و اصوات حسی حاصل میشود و باعث طرب و شوق ظاهری میگردد. دوم سماع روحانی که سالک دارای نفس ملکوتی به وسیلهء آن حال و ذوق نماید و از آن در صریر، قلم صنع را بر لوح محفوظ شنود و علامت آن القاء  معانی  و معارف غریبه است در دل که صاحب آن را به خشوع و خضوع و رکوع و سجود وا دارد. سوم سماع الهی است بلاواسطه و علامتش حیرت سامع است. 1

 سماع از قرن سوم هجری، در بین متصوفه و عرفای اسلام مرسوم و معمول بوده و شیخ ابوسعید ابوالخیر میهنه ای ( 356 تا 440 هجری) با شنیدن شعری یا کلامی یا پیامی، از پیر و عارفی، یا به وقت خواندن آیه ای از آیات کلام الله مجید، یا به هنگام نقل حدیثی از سید المرسلین منقلب می شده. یا چنانکه « منور ابن سعید» از نوادگان شیخ ابوسعید، از قول جدش می نویسد:

 « … از آن ساعت درها در سینهء ما گشادند، و به سماع این کلمه ما را از ما بستدند، و حال بر من دیگر شد».

 شیخ در چنین حالاتی به وجد می آمد، بر پای می خاست، و به دست افشانی و چرخ و پای کوبی می پرداخت، و اطرافیان و حاضران نیز به تبیعت از او به سماع برمی خاستند.

 « گاهی به هنگامی که شیخ مجلس میگفت، سخن او در یکی از مستمعان درمی گرفت، شحقه ای می زد و بی اراده، و بی اجازه به سماع و چرخ می پرداخت و غالبا آتش او در مجلسیان هم در می گرفت و آنها نیز به دست افشانی و پای کوبی می پرداختند، و شیخ را نیز اگر وجدی و حالی دست میداد، یاران و مریدان را همراهی و هم پایی و هم چرخی میکرد.»

 پیدایش سماع :

 تاریخ نشان میدهد در آغاز آفرینش ، آن روزگاران که انسان خود را شناخته و شایسته تفکر و تصمیم گیری دانسته ، موسیقی را نخستین انعکاس التهاب و شور ، هیجان  و شوق درونی خود دیده است . که در خارج از وجودش تحقق یافته و موجب حالت و جد  و حال ، طرب و نشاط گردیده ،زمانی هم حزن و اندوه ، اما در عین حال ، اثر تسکین دهنده ، و آرامش آورنده با خود همراه داشته است .

 در پی این دانشتن عده ای از اهل تحقیق سفر در تاریخ را آغاز کردند ، بیوت الهی که در آنها بر پیامبران وحی نازل شده است ، شهر و دیار کوچه و بازار ، کاخهای ویران و برقرار مانده را گشته اند  تا شاید بر این مدعا دلیل بیابند و به جامعه محققان پیشکش کنند . ذوق دانستن و شوق یافتن مقصود ، مسافران وادی تاریخ را به سرمنزل مقصود راسانیده ، هرکدام به در یافتن  از حقایقی مسرور گشته اند و همان یافته خویش را تاریخچه پیدایش سماع دانسته اند .

 گفته اند : آنگاه  که تاج " خلقت بیدی "   ( سوره ص آیه 75 )  را خدای تعالی به دوست خویش بر سر آدم نهاد و شرف " خلق الله آدم علی صورته " ( شرح تفسیر جوادی آملی ج 5 ص 217 ) به او عنایت گردید ، حله  " نفخت فیه من روحی " ( سوره ص آیه 72 )  در برش پوشانیده شد ، تکانی خورد عطسه ای زد و سربلند کرد و گفت " الحمد الله الرب العالمین " . پاسخ آمد  : " یرحمک ربک یا آدم للرحمه خلقک " ( تاریخ انبیا ص 90 )

 در سرشت و فطرت آدمی، رقص و موسیقی حک شده و بقول عارف بزرگ، امیر خسرو بلخی، روح پاک آدمی بواسطهء موسیقی داخل بدنش گردیده است :

 رباعی

 آنروز کــــه روح پاک آدم به بدن          گفتند درآ نمی شــد از ترس به تن

 

خواندند مــــلایکان به لحن داوود           در تن در تن درآ درآ در تن در تن

 

 پس، این موسیقی است که در وجود آدمی ، هیجان، شادی، حزن، رقص  و مستی را سبب میشود. و یا بقول دیگر همین موسیقی است که شادی و طرب را به پرواز می آورد. بدین معنی که سماع، رقص و موسیقی همزمان با ظهور انسان پا به عرصهء وجود گذاشته است.

  زمان پیدایش سماع :

 در باره زمان پیدایش مجلس سماع  اطلاع دقیقی در دست نیست ، لکن سماع سابقه ای مذهبی غیر اسلامی داشته و از زمانهای بسیار دور در پرسشهای مذهبی و پرستشگاهها مورد استفاده واقع شده و به شنوندپان رقت قلب می بخشد ( تاریخ خانقاه ایران  ص 429 )

 ولی قدر مسلم این است در صدر اسلام سماع بدان صورت که در مجالس صوفیه برگزار شده وجودنداشته است ، تا در سال 245 هجری که ذالنون مصری از زندان متوکل آزاد گردید ، صوفیان در جامع بغداد به دور او گرد آمده و درباره سماع از او اجازه گرفتند قوال شعری خواند و ذوالنون مصری هم ابراز شادی کرد  و در سال 253 که نخستین حلقه سماع را علی نتوخی یکی از یاران سری سقطی ( متوفی 253 ) در بغداد به پا کرد.

 از این زمان به بعد مجالس سماع شکل به خود گرفته ، تسکیل حلقه سماع مرسوم گردیده گروهی به نظاره آن پرداختند ، جاذبه موسیقی همراه یک سلسله سخنان عرفانی و محرک ، افراد پرشور و حساس را به نوعی روحانیت و معنویت دعوت می کرد  و عده ای از اشخاص متفرقه نیز همراه صوفیان به سماع می پرداختند .

 شکل اولیه مجالس سماع  :

 

در روزهای نخستین ، مجلس سماع عبارت بود از یک محفل شعر خوانی که به وسیله خواننده یا گروه جمعی خوانندگان خوش آواز اجرا می شد و.و صوفیان با حالت  و زمینه ای که داشتند تحت تاثیر صوت خوش و پر معنی کلام قرار میگرفته و حالی پیدا می کردند  و پای کوبی می پرداختند ، پس از آن رفته رفته برای تحریک و تاثیر بیشتر از نی و دف  استفاده کردند .  این مجالس سماع ، به سبب علاقه صوفیان پیوسته تشکل می شد  و در همه جا  رواج داشت به حدی که هجویری می گوید : "  من دویدم  از عوام ، گروهی می پنداشتند که مذهب تصوف جز این نیست

 

 اسرار حروف سماع:

 

هر کلام صورتی دارد و معنایی ، صورت آن لفظ، صوتی است که شنیده میشود و معنای آن حقیقتی است که فهمیده میشود . و همان گونه که در شنوایی و تعقل و بینایی و قوای دیگر مناسب و ارتباطی موجود است  ، در کلمات نیز میان لفظ و معنی یک نوع مناسبت طبیعی و ذاتی وجود دارد چنان که غزالی برای عشق و سماع این مهم را بیان کرده  می نویسد : "  سین و میم سماع  اشارت است به " ســم  "  یعنی  سر( SER ) سماع مانند " سم " است و شخص را از تعلقاتی  که به اغیار دارد می میراند و به مقامات عینی میرساند   " عین و میم "  اشاره است به " مع " یعنی سماع شخص  را به معیت ذات الهی می برد . پیامبر "ص"  فرمود : " لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل " .

 

و سین و میم و الف ، سماع اشاره است  به سما ( آسمان )  یعنی شخص را علوی و آسمانی می گرداند و از مراتب سفلی خارج میکند . و الف و میم سماع اشاره است به ام  ( مادر ) و منظور این است که صاحب سماع  مادر هر چیز دیگر است و از پرتو روحانیت خود از غیب مدد میگیرد و حیات علمی را که کلمه " ماء " ( آّ ب ) بدان اشاره می کند به همه چیز می بخشد .  و عین و میم  سماع اشاره است به " عم " ( فراگیری )  یعنی سماع کننده با روحانیت خود علویات را و باحیات قلب خود، انسانیت را و با نور نفس پاک خود، جسمانیت و احوال دیگر را فر امیگیرد.

 

 مولانا در دیوان کبیر غزل زیر را در وصف رباب سروده است، که تعبیر یا مکرری است از ابیات آغازین مثنوی:

  هیچ مـــــیدانی چــــــه میگوید رباب        زاشک چشـــــم و از جگر های کباب

 پوستی ام، دور مـــــانده من ز گوشت        چون ننالـــم در فــــــراق و در عذاب

 چوب هم گوید، بُدم من شـــــاخ سبز        زین من بشکست و بدرید آن نقــــاب

 ما غـــــریبان فــــــراقیم ای شـــــهان        بشـــــنوید از مــــــــــا: ال الله الماب

 هــــم زحق رستیم اول در جهـــــــان        هــــم بدو وامی رویم از انقــــــــلاب

 بانگ مـــــا همچون جرس در کاروان       یا چو رعـــــــدی وقت سیران سحاب

 خوش کمــــانچه می کشد کان تیر او        در دل عشـــــــاق دارد اضطــــــراب

 ترک و رومی و عرب گر عاشق است        همـــــــزبان اوست این بانگ صواب

 از برون شش جهت این بانگ خاست         کز جهت بگریز و رو از مــــــا متاب

 

 دف: ضرباهنگ دف در مراسم سماع بیانگر فرمان “باش” است که خداوند در زمان خلقت جهان آن را صادر کرد.و به دنبال آن نوای نی، نماد دم قدسی است که با این فرمان بعد از هبوط نور خداوند از بالا به پایین،به جسدهای بی‌جان،جان بخشید.

 

مولانا و دف

 

 مولانا در غزلیات دیوان کبیر، بار ها از دف یاد کرده و در غزلی می گوید:

  یارکان رقص کنید اندر غــم خوش تر ازین        کرهء عشقم رســــــید و نی لگامستم نه زین

 پیش روی مــــاه، مســتانه یکی رقصی کنید        مطربا بهر خــــــدا بر دف بزن ضرب حزین

 رقص کن در عشق جانم، ای حریف مهربان        مطربا دغ را بکوب و نیست بختت غیر از این

 آن دف خوب تو اینجا هست مقبول و ثواب        مطربا دف را بزن، بس مر تو را طاعت همین

 مطربا این دف برای عشق شـــــاه دلبر است         مفخر تبریز جان جان جان هــــا شمس دین


نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵ توسط علی محمدبیگی
    

اسلایدر